در به در

September 2nd, 2008

 

دانشكده پیر ما تخلیه شد! یاسر تلفنی كه تعریف می كرد، از حس غریبی اش گفت و از غمش. راست می گفت، خاطراتمان در آن دانشكده پیر برای همیشه دفن شدند. دانشكده پیری كه با در و دیوارش، حتی با نیمكت های خسته و شكسته توی محوطه اش خاطره داشتم. دیگر هیچ كس نخواهد فهمید نشستن روی نیمكت آن سوی پرچین آن هم از صبح تا عصر چه طعمی دارد، دیگر راهروها از صدای خنده های ما پر نخواهد شد و هیچ كلاسی را قرق نخواهیم كرد برای با هم بودن هایمان… خاطرات چهار ساله ام در به در شدند…

دانایی

August 23rd, 2008

 

وقتی زنی نتواند به ندای قلبش اطمینان كند آنگاه دیگر خیلی چیزها را نمی داند…

ترس

August 13th, 2008

 

گاهی حسرت آدم های بی خاطره را می خورم. همان هایی كه می توانند با خیال راحت هر آهنگی را گوش بدهند. هر غذایی را بخورند. هر فیلمی را ببینند. هر پارك و كافی شاپی را بروند. هر خیابانی را پیاده گز كنند. هر شعری را بخوانند و هر كتابی را دست بگیرند… می ترسم از روزی كه تنها بمانم در شهری كه هیچ جا و چیز بی خاطره ای برایم نمانده…

یك دعا!

August 3rd, 2008

خدای عزیز خودت می دونی كه اگه من از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 9 هم كار كنم شكایتی نمی كنم. اما كارش باید كار باشه! پس لطف كن و این كار ما رو جور كن تا ما همچنان به پرواز خودمون ادامه بدیم و منم بتونم به قولم عمل كنم. بتونم عادت نكنم! عادت نكنم به دروغ و ریا. عادت نكنم به قانون جنگل، به سر هم كلاه گذاشتن، به زرنگ بازی و…

پس خدای عزیز لطفا درخواست منو در اولویت قرار بده، ممنونم!

 

پ.ن: انگار لازم به توضیح شد كه منظور از كار ذكر شده در متن بالا مثلا كار در یك اداره یا… نبوده، بلكه كاری است از جنسی متفاوت و برای هدفی متفاوت. كاری برای ادامه پرواز…

خاطره

July 18th, 2008

 

ممكن است از یك گفتگوی طولانی چیزی یادم نماند- حالا هر چقدر مهم و شیرین- اما به خوبی به یاد داشته باشم اولین باری كه به من زنگ زد- بدون اینكه كاری داشته باشد- چقدر خندیدیم بی دلیل، دقیقا بعد از هر جمله. و یادم باشد چه لذتی می بردیم از این همه نزدیكی و اعتماد…

روزانه نویسی

July 15th, 2008

 

پیش نوشت: می خواهم امتحانش كنم، همین روزانه نویسی را می گویم! تصویر بسازم، یك تكه از یك قصه را تعریف كنم یا احساسم را بنویسم! احتمالا لذت بخش خواهد بود.

 

- تو تا ابد شلوغ من می مونی! می مونی؟

- فكر كنم همیشه شلوغ و دیوونه و خل و اینا بمونم! هی، فكر كنم من از رو بُرو نیستم!

- نبایدم باشی، تو زندگی رو از رو می بری بالاخره!

دوست تان دارم!

July 7th, 2008

 

دیشب بین كتاب ها، جعبه ها و بسته هایی خوابیدم كه همگی سرشار از دوست داشتن بودند. دیروز در هوایی نفس كشیدم كه سرشار از دوست داشتن بود. دیروز خندیدم، گریستم، خیس شدم توی رودخانه، حرص خوردم، خجالت كشیدم، شوخی كردم، بازی كردم، دویدم، نشستم، حرف زدم، شعر خواندم، ایستادم، دست زدم، هیجان زده شدم، غمگین شدم… دیروز من غوطه ور بودم در دریایی از احساسات. دیروز را به تمامی زیستم… و با وجود تمام دلتنگی ها خوشبختم كه این چنین دلتنگم، كه این چنین دوستانی دارم كه دلتنگ شان هستم. كه دوستانی دارم كه اشتباهاتم را می بخشایند بر من و دوستم دارند همچنان، دوستانی كه كاستی هایم را نادیده می گیرند و قوت هایم را بزرگ می بینند. در میان تمام مصائبی كه احاطه ام كرده اند خوشبختم كه دوست دارم و دوستم دارند…

اشك هایم تمام صورتم را خیس كرده اند، راستش دیگر نمی توانم بنویسم، من نمی توانم این همه دوست داشتن را در قالب كلمات بگنجانم… دوست تان دارم، همین!

 

پ.ن1: دیروز تولدم بود!

پ.ن2: تولدم تا امشب ادامه داشت! تازه عروس و داماد سورپرایزم كردن!

تنبلی مفرط!!

June 25th, 2008

 

من دچار بیماری تنبلی مفرط در نوشتن شده ام! بدتر اینكه جدی خوانی هایم هم تقریبا تعطیل شده اند و بیشتر رمان و شعر می خوانم. خوب همه اینها یعنی باید چاره ای كرد! من هم دنبالش می گشتم كه خوشبختانه چاره خودش پیدایش شد!

آماتورهای قدیمی سعی می كنند باز دور هم جمع شوند، امیدوارم این مرتبه با ایده جدید بتوانند/بتوانیم دور هم بمانیم!

از همه كسانی كه دلشان می خواهد داستان بنویسند و بخوانند، نقد كنند و نقد شوند، بازی كنند و مهم تر از همه بیماری تنبلی مفرط خود را درمان كنند، دعوت می كنم به داستانگاه بیایند، مهمان من!!!

 

پ.ن1: وقتی به آماتورها سر می زنید كامنت ها را از دست ندهید!

پ.ن2: داستان بیچاره من هم ماند در آرشیوم! و من به این نتیجه رسیدم كه یك داستان می تواند بلاهایی سر آدم بیاورد كه آن سرش ناپیدا! باور ندارید داستانی كمی عجیب مثلا درباره عشق، مرگ، جنایت… بنویسید(ترجیحا با راوی اول شخص!) و بعد عكس العمل ها را تماشا كنید!

بدرود نادر ابراهیمی

June 9th, 2008

 

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن كس كه غریب نیست شاید كه دوست نباشد. كسانی هستند كه ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یك میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو” ،‌ “تو” را به هیچ بدل می كنند. آن ها می خواهند كه تلقین كنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند كه در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یك فنجان چای سرد، كم رنج است. تو را نگین می كنند در میان حلقه گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداكاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می كند؛ آن توفان كه تو را در میان گرفته است. آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی كه تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می كنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناك بازشناسی. باید كه وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید كه در گلدان كوچك دیدگان تو باغ بی پایان “هرگز از یاد نخواهم برد” بروید. آنگاه دستی تو را از فنا بازخواهد خرید، دستی كه فریاد می كشد: من! من! من! و نگاهی كه تكرار می كند: من!

 

بار دیگر، شهری كه دوست می داشتم؛ نادر ابراهیمی

 

نادر ابراهیمی هم رفت. به جز این كتاب، كتاب دیگری از او نخوانده بودم. ولی همین یكی هم برای دوست داشتنش كافی بود. نثر زیبایی داشت كه به شعر می مانست. یادش گرامی!

 

پ.ن1: نتوانستم كشف كنم چطور می شود اینجا ادامه مطلبی را به صفحه دیگر برد، و از آنجایی كه داستانم چند صفحه شده ممنون می شوم كسی راه درج ادامه مطلب در وردپرس را یادم بدهد!

 

پ.ن2: بدرود شهری که دوست می‌داشتم‌ات - نادر ابراهیمی درگذشت

مثل سیل

May 13th, 2008

 

باران مثل سیل می بارد. می خواهم با دوربین موبایلم عكس بگیرم از باران و نمی شود. هنوز باید صبر كنم برای خریدن یك كانون چند مگاپیكسلی كه از چیزهایی كه من می خواهم بتواند عكس بگیرد. نوك دماغم را می چسبانم به شیشه و خیره بارانی می شوم كه مثل سیل می بارد. درختان گیلاس توی حیاط زیر باران می رقصند و گل ها با آن ظرافت و ملاحت شان می خندند. باران مثل سیل می بارد و من چقدر دوست دارم زیر باران باشم. دلم می خواهد تك تك قطره هایش را روی پوستم حس كنم كه می لغزند. دلم می خواهد موهایم زیر باران خیس شوند ، خیس خیس. دلم می خواهد جوانه بزنم…

از هر چه می خواهم عكس بگیرد؟ فكر نكنم بتواند. هیچ دوربینی هست كه بتواند عكس بگیرد از درختان رقصان یا گل های خندان؟ این را هم اگر بتواند می تواند عكس بگیرد از چشم ها وقتی آن قدر مهربان می شوند كه آدم طاقت خیر شدن بهشان را نداشته باشد؟ یا از نگاه های گوشه چشم شیطنت باری كه نثار می شوند؟ از غمی كه موج می زند چه، غمی كه آن قدر زیاد است كه به لحظه ای اشك های آدم را سرازیر می كند؟ دلتنگی های آْدمی را چه؟ تنهایی اش یا خشمش؟ … كاش می شد آنچه را كه چشم هایم می بینند برای ابد حفظ كنم، كاش می شد!