شاید یادم برود

March 27th, 2008

 

انگشتانم شل می شوند و سیگارم به زمین می افتد. نگاهش می كنم، هنوز خاموش نشده. زیر پا لهش می كنم. یكی دیگر روشن می كنم تا مثل همیشه از كنارش بگذرم. نه سرم را پایین می اندازم، نه راهم را كج می كنم، و نه حتی نگاهم را… و او حتی نگاهم نمی كند، نه اینكه نگاهش را برگرداند كه ندیده، نه، او واقعا مرا نمی بیند. ولی من خوب می بینمش كه چقدر سرخوش و سر به هواست مثل همیشه. چشم هایش برق می زنند، كه یعنی فكر جالبی در ذهن دارد، راستی شبیه كدام یكی از آن همه فكر عجیب و غریبش؟

“دوستم داری… دوستت خواهم داشت ولی…”. اصلا انتظارش را نداشتم، مست شدم، دیوانه شدم… انتظار نداشتم كه جوابم بله باشد، گیرم بله ای عجیب، بالاخره بله بود. تنها شرطش همین بود: “من چیزای دیگه ای ازت خواهم هست، چیزایی متفاوت از اون چیزی كه تصور می كنی، درك كردن و قبول كردنشون تنها چیزیه كه ازت می خوام”، آن موقع هرچیزی می خواست قبول بود چون من نمی فهمیدم، و فكر می كنم حتی اگر می فهمیدم باز هم قبول می كردم چون… اصلا چرا باید دلیلی داشته باشم؟ برای شنیدن صدای خنده اش كه در زمین و هوا می پیچید، صدای خنده ای كه تا مدت ها توی سر آدم لانه می كرد، حاضر بودم هر كاری بكنم، هر كاری…

من برایش عطر می خریدم، و او برایم از بوی خاك وقتی تازه باران خورده باشد صحبت می كرد. دعوتش می كردم به بهترین رستوران ها و كافه های شهر و او مسحورانه از زیبایی دشت های پهناور صحبت می كرد. وقتی گفتم فردا انگشترهایمان آماده می شوند و می روم كه تحویل شان بگیرم سرش را بلند كرد و چشم های قهوه ای رنگش را به من دوخت و بعد از چند لحظه سكوت گفت: “دلم می خواد جایی باشه كه مقدس باشه، دلم می خواد تقدسشو هم از زمین بگیره هم از آسمون”. فكر كردم باید بخندم ولی هیچ چیزی در نگاهش نبود كه به خنده تشویقم كند، جدی بود، خیلی جدی. به ناچار من هم جدی شدم، و كلافه: “نمی فهمم عزیزم، یه طوری توضیح بده كه منم بفهمم چی می گی!”.

برای اولین بار ناامیدانه نگاهم كرد، واقعا ناامیدانه. و بعد با صبر و حوصله برایم گفت و گفت و سرانجام آدرس روستای دورافتاده ای را داد كه امامزاده كوچكی هم داشت… و با این همه تا آنجا نرفتیم، تا ندیدم چه عاشقانه درخت ها را می بوید، روی سبزه ها دراز می كشد، تا ندیدم كه چشمه را چطور نگاه می كند و چقدر یك قاصدك برایش زیباست، تا همه اینها را ندیدم نفهمیدم تقدسی كه از زمین می آید برای او یعنی چه…

می خواست جلوی شكارچیان غیرقانونی بایستد، تنهای تنها هم نبود، دوستانی مثل خودش داشت و موسسه ای برای این كارها. ولی خوب هرجور هم كه نگاه می كردی باز كم بودند و هیچ شانسی نداشتند كه بتوانند كاری بكنند. هربار كه از این حرف ها می زدم تا بلكه كمكش كنم كمی واقع بین شود از من دورتر می شد، این را بعدها فهمیدم.

هرچقدر اوایل سعی می كرد من و دوستانش به هم نزدیك شویم، این اواخر برعكس بود. وقتش را بین من و آن ها تقسیم كرده بود و همیشه خسته بود. من از خانه، كار، ماشین و هزار چیز مثل اینها حرف می زدم، او از پرنده و رود، دریاچه و خاك و هزار چیز مثل اینها. انگار هركدام مان داشتیم با كس دیگری حرف می زدیم، و هر چقدر من بیشتر حرف می زدم او كمتر حرف می زد، كمتر و كمتر… و روزی رسید كه زردی چهره اش مرا ترساند، و ناگهان حقیقت آوار شد بر سرم.

سرد بود، اما مصمم: “ما می ریم نذاریم درختای توی دره رو قطع كنن، این كار غیرقانونیه، محیط زیست خیلی از حیوونا رو از بین می بره…”. لحظه ای مكث كرد، چشمانش تا عمق وجودم را كاویدند و ناامید شدند، دیدم كه ناامید شدند. دید كه من نمی خواهم، نمی آیم. گفتم: “دیوونه نشو عزیزم، این كار هیچ فایده ای نداره، اونا بالاخره كار خودشونو می كنن. شما كه نمی تونید تا آخر عمرتون خودتونو به اون درختا زنجیر كنید. تازه این كار خطر داره، اینجا ایرانه از كجا معلوم پلیس نریزه سرتون…” من می گفتم و با هر جمله صدایم آرام و آرام تر می شد، می دانستم تیر خلاص را دارم می زنم ولی…

قطره ای اشك روی گونه راستش تا چانه لغزید: “دوستم داشتی، ولی همون طوری كه همه رو دوست دارن. قرارمون این نبود، من چیز دیگه ای می خواستم و تو هم می دونستی… دوستت داشتم، سعی كردم كه تو هم اون طوری كه باید دوستم داشته باشی ولی نشد، نخواستی. حالا دیگه باید بریم، هركدوم به راه خودمون. من می رم خودمو به درختا زنجیر كنم، می رم تا كاری رو بكنم كه می دونم آخرش شكست می خورم، می رم تا آخر عمرم برای چیزایی و با چیزایی زندگی كنم كه فكر می كنم قشنگن و خوبن و درست. تو هم برو و زندگی كن، اون طوری كه دلت می خواد، با كسی كه ازت چیزایی رو می خواد كه همه می خوان…”.

انگشتر را از انگشتش درآورد و روی میز گذاشت، و با قدم های بلندی از من دور شد. برای همیشه از من دور شد… هیچ كاری برای نرفتنش نكردم، حالا دیگر می دانستم نمی توانم چیزهایی را به او بدهم كه می خواهد…

سیگار دیگری روشن می كنم، آخرین سیگار این پاكت است، با خودم فكر می كنم امشب باید یك پاكت دیگر بخرم و تمام دفترچه یادداشت های قدیمی ام را پاره كنم و دور بیاندازم. شاید این بار كه باز در جایی دیدمش مثل دیوانه ها ناگهان خودم را در آن روستای دورافتاده، و تكیه كرده به ضریح امامزاده اش نبینم. شاید از یادم برود كه خنده هایش چقدر می توانستند همه جا را پر كنند، شاید یادم برود…


12 Responses to “شاید یادم برود”

  1. ایمی on March 28, 2008 4:05 am

    اول بگم حالا که لعد از چندی به بلاگت سر زدم… این جملاه بالایی
    “spaek your mind”
    نظرمو به خودش جلب کرد…در ل باحال…در مورد این داستان هم، من صاحب نظر نیستم ولی خاک تو اون سر شخصیت عادت کرده به روزگار داستانت کنم(با احترام) … دیدی تحت تاثیر داستانت قرار گرفتم….! و فقط شخصیت دختره برام سوال بر انگیز بود؟؟؟ چرا که اونی که می دونست پسره نمی تونه خواسته هاشو برآورده کنه چه جوری راضی به موندن با اون کرد و چه جوری اینی که این قدر مصمم هست انقدر ساده نظرش عوض شد

  2. ایمی on March 28, 2008 4:07 am

    پس یه ریگی به پای دختره هم هست(این هم نتیجه گیری از نوع ازشیزوفرنیک های کاتاتونیک) که تقدیم شما شد

  3. وحید on March 28, 2008 9:58 pm

    ها؟

  4. maryam on March 29, 2008 1:06 am

    هر کسی از ظن خود شد یار من
    از درون من نجست اسرار من

    ..
    .

  5. هادی on March 29, 2008 5:46 pm

    درود
    زیبا بود

  6. مه دی on March 31, 2008 4:31 am

    زندگی رویا نیست.
    زندگی زیبایی ست.
    میتوان٬
    بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.
    میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.
    میتوان٬
    از میان فاصله ها را برداشت
    دل من با تو٬
    هر دو بیزار از این فاصله هاست.

  7. حميد ( در كوچه باغهاي بيابان ) on April 1, 2008 12:27 pm

    بهترين شرايط به وجود مي آيد تا به مهمترين سوالي كه ممكن است اين روزها به ذهن هر آدمي خطور كند حتي يك لحظه هم فكر نكني.

    نوروز مبارك

  8. نازلی on April 2, 2008 8:33 am

    فقط سیگاره رو دوست داشتم. یعنی به نظرم سیگاره از همه‌اش پخته‌تر بود و جدیدتر.بقیه‌ی حس‌ها و آدم‌ها رو قبلم خونده بودم.

  9. سالارم on April 3, 2008 1:00 pm

    رنگ خاکستری ات زیادی پر رنگ شده یه ماژیک قرمز بهت هدیه میدم تا شاید بتونی آتش زیر اون خاکستر رو دوباره نقاشی کنی

  10. elham on April 4, 2008 2:49 pm

    در او تلاش و کوشش مغرور ماندن است
    در من
    گریز گمشدن و
    اغتشاش گام

    البته با تعویض ضمیر او و من

  11. سروش رهگذر on April 4, 2008 4:55 pm

    همه چیزی از یاد آدم میره الا یادش که همیشه یادشه!!!

    “مرحوم پناهی”

  12. سالار on April 10, 2008 10:26 pm

    من به این تنبلی آپ میکنم از تو بعیده آپ نکنی !
    منتظرم

Trackback URI | Comments RSS

Leave a Reply

Name

Email

Website

Speak your mind