خاطره
July 18th, 2008
ممكن است از یك گفتگوی طولانی چیزی یادم نماند- حالا هر چقدر مهم و شیرین- اما به خوبی به یاد داشته باشم اولین باری كه به من زنگ زد- بدون اینكه كاری داشته باشد- چقدر خندیدیم بی دلیل، دقیقا بعد از هر جمله. و یادم باشد چه لذتی می بردیم از این همه نزدیكی و اعتماد…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما |11 Responses to “خاطره”
Leave a Reply
az budane ba ki lezzzzzzzzzzzat mibari han
منم یه چیزایی یادمه
ولی یه خورده کمتر؛ یه خورده بیشتر!…
همیشه اولین ها شیرین اند و در یاد آدم می مانند.بی برو برگرد.
salaaaaaaaaam
…
faezeeeeeeeeeeeeeeeh…
ye moddat bud net nemiyumadam … gahi ba gushi check mikardam comentamo ….
hala umadam ….
tavallodet nabudam :((
…
shirinisho vasam negah dashti?
va hamishe avvalin ha bi sar anjamand …
شما هدیه اش رو نگه داشته اید؟ که انتظار دارید شیرینی برایتان نگه داشته باشد.
are! man hedyasho negah dashtam!
kheili vaght bod nayomade bodam
kheili parishonam kardi
zohre sazi khosh nemisazad magar oodash besokht
kas nadarad zoghe masti mey gosaran ra che shod
یکمی و دومی و سومی همه قرار دادی اند….این توی که به خاطراتت اولویت می بخشی
etemad
in vazhe etemad tu in postet che hali dada
آره یادمه،خرداد بود انگار. “بی دلیل” بودن رو خیلی دوست داری. الآن دیگه اینو خوب می دونم.
اینم یادمه که یه بار برام فرستادی: “هنگامی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است، نوبت …”
آرزو می کنم همیشه اعتمادت نصیب کسانی باشه که قدرشو بدونن