یادبودی برای میترا…

January 26th, 2010

 

تو را یك خبر ساده از ما گرفت. راننده كامیونی كه بی احتیاطی ساده ای كرده و تو را زیر گرفته بود. تمامش چند جمله بود. و در انتها از خون زیادی گفته بودند كه زمین را سرخ كرده، و هیچكدام به این فكر نكردند خون میترا، دختر خورشید، بوده كه بر زمین جاری شده…

میترا، دختر نور و روشنی، زود نبود برای رفتنت؟ اصلا فكر كردی به اینكه چقدر تنها می شویم ما؟ مگر به هم قول نداده بودیم كه درست را تمام كنی، بعد برویم پی آرزوهایمان؟ یادت هست می خواستیم یك موسسه فرهنگی داشته باشیم بعد برای بچه ها شعر بخوانیم و داستان؟ قرار بود شاعر و نویسنده شویم، روانشناسی و جامعه شناسی یاد بگیریم، و آن وقت كاری كنیم كه هیچ بچه ای مثل بچگی های ما حسرت نخورد. دختر مهربان دانشكده، یعنی دلت تنگ نمی شود برای ما و باقی بچه ها؟ تو كه آن همه مهربان بودی، تو كه وقتی راه می رفتی در و دیوار دانشكده هم سلامت می گفتند، واقعا ما را تنها گذاشتی؟ یعنی دیگر به دیدن مان نخواهی آمد، دیگر تند و یكنفس برایمان صحبت نخواهی كرد، طوری كه اصلا نفهمیم چه می گویی؟ دیگر پشت تلفن یك ساعت برای من شعر نخواهی خواند، شعر نخواهی گفت؟ حتی هیجان زده و احساساتی هم نخواهی شد؟ میترا، چطور باور كنم این همه نبودنت را؟

میترا، تك درخت سبز، روزهای دانشگاه یادت هست؟ پرواز، “عاشقانه های بی مخاطب” ، “تك درخت”ها، همه روزهای سرشارمان را فراموش كردی؟ چطور دلت آمد مایی را كه عاشق شعرها و نوشته هایت بودیم بگذاری و بروی؟ یادت هست آن روزی كه نوشته هایت در جشنواره نشریات دانشجویی مقام اول را كسب كردند؟ چقدر خوشحال بودی، بودیم…

یك سال درس خواندی تا ارشد قبول شدی. ارشد نرم افزار قبول شدن كار ساده ای نیست. دو به شك بودی بین علم و صنعت و تربیت مدرس، كاش تربیت مدرس رفته بودی میترا… اوایل چقدر دلتنگ بودی و باور نمی كردی كه عادت خواهی كرد به تهران، با همه شلوغی اش. كم كم اما داشت… فرصتش را به تو نداد راننده كامیونی كه نمی دید…

میترا می شود برگردی؟ برگرد تا امكان جبران داشته باشم، جبران همه كرده ها و نكرده ها، جبران تمام لحظات از دست رفته. لااقل خبری بده و بگو بی درد رفتی و آرام… میترا تمام جانم آتش گرفته، داغدارم، می فهمی؟ داغ خورشید بر دلم مانده دختر…

 

«هنوز هم که هنوز است رویا می کنم زندگی را…

همه چیز عوض شده. مثل همه چیز! آدم ها هم از کنارم رفته اند. شاید تنهایم، غریب تر از همیشه. راه می روم. خیابان های پائیز را رنگ می کنم. نفس می کشم. باد را میان پیشانی نگاه هایم می جنبانم. پلک هایم را روی هم می گذارم و بعد… انگار چقدر حرف دارم برای شنیده نشدن! واژه نیست که حرف هایم می ماند. گوشی هم نیست -دور زمانی آدم ها، فقط واژه هایی را ساختند که تاب شنیدنشان را داشته باشند. و همین یعنی دردی که هیچ وقت برای من تمام نمی شود…-

مهم نیست که چقدر یا چه پاسی از شب گذشته. شب و روز عین هم اند! همه اش انتظار. انتظار لحظه ی بعد که در پس یکی دیگر بیاید و بگذرد. تا زندگی بگذرد. تا من بگذرم…

کنار پنجره که می روم، سکوت یک شب بی نهایت پائیزی مسحورم می کند به سمت آسمان. آه نه! باز یادت رفت؟! هوای پائیز مدت هاست سرد شده دختر! مواظب باش این دست ها سرما نخورند -و ذهنت که انجماد رویاهاست…- که کاغذ بی نوشته عمرت را سر می دهد… - پنجره را باز نکرده، توی چشم هایم می بندم.

چای می ریزم. لیوان چای را توی دست هایم می چرخانم -گرمایش مثل خوابی که ندارم (!) دلچسب است و خواستنی-. می نشینم تا فکر کنم؛ هر چند بی نشستن هم، این کار را کرده ام. در واقع تمام لحظه های زندگی ام را اندیشیده ام. اندیشه هایی پست، آرزوهایی راکد، و تصوراتی موهوم… رویاهایی که کابوسشان را هر روز دیده ام.

لبخند… عجب خاطری بود که خاطره ساخت و رفت. و چه خوب رفت! -بی جنگل شدن- و من چه سخت ماندم! -تک درختانه!- رفتنی من بودم، ماندنی من شدم. قصه ی عجیبی نیست… نمی دانم چه مدتی ست، شبیه سال ها، که هنوز پا برجام. تک درختی که می گویند شجاع است، صبور است، و گاهی مهربان! و می شنود! افسوس که رهگذرهای بهار و تابستان، درخت را فقط برای سایه ای که پناهشان از خورشید باشد می خواستند -عجب! که خورشید ماندگارترین کس بود برای من…-. پائیز اما، یعنی تنها باش! زمستان یعنی تنها بمیر! و تک درخت یعنی حتی در نرفتن و اینچنین دل فرسا ماندگاری ات، توانی ست برای زیستن، در پناه فقط آسمان. و در بیرونِ همه ی حرف هایی که قِل می خورند و می افتند توی خودت!

امشب چقدر دلم می خواهد گریه کنم، مست شوم. دست هایم را روی صورتم می گذارم: چه سرد است؛ دست هایم ولی هنوز گرمند تا سفیدی هر کاغذی را به معلقی میان ماندن و نماندن بکشانند. که بی این، من هم سرد می شوم، یخ می زنم، و فراموش می شوم. درد عجیبی ست درد بودن، درد ماندن، درد ننوشتن، و درد نخواندن. شاید همه ی این ها یعنی درد زندگی و زندگی هم یعنی درد؛ شبیه لحظه ی تولد. شیرینی اش را نمی دانم که به مرگ می ماند یا نه! بگذریم. مثل همه ی قلب هایی که همیشه از کنار اشک هاشان گذشته ایم. مثل کسی که گفت “دوستت ندارم!”. مثل کسی که فکر کرد محبت، نیتی شوم دارد! مثل همه ی دوست هایی که هیچ وقت نداشته ایم. باز بگذریم؟ چگونه؟ از غربتی که می گذری و تمام نمی شود… از عشقی که هرگز به آن نخندیدیم و همیشه بهمان خندیدند. از نگاهی که نمی بینیمش. از کسی که نخواستیمش. یا از همین خورشیدی که صمیمی تر از ماه، بالای سر تنهایی تک درخت بوده و هست.

هنوز سرد است. هنوز این دیوار آجری بلند -که مرا یاد کابوس هایم می اندازد- تاریکی انداخته توی همه ی اتاقم؛ و توی همه ی نوشته هام. دست هایم هم دارند سرد می شوند. کاغد تمام می شود. چشم ها بسته می شوند؛ تا یک بار دیگر بروم به سمت برهوت فراموشی… خورشید که پشت ابرها برود، تک درخت که دل اش میان تنهایی اش بگیرد، رهگذری که نباشد حتی برای نشنیدن و ندیدن و حتی خودخواهی هاش، و بارانی که از این همه ابر نبارد… و کاغذهای پر از حرف هایی که خاک خورد و پوسید  و کسی نخواندشان…

شاید دیگر مجالی نیست برای ریشه دواندن در این دیار بی خورشید مانده. و پوسیدن. چشم هایم را که می بندم هیچ تصویری برایم رویا نمی شود جز دریایی که شبیه آرامش من است! پنهان! آخرین نگاهی که بهم لبخند زد یادم می افتد و … لبخند احمقانه ای می زنم. از همان ها که آن همه معنی پوچ داشت. کمی از خودم بدم می آید. ولی انگار دیر است. برمی خیزم! بی بهانه می روم، تا بهانه بیابم. لحظه های دراز و گذشتن های کوتاه را سپری کرده ام و هنوز سرگردان ترین پائیزی این غربتم. اینجا صمیمیت هیچ لبخندی به من زندگی نداده است. تصویر آن جنگل را -که برایم هیچگاه تعریف نشد!- پاره می کنم… گاهی برای آنچه که باید باشی، باید به همه ی احساست پشت کنی… همین که آخرین ستاره، رمقش را در برابر خورشید از دست داد، تک درخت را توی چمدان خالی ام می گذارم. همه ی درهایی که یک روز برای باز کردنشان خستگی کشیده بودم، می بندم و خسته تر از همیشه راه می افتم. ولی باور دارم که هیچ دری درست نبوده.

هنوز باد می وزد. هنوز خورشید نیست. هنوز برگ ها خشکند و می شکنند. و هنوز من باغبان ناشی تنهایی تک درختی هستم که -هنوز!- زنده است.

باید رفت.

باید بروم.

ابتدای راه، پائیز هم در آغازی ست برای این شهر و این آدم ها، و این راه. آرام قدم می گذارم، انگار باز هم دارم فکر می کنم، نه به برگشتن، نه به “لبخند”، شاید به کودکی هام، و کابوس های پر از هراسم، که حالا پشت سر می گذارمشان…

روبرویم جاده است. و تنهایی. و پائیز. و آن همه درخت!

و من… شبیه آخرین تک درخت می شوم…»*

 

* تك درخت/ نوشته میترا رضائی


26 Responses to “یادبودی برای میترا…”

  1. خون میترا زمین را نقاشی کرد/فراتر ازبودن on January 26, 2010 3:39 pm

    […] وبلاگ فراتر ازبودن درباره دختر دانشجویی که در دانشگاه علم وصنعت بر اثر […]

  2. maryam on January 26, 2010 4:48 pm
  3. maryam on January 26, 2010 4:49 pm

    age natunesti bebini tu facebookam share kardam…

  4. Anonymous on January 26, 2010 6:36 pm

    besir motaser shodam!

  5. یاشار on January 26, 2010 7:38 pm

    از صبح تا حالا مخم هنگه…. اشکام بند نمیاد

  6. امیرپویا on January 26, 2010 10:52 pm

    ایشالا که غم آخرتون باشه،خبرش برای مایی که نمیشناختیم و فقط دیده بودیمش هم وحشتناک بود

  7. رضا on January 27, 2010 8:17 am

    خت است اصلا قابل تحمل نيست از دست دادن عزيزي كه حاضري براي صداقت و پاكيش خودت را فدايش كني خيلي مطلب تاثير گذاري بود روحشان شاد يادمان نرود اين راهي است كه همه بايد بروند خوش به حالش براي اينكه خودش را نجات داد از بي مهري ها دروغ ها و بي انسانيت هاي جامعه

  8. enghab on January 27, 2010 10:50 am

    متاسفم و غمگين

  9. ali on January 27, 2010 10:28 pm

    اگه با خانواده ی میترا کسی آشنایی داره اطلاع بده که مسئولیت اصلی این فاجعه گردن اون نامرد جبل عاملیه نه اون راننده ی بدبخت.من از شاهدای عینی هستم هندز فری گوشه اون مرحوم نبود بلکه توی گوش راننده بود.دانشگاه داره توهین میکنه به اون مرحوم.انگار یه دختره دستوپاچلفی بوده که حواسش نبوده خودش رفته زیر کامیون.در حالی که شنیدم کوهنورد بوده.ضمنا بچه ها میگفتن غلت زده که نره زیر چرخ اما چون راننده با زاویه دنده عقب رفته ،زیرش کرده.پس اصلا نمیشه گفت میترا سهل انگاری کرده.یکی یه کاری بکنه.نباید گذاشت خون اون خدابیامرز زیر پای این نامردابره.

  10. iranmehr on January 27, 2010 10:32 pm

    باید گفت شهید میترا رضایی،ایشان به دلیل سهل انگاری مسئولین دانشگاه کشته شدند.پس در حقیقت به خاطر مطالبات صنفی دانشجویان که از همه مهمتر امنیت جانی است شهید صنفی دانشگاه علم وصنعت محسوب میشوند.

  11. reza on January 28, 2010 9:29 am

    گاهی تلنگری لازم است تا خوب بون را دوباره بخاطر آوریم، نه فعلش را که صفتش را ولی اینبار این تلنگر بسیار تلخ بود…

  12. باقر کتابدار on January 28, 2010 2:45 pm

    مصیبت بزرگی است غم از دست دادن یک روشنفکر
    یادش گرامی باد

  13. سهیل پایدار on January 28, 2010 11:05 pm

    سلام. من پایدار دبیر کانون شعر و ادب دانشگاه علم و صنعت هستم. ضمن عرض تسلیت به شما می خواستم اگه امکانش هست بخشی از سروده ها و نوشته های ایشان را در اختیار ما بگذارید تا در صورت امکان مراسم یادبودی را برای ایشان برگزار کنیم.
    با تشکر

  14. faratarazbodan on January 28, 2010 11:33 pm

    ممنون از تسليت همگي و از اينكه به فكر خانواده اش و حقش هستين.
    آقاي پايدار سعي مي كنم در اسرع وقت براتون چند تا از نوشته هاشو بفرستم. فعلا حالم خوب نيست…

  15. baran on January 29, 2010 3:23 am

    واقعا متاسف شدم. خبر را شنیده بودم اما نمی دانستم… متاسفم

  16. مریم on January 29, 2010 9:19 pm

    شیشه ی پنجره را باران شست چه کسی یاد تورا از دل من خواهد شست

  17. وحید on January 30, 2010 8:28 am

    Nobody knows where you are,
    How near or how far,
    Shine on, you, crazy diamond!
    Pile on many more layers,
    And I’ll be joining you there,
    Shine on, you, crazy diamond!
    And we’ll bask in the shadow of yesterday’s triumph,
    Sail on the still breeze,
    Come on you girl-child,you winner and looser,
    Come on you miner for truth and delusion,
    And shine…

  18. vafa on January 30, 2010 3:50 pm

    نوشتت رو در بلوك 8 هم ديده بودم.اونجاهم منو تكون داد.روحش شاد

  19. ehsan on January 31, 2010 11:13 pm

    سلام
    (…)
    ضمنا درگذشت دوستتون رو هم صمیمانه تسلیت می‌گم. مرگ بدیه. مادربزرگ من هم همینطوری فوت کرد.
    روحش شاد.
    ایام بکام

  20. ehsan on February 1, 2010 6:20 am

    سلام دوباره
    دیشب در تبدیل تاریخ‌ها اشتباه کرده بودم.-عذرخواهی- پست یازده ژانویه را الان خواندم
    خیر است انشاء الله

  21. m on February 2, 2010 9:59 am

    تسلیت می
    م و برای همه دوستان و خانواده این عزیز از خدا طلب صبر و بردباری میکنم … در ضمن متن پر احساسی بود ….

  22. آلبالو خشکه on February 3, 2010 7:59 am

    سلام
    تسلیت میگم
    واقعا خیلی متأسف شدم وقتی خوندم
    خدا رحمتشون کنه

  23. ج . وطنخواه on February 7, 2010 6:37 pm

    اشک در چشمانم جاریست. وقتی خبر مرگ دوست عزیزم میترا را شنیدم دنیا رو سرم خراب شد. همیشه روز تولدم برام پیام می فرستاد. دیگه کسی روز تولدم برام پیام نخواهد فرستاد.

  24. faratarazbodan on February 7, 2010 11:01 pm

    خیلی سخته آقای وطن خواه، خیلی زیاد…

  25. elham on February 12, 2010 9:56 pm

    shoke shodam!

  26. z.z on February 16, 2010 8:43 pm

    کاش زندگی جزعی از احساسی بود که ما داریم،کاش غم هایش را می شناختیم و ای کاش این پرده های حسرت و دریغ زندگی روزی
    رنگ شادی بگیرند

Trackback URI | Comments RSS

Leave a Reply

Name

Email

Website

Speak your mind