می ترسم یاشار…
«بر این خاکستری ِ خفهی همهگانی ِ زندگی ماشینی تهمایهی رنگی بزن! همه را با یک چوب مران، از تعصب بپرهیز، یکشکلی ِ حاکم بر حیات را بهنوعی درهم شکن، با همدلی با انسانها به حیات تیرهی خود رنگ و بویی بده، همهی نیروها در کارند تا تو را عام کنند؛ خاص باش! با شکستن نظم حاکم بر روابط اجتماعی توازنی تازه پدید آر، برای ایجاد این توازن هم به دل ِ گرم و هم به عقل ِ سرد نیاز داری. افراط در هر سو تو را به بیراههی جنون یا جزمیت میکشد. دل بده، عشق بورز، از خود مایه بگذار، فرزانهگی بیاموز!» احمد میرعلایی*
یاشار سال 84 یادت هست؟ اتاق انجمن علمی كامپیوتر و بعد اتاق شورای دانشجویی، كه ما پروازی ها غصبشان می كردیم. یادت هست صبح تا شب می نشستیم و به حرف مشغول می شدیم، فكر می كردیم، ایده می دادیم، می خواندیم، می نوشتیم، ویرایش می كردیم، دوستی می كردیم، دوستی می كردیم، دوستی می كردیم… 85 كمتر بودی ولی آن یك هفته جادویی جشنواره كه فكر نكنم از یاد هیچ كدام مان برود…
آن روزها دنیا خیلی قشنگ تر نبود یاشار؟ به نظرم آن روزها از ته دل می خندیدیم، بی بهانه و با بهانه. به نظرم ته نگاه مان، آن ته تهش امید بود. این قدر خسته نبودیم آن روزها. آن همه دوندگی، جر و بحث، حرف و حدیث و دردسر؛ آن همه یاوه درباره دوستی هایمان، خودمان؛ آن همه كارشكنی و نشد و نمی شود؛ آن هم نبود امكانات؛ شكر خدا هیچ وقت هم كه پول نداشتیم؛ چرا خوش بودیم یاشار؟ یا بهتر بگویم چرا راضی بودیم از زندگی؟
این روزها همینطور دارم دور خودم می چرخم. با وجود تمام دوستان خوب و بی نظیری كه دارم، با وجود احساسات خوب و محبت بی همتایی كه نثارم می شود، با وجود همه اینها، زندگی چیزی كم دارد، شاید هوا… هوایی پاك كه بشود با نفسی عمیق تو داد و بعد لبخند زد، یك لبخند ساده كه چند ثانیه ای بیشتر روی لبان مان بماند و توی دلمان. هوای پاكی كه در دنیای آدم بزرگ ها پیدا نمی شود. پول و خون، كثافت و رذالت، خیانت و جنایت و… هوا را آلوده اند. آدم با هر نفسی كه می كشد خسته تر می شود و زمینگیرتر. آدم هر روز كمتر از روز قبل از ته دل می خندد…
می ترسم یاشار، می ترسم زمینگیر شوم در راهروهای ارشاد و فرمانداری برای گرفتن یك مجوز، زمینگیر شوم در روزمره های چه بخرم و چه بپوشم… یاشار می ترسم اتاقمان را دوباره نسازم. آخ كه چقدر رویا داشتم/دارم برایش. چند اتاق، صندلی و میز، كامپیوتر، خیلی گلدان گل، ملیون ها برگ كاغذ، یك دنیا كتاب و صدای پای آدم ها. صدای پای ما كه می آییم و می رویم و هستیم، هستیم تا دنیای كوچك خودمان را بسازیم. دنیایی كه بشود در آن نفس كشید. كه بشود در آن كار خوب كرد و خوب كار كرد، دوستی كرد و دوست داشت، آدم بود و آدم ماند. دنیایی كه در آن آخر شب با لبخندی به خواب بروی، بدون بی خوابی و كابوس… یاشار من آرزوی ساده و كوچكی دارم. نه پول كلان می خواهم، نه شهرت عظیم. فقط می خواهم فرزانهگی بیاموزم!
* به نقل از دفترهای سپید بی گناهی
Filed under كمی با خودم، كمی با شما |7 Responses to “می ترسم یاشار…”
Leave a Reply
یادش بخیر! چه روزهای خوبی بود! روزگار ایام شباب!! خوش میگذشت واقعا! برای شادیها معجزه لازم نبود و برای غصه خوردن یه کوه مصیبت نیاز نمیشد! دنیای ساده و کوچکی داشتیم، دنیایی که برای ستاره چیدن کافی بود دستمان را دراز کنیم و …همین! الان هم ته ته دلمان هست، امید را میگویم، فقط بعضی وقتها دلیل بودنش آنقدر مبهم میشود که ماهیتش را گم می کنیم، فقط میدانیم که آن ته ته دلمان یک چیزی مانده هنوز! خدا وقتی که آدم را خلق میکرد فرشتگان به او گفتند آیا موجودی را خلق میکنی که در زمین خون همنوعانش را میریزد و فساد میکند؟ فرمود شما را به آنچه ما میدانیم آگاهی نیست. آنگاه انسان را خلیفه ی خود قرار داد در روی زمین و بار امانت الهی که آسمان و کوه ها و دریاها از به دوش کشیدنش به خدا پناه برده بودند را انسان پذیرفت. همین انسان ناآگاه که حال دارد خون همنوعانش را میریزد و در زمین فساد میکند. همین انسانی که شایستگی خلافت خداوند را دارد! همین انسانی که ما هم هستیم! همین مایی که گاهی از انسان بودنمان پشیمان میشویم! حال کارمان به جایی کشیده که به جای چیدن ستاره از آسمانِ آرزوهایمان، چشممان کف زمین است برای یک لقمه نان یا به خاطر تحقیر این و آن یا در غم گذشته و یا و یا و یا… اینها همه شده غصه ی بزرگ دل کوچکمان… اینها همه شده دلیل ترس… ترس از اینکه نشود و نتوانیم… قدیمترها کافی بود دستمان را دراز کنیم تا برسد به ستاره مان ولی حالا فقط برای دیدن ستاره مان تلسکوپ لازم داریم! چه شد که به این روز افتادیم؟ از آسمان خوشبختیهایمان تالاپی افتادیم کف زمین یا ستاره مان پرواز کرد و رفت آن بالا بالاها؟! پرواز… چه اسم آشنایی!! اما نه … آش هنوز اینقدرها شور نشده، باور کن… قدیمها به سرسخت بودن و پشتکارت افتخار میکردم. حالا هم طوری نشده، فقط گاهی خسته میشویم از این همه هیاهوی دور برمان، از این همه تاریکی که هوار میشود روی سرمان، فقط باید کمی خستگی در کنیم و بعد یک بال دیگر بزنیم تا آن بالا بالاها، یک بال دیگر، یک بال کوچولو، آن وقت به اندازه ی یک بال زدن به ستاره مان نزدیک تر میشویم! شاید دیر بهش برسیم یا شاید نرسیدیم، خدا میداند. من همین قدر میدانم که ستاره مان مال خودمان است! مال خود خودمان! هر چیزی را ازمان بگیرند ستاره را نمیتوانند!! خوب حالا کمی استراحت کن! فقط همیشه یادت باشد لبخندت را گم نکنی، دلیل برای لبخند زدن همیشه خودش سر وکله اش پیدا میشود
اصلا هر آدمی در زندگی باید یاشاری داشته باشد كه وقتی خیلی خیلی خسته و دلتنگ شد به او پناه ببرد و مطمئن باشد كه می خواند و می فهمد، همان طور كه هست، نه كمتر نه بیشتر. آدمی كه بودنش و لبخندش خستگی ها را می ترساند…
اصلا فرض كه بعضی از اینجا دور
نان از سفره و كلمه از كتاب
شكوفه از انار و تبسم از لبان مان گرفته اند
با رویاهایمان چه می كنند؟
به ستاره مان خواهم رسید، به خاطر همه محبتی كه توی دل مهربانت هست. یاشار فقط خدا می داند چقدر سبك شدم…
با سلام ..
این کامنت برای پست قبلی شماست …
به گمان من ( یعنی هر چه فکر میکنم ) اینگونه است که ما در حال حاضر انسان تر و متمدن تر از قرنها وهزاره های پیشین هستیم .. هر چند جنگ و خونریزی وجود دارد اما وقتی کتاب تاریخ را ورق بزنیم در می یابیم که حوادث هولناکتر وجانگدازتری در دنیا رخ داده است که خواندن آن حتی انسان را دچار ملال و اندوه میسازد …..
اما نکته ایی که می بایست به آن توجه داشت و در تحلیل و بررسی خبرها آن را در نظر گرفت .. تمیز حقیت و تبلیغات است ! .. می پذیرم که این مسئله چندان ساده نیست اما تحلیل سیاسی و نتیجه گیری کلی نیاز به تسلط و آگاهی دارد .. من احساس میکنم شما در پست قبلی ” بیش از اندازه تخت تاثیر تبلیغات تلوزیون ایران ” قرار داشته اید .. میتوان اینگونه برداشت کرد سیاست مدارن ما مرز میان هدف و ابزار را رعایت نمیکنند .. در یک سو گروهی با اعتماد بیش از حد به توان خود و در سوی دیگر شماری متحجر مذهبی ( که هیچ اعتقادی به آزادیهای مدنی و انسانی ندارند.. مثل آخوندها و مسلمانان) از جان انسانهای بیگناه به عنوان یک سپر دفاعی و از سویی به عنوان یک ابزار و عامل تبلیغاتی استفاده میکنند .. میدانم که این ناراحت کننده است … اما من به شخصه در بازی شط رنج ترجیح میدهم برنده باشم تا بازنده ! … و برد و باخت مسئله اصلی است .. من به شخصه ترجیح میدهم کار را یکسره کنم … هر چند غیر اخلاقی .. اما اگر من بودم به خداوند سوگند که ” امروز از حماس هیچ اثری بجا نمی ماند … … شاید بهتر است بگویم سیاست جای انسانهای ضعیف نیست .. سیاست جای مردانی است که خوب بازی میکنند … زیرا مرگ کودکان در برابر مرگ اندیشه و مسلط شدن متحجرین مسملمان بی ارزش است … میدانم این سخنان تلخ و ضد انسانی است .. اما در نظر بگیرید که ” اندیشه “” خود شمشیر جنایت است … به نظر من تا زمانی که انسان وجود دارد .. جنایت نیز وجود خواهد داشت …. من بشخصه از کشتن نمیترسم … و از جنایت کار بودن باکی ندارم …
انگار كمی پیر شدم و حوصله بحث ندارم! تنها یك جمله می نویسم به نقل از جمای خرمگس و آن اینكه نگذارید آدم ها به دیدن خون عادت كنند…
راستی من عموما اخبار تلویزیون را در این زمینه پیگیری نمی كردم منبع خبری ام همان سازمان های بین المللی و گزارشگرانی بودند كه نقض حقوق بشر را در ایران خودمان هم گزارش می دهند!
رویایت را از الآن واقعیت بدان. شوالیه ای شاید در راه باشد…
درود
روزهای بدو سختی داشتم و دارم
ولی هنوز سرپا هستم و می خواهم بنویسم
برایم دعا کن
The world is not black and white,more like black and grey!!