كسانی كه نوبل نمیبرند
یك هفته است كه می خواهم چیزی بنویسم برای فراتر از بودن، ولی آن قدر دور و برم را شلوغ كرده بودم/ام كه وقتش را، و موضوعش را پیدا نمی كردم. امروز به یاد یكی از قشنگترین سخنرانی هایی كه خوانده ام افتادم: خطابه دوریس لسینگ، برنده نوبل ادبیات امسال.
از آنجایی كه این خطابه دوست داشتنی حدود 8 صفحه است من فقط چند پاراگراف پایانی اش را می نویسم اگر دوست داشتید متن كاملش را در این آدرس بخوانید!
كسانی كه نوبل نمیبرند
دوریس لسینگ
ترجمه رضا رضائی
(نگاه نو، شماره 76، بهمن 1386، صفحات 12-6)
«… ما آدمهای خسته و بیرمقی هستیم، ماییم و این دنیا- دنیای به خطر افتاده. به درد طعنه زدن میخوریم، حتی نیشخند زدن. از بعضی الفاظ و ایدهها زیاد استفاده نمیكنیم، بس كه مستعمل شدهاند. اما شاید بخواهیم بعضی الفاظ را كه توانشان را از دست دادهاند احیا كنیم.
ما گنجینهای داریم- گنج ادبیات را داریم كه قدمتش به زمان مصریها، یونانیها، رومیها میرسد. آن جاست، این ثروت ادبیات، و هر كس كه بخت یارش باشد و به سراغ گنج بیاید دوباره و چند باره كشفش میكند. گنج. فرض كنید نبود. چه فقیر میشدیم، چه قدر تهی میبودیم.
ما ارثیهای داریم از زبانها، شعرها، سرگذشتها، ارثیهای كه هرگز به پایان نخواهد رسید. هست، همیشه هست.
ارثیهای داریم از داستانها، قصههای داستانگویان قدیم، كه نام بعضی از آنها را میدانیم و نام بعضی دیگر را نمیدانیم. داستانگویان قدمتشان میرسد به… میرسد به محوطهای وسط جنگل كه در آن آتش بزرگی روشن كردهاند و شمنهای كهن میرقصند و میخوانند. آخر، ارثیه داستانهای ما از آتش شروع شده، از جادو، از دنیای ارواح. امروز هم همان جاست.
از هر داستانگوی مدرنی كه سوال كنید، خواهد گفت همیشه لحظهای هست كه آتش به جانش میافتد، چیزی كه دوست داریم اسمش را بگذاریم الهام، و قدمتش برمیگردد به آغاز بنیآدم، آتش، یخ و بادهای عظیمی كه به ما و دنیای ما شكل دادهاند.
داستانگو در عمق وجود تك تك ماست. داستانباف همیشه با ماست. فرض كنید دنیا طعمه جنگ شده، رعب و وحشتی كه همه ما میتوانیم به راحتی تجسمش كنیم. فرض كنید سیلاب در شهرهای ما به راه افتاده، دریاها طغیان كردهاند… باز هم داستانگو حضور خواهد داشت، زیرا تخیل و خیال ماست كه به ما شكل میدهد، ما را نگه میدارد، ما را خلق میكند- چه بخواهیم، چه نخواهیم.
فرسوده میشویم، جراحت میبینیم، حتی نابود میشویم، آن هنگام داستانهای ماست و آن داستانگو كه ما را از نو خلق خواهند كرد. آن داستانگو، آن رویاپرداز، آن اسطورهساز، بله اوست ققنوس ما، برترین حالت هستی ما، همان خلاقترین حالت ما.
زن بینوایی كه كورمال كورمال درمیان گرد و غبار پیش میرود و رویای درس خواندن بچههایش را در سر میپرورد، آیا فكر میكنیم ما از او برتریم؟ ما، با شكم سیر، گنجههای پر از لباس، خفه از ریخت و پاش؟
من فكر میكنم هنوز هم آن زن است كه به ما میگوید چه باید كرد و آن زنانی كه سه روز بود چیزی نخورده بودند اما از كتاب و درس و مشق حرف میزدند.»
Filed under كمی با خودم، كمی با شما |8 Responses to “كسانی كه نوبل نمیبرند”
Leave a Reply
افسوس!
و ما هم ایستاده ایم یک کنار و تماشا می کنیم عروسکهایی که دخترک کبریت فروش دوست داشت چه رنگی بود؟
سلام و خسته نباشی کارت عالیه محشره کاش من هم می توانستم وبلاگم را مثل شما تنظیم کنم که فهرست داشته باشد اگر کمکم کنی ممنون میشم
درود
فعلا ما هم که جزو آنهائی هستیم که نوبل نمی برند
نکته جالب در مورد این خانم بود که وقتی نوبل را برد من همه جا خواندم که در ایران متولد شده و از این جور حرف ها ولی تمام اشارات این خانم به محلی است که در آنجا بزرک شده است یعنی آفریقا
ای داد به داد دل ما کس نرسید-
از بس که بلند بود داد دل ما
عده ای از ما چیزی را گنج میپنداریم که شرط اولیه اش این -
است که تنها از آنه خودمان باشد-تنها و تنها- شاید از این روست که
فرضه نبودش نه تنها برایمان فرق نمی کند چه برسد به اینکه تهیمان کند ندارمان کند
فائزه جون هنوز مطلبتو نخوندم…خيلي خيلي ببخشيد… برم بخونم!
گذاشتن نظر مستلزم خواندن مطلب است. عجیب است
یه سری هم به ما بزن !