سمفونی مردگان
«پدر گفت: “جهیزیه ای كه به تو می دهم درخور آدمی مثل من نیست. ولی كسی كه به بخت خودش لگد بزند، بیش از این نباید توقع داشته باشد”. مثل همان حرفی كه سال ها پیش به آیدین هم زده بود: “تو لایق كت و شلوار پشمی نیستی. یك دست كازرونی نخی برات می گیرم كه دیگر خودسر حرفی نزنی”. و آیدین هیچ وقت آن كت و شلوار را نپوشیده بود…”»
سمفونی مردگان
نوشته عباس معروفی
انتشارات ققنوس
با همان نگاه نخست به كتاب، با دیدن آن چهره ی مومیایی شده ی غرق در تاریكی بر روی جلد، وهم سراپایمان را فرا می گیرد. حال كافی است كتاب را بچرخانیم تا كاملا آماده ی خواندن سمفونی ای شویم كه مردگان آن را می سرایند: «ساعت آقای درستكار بیش از سی سال است كه از كار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیرماه سال 1325. ساعت سر در كلیسا سالها پیش از كار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان همچنان میگردد و ویرانی به بار میآورد.
“سمفونی مردگان” رمان بسیار ستوده شده ی عباس معروفی، حكایت شوربختی مردمانی است كه مرگی مدام را به دوش میكشند و در جنون ادامه مییابند، در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی كه پاسخ در خلوت تك تك مخاطبان را میطلبد:
كدام یك از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی كه به كسوت سوجی دیوانهاش درآوردهایم، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها در ذهن او زنده مانده ایم. كدام یك از ما؟»
اگر شما هم مثل من- البته من دو سال قبل!- زیاد اهل رمان ایرانی نیستید؛ اگر نویسنده های بزرگ و كوچك آمریكای لاتین، اروپا و… را می شناسید اما مثلا نمی دانید “هوشنگ گلشیری” و “محمود دولت آبادی” كه هستند و چه نوشته اند یا حتی اسم “دایی جان ناپلئون” به گوش تان نخورده؛ شاید این كتاب بتواند كمی جذب تان كند!
سمفونی مردگان چهار فصل یا به قول خود معروفی، چهار موومان دارد(البته موومان اول در ابتدای كتاب آمده و بعد در انتهای موومان چهارم ادامه پیدا كرده و داستان را تمام می كند). هر فصل از زبان یكی از شخصیت ها و با زاویه ی دید خاص خود روایت می شود.
این رمان داستان زندگی خانواده ی اورخانی است. پدر، جابر اورخانی، تاجری موفق است، كه با همسر و چهار فرزندش در اردبیل زندگی می كند. یوسف به دنبال حادثه ای علیل و دیوانه می شود. آیدین و آیدا هركدام به شكلی بر اثر فشارهای بی حد و حصر پدر و… نابود می شوند و اورهان كه محبوب پدر است نیز، رنگی از خوشبختی نمی بیند.
سمفونی مردگان را كه بخوانید شاید شما هم به این نظر برسید كه این كتاب بیش از آنكه داستان زندگی یك خانواده باشد، داستان زندگی یك نسل در این سرزمین است. داستانی سرشار از حماقت، ظلم و مظلومیت، تردید، درماندگی و عشق. سمفونی داستان آدم هایی است كه كشته می شوند، هركدام به نوعی. و راستی كدام مان می تواند بگوید كشتن روح آدمی جنایتی هولناك تر است یا جسمش؟ آیدین شاعر كه باید فخر خانواده خوانده شود، به تحریك های ایاز پاسبان مایه ننگ نامیده می شود، او كه باید در پناه حمایت های پدر رشد كند و ببالد، كارگری پیشه می كند و اسیر زیرزمین كلیسایی می شود، و سرانجام نیز اورهان فقط به دلیل حسادت و حب ثروت است كه نمی تواند تحملش كند. آیدا قربانی جهل و تعصبی كور است و… تنها قسمت شیرین كتاب، عشق آیدین و سورملینا نیز سرانجامی خوش ندارد. گویا سمفونی مردگان می خواهد به ما ثابت كند كه نسلی در این سرزمین زیسته اند كه تمام زندگی شان با مرگ پیوند داشته. نسلی كه هر چهار فصل زندگی شان زمستانی طولانی بوده و صدای كلاغ هایی تمام ذهن شان را پر كرده كه مدام می گفته اند: برف، برف، برف…
Filed under با یك كتاب | Comments (10)همنام
همنام
نوشته ی جومپا لاهیری
ترجمه ی امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
كتاب با این جمله شروع می شود: “خواننده خودش باید درك كند كه واقعا جور دیگری نمی شد؛ او نمی توانست اسم دیگری داشته باشد”1. و ما باید تا آخر كتاب صبر كنیم تا معنای این جمله را كاملا بفهمیم! جمله ای كه شاید خلاصه ای از كل این رمان 360 صفحه ای هم باشد.
”همنام” نثر ساده و روانی دارد. در واقع آن قدر خوش خوان است كه شاید مثل من، نفهمید كتاب را چطور تمام كردید! - و البته حفظ این روانی را مدیون ترجمه ی قوی خود است- داستان از زبان دانای كل روایت می شود، دانای كلی كه به روانی بین شخصیت های رمان در حركت است، و حق را به هیچ كس نمی دهد! اما هیچ كدام از این سادگی ها مانع از این نمی شود كه با رمانی سرشار از نمادها روبرو نباشیم.
جومپا لاهیری خود همچون گوگول گانگولی(شخصیت اصلی رمان) فرزند یك زوج مهاجر است. در لندن متولد شده و پدر و مادرش از مهاجران هندی ساکن آیلند آمریکا بودند. او نیز همچون گوگول تحصیل كرده و موفق است. از دانشگاه بوستون سه مدرک فوق لیسانس در رشته های زبان انگلیسی، نوشتار خلاق و مطالعات تطبیقی در ادبیات و هنر، و یک مدرک دکترا در رشته ی مطالعات دوره ی رنسانس گرفته. کتاب نخست او، مترجم دردها (1999)، مجموعه داستانی بود که جایزه ی پولیتزر در سال 2000 را از آن خود کرد و فیلمی هم از روی آن ساخته شد.
در همنام نیز همه چیز از آنجایی آغاز می شود كه كودكی هندی تبار در تنهایی بیمارستانی در آمریكا زاده می شود. نام این كودك براساس سنت ها باید توسط مادربزرگش گذاشته شود اما نامه ی مادربزرگ نرسیده و به ناچار، پدر نامی خودمانی بر او می گذارد تا با رسیدن نامه تغییرش دهند: “گوگول”. اما نامه ی مادربزرگ هرگز به مقصد نمی رسد و گوگول، نام دائمی پسر می شود. او بزرگ می شود و در این میان ما تقابل نسل ها را می بینیم. پدر و مادر اصرار بر حفظ و رعایت آداب و رسوم سنتی دارند و فرزندان ترجیح می دهند همرنگ جماعت باشند.
همنام شاید بیشتر از همه روایت زندگی مهاجرزاده ای باشد كه اسم واقعی اش(شما بخوانید فرهنگ، آداب، رسوم و سنت های سرزمین مادریش) به دستش نرسیده، از طرف دیگر اسمی معمول هم به او داده نشده(شما بخوانید مدرنیته، و لوازم آن). و به این ترتیب در میانه ی این دو، و بدون كامل داشتن هیچ كدام شان، زندگی می كند. گوگول تمام سعیش را می كند تا از این وضع خلاصی یابد. اسمش را به نیكیل تغییر می دهد تا نامی معمول داشته باشد. تمام تلاشش را می كند تا همچون مردم اطرافش زندگی كند، همچون آن ها عاشق شود، زندگی كند، روابطش را سامان دهد و… اما انگار نمی شود گوگول را برای همیشه دور انداخت، نمی شود مثل بقیه زندگی كرد- این چیزی است كه ما به عنوان خواننده های ایرانی این اثر بیشتر از خواننده های اروپایی و آمریكایی اش می توانیم درك و لمس كنیم چرا كه همچنان درگیر جدال عمیق سنت و مدرنیته ایم- كلید، شاید در انتهای كتاب باشد، زمانی كه گوگول طلاق گرفته، پدرش مرده و مادرش عازم هند است، زمانی كه سی سال زندگی را در جدلی دائمی با خود، خانواده و محیطش سپری كرده؛ زمانی كه او سرانجام مجموعه داستان های گوگول را به دست می گیرد تا بخواند… با خواندن این خطوط پایانی و بستن كتاب، به یاد گفتگوی گوگول و پدرش در جشن تولدی در نوجوانی او می افتیم:
”- می دانی داستایفسكی یك موقعی چی گفته؟
گوگول سرش را بالا می اندازد كه نه.
- همه ی ما از زیر شنل گوگول درآمدیم.
- یعنی چی؟
- یك روز خودت می فهمی. تولدت مبارك”.
1- نیكلای گوگول، شنل
Filed under با یك كتاب | Comments (7)گاندی و ریشه های فلسفی عدم خشونت
نویسنده: رامین جهانبگلو
مترجم: هادی اسماعیل زاده
نشر نی
“گاندی نماد مردی است كه نقطه اوج آنچه را یك انسان می تواند بخواهد به نمایش می گذارد. او سرشار از گنجینه گذشته، به طور كامل در زمان حال زیست، اما با دغدغه آینده. و همین، سرچشمه تقوای معنوی افكار اوست”. ایندیرا گاندی
آری، “مهانداس کارامچاند گاندی” به گواه تاریخ مرد بزرگی بود كه توانست ناممكن ترین كار دنیا را ممكن كند! او با پیروی از “آهیمسا” (عدم خشونت) توانست استعمار پیر انگلیس را بیرون براند و هند را به استقلال برساند. و برتر و بالاتر از آن، روشی از خود به یادگار بگذارد كه شاید تنها راه نجات برای جهان خشونت زده امروز باشد. او اعلام كرد: “هند بیدار و آزاد، برای جهان نالان پیام صلح و حسن نیت دارد”.
كتاب “گاندی و ریشه های فلسفی عدم خشونت” نیز كتابی است كه به گاندی و اندیشه هایش از منظری نو می نگرد. نویسنده در این كتاب به سراغ منابع فلسفی اندیشه های گاندی می رود و نشان می دهد چگونه فرزانه هندی توانسته سرشار از اندیشه های بومی و مذهبی خود، اندیشه های سه اندیشمند بزرگ ثورو، راسكین و تولستوی را از آن خود كند و سنتزی بسازد ماندگار و جهانی.
بخش اول كتاب به هنری دیوید ثورو، متفكر آمریكایی، و نویسنده رساله ی “نافرمانی مدنی” می پردازد. نافرمانی مدنی از دیدگاه ثورو یعنی گردن ننهادن به قوانین حكومتی در صورتی كه این قوانین با قوانین ایزدی در تضاد قرار بگیرند: “آیا باید شهروند، یك لحظه در هر وضعیتی كه باشد، وجدان خود را رها كند و به قانونگذار واگذارد؟ پس چرا هركس وجدان خویش را دارد؟ من تصور می كنم ما باید نخست انسان باشیم و پس از آن یك تابع. احترام به قانون، موخر بر احترام به حقوق است” (هنری دیوید ثورو). اما ثورو خشونت را حق هركسی می داند كه به نافرمانی مدنی دست می زند و این نقطه افتراق او با گاندی است كه خشونت را در همه حال نفی می كند و تفكر “ساتیاگراها” (پایداری بر حقیقت) را پایه می ریزد. در نظر گاندی ساتیاگراها و عدم خشونت مستلزم مدارا در همه چیز است. از نظر او حقیقت یكی است اما هیچ كس همه آن را در اختیار ندارد پس باید به اعتقاد دیگران احترام بگذاریم بی آنكه در عقیده خودمان ضعیف باشیم. او معتقد است حقیقت در قلب هر انسانی است و “آنجاست كه باید حقیقت را جست… ما حق نداریم دیگران را وادار كنیم كه حقیقت را به روش شخصی ما ببینند” (گاندی).
بخش دوم به جان راسكین، نویسنده انگلیسی كتاب “تا آخرین” می پردازد. او می نویسد: “1. بهترین فرد در میان بهترین جمع یافت می شود؛ 2. اگر هر كس از این حق به طور برابر برخوردار باشد كه بتواند زندگی خویش را از طریق كار و تلاش خود تامین كند، كار وكیل دعاوی ارزشی بیشتر یا كمتر از یك آشپز ندارد؛ 3. یك زندگی سخت تنها نوع زندگی است كه ارزش رنج زندگی كردن را دارد”. این اصول و نكات دیگری همچون جایگزینی همكاری و تعاون به جای رقابت، مهم شمردن انسان و زندگی به جای پول، عینا در تفكر گاندی یافت می شوند. بر این پایه ها گاندی تفكر “سارودایا” (خوشبختی همگانی) را بنیان گذاری كرد. بر اساس تفكر سارودایا عدم همكاری با قوانین غیرعادلانه باید همراه با همكاری همگانی پیرامون برنامه سازنده ای درباره ی اصلاحات اجتماعی باشد. خود او با كنار گذاشتن شغل وكالت، پوشیدن لباسی ساده از خادی(پارچه محلی هند) و اختصاص همه روزه بخشی از وقت خود به ریسندگی با چرخ نخ ریسی، نمونه ی روشنی از عمل به سارودایا را به نمایش گذاشت؛ عدم همكاری با انگلیسی ها و نپوشیدن لباس ها و پارچه های انگلیسی و مبارزه برای احیاء صنایع روستایی.
بخش سوم و نهایی به لئو تولستوی، نویسنده روس كتاب های “قلمرو خداوند در شماست” ، “نامه به یك هندی” و… می پردازد، كسی كه بیشترین تاثیر را بر گاندی و اندیشه اش داشت. تولستوی عشق را جایگزین خشونت كرده بود، گاندی نيز این امر را در كانون اندیشه های خود جای داده بود. تولستوی می گوید: “جوهره هر ایمانی شامل چیزی است كه به زندگی مفهومی می بخشد كه با مرگ نابود نمی شود… پاسخ هایی كه یك اعتقاد به فرد می دهد، هر پاسخی كه می خواهد باشد، و این اعتقاد هر اعتقادی كه باشد، هر پاسخی كه به این اعتقاد بدهد به هستی محدود انسان مفهومی نامحدود می بخشد- مفهومی كه نمی تواند به وسیله رنج ها، محدودیت ها و مرگ نابود گردد. بنابراین تنها در ایمان است كه می توان مفهوم زندگی و امكان زیستن را یافت… ایمان، شناخت مفهوم زندگی انسانی ای است كه بر اساس آن، انسان خود را نابود نمی سازد، بلكه زندگی می كند. ایمان نیروی زندگی است… بدون ایمان نمی توان زندگی كرد”. و اضافه می كند: “من فكر می كنم كه مفهوم زندگی برای هر یك از ما، تنها بسط عشق در یك یك ماست”. و گاندی جوان بر این پایه “سواراج” (استقلال) را پایه ریزی كرد و “هند سواراج” اثرگذارترین كتابش را نوشت. او در این كتاب از استقلال فرد و آزادیش، از عشق به همه انسان ها، احترام به همه مذاهب، مدارا و عدم خشونت در همه حال، سخن گفت. “عدم خشونت قانون نوع بشر است، همچنان كه خشونت قانون حیوانات. حیوان فاقد شعور است و از همین رو قانونی جز قدرت جسمی نمی شناسد. اما كرامت انسان به او هشدار می دهد كه به قانون برتر سر بسپارد؛ قانون عقل” (گاندی). بدین گونه حركت انجام شده ی گاندی، گرچه ناتمام، می تواند ما را برای دستیابی به آینده ای انسانی تر، به ادامه تجربه ی او از عدم خشونت وادار سازد. حداقل برای ما به عنوان خواننده ایرانی این اثر، این امر ملموس تر است، چرا كه تصور مدارا، تحمل رنج به خاطر دیگران، آن هم نه با نفرت كه با عشق، و مهم تر از همه پیشبرد اهداف بدون زور و خشونت، چیزی است كه در تاریخ و فرهنگ ما كمتر دیده شده است. حتی شاید بتوان گفت این تفكر بیش از آنكه در میان ما محبوب باشد مذموم است! ما اهالی مدارا را ترسو و ناتوان می خوانیم. و شاید، تنها شاید، از همین جا بتوان گفت كه چرا ما همواره به تكرار تاریخ خود نشسته ایم، به قول گاندی “وسیله ها به مثابه بذر هستند و هدف، به مثابه درخت. رابطه میان وسیله و هدف مثل رابطه درخت و بذر اجتناب ناپذیر است… دقیقا همان را می درویم كه می كاریم”. و ما با خشونت های صد ساله مان برای رسیدن به هدف چیزی جز خشونت درو نكردیم… شاید زمان آن رسیده است كه همراه با گاندی باور كنیم خشونت خودكشی است و باور كنیم می شود و می توانیم با مدارا با دیگران برخورد كنیم و به اهداف مان برسیم، چه این دیگران اعضای خانواده مان باشند، چه مردم كشورمان و چه كشورهای دیگر. پیش از این رومن رولان نوشته است: “اگر این امید نابود شود، چیزی نخواهد ماند جز جنگی در نهایت توحش”.
Filed under با یك كتاب | Comments (4)ماه پنهان است
ماه پنهان است
نوشته جان اشتاین بك
ترجمه پرویز داریوش
انتشارات علمی فرهنگی
كتابی جیبی با طرح روی جلدی كه تا داستان را نخوانی نمی فهمی اش. كتاب را كه بچرخانی با متن كوتاه پشت جلد روبرو می شوی: «جان اشتاین بك در فوریه 1902 در كالیفرنیای آمریكا به دنیا آمد. از كودكی هم در كشتزارها كار می كرد و هم به مدرسه می رفت. حتی در 1919 هنگامی كه وارد دانشگاه شد، از كار در مزارع دست نكشید. از 1925 در نیویورك به خبرنگاری اشتغال یافت و چندی را به كارهای بنایی و ناوه كشی سر كرد. در 1929 نخستین كتاب خود را به نام فنجان زرین منتشر كرد و از آن پس چراگاه های آسمان، به خدایی ناشناخته، تورتیافلت، موش ها و آدم ها، اسب سرخ، خوشه های خشم، ماه پنهان است و مروارید را نوشت. او به اروپا و كشورهای مشترك المنافع سفر كرده است.
آثار جان اشتاین بك در 1962 به دریافت جایزه ادبی نوبل نایل آمدند.»
با خودت فكر می كنی قرار است با یك كتاب آمریكایی دیگر روبرو شوی، كمی حوصله ات سر می رود، با این همه شروع می كنی: «تا ساعت ده و سه ربع همه چیز به پایان رسیده بود. قصبه تصرف شده بود، مدافعان آن درهم شكسته بودند و جنگ خاتمه پذیرفته بود.» ادامه می دهی و از شیوه روایت خوشت می آید، همین طور از شخصیت پردازی: «دكتر وینتر آن قدر ساده بود كه فقط شخص آگاهی ممكن بود او را صاحب فراست بداند.» یا شخصیت پردازی جالب زن شهردار در چند مكالمه.
با داستان عجیب یا پیچیده ای روبرو نیستی، دهكده ای در نروژ توسط آلمانی ها اشغال شده است، جنگ جهانی دوم. در طول داستان هم هیچ اتفاق خارق العاده ای نمی افتد، از قهرمانی های بی مانند یا شكنجه های فجیع خبری نیست. ولی چیز دیگری هست، چیزی بسیار جذاب: مردم آزاد!
شهردار اوردن، مردی كه نه زیاد باهوش است و نه زیاد شجاع، می گوید: «مردم خوششان نمی آید تسخیر بشوند جناب سرهنگ، و این است كه تسخیر هم نمی شوند. مردم آزاد جنگ را شروع نمی كنند، اما همین كه شروع شد، در ضمن شكست هم به جنگ ادامه می دهند. مردم اسیر گله مانند، كه همان پیروان یك پیشوا هستند، نمی توانند همچو كاری بكنند، و این است كه مردم گله مانند در نبردها پیروز می شوند و مردم آزاد از مجموع یك جنگ فاتح بیرون می آیند…» دكتر وینتر در جایی دیگر از داستان می گوید: «… خیال می كنند چون خودشان فقط یك پیشوا و یك سر دارند ما هم مثل آنهاییم. می دانند كه اگر سر ده نفرشان قطع شود خودشان نابود می شوند. اما ما مردمی آزادیم، به تعداد جمعیت مان پیشوا و سر داریم و در مواقع احتیاج رهبران واقعی مانند قارچ میان مان می رویند.»
شاید این كتاب زیاده از حد ایده آلیستی باشد*، مردم آزادی در آن توصیف شده اند كه با وجود همه ضعف های انسانی شان می دانند آزادی یعنی چه، می دانند كه وقتی آزادی را از آدمی بگیری انگار كه آدمیت را از او گرفته ای و به همین خاطر می جنگند برای برگرداندنش. نه مثل قهرمان های افسانه ای كه با خودت بگویی هرگز نمی شود به آن ها رسید، نه، مثل هر آدم معمولی ای كه باارزش ترین داشته اش به خطر افتاده. آدمی كه می توانی دستت را دراز كنی با این اطمینان كه لمسش می كنی. آدم و جامعه ای كه ارزش تلاش برای رسیدن را دارد، حتی اگر دور و دیر باشد…
« (سرهنگ) لانسر نگاهی به او كرد و تبسم محزونی بر لب آورد. گفت: ما هم كاری بر عهده گرفته ایم. این طور نیست؟
شهردار گفت: چرا، تنها كار غیرممكن در دنیا، تنها كاری كه نمی شود انجام داد.
- و آن؟
- درهم شكستن روح انسان به نحو دائمی…»
* شاید هم چندان ایده آلیستی نباشد برای مردم اسكاندیناوی، مردمی كه خیلی از رویاهای ما را زندگی می كنند، مردمی آزاد! شاید برایتان جالب باشد بدانید تنها كشوری كه فقر مطلق را از بین برده در میان این كشورهاست!
Filed under با یك كتاب | Comments (9)قرن من
قرن من
نوشته گونتر گراس
ترجمه روشنك داریوش
نشر دیگر
احتمالا كتابخوان ها همه نام گونتر گراس را شنیده اند، برنده نوبل ادبیات سال 1999. آلمانی است و در همین كتاب هم می توان به روشنی آلمانی بودن نویسنده را حس كرد.
نام كتاب به خوبی نشان دهنده محتوای آن است، “قرن من” داستان زندگی در قرن بیستم است از زبان صد شخصیت در صد روایت. هر روایت این كتاب داستان یكی از سال های این قرن است از زبان مردمی كه آن را زیسته اند. قطعه ای از زبان كارگری كه به دنبال تغییرات اقتصادی بیكار شده روایت می شود و قطعه ای دیگر از زبان یك جاسوس! زبان هر روایت خاص راوی آن است كه مترجم هم سعی در حفظ آن داشته است.
با هر روایت از مهمترین وقایع آن سال در آلمان و گاهی جهان باخبر می شویم. جنگ جهانی اول، دوم، فرو ریختن دیوار برلین، روند رشد اقتصادی و مشكلاتش، تغییرات فرهنگی و… كاش نویسنده ای ایرانی هم قرن منی ایرانی می نوشت!
قسمتی از روایت سال 1946:
«خاكه آجر، به شما بگم، همه جا خاكه آجر. تو هوا، تو لباسا، لای دندونا و خلاصه همه جا. اما واسه ما زنا مساله ای نبود. اصل این بود كه بالاخره صلح شده بود. حالام می خوان واسه مون یه مجسمه یادبود هم بنا كنن- بله، راستی راستی. یه برنامه درست و حسابی دارن. زن های آوار برلن! اون موقع همه اش خرابه بود، خروار خروار خاك، مابین راه های كوبیده بود، اون وقت ساعتی شصت و یك فنیگ می دادن، خوب یادمه. عوضش یه كوپن مواد غذایی بهتر می دادن، اسمش شماره دو بود، یه كارت كارگری بود. چون رو كوپن زنای خونه دار فقط روزی سیصد گرم نون و هفت گرم كره می دادن. آخه از شما می پرسم، این یه ذره به چه دردی می خوره؟ …».
قسمتی از روایت سال 1978:
«… از مارتین شروع شد. اما مونیكا فكر كرد كه باید روی دست برادرش بلند شود. پسرك ناگهان به استثنا یك كپه موی بالای پیشانی اش كچل كچل كرده بود. دخترك هم موی بور و و زیبایش را در یك طرف بنفش و در سمت دیگر به رنگ سبز تیره درآورد. خوب این را می شد نادیده گرفت- همین كار را هم كردیم- اما وقتی هر دو با آن لباس های وحشتناك ظاهر شدند، ما- من بیشتر از شوهرم- شوكه شدیم. مارتین كه تا آن زمان كمی هم فخرفروشانه لباس می پوشید، ناگهان شلوارهای جین تكه پاره ای به تن می كرد كه به یك زنجیر زنگ زده وصل بود. معتقد بود كه با آن شلوار یك ژاكت مشكی پرچ دار جور است كه با كمك یك قفل آویزان مهیب بر روی سینه سر هم نگه داشته می شد. و مونی ما كت و شلوار چرمی رنگ و رو پریده ای به تن می كشید و پوتین های بدی به پا. علاوه بر اینها از اتاق هر دو آن ها صدای موسیقی می آمد، اگر اصلا بشود آن سر و صدای خشن را موسیقی نامید. هنوز از مدرسه نرسیده آن غرش شروع می شد…» درست حدس زده اید این سال، سال رواج پانكیسم* است!
* منظور طرز لباس پوشیدن، موسیقی و عقاید خاص افرادی است كه خود را پانك می نامند. مطمئن نیستم به كار بردن اصطلاح پانكیسم درست باشد ولی اصطلاح جایگزینی پیدا نكردم كه همین منظور را برساند.
پ.ن: پرندهای بود شبيه سيمرغ كه به روياهامان آمده بود. و آواز خوانده بود. آوازش چنان بود كه انگار سياوش و مزدك، و ابوذر و عمار صدا به صدای هم انداختهاند تا مفاصلِ از هم گسسته رستم را به هم پيوند دهند. بعد ما، غبار از چهره زدوده بوديم و همه با هم در هيات رستم از خاك برخاسته بوديم، و خود را همان رستمی يافتيم كه دست به بند شاه نداده بود: شاید چیزی را از قلم انداخته بودیم.
Filed under با یك كتاب | Comments (13)مریم مادر کلمه
به همراه همه
خنده ها،
نگرانی ها،
و درد و دل هایمان،
تقدیم به میترا…
مریم؛ مریم دختر عمران، مریم خواهر هارون، مریم مادر عیسی، مریم زاده آدم!
از هم گسسته ایم، زندگی را پوچ می خوانیم و بی ارزش، و مرگ را وسیله نجات.
همه چیز مثل همیشه است، تحت كنترل! هرچه هست انگار می خواهد تا ابد بپاید. در این میانه مریم به خلوت رفته است، به مكانی شرقی، شرقی برای طلوع. مریم، همان دخت دردانه مادری كه دخترش را یاغی می خواست و عابد!
آنچه را كه هست نمی خواهیم اما ایمان نداریم به نجات، آن هم نه به دست دیگری كه خودمان. ناامیدی بدتر از هر خوره ای جانمان را می خورد و این چنین است كه زندگی مان را به دست هر آنچه می سپاریم كه از یادمان ببرد بودن مان را. مرده ایم پیش از آنكه بمیریم.
مریم دختر قومی كه ملكوت را از یاد برده اند، ملكوت را به آغوش می كشد و بار برمی دارد روح خدا را، كلمه را…
شقی شده ایم. دو شقه، یا حلق آویز آسمان یا خزنده بر روی زمین. شكافی در شخصیت مان پدید آمده است كه توان درست دیدن و فهمیدن خیلی چیزها را از دست داده ایم. نمی توانیم هستی را، خودمان را، شایسته زیستن ببینیم. پیوندهای میان زمین و آسمان را گم كرده ایم و هركدام را اقنومی می بینیم جدا از دیگری. حتی گاهی آن چنان شقی شده ایم كه همه چیز را خاص خودمان می بینیم، چنان شكافی بین خودمان و دیگران پدید آورده ایم كه برایمان فرقی نمی كند پس از ما زندگی بقیه چگونه باشد، اصلا باشد یا نباشد…
مریم آبستن كلمه است، و چه سخت دردی را تحمل می كند. مگر ساده است زاده شدن كلمه از دل آن همه درماندگی و ناتوانی و نازایی؟
برای عبور از آنچه هست نیازمند كلمه ایم، و كلمه همانی است كه باید بشود. برای گذشتن از آنچه كه هست با همه زشتی ها و پلیدی هایش، نیازمند كلمه ایم تا برایمان به تصویر بكشد شیوه دیگری از زیستن را. و این تصویر است كه وادارمان می كند به رفتن و رفتن و رفتن. و كلمه است كه ما را برمی كشد از ركود. زندگی سخت و دشوار است، در عین حال زیبا و ارزشمند، آنگاه كه زیستن حركتی باشد برای رسیدن به كلمه…
مریم درد می كشد تا بدان حد كه از خداوند مرگ طلب می كند، او به وادی هول و هراس های بزرگ پانهاده است و بدین سان است كه شایسته زادن كلمه می شود…
كلمه طیبه ریشه ای استوار در زمین و شاخه هایی بلند در آسمان دارد. نه به انكار گذشته و میراثش، زندگی این جهانی با همه ویژگی هایش، بر می خیزد و نه از حركت به سوی آینده، به سوی آسمان باز می ایستد. زمین و آسمان در كلمه طیبه جدا از هم نیستند، درهم تنیده اند، درهم تنیده…
درخت كهنسالِ بی بار و بر میوه می دهد، در بیابان چشمه ای می جوشد، مریم كلمه را به دنیا آورده است، مریم كلمه شده است…
باكره وجودمان می تواند بار بردارد كلمه را، و شاید هم اینك در زاویه ای از كوچه پسكوچه های روحمان به انتظار ما نشسته باشد…
پ.ن: تمامی مفاهیم این متن از كتاب “مریم مادر كلمه” نوشته آقای علی طهماسبی، برگرفته شده اند.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
یك بازی دیگر!
مریم عزیزم به یك بازی جدید دعوتم كرده. باید اسم 5 كتاب را بنویسیم كه دوست شان داریم. من هم كه نمی توانم دعوت مریم را رد كنم بنابراین:
1- جان شیفته، رومن رولان: داستان زندگی یك زن، زندگی ای فراتر از تمامی قواعد و رسوم بی فایده، زندگی ای به راستی انسانی…
2- رفیق اعلی، كریستین بوبن: باز هم داستان یك زندگی، این بار فرانچسكوی قدیس…
3- شازده كوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری: …
4- اگر شبی از شب های زمستان مسافری، ایتالو كالوینو: یك رمان بسیار جالب و متفاوت، باید بخوانید تا بفهمید چه می گویم!!!
5- سمفونی مردگان، عباس معروفی: هابیل و قابیل، آیدین و اورهان. رمانی عاشقانه و…
حالا مثلا نمی شود به جای اسم 5 تا، اسم 50 تا را بنویسیم؟ خوب سخت است انتخاب 5 تا از بین كلی كتاب كه هركدام شان را جوری دوست دارم!
حالا بنا به قاعده، این 5 نفر را به بازی دعوت می كنم:
یاشار، وحید، الهام، بهزاد و یاسر!
بلكه باعث بشود 3 نفر تنبل این جمع كمی تا قسمتی وبلاگ هایشان را به روز كنند!!!
Filed under با یك كتاب, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)ترس و لرز
ترس و لرز
نوشته سورن كیركگور
ترجمه عبدالكریم رشیدیان
نشر نی
كیركگور می گوید ایمان یعنی ترك همه چیز، ترك واقعی همه چیز به خصوص آنچه بیش از همه می خواهیم، و در عین حال اعتقاد به كسب همه چیز، همه آن چیزی كه به طور كامل ترك كرده ایم، به لطف محال!
با این تعریف پارادوكس غریبی است ایمان: نخواستن كامل در عین باور ِ به دست آوردن كامل! و این یعنی همیشه نگران بودن، همیشه مضطرب بودن كه مبادا كامل رها نكنی، كه مبادا كامل مطمئن نباشی به دوباره داشتنش! چطور آدم می تواند اضطراب به این سهمگینی را تحمل كند؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
عقاید یک دلقک
عقاید یك دلقك
نویسنده هاینریش بل
ترجمه شریف لنكرانی
انتشارات جامی
پرسید: “راستی تو چه جور آدمی هستی؟” گفتم: “یك دلقك، و لحظات را جمع آوری می كنم”.
كتاب را باز می كنیم، مقدمه كوتاهی دارد از شریف لنكرانی، مترجم كتاب، فقط دو صفحه: «سبك بل در این كتاب حداكثر سادگی خود را به دست آورده است. انتقاد اجتماعی اش خالی از هرگونه رنگ و بوی ایدئولوژیك یا دفاع ایدئولوژیك است. این انتقاد نسبت به تمام آنچه قوه تشخیص را از انسان می گیرد، آنچه كه باید طبق آن زندگی كند، آنچه كه مدعی است سعادت دو جهان را نصیب انسان می كند، بدبین است. و به هیچ چیز جز انسان با ضعف ها و سادگی اش اعتقاد ندارد».
دو صفحه اول را كه بخوانیم كل ماجرا را فهمیده ایم! معشوق دلقك، ماری، او را ترك كرده تا با دیگری ازدواج كند. و دلقك رنج می برد، به شدت رنج می برد. او عاشق ماری است! داستان را می دانیم پس چه چیزی ما را به خواندن بقیه كتاب واخواهد داشت؟ سادگی و صداقت دلقك. صداقت محضی كه همیشه با خود دارد حتی وقتی كه این صداقت به ضررش خواهد بود.
دلقك كاتولیك نیست، پروتستان هم همینطور، بی خدا هم نیست: «گفتم: “كاتولیك ها مرا عصبانی می كنند، چون مردم بی انصافی هستند”. خندان پرسید: “پروتستان ها چطور؟” گفتم: “آن ها با ور رفتن به وجدان شان آدم را ناخوش می كنند”. در حالی كه هنوز می خندید گفت: “خدانشناسان چه؟” گفتم: “آن ها آدم را به دهن دره می اندازند، چون همیشه فقط از خدا حرف می زنند”. پرسید: “خود شما چه هستید؟” گفتم: “من یك دلقك هستم… و یك موجود كاتولیك وجود دارد كه من به او شدیدا محتاجم: ماری. ولی شماها از اتفاق همین موجود را از من گرفته اید”.» او فقط یك دلقك است، اما آن قدر انسان است كه صبح زود ماری را بیدار می كرده تا مبادا به موقع به جلسات مذهبی اش نرسد.
“عقاید یك دلقك” روایت زندگی انسانی است كه ساده مانده و نمی داند چرا وقتی عاشق ماری است، و ماری هم عاشق او بوده، تركش كرده و رفته است. چرا خواهرش باید در جنگ با یهودی ها بمیرد. چرا برادری كه دوستش داشته حالا كه كاتولیك شده حاضر به دیدن او نیست. چرا، چرا، چرا… چرا ما آدم ها به این راحتی می توانیم همدیگر را به قضاوت بنشینیم، چرا ما كه حتی خودمان را به خوبی نمی شناسیم خیلی ساده درباره دیگران حكم صادر می كنیم؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
پیکر فرهاد
پیكر فرهاد
عباس معروفی
«یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟»
به گفته “زود دویچه سایتونگ”: متن یك تك گویی بلند از زن تابلو نقاشی است. نامه عاشقانه تردیدآمیزی است برای معشوق كه مانند اولیس جیمز جویس در آن حال و گذشته در هم می آمیزند.
بوف كور را خوانده اید؟ زن نقاشی روی قلمدان یادتان می آید؟ پیكر فرهاد روایت این زن است در طول تاریخ. روایت زنی كه به درازای تاریخ سختی كشیده است به جرم زن بودنش. زمان جلو می رود، از زمان ساسانیان به دوران معاصر می رسیم اما داستان همان داستان است. داستان زنی كه دوست می دارد، می خواهد زندگی كند آن جور كه خودش می خواهد و شكست می خورد…
پیكر فرهاد داستان عاشقانه زیبایی است، ولی نه از نوعی كلیشه ای. «وقتی سر بلند كردم دیدم جایش خالی است. حساب میزش را در بشقاب گذاشته و رفته بود. از صدای آكاردئون نوازنده نابینای جلوی در احساس می كردم هوا ابری است. سرگرداندم، چند نفر خیره ام شده بودند. نه، دیگر نمی خواستم. هیچ كدام از آن چشم ها را نمی خواستم. چشم هایی كه از معنا تهی بود، فقط مثل شیشه های بدلی برق می زد. هركدام به رنگی مثل چراغ های شهر در شب كه نمی دانی كدام سو مال كدام خانه است. كجا عشق می ورزند و كجا آدم می كشند؟»
و این زن هرگز صاحب این چشم ها را پیدا نمی كند اما صاحبان آن شیشه های بدلی همیشه به دنبالش هستند، و حتی یك دم راحتش نمی گذارند… بیشتر از این نمی توانم درباره این داستان بنویسم كه شیوه روایتی بسیار زیبا، پیچیده و تودرتو دارد. پیكر فرهاد را باید به تمامی خواند تا حسش كرد…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)