داستان بی پایان

January 7th, 2008

 

تكه تكه شده ام، هر تكه ام جایی است. دست های همدیگر را گرفته ایم و مثل بچگی مان چرخ می خوریم. می پرسم مواظبم هستی؟ می دانم كه هست! می گویم می شود همینطوری كه می چرخیم برویم هوا؟ می گوید می شود، حتما می شود. از روی كوه و دریا می گذریم، رودخانه و جنگل، اما مثل بچگی هایمان بالاخره سرمان گیج می رود و پرت می شویم پایین، توی یك دشت سرسبز. غش غش می خندیم. می پرسم برویم اسب سواری؟ می گوید شب است، الان اسب هایمان خوابند، خواب خواب…

چقدر كوچك شده ام اینجا! دختربچه كوچكی با موهای ژولیده كه چشم هایش مثل خورشید برق می زنند، از آن دختربچه ها كه هیچ وقت از شیطنت خسته نمی شوند. می گوید ببین، تختت را، میزت را مرتب كرده ام، ببین اتاقت چه قشنگ شده! می خندم، بابا چقدر دوستم دارد! می پرم توی تختم و به همش می ریزم. صافش می كند و لحاف را تا زیر چانه ام بالا می كشد. موهای ژولیده ام پهن شده اند روی بالش و چشم هایم داد می زنند كه باز هم شیطنت دلشان می خواهد، اما وقت خواب است فردا كلی كار داریم. می گوید شیر می خواهی؟ می گویم شب به خیر بابایی! می گوید شب به خیر، چراغ را خاموش می كند و می رود…

توی تونلیم، تونلی كه دیوارهایش از نور است، هربار كه به دیواره ها دست می زنم انگار بار غصه هایم سبك تر می شود. جلو می رویم تا می رسیم به انتهای تونل، می گویم می خواهم بروم بیرون، می گوید می خواهد در تونل بماند… طاق باز دراز می كشم توی دشتی كه سرتاسر گل است، عجب عطری فضا را پر كرده. ابرها چقدر قشنگند و من توی خیالم از آن ها هزار هزار شكل می سازم. ناگهان پیدایش می شود، آرام خم می شود روی صورتم، گرمی نفسش را حس می كنم، صورتش را می مالد به صورتم، و من هم نازش می كنم. بلند می شوم و نگاهش می كنم كه چقدر زیبا و باشكوه است؛ سیاه تر از شب. گردنش را محكم در آغوش می گیرم. می فهمد دلم تنگ است و نگاهم می كند مهربان. سوارش می شوم، بی زین. یورتمه می رود، خم می شوم و در گوشش می گویم دلم تاختن می خواهد. چهارنعل می رود و كنار بزرگترین درخت سیب دنیا می ایستد. دو تا سیب می چینم یكی برای خودم و یكی برای او…

باز هم هستند، جایی روی برف ها سر می خوریم و جایی دیگر رفته ایم سفر و… هزار تكه رویا دیدم من دیشب، هزار زندگی را زیستم، آهان می دانی شبیه چیست؟ مثل این است كه دارم داستانی بی پایان* را زندگی می كنم!

 

* داستان بی پایان نام كتابی است از میشل انده با داستان هایی تو در تو كه هیچ وقت تمام نمی شوند!


22 Responses to “داستان بی پایان”

  1. وحید on January 7, 2008 11:43 pm

    عالی شده….همیشه بنویس…همیشه می خونم

  2. سعیده on January 7, 2008 11:48 pm

    منم توش غرق شدم!

  3. علی on January 8, 2008 10:46 am

    دارم داستانتو می خونم و می رم جلو! این تیکۀ اولش منو یاد برف بازی دیروز می اندازه! دیروز بچه شده بودمو اونقده برف بازی کردم که نگو و نپرس! وای انقده خوش گذشت! وسطای قسمت دومم، دیگه نمی گم قسمت دوم! می گم رویای دوم..می گم یه تیکه شیرین روح فائزه کوچولو!.. می دونی یاد چی افتادم؟ یاد قدح اندیشه دامبلدور تو داستانای هری پاتر! فقط حیف که رویاهای اونجا اینقد قشنگ نبودن..سر این اسبه غافلگیرم(قافلگیر؟!) می کنی! عجب دنیای قشنگی دنیای رویای تو وسوسه می شم وتو رویاهای خودم غرق می شم…

  4. Anonymous on January 9, 2008 9:06 am

    ياد جيم دكمه افتادم، چه قشنگ بود

  5. وحید on January 9, 2008 11:22 pm

    ای ذل غافل!!!

  6. ایمی on January 9, 2008 11:45 pm

    azizom goldusi be shirazi yanni zan kako(zane baradr)
    va mamoolan mellat e ma be azizashon migan

  7. ایمی on January 9, 2008 11:46 pm

    dar zemn sharmande namidoonestam chetori bahat gap bezanam agar hasti bia 1asmanparande

  8. hadi on January 11, 2008 11:37 am

    salam
    kheli jaleb bood

  9. elham on January 11, 2008 3:11 pm

    منم الان دلم تاختن می خواهد
    می دونی داری چه شکلی می شی
    این شکلی که بشه اسم گذاشت روش
    مثلا میریم سینما فیلم ببینیم …میریم شهربازی برای شادی و بازی میایم اینجا برای پرواز
    تمرین پرواز
    .
    دعدغه هم خوبه سلام میرسونه ولی این خبره دیروز یه کم حالشو بدتر کرد …:) حال منو نه ها حال دغدغه رو

  10. ح ا م د on January 12, 2008 9:10 pm

    Anonymous
    من بودم ، الان فهميدم. گويا نامم را يادم رفته بوده وارد كنم ، آن وقت كه قهميد پرسيد نمي دانستم كه من بوده ام

  11. ح ا م د on January 12, 2008 9:11 pm

    فهميد يعني وحيد؟

  12. فائزه on January 13, 2008 3:26 pm

    راستش من خودم نفهميدم وحيد چي رو بايد مي فهميد! ولي بهش گفتم تو گفتي آقاي ناشناس بودي!
    بعد من هنوز جيم دگمه رو نخوندم متاسفانه ولي داستان بي پايان رو بي نهايت بار دوست دارم!

  13. baran on January 15, 2008 6:47 pm

    faezey aziz man baray yek webloge taze payeam. va mashghoole tarahiye yek logo. be esm weblog fekr kon ve be man khabar bede.
    mailam ra neweshteam…

  14. maryam on January 16, 2008 12:11 am

    baraye lahzeyi az ghamo ghosse ham raha shodam!

  15. maryam on January 16, 2008 12:12 am

    angadr kuchak shode am ke nogte ha ham be tanam goshadi mikonand! …

  16. maryam on January 16, 2008 12:13 am

    dastane bi payan … be divare tunelha dast nemizanam! jayi baraye sangintar shodan dar man nist … khosh be halet ke saboktar mishavi!!!!

  17. علی on January 17, 2008 9:03 am

    وای چه قدر عالی! من پایه ام! دلم لک زده برای داستان نوشتن! فقط تو یه جا وبلاگ بسازیم که بشه نویسنده بهش اضافه کرد! اینجوری مسئول به روز کردن داستانا سلطان و ملکه می شن…راجع به اسمش!!اسم وبلاگم بذاریم راکرس کبیر! بنده خدا سلطان خیلی مهربونی بود! روحش شاد!

  18. vahme sabz on January 17, 2008 11:02 pm

    یاد یه شعر افتادم

    شقه می شوم / شقه شقه می شوم/ شقه شقه شقه شقه می شوم …

  19. وحید on January 18, 2008 8:45 pm

    شقه شقه می شوم/شقه شقه شقه می شوم/شقه شقه شقه شقه می شوم…می شوم …می شوم

  20. علی رضا کیوانی نژاد on January 18, 2008 10:35 pm

    سلام
    اگر اهل داستان نوشتن هستید و احساس می کنید این کار را بلدید در مسابقه داستان نویسی رادیو تهران شرکت کنید.جایزه هم دارد.اطلاعات بیشتر را در وبلاگ نوشتیم.خوشحال می شویم پذیرای آثار شما باشیم.اسم جشنواره ما هست،قصه تهران.اگر همین عبارت یعنی قصه تهران را در گوگل جستجو کنید به اطلاعات زیادی می رسید.منتظریم

  21. وحید on January 20, 2008 5:43 pm

    آپدبت نمی کنی؟

  22. *************كوچولو************* on March 6, 2008 6:00 pm

    سلام
    .
    .
    داستانت خيلي قشنگ بود
    .
    .
    اميدوارم هميشه موفق و سربلند باشي
    .
    .
    خدانگهدار عزيز تر از جانم

Trackback URI | Comments RSS

Leave a Reply

Name

Email

Website

Speak your mind