باید…

January 6th, 2010

 

دلم می خواهد چیزی خلق كنم. تمام وجودم، روح و جانم، به دنبال آفرینش چیزی است كه نمی دانم چیست. بی قرارم، آشفته و حساسم. زود خشم می گیرم و غمگین می شوم. چیزی باید باشد، چیزی باید اتفاق بیافتد…

باید نقاشی می بودم در اوج مهارت و پرده ای می كشیدم از زندگی سرشار از همه زشتی ها و زیبایی هایش؛ بوته گلی كوچك در گوشه، آغوش پر مهر مادر، بوسه ای بر دهان معشوق، خون، مردم توی خیابان ها و خشونت دست ها.

باید نویسنده ای می بودم صاحب قلم تا رمانی بنویسم كه قصه ای بگوید بلند، به بلندی روزها و شب های ما. قصه ای آن چنان سبك كه بر زبان ها بماند و آن چنان سنگین كه از دل ها نرود.

باید موسیقی دانی صاحب سبك می بودم تا سمفونی ای بسازم كه روایتگر ما باشد آن چنان كه هست، آن چنان كه با شنیدنش از پس صدها سال با خنده هایمان بخندند، دلهره هایمان به اضطراب شان بیاندازد و زخم هایمان اشك هایشان را جاری كند.

باید عكاسی می بودم برای ثبت لحظه لحظه هر آنچه می گذرد یا فیلمسازی برای به تصویر كشیدن گوشه گوشه اش. باید خالقی می بودم در این روزها، چیزی خلق می كردم در خور، باید…


2 Responses to “باید…”

  1. هادی on January 9, 2010 5:59 pm

    این روزها گاهی فقط می خواهم سکوت کنم سکوت

  2. reza on January 10, 2010 1:42 am

    sayte khili jalebi dari tabrik migam

    neveshte ha besiyar jaleban mer30

Trackback URI | Comments RSS

Leave a Reply

Name

Email

Website

Speak your mind