2

July 31st, 2008

 

توی سرویس، اولین ردیف سمت راست، كنار پنجره نشسته ام. می رسیم به ایستگاه بعد، با یك جعبه شیرینی در دستت ایستاده ای منتظر سرویس، مرا كه می بینی می خندی. دست تكان می دهم. دختر بغل دستی ام غریب نگاهم می كند.

1

July 25th, 2008

 

تو می روی توی مغازه، من منتظرت می مانم. هرچند دقیقه یك بار برمی گردی و نگاه می كنی ببینی هستم، چه می كنم و… بار آخر چشم هایت می خندند. چشم های من هم می خندند. زنی كه از كنارم می گذرد با تنفر نگاهم می كند.

شاید یادم برود

March 27th, 2008

 

انگشتانم شل می شوند و سیگارم به زمین می افتد. نگاهش می كنم، هنوز خاموش نشده. زیر پا لهش می كنم. یكی دیگر روشن می كنم تا مثل همیشه از كنارش بگذرم. نه سرم را پایین می اندازم، نه راهم را كج می كنم، و نه حتی نگاهم را… و او حتی نگاهم نمی كند، نه اینكه نگاهش را برگرداند كه ندیده، نه، او واقعا مرا نمی بیند. ولی من خوب می بینمش كه چقدر سرخوش و سر به هواست مثل همیشه. چشم هایش برق می زنند، كه یعنی فكر جالبی در ذهن دارد، راستی شبیه كدام یكی از آن همه فكر عجیب و غریبش؟

“دوستم داری… دوستت خواهم داشت ولی…”. اصلا انتظارش را نداشتم، مست شدم، دیوانه شدم… انتظار نداشتم كه جوابم بله باشد، گیرم بله ای عجیب، بالاخره بله بود. تنها شرطش همین بود: “من چیزای دیگه ای ازت خواهم هست، چیزایی متفاوت از اون چیزی كه تصور می كنی، درك كردن و قبول كردنشون تنها چیزیه كه ازت می خوام”، آن موقع هرچیزی می خواست قبول بود چون من نمی فهمیدم، و فكر می كنم حتی اگر می فهمیدم باز هم قبول می كردم چون… اصلا چرا باید دلیلی داشته باشم؟ برای شنیدن صدای خنده اش كه در زمین و هوا می پیچید، صدای خنده ای كه تا مدت ها توی سر آدم لانه می كرد، حاضر بودم هر كاری بكنم، هر كاری…

من برایش عطر می خریدم، و او برایم از بوی خاك وقتی تازه باران خورده باشد صحبت می كرد. دعوتش می كردم به بهترین رستوران ها و كافه های شهر و او مسحورانه از زیبایی دشت های پهناور صحبت می كرد. وقتی گفتم فردا انگشترهایمان آماده می شوند و می روم كه تحویل شان بگیرم سرش را بلند كرد و چشم های قهوه ای رنگش را به من دوخت و بعد از چند لحظه سكوت گفت: “دلم می خواد جایی باشه كه مقدس باشه، دلم می خواد تقدسشو هم از زمین بگیره هم از آسمون”. فكر كردم باید بخندم ولی هیچ چیزی در نگاهش نبود كه به خنده تشویقم كند، جدی بود، خیلی جدی. به ناچار من هم جدی شدم، و كلافه: “نمی فهمم عزیزم، یه طوری توضیح بده كه منم بفهمم چی می گی!”.

برای اولین بار ناامیدانه نگاهم كرد، واقعا ناامیدانه. و بعد با صبر و حوصله برایم گفت و گفت و سرانجام آدرس روستای دورافتاده ای را داد كه امامزاده كوچكی هم داشت… و با این همه تا آنجا نرفتیم، تا ندیدم چه عاشقانه درخت ها را می بوید، روی سبزه ها دراز می كشد، تا ندیدم كه چشمه را چطور نگاه می كند و چقدر یك قاصدك برایش زیباست، تا همه اینها را ندیدم نفهمیدم تقدسی كه از زمین می آید برای او یعنی چه…

می خواست جلوی شكارچیان غیرقانونی بایستد، تنهای تنها هم نبود، دوستانی مثل خودش داشت و موسسه ای برای این كارها. ولی خوب هرجور هم كه نگاه می كردی باز كم بودند و هیچ شانسی نداشتند كه بتوانند كاری بكنند. هربار كه از این حرف ها می زدم تا بلكه كمكش كنم كمی واقع بین شود از من دورتر می شد، این را بعدها فهمیدم.

هرچقدر اوایل سعی می كرد من و دوستانش به هم نزدیك شویم، این اواخر برعكس بود. وقتش را بین من و آن ها تقسیم كرده بود و همیشه خسته بود. من از خانه، كار، ماشین و هزار چیز مثل اینها حرف می زدم، او از پرنده و رود، دریاچه و خاك و هزار چیز مثل اینها. انگار هركدام مان داشتیم با كس دیگری حرف می زدیم، و هر چقدر من بیشتر حرف می زدم او كمتر حرف می زد، كمتر و كمتر… و روزی رسید كه زردی چهره اش مرا ترساند، و ناگهان حقیقت آوار شد بر سرم.

سرد بود، اما مصمم: “ما می ریم نذاریم درختای توی دره رو قطع كنن، این كار غیرقانونیه، محیط زیست خیلی از حیوونا رو از بین می بره…”. لحظه ای مكث كرد، چشمانش تا عمق وجودم را كاویدند و ناامید شدند، دیدم كه ناامید شدند. دید كه من نمی خواهم، نمی آیم. گفتم: “دیوونه نشو عزیزم، این كار هیچ فایده ای نداره، اونا بالاخره كار خودشونو می كنن. شما كه نمی تونید تا آخر عمرتون خودتونو به اون درختا زنجیر كنید. تازه این كار خطر داره، اینجا ایرانه از كجا معلوم پلیس نریزه سرتون…” من می گفتم و با هر جمله صدایم آرام و آرام تر می شد، می دانستم تیر خلاص را دارم می زنم ولی…

قطره ای اشك روی گونه راستش تا چانه لغزید: “دوستم داشتی، ولی همون طوری كه همه رو دوست دارن. قرارمون این نبود، من چیز دیگه ای می خواستم و تو هم می دونستی… دوستت داشتم، سعی كردم كه تو هم اون طوری كه باید دوستم داشته باشی ولی نشد، نخواستی. حالا دیگه باید بریم، هركدوم به راه خودمون. من می رم خودمو به درختا زنجیر كنم، می رم تا كاری رو بكنم كه می دونم آخرش شكست می خورم، می رم تا آخر عمرم برای چیزایی و با چیزایی زندگی كنم كه فكر می كنم قشنگن و خوبن و درست. تو هم برو و زندگی كن، اون طوری كه دلت می خواد، با كسی كه ازت چیزایی رو می خواد كه همه می خوان…”.

انگشتر را از انگشتش درآورد و روی میز گذاشت، و با قدم های بلندی از من دور شد. برای همیشه از من دور شد… هیچ كاری برای نرفتنش نكردم، حالا دیگر می دانستم نمی توانم چیزهایی را به او بدهم كه می خواهد…

سیگار دیگری روشن می كنم، آخرین سیگار این پاكت است، با خودم فكر می كنم امشب باید یك پاكت دیگر بخرم و تمام دفترچه یادداشت های قدیمی ام را پاره كنم و دور بیاندازم. شاید این بار كه باز در جایی دیدمش مثل دیوانه ها ناگهان خودم را در آن روستای دورافتاده، و تكیه كرده به ضریح امامزاده اش نبینم. شاید از یادم برود كه خنده هایش چقدر می توانستند همه جا را پر كنند، شاید یادم برود…

موقعیت غیرممكن

January 21st, 2008

 

چای و میوه را می گذارم جلویش، گونه اش را می بوسم، “نری سر تخمه ها، باشه؟”. دسته مویی را كه ریخته جلوی صورتم جمع می كند و می گذارد پشت گوشم. مهربان نگاهم می كند و پیشانی ام را می بوسد، اینها یعنی اگر خوردم ناراحت نشو. می دانم كه نمی خورد، با این حال چپكی نگاهش می كنم كه ای شلوغ. باز می بوسدم، این بار گردنم را، تند و كوتاه، می داند حوصله ندارم، “شب به خیر”. می خواهد فوتبال نگاه كند و من حال همراهی اش را ندارم مثل بعضی وقت ها. “كاش زود خوابم ببرد، كاش…”.

خودم را روی تخت رها می کنم و چشم هایم را می بندم. از پشت پلک هایم همه جا قرمز است؛ چراغ روشن است. و قرمز، کم کم سفید می شود…

قدم می زنیم، پرقدرت و مهربان است نگاهش، مراقبت هایش، خود خودش. می خواهد چیزی بگوید، می دانم. ابروهایش به هم نزدیك شده اند و چشمانش به جای من به آسمان دوخته شده اند، اینها همه یعنی حرفی هست.

-”الهه”.

دلم هری می ریزد پایین، به روی خودم نمی آورم و سر به سرش می گذارم.

-”تحقیق با من”.

اولین قرارشان را من هماهنگ می كنم. یقه اش را درست می كنم و دور شدنش را تماشا…

- “بیدار شو گلم، داری خواب می بینی، چیزی نیست بهار جانم. من اینجام، نترس، آروم باش!”

چهره نگرانش روی من خم شده، در آغوشم می كشد. می فهمم که صورتم خیس است. گریه ام شدیدتر می شود. توی آغوشش مچاله می شوم. نوازشم می كند: “بهارم، ماه و خورشیدم، زندگی من، نترس خوشگلم، دیگه تموم شد. هیچ خبری نیست. همه اش خواب بود، دیگه نترس، گریه نكن نازنینم. من اینجام، مواظبتم. ستاره من، عزیزدلم…”.

كمی آرام می شوم، چشمانم را باز می كنم و به چشمان مهربان و نگرانش نگاه می كنم.

- “نمی دونم چرا یه دفعه نگرانت شدم. خوب شد اومدم بهت سر زدم. دیدم همین طوری بی صدا داری گریه می كنی و به خودت می پیچی. بهارم نصف عمر شدم، به خدا هر بار این طوری می بینمت نصف عمر می شم… آخه چرا نمیای بریم دكتر؟”

دستانم را حلقه می كنم دور گردنش و خودم را بالا می كشم. با انگشتم چشم راستش را می بندم و می بوسم، بعد چشم چپش را. این یعنی دوستت دارم ولی الان حرفش را نزنیم. نگاهش می كنم، می گوید: “دوستت دارم، خیلی زیاد دوستت دارم”. منم دوستت دارم، به خدا دوستت دارم… با ناز و نوازش می خواباندم دوباره. می خواهد پیشم بماند تا خوابم ببرد، اصرار می كنم برود بقیه فوتبالش را ببیند. بالاخره تسلیم می شود و می رود.

دیوار روبروی تخت مان پر از عكس است. كنار عكس عروسی مان، عكس دسته جمعی روز آخر دانشگاه را زده ام، آنجا پشت سر من ایستاده است، تا ابد…

- “الهه اون قدر خوبه كه هر كاری كردم نتونستم ازش جدا شم. آخه چی می خواستم بگم به اون، به خودم، وقتی ازم می پرسید چرا؟ جلوی چشمای من گفتی بله و من نتونستم هیچ كاری بكنم. بهار، نتونستم بیرحم باشم، نتونستم. نتونستم یاد تو رم از دلم بیرون كنم، حسرت به دلت موندم. حسرت به دل تموم اون ساعتایی كه حرف نزده رو از دهن هم می قاپیدیم. همه اون روزایی كه همدیگه رو بالا می كشیدیم. دلم برای خودم تنگ شده بهار، من فقط پیش تو خودم بودم…”.

انگار یكی از تیم ها گل زد، صدای فریاد بلندی از پذیرایی بلند شد! به ساعت رومیزی نگاه می کنم؛ دو صبح، باید بخوابم، خیلی دیر شده، خیلی. فردا او، الهه و دختر كوچولویشان بهار، مهمان مان هستند…

 

پ.ن: ابوذر بابت همه زحمتایی كه برا این وبلاگ كشیدی، همینطور تغییر فونت ممنونم،

ولی بیا و به خودم یاد بده چكار كنم تا این قدر مزاحمت نشم، آخه تاهوما همه جا قشنگ نیست مثلا اون بالای وبلاگ!!!

داستان بی پایان

January 7th, 2008

 

تكه تكه شده ام، هر تكه ام جایی است. دست های همدیگر را گرفته ایم و مثل بچگی مان چرخ می خوریم. می پرسم مواظبم هستی؟ می دانم كه هست! می گویم می شود همینطوری كه می چرخیم برویم هوا؟ می گوید می شود، حتما می شود. از روی كوه و دریا می گذریم، رودخانه و جنگل، اما مثل بچگی هایمان بالاخره سرمان گیج می رود و پرت می شویم پایین، توی یك دشت سرسبز. غش غش می خندیم. می پرسم برویم اسب سواری؟ می گوید شب است، الان اسب هایمان خوابند، خواب خواب…

چقدر كوچك شده ام اینجا! دختربچه كوچكی با موهای ژولیده كه چشم هایش مثل خورشید برق می زنند، از آن دختربچه ها كه هیچ وقت از شیطنت خسته نمی شوند. می گوید ببین، تختت را، میزت را مرتب كرده ام، ببین اتاقت چه قشنگ شده! می خندم، بابا چقدر دوستم دارد! می پرم توی تختم و به همش می ریزم. صافش می كند و لحاف را تا زیر چانه ام بالا می كشد. موهای ژولیده ام پهن شده اند روی بالش و چشم هایم داد می زنند كه باز هم شیطنت دلشان می خواهد، اما وقت خواب است فردا كلی كار داریم. می گوید شیر می خواهی؟ می گویم شب به خیر بابایی! می گوید شب به خیر، چراغ را خاموش می كند و می رود…

توی تونلیم، تونلی كه دیوارهایش از نور است، هربار كه به دیواره ها دست می زنم انگار بار غصه هایم سبك تر می شود. جلو می رویم تا می رسیم به انتهای تونل، می گویم می خواهم بروم بیرون، می گوید می خواهد در تونل بماند… طاق باز دراز می كشم توی دشتی كه سرتاسر گل است، عجب عطری فضا را پر كرده. ابرها چقدر قشنگند و من توی خیالم از آن ها هزار هزار شكل می سازم. ناگهان پیدایش می شود، آرام خم می شود روی صورتم، گرمی نفسش را حس می كنم، صورتش را می مالد به صورتم، و من هم نازش می كنم. بلند می شوم و نگاهش می كنم كه چقدر زیبا و باشكوه است؛ سیاه تر از شب. گردنش را محكم در آغوش می گیرم. می فهمد دلم تنگ است و نگاهم می كند مهربان. سوارش می شوم، بی زین. یورتمه می رود، خم می شوم و در گوشش می گویم دلم تاختن می خواهد. چهارنعل می رود و كنار بزرگترین درخت سیب دنیا می ایستد. دو تا سیب می چینم یكی برای خودم و یكی برای او…

باز هم هستند، جایی روی برف ها سر می خوریم و جایی دیگر رفته ایم سفر و… هزار تكه رویا دیدم من دیشب، هزار زندگی را زیستم، آهان می دانی شبیه چیست؟ مثل این است كه دارم داستانی بی پایان* را زندگی می كنم!

 

* داستان بی پایان نام كتابی است از میشل انده با داستان هایی تو در تو كه هیچ وقت تمام نمی شوند!

مهمانی!

December 12th, 2007

 

دو تا سفره باز كرده ام از این سر هال تا آن سرش. دلم می خواست یكی باشد ولی نمی شد، هال  كوچك تر از آن است كه چهل و چند نفر مهمان را بتوانم سر یك سفره جا بدهم. دوباره چك می كنم كه همه چیز آماده و مرتب باشد. به همه گفتم اولین و آخرین بارتان است كه این طوری مهمانی می دهم، خوشم نمی آید از تشریفات كه دست و پاگیرند و صد البته وقت گیر. چند روز است كه درگیر غذا و سالاد و دسرم! فكر كنم به اندازه تمام عمرم به غذا فكر كردم در این چند روز. خدا رحم كرد كه غذاها خراب نشدند وگرنه كه اولین دفعه شروع نشده تمام می شد!

از بس سر پا ایستاده ام كمرم درد می كند. می نشینم روی مبل های عجیب و غریبم، و فكر می كنم بچه ها حتما خوششان خواهد آمد از دكوراسیون. یك ماه بیشتر نیست كه خانه را خریده ام، بیشترشان هنوز آن را ندیده اند. عاشقش شدم، خیلی بزرگ نیست، مدرن هم نیست، ولی دوست داشتنی است. كلی با صاحب خانه بحث كردم تا راضی شد خانه را زودتر خالی كند و حالا عید خانه خودم هستم. رنگبندی خانه سبز و قهوه ای است! وقتی گفتند به نظرم آمد عجب زشت، ولی وقتی دیدم فكر كردم انگار توی جنگلم! نمی دانم چطور ولی تمام فضای خانه و رنگ بندی اش طوری است كه آدم حس می كند در كلبه ای نشسته وسط جنگلی. با اینكه نسبتا نوساز است ولی حیاطش حوض دارد، با درخت انجیری كه سایه انداخته رویش. در و دیوارها، پنجره ها و پرده ها، حتی مبل ها، خلاصه همه چیز در هماهنگی عجیبی هستند تا آدم واقعا حس كند توی دشتی، جنگلی، نشسته است!

ساعت 12:30 شد، الان است كه كم كم سر و كله مهمان ها پیدا شود. می خواهم لباس سبز و قهوه ای بپوشم. اولش می خواستم پیراهن بلند آبی ام را بپوشم بعد دیدم دست و پاگیر است برای میزبانی. بلوز سبز می پوشم با شلوار قهوه ای، گردنبند قهوه ای ام را هم با آن مهره های درشتش می اندازم گردنم. سنجاق های برگی شكل را هم كه بزنم به موهام، و دمپایی های سبزم را پام كنم من هم می شوم جزئی از خانه!

سنجاق ها را كه می زنم به سرم، سرتاپایم را برانداز می كنم در آینه. نگاهم می افتد به عكس دسته جمعی مان كه زده ام به دیوار اتاق خواب. همه مان هستیم، مثل همیشه نامرتب ایستاده ایم و لبخند می زنیم. حالا خیلی از آدم های توی عكس یكی نیستند و قرار است دوتایی مهمانم بشوند. خنده ام می گیرد، بچه دار هم بشوند باورم نمی شود ذره ای از شیطنت شان كم بشود، مطمئنم وقتی بیایند تمام خانه را می گذارند روی سرشان… صدای زنگ در، جلقه ام را می پوشم و می دوم تا خودم در را باز كنم برای اولین مهمانم، راستی كدام شان است؟

 

پ.ن: یك سره نوشتمش و گذاشتمش اینجا، اگر مشكلی داشت، گوشزد كنید ممنون می شوم. راستش این داستان را تقریبا خواب دیدم…

سرخ و سفید

November 16th, 2007

عروس و داماد می رقصیدند،‌ صدای دست زن ها تالار را به لرزه انداخته بود. پسربچه كوچكی سعی می كرد راهش را از بین صندلی ها باز كند، ناگهان لیز خورد و لحظه ای بعد صدای فریاد او بود كه تالار را پر كرده بود… سكوتی سنگین حاكم شد و من خیره لكه های سرخ خون بودم بر سفید كاشی ها.

دم شمشیری

September 12th, 2007

 

دم‌شمشیری* نر از صبح غذا نمی خورد. ماما می گفت صبح، بدن نیمه جانش را كنار جسد جفتش بیرون آكواریوم پیدا كرده، می گفت حتما صدای ناله های ماهی ماده كه داشته خفه می شده باعث شده او هم بیرون بپرد، احتمالا لحظه های آخر عمر جفتش هم بیرون پریده كه زنده مانده تا صبح. می گفت حتما غصه دار است كه غذا نمی خورد.

 

* نوعی ماهی آكواریومی

 

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

September 2nd, 2007

 

چه خوب یادم هست

عبارتی كه به ییلاق ذهن وارد شد

وسیع باش

و تنها

و سر به زیر

و سخت.

 

مانده تا سخت شوم، آن قدر كه این دل بی صاحب نتواند هر لحظه به رنگی درآردم، مانده آقا، هنوز خیلی مانده. راستی خودتان سخت شده بودید قبل رفتن نرم تان؟ نمی دانم، شاید. البته فكر می كنم آن حواس پرتی تان نسبت به هر چه كه فقط انسانی بود، كمك خوبی بود، نه؟ آدم كه خیلی چیزها را نبیند، خوب دلش هم نمی لرزد مدام. شاملو، همان شاعر همدوره تان را می گویم كه فكر می كنم چندان هم همدیگر را دوست نداشتید، همان شاملو را می گویم كه نوشت انسان دشواری وظیفه است. آری همان شاملو بعضی چیزها را در ما بهتر از شما می فهمید. ناراحت نشوید آقا بعضی چیزها را هم شما در ما فهمیدید كه او نفهمید. و مردم به من می خندند وقتی می بینند هردویتان را دوست دارم واقعا، و با خودشان فكر می كنند عجب نفهمی! ولی مردم نمی فهمند كه ما یكی نیستیم، هر یكی مان چند یكی دارد درون خودش. منی كه اینجا می نویسم یكی است و منی كه با دوستانش می رود بیرون یكی دیگر، من شاملوخوان یكی است و من سهراب‌خوان یكی دیگر…

پرت شدم از موضوع. داشتم می گفتم او خوب فهمید كه گریستن و خندیدن هم دشوار می شود بعضی وقت ها آقا. دشوار كه می گویم می فهمید یعنی چقدر؟ نه نمی فهمید، از كجا بفهمید! دشوار یعنی سنگین، یعنی عذاب آور، یعنی دردناك. خبر ندارم بار هستی میلان كوندرای چك زمان شما نوشته شده بود یا نه، راستش حوصله هم ندارم بروم نگاه كنم. هرچه باشد مترجم توضیحی داده در مقدمه درباره اسم واقعی كتاب. گویا اسم اصلی كتاب بوده “سبكی تحمل ناپذیر وجود”. این تركیب، حالِ حالای من است. مانده ام چه كنم با این سبكی كه دارد له ام می كند زیر بار خودش. شما بودید چه می كردید؟ از همین حالا بگویم غرق شدن در عوالم روحانی و سیر و سلوك برایم كافی نیست، نمی خواهم اینها را به تنهایی. به چه كارم می آید درویش شدن و عارف شدن؟ نمی گویم بد است، با مذاق من سازگار نیست. غذای تندتر از این می خواهم برای این روح بدغذایم.

می دانید فهمیدن اینكه چه نمی خواهیم، و چه دوست نداریم آسان است. مدت هاست فهمیده ام این چیزهایی كه هست، این جامعه با این روابطش، این شكل زندگی كردن، را نمی خواهم. سنگین تر از آن اند كه بخواهم شان. می خواهم سبك باشم، سبك باقی بمانم تا ابد. سبك مثل… سبك مثل یك پرنده! و این زندگی سخت شده، خیلی سخت شده آقا، این مردم از آدم های سبك خوششان نمی آید. نه اینكه فقط یك گروه و دسته خوششان نیاید، نه، هیچ كس خوشش نمی آید. از مردم معمولی كوچه و بازار گرفته تا روشنفكرهایش. می دانید فكر می كنم شما این را می دانستید كه گفتید وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. حق با شماست، چاره دیگری نیست باید یاد بگیرم تنهایی را، و سخت شوم، خیلی سخت…

 

سه گانه

June 16th, 2007

 

سالن مطالعه

 

این سوی در، مانتو، مقنعه، گاهی هم چادر. آن سوی در، بلوز، تی شرت، موهای كوتاه و بلند. اینجا سالن مطالعه خواهران كتابخانه مركزی است!

 

———-

 

دو خورشید

تقدیم به سارا

 

چشمانی دوخته به كتاب، نوری كه از پشت سر می تابد. بازی نور بر روی موها، موهایی كه كمی آشفته اند، مثل روح صاحب شان. سرانجام سرش را بلند می كند و… نور خیره ام می كند. او دو خورشید دارد و خود نمی داند…

 

———-

 

آقای خدا

 

“آقای خدا من می خواهم همیشه همین طوری سبك بمانم، لطفا مرا بزرگ نكن!” این را دختر بچه ای گفت كه من بودم!