بالت…؟
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید
«بالت… »
-
گل ها همه آفتابگردانند ـ قیصر امین پور
پ.ن: بعد از چند روز بالاخره وبلاگم دوباره رویت شد! ولی متاسفانه كامنت های همه به جز وحید این وسط از بین رفته اند كه متاسفم! فكر كنم به همین زودی با یك داستان آپدیت كنم، بلكه این دوران تنبلی هم تمام شود!!!
Filed under ادبی | Comments (6)برای خیلی ها!
- صدایت را كه شنیدم عمق دلتنگی ام را با تمام وجود حس كردم، آی دختر دلم تنگ شده بود برای غرق شدن در شب چشمانت…
- از سال قبل تا امسال، سال ها راه آمده ایم، و چشمانت چنان مهربان شده اند كه بعید نیست روزی پرنده ای بر شانه ات بنشیند وقتی كه می خندی!
- دلتنگ چشم های تركمنت هستم، همان قدر مهربان، همان قدر صمیمی و همان قدر نزدیك كه بودیم!
Filed under ادبی, كمی با خودم، كمی با شما | Comments (3)
رویا
رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاها بمیرن
زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه
که دیگه مگه پروازو خواب ببینه.
رویاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رویاهات از دس برن
زندگی عین بیابون برهوتی می شه
که برفا توش یخ زده باشن. لنگستون هیوز
——————————
گاهی فراموش می كنیم این ماییم كه تصمیم گیرنده ایم، و خودمان را می سپاریم به دست هر آنچه كه پیش می آید. و بعد… گاهی پشیمانی فایده ای ندارد، خیلی دیر شده، خیلی.
——————————
به یاد آورد رویایی دارد كه فقط از آن اوست، فقط از آن او، و آرام گرفت، قلبم را می گویم!
——————————
مسیح می گوید از راه هایی كه روندگان آن بسیارند نروید. اما هیچ راهی نیست به سوی رویای من، خودم باید راهم را بسازم، نه؟
پ.ن: برای رسیدن به رویایم باید كه بیشتر درس بخوانم! بنابراین این وبلاگ تا اطلاع ثانوی دیر به دیر آپدیت خواهد شد!
Filed under ادبی | Comment (0)
همه دلم
برای بهترین و عزیزترین دوستم؛
بسیار دل می بندم و شدید دوست می دارم، اما بلد نیستم دل كندن را. هر بار كه خواستم دل بكنم از چیزی، تكه ای از دلم را جا گذاشتم. این بار فكر می كنم همه دلم را جا گذاشته باشم…
پ.ن: هر انسانی كه شادی های بزرگ را به تجربه نشسته باشد باید كه غم های بزرگ را نیز به جان بپذیرد…
اما این بار، طوفان احساسات گذشت. و من خوشحالم، خوشحالم به خاطر داشتن دوستی كه می شود به این اندازه به خاطرش دلتنگ شد…
Filed under ادبی, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)نامه
نامه را ترجیح می دهم. همیشه نامه را ترجیح داده ام به همه شكل های دیگر ارتباط. البته منظورم ارتباط از راه دور است. و اگر بخواهم نهایت صداقت را به كار ببرم هر وقت امكان گفتن حرفی به صورت رودررو برایم نبوده باز هم نامه را انتخاب كرده ام. عاشق هیجان و انتظاری هستم كه هر نامه با خودش دارد. بی قراری، چشم به راه بودن. نامه نطلبیده هم حكم آب نطلبیده را دارد كه مراد است در هر حال.
این روزها نامه ها بیشترشان شده اند ای- میل، هر چقدر بیشتر منتظر نامه ای باشیم بیشتر چك میل می كنیم. هر بار كه سراغ میل باكسمان می رویم از ته دل آرزو می كنیم یك نامه قشنگ داشته باشیم كه بخوانیم و از خواندنش لذت ببریم. و بعد دست به قلم می شویم و می نویسیم تا نویسنده را در لذت خوانش مان شریك كنیم. و این طور می شود كه حتی روزی دو، سه نامه به یك نفر بفرستیم یا از یك نفر بگیریم، چه خوب!
نامه هایی هم هستند كه نویسنده خودش می آید با دو دستش می دهد به شما كه بفرمایید بخوانید. گرفتن این نامه ها خیلی لذت بخش است: احساسی كه عظمتش جلوی به زبان آوردنش را گرفته است. من و دوستانم كم از این نامه ها به هم ننوشته ایم كه حالا همه شان را به شكل یادگاری هایی مقدس نگه می دارم. نامه ها را به هم می دادیم و اغلب یك جوری جیم می شدیم تا بخوانیم/خوانده شویم، و بعد برمی گشتیم تا اثرش را ببینیم. كافی بود به چشم های هم نگاه كنیم تا ببینیم چه كرده ایم! و بعد انگار سدهای گفتار برداشته می شدند و…
دسته سوم نامه ها می شوند آن هایی كه الان دارند از رده خارج می شوند، نامه هایی كه روی كاغذ نوشته می شدند و باید منتظر پستچی ماند برای رسیدن شان. آن وقت است كه مدام ساعت را نگاه می كنی، با هر صدای زنگ دری از جا می پری، و وای كه صبح، شب نمی شود و شب، صبح. برای نوشتن این نامه هاست كه دنبال كاغذ خاصی می گردید و قلم خوبی انتخاب می كنید و خوش خط می نویسید و… كه نامه تان احساس تان را با خودش ببرد به دورها. حیف كه سرعت، این روزها مهلت لمس این همه قشنگی را از آدم ها گرفته است…
و من عاشق هر سه نوع این نامه ها هستم! خوب بابا می دانم تلفن اختراع شده، ولی من دوستش ندارم، یعنی چندان دوستش ندارم. البته خوب است، اما برای گفتن روزمره ها، برای شنیدن صدای كسی كه دلتنگش شده ایم (فقط برای شنیدن)، برای خبر گرفتن و خبر دادن، خلاصه برای هر چیزی كه عمقش زیاد نباشد. خدای من شما كه انتظار ندارید هیچ چیز عمیقی بتواند از این خطوط رد شود و به مقصد برسد؟
الان از خودتان می پرسید این متن برای چه نوشته شده است، متنی كه حتی تكلیفش با خودش معلوم نیست. خوب نوشته شده تا بگوید بابت نامه هایتان ممنونم! حتی شاید نوشته شده تا آرام در گوش تان زمزمه كند من عاشق نامه هایتان هستم هر وقت فرصتش را داشتید برای من نامه بنویسید!
پ.ن1: جهت اطلاع چند نفری از نامه نویس های تنبل: این دلیل نمی شود دلم نخواهد ببینم تان یا صدایتان را بشنوم یا با هم چت كنیم!
پ.ن2: كلی كتاب خوانده ام، كه از خواندن بعضی هایشان عمیقا لذت برده ام ولی نمی دانم چرا دستم به نوشتن نمی رود، كاش برود!!!
Filed under ادبی | Comment (0)
طلوع
با چشم هایی بسته دراز كشیده ام. بازشان می كنم. هیچ فرقی نمی كند.
————————–
تاریك است آن قدر كه هیچ كلمه ای را توان قدم گذاشتن در آن نیست…
————————–
می گویند تاریك ترین ساعات، ساعات قبل از طلوع اند. راست می گویند؟
Filed under ادبی | Comment (0)
«می اندیشید كشیدن بار كسانی كه دوست می داریم بس لذت بخش است. ولی این هم بسیار لذت بخش است اگر گاه گاه بار ما را هم اندكی دیگران بكشند! و این تجملی است كه فراوان در دسترس نیست. او در این باره از كسی گله مند نبود. هركسی جز آنچه دارد چیزی نمی تواند بدهد».
جان شیفته
Filed under ادبی | Comment (0)
“در پایان، در پایان پایان ها، آنچه فناناپذیر است باقی می ماند، آنچه سبك تر از آن است كه بمیرد، لطیف تر از آن است كه بسوزد، چهره دیگر…”
یك نگاه به چشمانت برای یك زندگی كافی است، می دانستی؟ نگاهت تا عمق جان آدمی نفوذ می كند و غرق می كند آدم را در زلالی اش، زلالی سبزش، زلالی درخشانش. می شود در آن زیبایی دید و خوبی دید و معصومیت دید و بعد… بعد حتی با خیال راحت می توان چشم ها را بست برای ابد… سعیده نمی شود برای تو داستان نوشت. چطور می شود برای تویی داستان نوشت كه با چهره دیگرت زندگی می كنی. برای تویی كه پیش از پایان، پیش از پایان پایان ها، تنها با آنچه سبك است و لطیف است و فناناپذیر است زندگی می كنی. فناناپذیر. آری لغت مناسبی است برای نگاه تو و برای تو و برای اثر تو روی قلب آدمی. برای مُهری كه برای همیشه روی قلب من زدی.
تا حالا صدای خودت را شنیده ای؟ صدایت مثل یك پرنده است، حتی از پشت گوشی تلفن، حتی وقتی غمگینی. صدایت پرنده ایست كه آواز می خواند و بعد، زندگی زیباتر می شود همیشه. صدایت پرنده ایست كه تا ابد در روح من لانه كرده است، تا ابد…
دوستت دارم. آخ كه چقدر این جمله ناتوان است. چقدر كلمات از معنا تهی شده اند، چقدر. چرا هركسی می تواند به راحتی آب خوردن به هر كسی بگوید دوستش دارد و دقیقه ای بعد، دروغ، ریا و…
دوستت دارم. این جمله برای من بی زمان و بی مكان است. هر كجا باشی، همیشه.
دوستت دارم. بی اندازه، بی مرز، بی حد، بی سقف، بی دیوار.
دوستت دارم. بی دلیل، بی بهانه.
دوستت دارم فقط به خاطر دوست داشتن.
می دانی تو با بودنت به این كلمه، به این جمله، معنا دادی؟ ازل، ابد. دوستت داشتم، دارم، خواهم داشت…
ممنونم سعیده، ممنونم كه هستی، كه متولد شده ای. ممنونم به خاطر تولدت، بودنت. ممنونم تا ابد…
Filed under ادبی, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)
لیلی!
خیلی جالب است! حالا خودم وبلاگم را می بینم ولی هنوز خیلی ها نمی بینند، گرچه انگار كسانی هم هستند كه هرگز “فراتر از بودن” برایشان فیلتر نشده است. به هر حال از همه ی شما كه با من همراهی و همدردی كردید ممنونم!
—————————-
این روزهایم طعم دیگری دارند، طعم گس تنهایی كه نه، جدایی. نمی شود داستانی نوشت كه بوی بچه ها را ندهد. نمی شود یك سر كتاب خواند كه مدام حواست می رود پی آن ها… دلبستگی بین ما دیگر از حد گذشته است. نفس هایمان با هم درآمیخته اند…
و دیروز دستان مهربان مرضیه دلم را كه نه، همه وجودم را به تپش درآوردند. برایم لیلی را آورده بود، “لیلی نام دختران زمین است” را. خواب دیده بود. خواندم:
«خدا مشتی خاك را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنكه با خبر شود، عاشق شد. سالیانیست كه لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمون تان تنها همین است: عشق. و هر كه عاشق تر آمد، نزدیكتر است. پس نزدیكتر آیید، نزدیكتر. عشق، كمند من است. كمندی كه شما را پیش من می آورد. كمندم را بگیرید. و لیلی كمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگوست، گفتگو با من. با من گفتگو كنید.
و لیلی تمام كلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می كند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند».
و فهمیدم معنای خواب را و كتاب را… باید كه دوست داشت، باید كه تا ابد دوست داشت بی آنكه به امید رسیدنی بود. باید دوست داشت تا مرز رسیدن به نور، حل شدن در نور… و از درد جدایی و تنهایی نباید هراسید، كه هر دوست داشتنی با درد همراه است و درد در این میان همان است كه خاك را به نور بدل می كند!
Filed under ادبی, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)تولد…
فراتر از بودن سه ساله شد…
“قلب برای خود دلایلی دارد” كه عقلی برتر از عقل می داند چیست. آنت دیگر پروای آنچه دیگران ممكن بود بیاندیشند نداشت. اكنون می دانست كه از دیگران نباید خواست كه دوستت بدارند. آنان اگر دوست بدارند با چشمان بسته است. اما كمتر چشم ها را می بندند!… بگذار هرجور كه پسندشان هست باشند! هرجور كه باشند من دوست شان دارم. نمی توانم از دوست داشتن چشم بپوشم. و اگر آنان دوستم ندارند، من در قلبم به اندازه كافی محبت دارم، هم برای خودم و هم برای آن ها…
آنت به تصویر جوان خود كه هنوز در رنج كشیدن تازه كار بود لبخند می زد، “صبر كن، آنت بینوای من، تازه تو در اول كاری….”.
- هیچ تاسفی نداری؟
- هیچ.
- نه آنچه كرده ای و نه آنچه نكرده ای؟
- هیچ، ای جان فریبكار! تو در كمین افسوس من بودی! زحمت بیهوده ای به خود داده ای! من همه چیز را می پذیرم، همه آنچه داشته ام و همه آنچه نداشته ام، همگی نصیبم از عاقلانه و دیوانه وار. همه حقیقی بود، خواه عاقلانه و خواه دیوانه وار. آدمی اشتباه می كند، این قاعده زندگی است… ولی دوست داشتن هرگز یكسره اشتباه نیست… با آنكه سال عمرم بالا می رود، قلبی بی چین و چروك دارم… و قلبم با همه رنجی كه برده است، خوشبخت است كه دوست داشته است… (جان شيفته)
پ.ن: از اواسط اسفند سعی می كنم دوباره مرتب بنویسم!
Filed under ادبی, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)