باید…
دلم می خواهد چیزی خلق كنم. تمام وجودم، روح و جانم، به دنبال آفرینش چیزی است كه نمی دانم چیست. بی قرارم، آشفته و حساسم. زود خشم می گیرم و غمگین می شوم. چیزی باید باشد، چیزی باید اتفاق بیافتد…
باید نقاشی می بودم در اوج مهارت و پرده ای می كشیدم از زندگی سرشار از همه زشتی ها و زیبایی هایش؛ بوته گلی كوچك در گوشه، آغوش پر مهر مادر، بوسه ای بر دهان معشوق، خون، مردم توی خیابان ها و خشونت دست ها.
باید نویسنده ای می بودم صاحب قلم تا رمانی بنویسم كه قصه ای بگوید بلند، به بلندی روزها و شب های ما. قصه ای آن چنان سبك كه بر زبان ها بماند و آن چنان سنگین كه از دل ها نرود.
باید موسیقی دانی صاحب سبك می بودم تا سمفونی ای بسازم كه روایتگر ما باشد آن چنان كه هست، آن چنان كه با شنیدنش از پس صدها سال با خنده هایمان بخندند، دلهره هایمان به اضطراب شان بیاندازد و زخم هایمان اشك هایشان را جاری كند.
باید عكاسی می بودم برای ثبت لحظه لحظه هر آنچه می گذرد یا فیلمسازی برای به تصویر كشیدن گوشه گوشه اش. باید خالقی می بودم در این روزها، چیزی خلق می كردم در خور، باید…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما |2 Responses to “باید…”
Leave a Reply
این روزها گاهی فقط می خواهم سکوت کنم سکوت
sayte khili jalebi dari tabrik migam
neveshte ha besiyar jaleban mer30