بدرود نادر ابراهیمی

June 9th, 2008

 

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن كس كه غریب نیست شاید كه دوست نباشد. كسانی هستند كه ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یك میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو” ،‌ “تو” را به هیچ بدل می كنند. آن ها می خواهند كه تلقین كنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند كه در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یك فنجان چای سرد، كم رنج است. تو را نگین می كنند در میان حلقه گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداكاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می كند؛ آن توفان كه تو را در میان گرفته است. آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی كه تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می كنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناك بازشناسی. باید كه وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید كه در گلدان كوچك دیدگان تو باغ بی پایان “هرگز از یاد نخواهم برد” بروید. آنگاه دستی تو را از فنا بازخواهد خرید، دستی كه فریاد می كشد: من! من! من! و نگاهی كه تكرار می كند: من!

 

بار دیگر، شهری كه دوست می داشتم؛ نادر ابراهیمی

 

نادر ابراهیمی هم رفت. به جز این كتاب، كتاب دیگری از او نخوانده بودم. ولی همین یكی هم برای دوست داشتنش كافی بود. نثر زیبایی داشت كه به شعر می مانست. یادش گرامی!

 

پ.ن1: نتوانستم كشف كنم چطور می شود اینجا ادامه مطلبی را به صفحه دیگر برد، و از آنجایی كه داستانم چند صفحه شده ممنون می شوم كسی راه درج ادامه مطلب در وردپرس را یادم بدهد!

 

پ.ن2: بدرود شهری که دوست می‌داشتم‌ات - نادر ابراهیمی درگذشت


5 Responses to “بدرود نادر ابراهیمی”

  1. وحید on June 9, 2008 10:40 pm

    خدا بیامرزدش، چندان که انتظار داشتم ناراحت نشدم. اگر چه کلی از کتاب هایش رو در بچه گی خوانده بودم و کلی از شعرهایش را حفظ کرده بودم. امیدوارم کسی هم برای من دل نسوزاند

  2. سروش رهگذر on June 12, 2008 12:05 am

    سلام
    به هر صورت این هم صورتی است ناصورت!
    مرگ را می گویم…

    متشکرم از نظرتان/

  3. باران on June 13, 2008 1:27 am

    این که نمی نویسم دلیل بر نیامدنم نیست. همیشه می خوانمت و از این به بعد سعی می کنم بنویسم…

  4. نعمت نعمتی on June 18, 2008 10:16 am

    سلام عزیز
    منهم در وبلاگم از نادر ابراهیمی نوشتم.موضوع وبلاگم ادبیات و هنره.اگه بیای و نظر بدی خوشحالم می کنی.اگه افتخار پیوند همدیگه رو هم داشته باشم بیشتر خوشحال میشم.موفق باشی.

  5. باران on June 22, 2008 12:53 pm

    فائزه جان در داستنگاه منتظرت هستیم. بی صبرانه…

Trackback URI | Comments RSS

Leave a Reply

Name

Email

Website

Speak your mind