ماه پنهان است
ماه پنهان است
نوشته جان اشتاین بك
ترجمه پرویز داریوش
انتشارات علمی فرهنگی
كتابی جیبی با طرح روی جلدی كه تا داستان را نخوانی نمی فهمی اش. كتاب را كه بچرخانی با متن كوتاه پشت جلد روبرو می شوی: «جان اشتاین بك در فوریه 1902 در كالیفرنیای آمریكا به دنیا آمد. از كودكی هم در كشتزارها كار می كرد و هم به مدرسه می رفت. حتی در 1919 هنگامی كه وارد دانشگاه شد، از كار در مزارع دست نكشید. از 1925 در نیویورك به خبرنگاری اشتغال یافت و چندی را به كارهای بنایی و ناوه كشی سر كرد. در 1929 نخستین كتاب خود را به نام فنجان زرین منتشر كرد و از آن پس چراگاه های آسمان، به خدایی ناشناخته، تورتیافلت، موش ها و آدم ها، اسب سرخ، خوشه های خشم، ماه پنهان است و مروارید را نوشت. او به اروپا و كشورهای مشترك المنافع سفر كرده است.
آثار جان اشتاین بك در 1962 به دریافت جایزه ادبی نوبل نایل آمدند.»
با خودت فكر می كنی قرار است با یك كتاب آمریكایی دیگر روبرو شوی، كمی حوصله ات سر می رود، با این همه شروع می كنی: «تا ساعت ده و سه ربع همه چیز به پایان رسیده بود. قصبه تصرف شده بود، مدافعان آن درهم شكسته بودند و جنگ خاتمه پذیرفته بود.» ادامه می دهی و از شیوه روایت خوشت می آید، همین طور از شخصیت پردازی: «دكتر وینتر آن قدر ساده بود كه فقط شخص آگاهی ممكن بود او را صاحب فراست بداند.» یا شخصیت پردازی جالب زن شهردار در چند مكالمه.
با داستان عجیب یا پیچیده ای روبرو نیستی، دهكده ای در نروژ توسط آلمانی ها اشغال شده است، جنگ جهانی دوم. در طول داستان هم هیچ اتفاق خارق العاده ای نمی افتد، از قهرمانی های بی مانند یا شكنجه های فجیع خبری نیست. ولی چیز دیگری هست، چیزی بسیار جذاب: مردم آزاد!
شهردار اوردن، مردی كه نه زیاد باهوش است و نه زیاد شجاع، می گوید: «مردم خوششان نمی آید تسخیر بشوند جناب سرهنگ، و این است كه تسخیر هم نمی شوند. مردم آزاد جنگ را شروع نمی كنند، اما همین كه شروع شد، در ضمن شكست هم به جنگ ادامه می دهند. مردم اسیر گله مانند، كه همان پیروان یك پیشوا هستند، نمی توانند همچو كاری بكنند، و این است كه مردم گله مانند در نبردها پیروز می شوند و مردم آزاد از مجموع یك جنگ فاتح بیرون می آیند…» دكتر وینتر در جایی دیگر از داستان می گوید: «… خیال می كنند چون خودشان فقط یك پیشوا و یك سر دارند ما هم مثل آنهاییم. می دانند كه اگر سر ده نفرشان قطع شود خودشان نابود می شوند. اما ما مردمی آزادیم، به تعداد جمعیت مان پیشوا و سر داریم و در مواقع احتیاج رهبران واقعی مانند قارچ میان مان می رویند.»
شاید این كتاب زیاده از حد ایده آلیستی باشد*، مردم آزادی در آن توصیف شده اند كه با وجود همه ضعف های انسانی شان می دانند آزادی یعنی چه، می دانند كه وقتی آزادی را از آدمی بگیری انگار كه آدمیت را از او گرفته ای و به همین خاطر می جنگند برای برگرداندنش. نه مثل قهرمان های افسانه ای كه با خودت بگویی هرگز نمی شود به آن ها رسید، نه، مثل هر آدم معمولی ای كه باارزش ترین داشته اش به خطر افتاده. آدمی كه می توانی دستت را دراز كنی با این اطمینان كه لمسش می كنی. آدم و جامعه ای كه ارزش تلاش برای رسیدن را دارد، حتی اگر دور و دیر باشد…
« (سرهنگ) لانسر نگاهی به او كرد و تبسم محزونی بر لب آورد. گفت: ما هم كاری بر عهده گرفته ایم. این طور نیست؟
شهردار گفت: چرا، تنها كار غیرممكن در دنیا، تنها كاری كه نمی شود انجام داد.
- و آن؟
- درهم شكستن روح انسان به نحو دائمی…»
* شاید هم چندان ایده آلیستی نباشد برای مردم اسكاندیناوی، مردمی كه خیلی از رویاهای ما را زندگی می كنند، مردمی آزاد! شاید برایتان جالب باشد بدانید تنها كشوری كه فقر مطلق را از بین برده در میان این كشورهاست!
Filed under با یك كتاب | Comments (9)قرن من
قرن من
نوشته گونتر گراس
ترجمه روشنك داریوش
نشر دیگر
احتمالا كتابخوان ها همه نام گونتر گراس را شنیده اند، برنده نوبل ادبیات سال 1999. آلمانی است و در همین كتاب هم می توان به روشنی آلمانی بودن نویسنده را حس كرد.
نام كتاب به خوبی نشان دهنده محتوای آن است، “قرن من” داستان زندگی در قرن بیستم است از زبان صد شخصیت در صد روایت. هر روایت این كتاب داستان یكی از سال های این قرن است از زبان مردمی كه آن را زیسته اند. قطعه ای از زبان كارگری كه به دنبال تغییرات اقتصادی بیكار شده روایت می شود و قطعه ای دیگر از زبان یك جاسوس! زبان هر روایت خاص راوی آن است كه مترجم هم سعی در حفظ آن داشته است.
با هر روایت از مهمترین وقایع آن سال در آلمان و گاهی جهان باخبر می شویم. جنگ جهانی اول، دوم، فرو ریختن دیوار برلین، روند رشد اقتصادی و مشكلاتش، تغییرات فرهنگی و… كاش نویسنده ای ایرانی هم قرن منی ایرانی می نوشت!
قسمتی از روایت سال 1946:
«خاكه آجر، به شما بگم، همه جا خاكه آجر. تو هوا، تو لباسا، لای دندونا و خلاصه همه جا. اما واسه ما زنا مساله ای نبود. اصل این بود كه بالاخره صلح شده بود. حالام می خوان واسه مون یه مجسمه یادبود هم بنا كنن- بله، راستی راستی. یه برنامه درست و حسابی دارن. زن های آوار برلن! اون موقع همه اش خرابه بود، خروار خروار خاك، مابین راه های كوبیده بود، اون وقت ساعتی شصت و یك فنیگ می دادن، خوب یادمه. عوضش یه كوپن مواد غذایی بهتر می دادن، اسمش شماره دو بود، یه كارت كارگری بود. چون رو كوپن زنای خونه دار فقط روزی سیصد گرم نون و هفت گرم كره می دادن. آخه از شما می پرسم، این یه ذره به چه دردی می خوره؟ …».
قسمتی از روایت سال 1978:
«… از مارتین شروع شد. اما مونیكا فكر كرد كه باید روی دست برادرش بلند شود. پسرك ناگهان به استثنا یك كپه موی بالای پیشانی اش كچل كچل كرده بود. دخترك هم موی بور و و زیبایش را در یك طرف بنفش و در سمت دیگر به رنگ سبز تیره درآورد. خوب این را می شد نادیده گرفت- همین كار را هم كردیم- اما وقتی هر دو با آن لباس های وحشتناك ظاهر شدند، ما- من بیشتر از شوهرم- شوكه شدیم. مارتین كه تا آن زمان كمی هم فخرفروشانه لباس می پوشید، ناگهان شلوارهای جین تكه پاره ای به تن می كرد كه به یك زنجیر زنگ زده وصل بود. معتقد بود كه با آن شلوار یك ژاكت مشكی پرچ دار جور است كه با كمك یك قفل آویزان مهیب بر روی سینه سر هم نگه داشته می شد. و مونی ما كت و شلوار چرمی رنگ و رو پریده ای به تن می كشید و پوتین های بدی به پا. علاوه بر اینها از اتاق هر دو آن ها صدای موسیقی می آمد، اگر اصلا بشود آن سر و صدای خشن را موسیقی نامید. هنوز از مدرسه نرسیده آن غرش شروع می شد…» درست حدس زده اید این سال، سال رواج پانكیسم* است!
* منظور طرز لباس پوشیدن، موسیقی و عقاید خاص افرادی است كه خود را پانك می نامند. مطمئن نیستم به كار بردن اصطلاح پانكیسم درست باشد ولی اصطلاح جایگزینی پیدا نكردم كه همین منظور را برساند.
پ.ن: پرندهای بود شبيه سيمرغ كه به روياهامان آمده بود. و آواز خوانده بود. آوازش چنان بود كه انگار سياوش و مزدك، و ابوذر و عمار صدا به صدای هم انداختهاند تا مفاصلِ از هم گسسته رستم را به هم پيوند دهند. بعد ما، غبار از چهره زدوده بوديم و همه با هم در هيات رستم از خاك برخاسته بوديم، و خود را همان رستمی يافتيم كه دست به بند شاه نداده بود: شاید چیزی را از قلم انداخته بودیم.
Filed under با یك كتاب | Comments (13)مریم مادر کلمه
به همراه همه
خنده ها،
نگرانی ها،
و درد و دل هایمان،
تقدیم به میترا…
مریم؛ مریم دختر عمران، مریم خواهر هارون، مریم مادر عیسی، مریم زاده آدم!
از هم گسسته ایم، زندگی را پوچ می خوانیم و بی ارزش، و مرگ را وسیله نجات.
همه چیز مثل همیشه است، تحت كنترل! هرچه هست انگار می خواهد تا ابد بپاید. در این میانه مریم به خلوت رفته است، به مكانی شرقی، شرقی برای طلوع. مریم، همان دخت دردانه مادری كه دخترش را یاغی می خواست و عابد!
آنچه را كه هست نمی خواهیم اما ایمان نداریم به نجات، آن هم نه به دست دیگری كه خودمان. ناامیدی بدتر از هر خوره ای جانمان را می خورد و این چنین است كه زندگی مان را به دست هر آنچه می سپاریم كه از یادمان ببرد بودن مان را. مرده ایم پیش از آنكه بمیریم.
مریم دختر قومی كه ملكوت را از یاد برده اند، ملكوت را به آغوش می كشد و بار برمی دارد روح خدا را، كلمه را…
شقی شده ایم. دو شقه، یا حلق آویز آسمان یا خزنده بر روی زمین. شكافی در شخصیت مان پدید آمده است كه توان درست دیدن و فهمیدن خیلی چیزها را از دست داده ایم. نمی توانیم هستی را، خودمان را، شایسته زیستن ببینیم. پیوندهای میان زمین و آسمان را گم كرده ایم و هركدام را اقنومی می بینیم جدا از دیگری. حتی گاهی آن چنان شقی شده ایم كه همه چیز را خاص خودمان می بینیم، چنان شكافی بین خودمان و دیگران پدید آورده ایم كه برایمان فرقی نمی كند پس از ما زندگی بقیه چگونه باشد، اصلا باشد یا نباشد…
مریم آبستن كلمه است، و چه سخت دردی را تحمل می كند. مگر ساده است زاده شدن كلمه از دل آن همه درماندگی و ناتوانی و نازایی؟
برای عبور از آنچه هست نیازمند كلمه ایم، و كلمه همانی است كه باید بشود. برای گذشتن از آنچه كه هست با همه زشتی ها و پلیدی هایش، نیازمند كلمه ایم تا برایمان به تصویر بكشد شیوه دیگری از زیستن را. و این تصویر است كه وادارمان می كند به رفتن و رفتن و رفتن. و كلمه است كه ما را برمی كشد از ركود. زندگی سخت و دشوار است، در عین حال زیبا و ارزشمند، آنگاه كه زیستن حركتی باشد برای رسیدن به كلمه…
مریم درد می كشد تا بدان حد كه از خداوند مرگ طلب می كند، او به وادی هول و هراس های بزرگ پانهاده است و بدین سان است كه شایسته زادن كلمه می شود…
كلمه طیبه ریشه ای استوار در زمین و شاخه هایی بلند در آسمان دارد. نه به انكار گذشته و میراثش، زندگی این جهانی با همه ویژگی هایش، بر می خیزد و نه از حركت به سوی آینده، به سوی آسمان باز می ایستد. زمین و آسمان در كلمه طیبه جدا از هم نیستند، درهم تنیده اند، درهم تنیده…
درخت كهنسالِ بی بار و بر میوه می دهد، در بیابان چشمه ای می جوشد، مریم كلمه را به دنیا آورده است، مریم كلمه شده است…
باكره وجودمان می تواند بار بردارد كلمه را، و شاید هم اینك در زاویه ای از كوچه پسكوچه های روحمان به انتظار ما نشسته باشد…
پ.ن: تمامی مفاهیم این متن از كتاب “مریم مادر كلمه” نوشته آقای علی طهماسبی، برگرفته شده اند.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
یك بازی دیگر!
مریم عزیزم به یك بازی جدید دعوتم كرده. باید اسم 5 كتاب را بنویسیم كه دوست شان داریم. من هم كه نمی توانم دعوت مریم را رد كنم بنابراین:
1- جان شیفته، رومن رولان: داستان زندگی یك زن، زندگی ای فراتر از تمامی قواعد و رسوم بی فایده، زندگی ای به راستی انسانی…
2- رفیق اعلی، كریستین بوبن: باز هم داستان یك زندگی، این بار فرانچسكوی قدیس…
3- شازده كوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری: …
4- اگر شبی از شب های زمستان مسافری، ایتالو كالوینو: یك رمان بسیار جالب و متفاوت، باید بخوانید تا بفهمید چه می گویم!!!
5- سمفونی مردگان، عباس معروفی: هابیل و قابیل، آیدین و اورهان. رمانی عاشقانه و…
حالا مثلا نمی شود به جای اسم 5 تا، اسم 50 تا را بنویسیم؟ خوب سخت است انتخاب 5 تا از بین كلی كتاب كه هركدام شان را جوری دوست دارم!
حالا بنا به قاعده، این 5 نفر را به بازی دعوت می كنم:
یاشار، وحید، الهام، بهزاد و یاسر!
بلكه باعث بشود 3 نفر تنبل این جمع كمی تا قسمتی وبلاگ هایشان را به روز كنند!!!
Filed under با یك كتاب, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)ترس و لرز
ترس و لرز
نوشته سورن كیركگور
ترجمه عبدالكریم رشیدیان
نشر نی
كیركگور می گوید ایمان یعنی ترك همه چیز، ترك واقعی همه چیز به خصوص آنچه بیش از همه می خواهیم، و در عین حال اعتقاد به كسب همه چیز، همه آن چیزی كه به طور كامل ترك كرده ایم، به لطف محال!
با این تعریف پارادوكس غریبی است ایمان: نخواستن كامل در عین باور ِ به دست آوردن كامل! و این یعنی همیشه نگران بودن، همیشه مضطرب بودن كه مبادا كامل رها نكنی، كه مبادا كامل مطمئن نباشی به دوباره داشتنش! چطور آدم می تواند اضطراب به این سهمگینی را تحمل كند؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
عقاید یک دلقک
عقاید یك دلقك
نویسنده هاینریش بل
ترجمه شریف لنكرانی
انتشارات جامی
پرسید: “راستی تو چه جور آدمی هستی؟” گفتم: “یك دلقك، و لحظات را جمع آوری می كنم”.
كتاب را باز می كنیم، مقدمه كوتاهی دارد از شریف لنكرانی، مترجم كتاب، فقط دو صفحه: «سبك بل در این كتاب حداكثر سادگی خود را به دست آورده است. انتقاد اجتماعی اش خالی از هرگونه رنگ و بوی ایدئولوژیك یا دفاع ایدئولوژیك است. این انتقاد نسبت به تمام آنچه قوه تشخیص را از انسان می گیرد، آنچه كه باید طبق آن زندگی كند، آنچه كه مدعی است سعادت دو جهان را نصیب انسان می كند، بدبین است. و به هیچ چیز جز انسان با ضعف ها و سادگی اش اعتقاد ندارد».
دو صفحه اول را كه بخوانیم كل ماجرا را فهمیده ایم! معشوق دلقك، ماری، او را ترك كرده تا با دیگری ازدواج كند. و دلقك رنج می برد، به شدت رنج می برد. او عاشق ماری است! داستان را می دانیم پس چه چیزی ما را به خواندن بقیه كتاب واخواهد داشت؟ سادگی و صداقت دلقك. صداقت محضی كه همیشه با خود دارد حتی وقتی كه این صداقت به ضررش خواهد بود.
دلقك كاتولیك نیست، پروتستان هم همینطور، بی خدا هم نیست: «گفتم: “كاتولیك ها مرا عصبانی می كنند، چون مردم بی انصافی هستند”. خندان پرسید: “پروتستان ها چطور؟” گفتم: “آن ها با ور رفتن به وجدان شان آدم را ناخوش می كنند”. در حالی كه هنوز می خندید گفت: “خدانشناسان چه؟” گفتم: “آن ها آدم را به دهن دره می اندازند، چون همیشه فقط از خدا حرف می زنند”. پرسید: “خود شما چه هستید؟” گفتم: “من یك دلقك هستم… و یك موجود كاتولیك وجود دارد كه من به او شدیدا محتاجم: ماری. ولی شماها از اتفاق همین موجود را از من گرفته اید”.» او فقط یك دلقك است، اما آن قدر انسان است كه صبح زود ماری را بیدار می كرده تا مبادا به موقع به جلسات مذهبی اش نرسد.
“عقاید یك دلقك” روایت زندگی انسانی است كه ساده مانده و نمی داند چرا وقتی عاشق ماری است، و ماری هم عاشق او بوده، تركش كرده و رفته است. چرا خواهرش باید در جنگ با یهودی ها بمیرد. چرا برادری كه دوستش داشته حالا كه كاتولیك شده حاضر به دیدن او نیست. چرا، چرا، چرا… چرا ما آدم ها به این راحتی می توانیم همدیگر را به قضاوت بنشینیم، چرا ما كه حتی خودمان را به خوبی نمی شناسیم خیلی ساده درباره دیگران حكم صادر می كنیم؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
پیکر فرهاد
پیكر فرهاد
عباس معروفی
«یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟»
به گفته “زود دویچه سایتونگ”: متن یك تك گویی بلند از زن تابلو نقاشی است. نامه عاشقانه تردیدآمیزی است برای معشوق كه مانند اولیس جیمز جویس در آن حال و گذشته در هم می آمیزند.
بوف كور را خوانده اید؟ زن نقاشی روی قلمدان یادتان می آید؟ پیكر فرهاد روایت این زن است در طول تاریخ. روایت زنی كه به درازای تاریخ سختی كشیده است به جرم زن بودنش. زمان جلو می رود، از زمان ساسانیان به دوران معاصر می رسیم اما داستان همان داستان است. داستان زنی كه دوست می دارد، می خواهد زندگی كند آن جور كه خودش می خواهد و شكست می خورد…
پیكر فرهاد داستان عاشقانه زیبایی است، ولی نه از نوعی كلیشه ای. «وقتی سر بلند كردم دیدم جایش خالی است. حساب میزش را در بشقاب گذاشته و رفته بود. از صدای آكاردئون نوازنده نابینای جلوی در احساس می كردم هوا ابری است. سرگرداندم، چند نفر خیره ام شده بودند. نه، دیگر نمی خواستم. هیچ كدام از آن چشم ها را نمی خواستم. چشم هایی كه از معنا تهی بود، فقط مثل شیشه های بدلی برق می زد. هركدام به رنگی مثل چراغ های شهر در شب كه نمی دانی كدام سو مال كدام خانه است. كجا عشق می ورزند و كجا آدم می كشند؟»
و این زن هرگز صاحب این چشم ها را پیدا نمی كند اما صاحبان آن شیشه های بدلی همیشه به دنبالش هستند، و حتی یك دم راحتش نمی گذارند… بیشتر از این نمی توانم درباره این داستان بنویسم كه شیوه روایتی بسیار زیبا، پیچیده و تودرتو دارد. پیكر فرهاد را باید به تمامی خواند تا حسش كرد…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)اتاقی از آن خود
«زنی كه می خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد».
ویرجینیا وولف كتابی نوشت تا به زنان بگوید اگر می خواهند بنویسند باید پول كافی و اتاقی از آن خود داشته باشند، چرا؟ به یك دلیل ساده! برای اینكه نیازمند كسی نباشند. برای اینكه در طول قرون گذشته همواره نیازمند مردان بوده اند و در قبال براورده شدن نیازهایشان چیز بسیار مهمی را از دست داده اند، اعتماد به نفس و شجاعت شان را.
«زندگی برای هر دو جنسیت طاقت فرسا و دشوار است. مبارزه ای همیشگی است. مستلزم شهامت و قدرت عظیمی است. شاید برای ما موجودات اسیر وهم و خیال بیش از هر چیز مستلزم اعتماد به نفس است. بدون اعتماد به نفس مثل بچه های شیرخواره ایم. ولی چگونه می توانیم این كیفیت نامحسوس را، كه در عین حال این قدر باارزش است، به سریع ترین روش به وجود آوریم؟
با این فكر كه آدم های دیگر از ما پست ترند. با این احساس كه نسبت به سایر مردم یك جور برتری ذاتی داریم… به این ترتیب برای پدرسالار كه باید فتح كند، باید فرمانروایی كند، این احساس بسیار حائز اهمیت است كه آدم های بی شماری، در واقع نیمی از بشریت، ذاتا پست تر از او هستند. در واقع این امر باید یكی از مهمترین منابع قدرت او باشد… طی همه این قرن ها زنان چونان آینه هایی عمل كرده اند كه قدرتی جادویی و خوشایند دارند و می توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعی اش نشان بدهند… داستان و اصولا هر كار خلاق و ذهنی، مثل سنگریزه از آسمان نمی افتد… داستان مانند تار عنكبوت است، كه شاید اتصالی بسیار ظریف و نامرئی داشته باشد، ولی با این وجود به چهارگوشه زندگی متصل است. این اتصال غالبا قابل رویت نیست. برای مثال نمایشنامه های شكسپیر انگار به خودی خود كاملند و بدون هیچ اتصالی در هوا معلقند. اما وقتی تار عنكبوت كج و كوله می شود، به گوشه ای گیر می كند، یا از وسط پاره می شود، به یاد می آوریم كه این تارها را موجودات غیرمادی در هوا نتنیده اند، بلكه حاصل كار انسان های رنج كشیده اند و به عواملی به غایت مادی وابسته اند، مثلا به سلامتی و پول و خانه هایی كه در آن ها زندگی می كنیم.»
نوشتن شاید امروزه به نظر ما كار آسانی به نظر برسد. ما نویسنده های زن بسیاری را می شناسیم، ولی در گذشته این چنین نبوده است. زنانی كه شعر می سروده یا می نوشته اند باید فشار فراوانی را تحمل می كردند. سرزنش از سوی زنان و عدم پذیرش از طرف مردان. «دنیا به او همچون مردان نمی گفت اگر می خواهی بنویس، برای من فرقی نمی كند. بلكه با قهقهه می پرسید می خواهی بنویسی؟ نوشته تو به چه درد من می خورد؟ … برای شما آسان است كه بگویید نبوغ نباید به اظهارنظرها اعتنا كند، كه نبوغ باید فراتر از آن باشد كه به حرف هایی كه درباره اش می گویند اهمیت بدهد. بدبختانه این دقیقا مردان و زنان نابغه اند كه بیش از همه به آنچه درباره آن ها گفته می شود اهمیت می دهند.»
پس شاید این طبیعی ترین اتفاق ممكن بود كه زنان نویسنده چندین برابر مردان نویسنده حساس باشند. ویرجینیا وولف خیزاب ها را 18 بار بازنویسی كند، و مارگارت میچل آن قدر وقت برای بربادرفته بگذارد كه دیگر نتواند كتابی بنویسد. وجود زنان نویسنده ای كه در این زمان طبیعی و قدرتمندانه می نویسند به تمامی مدیون زنانی است كه با خشم و غم، طغیان و رنج، نوشته اند و به دنیا ثابت كرده اند كه می توانند، و به ما هم آموخته اند كه برای نوشتن باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشیم…
* مطالب داخل «» از كتاب “اتاقی از آن خود” ویرجینیا وولف نقل قول شده اند.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
یادداشت های روزانه ویرجینیا وولف
یادداشت های روزانه ویرجینیا وولف
ترجمه خجسته كیهان
نشر قطره
ویرجینیا وولف را چقدر می شناسید؟ فكر می كنم اولین چیزی كه با این نام به یاد خیلی ها می آید نیكول كیدمن باشد در “ساعت ها”. ولی ویرجینیا وولف واقعی، ویرجینیایی كه در دفتر خاطراتش می توان لمس كرد و دید، انسان دیگری است.
در این یادداشت ها می توان دید كه كتاب های او چگونه متولد می شدند. تقریبا همیشه با رنج. “خیزاب ها” هجده بار بازنویسی شد. او در تمام سال های آفرینندگی ادبی اش كمتر كتابی را توانست بدون وقفه های ناشی از بیماری بنویسد. و بیشتر اوقات تحت فشار ناشی از زن بودنش بود. وقتی فیلم “ساعت ها” را می دیدم با خودم فكر می كردم پس ویرجینیایی كه این قدر دوستش داشتم، نویسنده “اتاقی از آن خود” و “به سوی فانوس دریایی” چنین زنی بوده؟ حالا می دانم كه نه! او همان قدر كه می توانست افسرده و مردم گریز باشد، عاشق صحبت كردن با مردم و لذت بردن از یك منظره بود. همان قدر كه نسبت به نقدها حساس بود، نسبت به تحسین ها هم بود(در اوایل كار هردو زیاد و در اواخر كار هردو كم). ویرجینیا زن زیبایی بود كه تا زمانی كه می توانست از مغزش برای خواندن و نوشتن كار بكشد زندگی برایش لذت بخش بود. او بارها و بارها در خاطراتش نوشته كه زندگی برایش تنها و تنها نوشتن است. در انتهای این كتاب یا به عبارت بهتر، این دفتر خاطرات، با حسرت فراوان از خودم پرسیدم آیا نمی شد جنگ جهانی دومی اتفاق نیافتد تا ویرجینیا دست از مبارزه برندارد، تا كتاب های بیشتری بنویسد؟
پ.ن: دلم می خواست خیلی بیشتر درباره ویرجینیا وولف بنویسم. به خاطر احترام عمیق به زیبایی ای كه در تمام كتاب هایش موج می زند. و به خاطر احترام به اینكه كتاب هایش را به عنوان یك زن، و به عنوان ویرجینیا نوشت و تحت سیطره هیچ نام و سبكی قرار نگرفت. ولی انگار ذهن بدعادتشدهام نیازمند تمرین بیشتری برای برگشتن به حالت عادی است!
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
چشم هایش…
هر بار كه صحبت از كتاب می شد امیر می گفت چشم هایش را بخوان، من هر دفعه می گفتم باشد برای بعد كنكور. امشب ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و خواندمش، یك سره هم خواندمش. و به یاد چشم هایش چشم هایم پر اشك شد…
چشمهایش
نویسنده: بزرگ علوی
رمان های زیادی با ساختارهای باشكوه تر خوانده ایم، و داستان هایی به مراتب غم انگیزتر شنیده ایم. ولی این رمان چیز دیگری دارد، از جنس دیگری است، از جنس من، از جنس مای ایرانی. فرنگیس اش روحی آشنا دارد، همان طور كه استاد ماكان اش. تاریخ ما پر است از ماكان های بی نام و نشانی كه كشته شده اند، مرده اند، همه چیز و كس شان را داده اند تا مردم سرزمین شان از فقر، بدبختی، بی عدالتی، ستم، استبداد و… نجات پیدا بكنند. و پر است از فرنگيس های بی شماری كه فدا شده اند، سوخته اند و… تا ماكانی بتواند بماند، بايستد، مبارزه كند. و سرانجام كارهایشان…
این كتاب داستان زبان چشم هاست، و راست است كه هركسی سخن گفتن به این زبان ها را بلد نیست و هركسی هم توان فهمیدن این زبان را ندارد. سخن گفتن و شنودن به این زبان اهل می خواهد، اهل. و این كتاب داستان چشم هایی است كه زبان شان درست فهمیده نمی شود و صاحب شان را تا به آخر در حسرت فهمیده شدن باقی می گذارند، و مخاطب شان را تا به آخر در حسرت گفته نشدن آن حرف هایی كه باید، و دریغ…
داستان ساده ایست، زنی غرق در رفاه با روحی حساس، دل به مردی می بازد مبارز و هنرمند. فقط خواستن این مرد كافی است تا این زن دست به هر كاری بزند. اما این مرد آن قدر خوب است كه همه داشته ها و نداشته هایش را، حتی خود خودش را، حاضر است فدای هدفش كند… و نهایتا زن می ماند و حسرت عشقی كه مرد هرگز آن را نفهمید، و مردی كه هرگز نفهمید زن به آن حد دوستش می داشته است كه حاضر شده برای اندكی بیشتر زنده ماندن او بر سر زندگیش معامله كند!
و من ماندم با این سوال بزرگ در ذهنم، كه آیا هیچ هدفی هر چقدر هم بزرگ، ارزشی برابر با زندگی یك انسان دارد؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)