از هر دری

July 17th, 2010

  - ملك امشب به یادت بودم. چند شب است كه به یادت هستم. درست از همان روزی كه چرند و پرند را دیدم و یاد دهخدا افتادم و زندگی نامه اش، زندگی اش. بعد یاد شمع افتادم. یاد “یاد آر ز شمع مرده، یاد آر”. ملك، جوان رفتی، جوان. آمدی توی خوابش هم همین را گفتی كه آن همه درد ریخت به جانش، نه؟ تازه همه اش را هم نگفته ای كه! صد سال گذشته از آن روزها و درد تو، درد امروز ماست. دردی كه پیچیده توی زندگی مان، هر نفس مان…

از آن بالا كه حتما نگاه مان می كنی گاه گاهی؟ دعایمان كن ملك، دعایمان كن كه دعای درد كشیده ای مثل تو حتما زودتر به مقصد می رسد. بگو صد سال گذشته، بگو از خون ها و جان ها و دردها در این صد ساله، بگو این بار باید به یك جایی برسند. بگو برایش همه اینها را. دعای تو حتما كارگر می افتد، مگر نه كه تو ملك المتكلمینی؟

 

- پهناب گریه بر گونه های زال، هیجار مرغی سراسیمه بر قاف روز،

و خدعه خوابی از پر نیم سوز، از دو، فردا و از هنوز.

زودا شمشیر بی غلاف به زنگار خواهد نشست

زودا… ارس در آوازهای چنلی بل، بهبودی توفان را به بازخوانی دریا فراخواهد خواند

زودا رسولی از مزار سیاوش خواهد خاست، با سبزینه بیرقش بر مدینه مینوی.

چراغی در راه، قانون قوس قزح، كاروانی از ستاره و شبنم،

و آسمانی كه میهن من است و مهیمن من است.

اكنون آسوده باش آشفته بی ركاب! سمند سپید تو باز خواهد آمد

با قافله ای كه همواره به گیسوی كوه آرمیده است.

سید علی صالحی

یادداشتی از طرف خانواده میترا

June 16th, 2010

 

این یادداشت از طرف خانواده رضایی برای تشكر از دوستانش نوشته شده. من این یادداشت را بدون هیچگونه ویرایش و تغییری اینجا گذاشتم…

 

“هوالحق

لم یشکرالمخلوق لم یشکر الخالق

 

(تشکر و اعتذار)

بار خدایا ! تو کریمی، تو رحیمی، تو حبیبی، تو تنها لایق تنهایی، هستی بخش جهان خلقتی. تسلیم به مشیت الهی را که دختری دلسوز مهربان، تک درخت جاودان، در دل یاران  عشق باران، زنده یاد شادروان دانشجوی فعال ارشد دانشگاه علم و صنعت تهران(میترا رضایی) که در اثر سانحه غم انگیز و جانگداز در دل یاران اندیشه و علم، رجعت ناگهانی به دور از ذهن ها، دعوت حق را اجابت گفته در این راستای برخود واجب دانسته از کلیه سروران ارجمند و بزرگواران جلیل القدر و یاران عزیز آن مرحومه با بزرگوارانه مستمر اظهار همدردی نموده و محمل کاروان غمگساران را با باران عشق و محبت خویش قرین امتنان فرمودند، خالصانه و صمیمانه موجب آرامش روحی و مراحم تسلای دلهای… و چراغ فراسوی لحظات سخت یارای این خانواده گردیدند. نهایت تشکر و سپاسگزاری می نماییم، شایان ذکر است بعلت تاثیر وسیع و حجیم  تالمات روحی، روان این عارضه موجب قصور در انجام وظایف گردیده، پوزش خواسته و دعای خیر بزرگواران را مصرانه از آستان مقدس یزدان پاک همواره با توفیق، تندرستی، سعادت، و بقای طول عمر با عزت مسئلت می داریم.

 

با احترام، خانواده رضایی”

امید

June 7th, 2010

 

امیدوارم؛

فكر كن از سر ندانستن است یا هر چیز دیگری كه دلت می خواهد. فكر كن از سر سادگی است یا حماقت. یا حتی می توانی فكر كنی خیانت. راستش اصلا برایم مهم نیست كه تو چه فكری می كنی. عادت كرده ام به فكرهای تو و حرف های تو، حتی سال هاست كه دست كشیده ام از توضیح دادن و توجیه كردن برای تو كه عادت كرده ای به سرزنش و تمسخر، یا توهین و تهدید.

مساله حتی مساله این سال و این روزها نیست، از خیلی پیشترها همینطور بوده. هروقت من چیزی خواسته ام، رویایی پرورانده ام، به چیزی ایمان داشته ام، تو با شدت و حدت بلند شده ای تا بگویی نمی شود. تو در دو جبهه بودی و هستی و عجیب اینكه این دو جبهه چقدر متناقض به نظر می رسند! هر وقت از ماندن گفته ایم و ایستادن، از ساختن سرزمین مان، از كارهای ساده و بی شهرت برای ساختن فرداها، از رفتن به سراغ بچه ها و فرهنگ و آموزش، توی این سوی میدان فریاد زدی ما خائنیم، صلاحیت این كارها را نداریم، قصد گمراهی داریم، و توی آن سوی میدان پوزخندی زدی كه احمقیم، هیچ كاری از دست ما برنمی آید، زندگی مان را بر باد می دهیم و… و چقدر مثال دیگر كه می شود بزنم و نمی زنم.

حالا من امیدوارم، به همینی كه هستیم با همه ضعف هایش، و به گام هایی كه برمی داریم با همه كوچكی اش و به این كه به جلو خواهیم رفت با همه سختی اش. من امیدوارم، حالا هرچقدر توی این سوی میدان بگویی كه ما خائنیم، و بگویی كه ما ضعیفیم و اندكیم، و توی آن سوی میدان بگویی كه ما احمقیم و اشتباه می كنیم و بگویی كه نمی فهمیم و درست انتخاب نكرده ایم!

من امیدوارم به خودمان، به همه زنان و مردان شجاع دلی كه ایستاده اند تا آینده را بسازند آن طور كه شایسته ماست نه آن طور كه میل توست.

من امیدوارم، بسیار امیدوارم، حتی اگر تو نخواهی!

از معلم ها بپرسید

May 9th, 2010

 

سراغ یكی از معلم هایی كه می شناسید بروید. احوال پرسی كه كردید بدون حاشیه از مدرسه و شاگردهایش بپرسید، آن وقت شاید چیزهایی بفهمید از خیلی چیزها.

امروز من شنیدم یك معلم، آرام، آن قدر آرام كه صدایش را كس دیگری نشنود، از مدرسه اش حرف می زد، از دانش آموزانش. از مدیر جدید مدرسه می گفت كه چطور بودجه مدرسه را صرف كارهای بی ارزشی می كند كه جلب توجه می كنند، دلیلش؟ پربارتر كردن پرونده خودشیرینی هایش. از مدیران رده بالا می گفت كه سه چهار سالی است دستور پشت دستور صادر می كنند كه باید به همه بچه ها نمره قبولی بدهید. از بی ارزش شدن درس در مدارس و بی توجهی به ادب و اخلاق و در عوض مشغول شدن به هدبند و ظاهر می گفت. و آخرش، آخر آخرش، سرش را پایین انداخت، در حالی كه تلخی از صدایش می بارید از آرزوی یكی از دخترهای مدرسه گفت كه توی دفترچه های خاطرات دست به دست می شده، ر.و.س.پ.ی شدن…

وقتی حرف هایتان با معلمی كه روبرویتان نشسته تمام شد، وقتی مزمزه كردید آنچه را شنیده اید و وقتی تلخی تا عمق جان تان نفوذ كرد، شاید شما هم با من هم عقیده شده باشید كه اخلاق و انسانیت، زیبایی و رویا، بزرگترین قربانی های ما هستند انگار.

 

پ.ن1: نه اینكه قبل از این 5 سال آموزش و پرورش ما كارآمد بوده و حالا ناكارآمد شده، نه، ما همیشه آموزش و پرورش ضعیفی داشته ایم. اما مساله این چند سال روند تخریب عمدی ای است كه در پیش گرفته شده، تخریبی كه در حال ویران كردن پایه های اخلاقی، رفتاری و علمی حداقل یك نسل از فرزندان این سرزمین است.

 

پ.ن2: در این چند سال اكثرا كسانی به عنوان مدیر مدرسه انتخاب شده اند كه به جای سابقه مدیریت و تدریس و… رابطه مستحكمی با ب.س.ی.ج و س.پ.ا.ه و دولت دارند.

 

پ.ن3: دار ِ ما ساعت ِ در گذر ِ عمر تو است

 

دار

ساعت ِ ما بازماندگان ِ حسنک است

برای ما

حسنک آونگ است

ما عمری‌ست

به انتظار

هوا را مشت می‌کنیم

به انتظار ِ آن روز

که گلوی ِ ظلم

فراچنگ آید

 

علیرضا روشن

 

بیشتر بخوانید:

+ شرح اتفاقی تلخ در نمایشگاه كتاب تهران

+ سخنرانی آقای علی طهماسبی درباره مشكلات اخلاقی در جامعه ما (سال 86)

دلم می خواست

April 22nd, 2010

 

و روزهای تلخ غمگینی هستند كه آدم گمان می كند سهمش از همه دنیا فقط حسرت است. باران می بارد و من تلخم، حتی تلخ تر از قهوه های كافی شاپ ها كه وقتی مزمزه شان می كنم فكر می كنم دارم آب جوشی را می خورم كه از ته قابلمه ای سوخته ریخته اند توی فنجانم. دلم می خواست زیر باران نرمی كه می بارد قدم می زدم و حرف می زدم حتی از نوع چرت یا پرتش.

دلم می خواست یك دسته گل قشنگ هم توی دستم می گرفتم كه قطرات باران روی برگ و گلبرگ هایش بنشینند و رز قرمز نیمه بازی هم حتما باید توی این دسته گل می بود تا دلبری كند.

دلم می خواست توی راه خاكی ای قدم می زدم كه خاكش در طول سال ها كوبیده شده. نفس كه می كشیدم بوی خاك و باران و سبزی جانم را پر می كرد. و كنار جاده همه چیز سبز بود و درخت بود و بوته بود و گل های ریز خودرو هم بودند.

دلم می خواست از توی چاله های آب رد می شدم و كثیف و گلی می شدم بی آنكه ذره ای برایم مهم باشد.

دلم می خواست كمی هم اشك می ریختم كه با قطره های باران روی صورتم قاطی می شد و وقتی چشم هایم خوب خوب قرمز شدند نفس عمیقی می كشیدم و بلند بلند می گفتم هی دختر، مهم نیست! و شروع می كردم به بافتن هزار و یك دلیل برای خودم كه هیچ چیزی مهم نیست و بالاخره همه چیز درست خواهد شد و… و بعد دلم می خواست كه باور می كردم حرف های خودم را و لبخند می زدم و سرخوش می شدم و حتی شاید از ته دل می خندیدم.

دلم می خواست همه چیز ساده بود، و

زندگی اینقدر سخت نبود…

 

معجزه1: گل های رز قرمز امروز بعد از ظهر به دستم رسیدند…

كلمات اغتشاش گر

April 15th, 2010

 

هیچ می دانستید كلمات هم اغتشاش گرانی ماهرند؟ فرمان ملوكانه ای می دهم كه مثلا از زیبایی های زندگی بنویسند یا بگویند همه چیز بسی دلنواز است، و كلمات طوری كنار هم چیده می شوند كه همه می فهمند در این زندگی دلنواز بسیار زیبا دعوایی رخ داده یا نگرانی اتفاق نیافتاده ای در بین است… امر بر نوشتن از مصائب و روزگار غدار می دهم و كلمات چنان برو بیایی راه می اندازند كه نگو و نپرس، و از یك اتفاق ساده مثل درخشش چشمانی مهربان جشنی به پا می كنند كه جایی برای روزگار و غدرش نمی مانند!

و با همه اینها، نگاه شان كه می كنی همچنان ظاهر مظلوم و گوش به فرمانی دارند. وای از دست كلمات، این كلمات نازنین!

برای آنكه از یاد نبرم

March 20th, 2010

 

- آرام جان یعنی تو. تحمل سالی كه گذشت بی وجود تو حتما بسیار سخت تر بود. با تو نه فقط دردها قابل تحمل تر، كه كارهای ساده جشنی بیكران می شدند. كارهای ساده ای مثل گشت زدن در بازار میوه و سبزی و خرید یك قارچ خیلی بزرگ، مثل قدم زدن تو خیابان ها و كل كل بر سر چیزهای خیلی خنده دار… دوستت دارم عزیزترینم.

- آدم روی بعضی دوستی ها حساب ویژه ای باز می كند و بعد ناگهان چشم باز می كند و می بیند همه چیز از دست رفته است. می بیند آدمی كه خیلی حرف ها می زده و ادعاها داشته پشت آدم را خالی كرده و… تمام! اما تو رفیق بی ادعای من بودی در همه این سال ها. غم هایم را شنیده ای و خستگی هایم را. هروقت كاری و كمكی از دستت برآمده بی منت یاری ام كرده ای… باید خیلی بیشتر از اینها بنویسم تا فقط قسمتی از خوبی های تو باشد اما فكر نكنم چندان خوشت بیاید، پس خلاصه می كنم؛ ممنونم به خاطر بودن عزیز و همیشگی ات، ممنونم ابوذر.

- سال 88، سالی كه بعضی روزهایش به اندازه عمر من بودند، روزهایی كه ناگهان پیرم كردند، دارد می رود. آرزو می كنم برایت سال 89، آرزو می كنم سبز باشی و پربركت، پشت میله هایت اسیری نماند، توی خانه هایت داغدیده ای نباشد، سفره هایت پرنان باشند و آدم هایت با هم مهربان… اصلا می دانی سال 89، برایت احسن الحال را آرزو می كنم، بهترین بهترین ها را…

 

پ.ن: یاشار یاشار، من شرمنده ام! تولدت از همین تریبون مبارك! امیدوارم زود زود ببینمت، یه دنیا دلم برات تنگ شده!

برای…

March 13th, 2010

 

برای سرود خواندن توی خیابان ها، خندیدن با صدای بلند، دست در دست دویدن؛

برای عشق ورزیدن، دوست داشتن، زیبا بودن؛

برای كتاب خواندن، شعر سرودن، داستان نوشتن؛

برای حرف زدن، نظر دادن، نقد كردن؛

برای روزنامه داشتن، ماهنامه چاپ كردن؛

برای فیلم دیدن، كنسرت رفتن؛

برای اینكه دنبال آرزوهایمان برویم، آرزوهای بزرگِ بزرگ یا كوچكِ كوچكمان…

برای همین هاست كه ما پیروز خواهیم شد، به خاطر زندگی، زنده بودن…

ما ناچار از پیروز شدنیم، بفهمید!

تمام شو!

February 22nd, 2010

 

سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک.

 

سالِ پست

            سالِ درد

                      سالِ عزا*

 

سال بغض های بی پایان، بغض های نشكسته. بغض برای آرزوهای كوچكی مثل داشتن یك پتوی بیشتر، یا آن قدر جا كه بتوان پاها را دراز كرد، برای آرزوی شنیدن چند دقیقه صدا، برای بیگناهی و جوانی، برای پیری و هزار بیماری شان…

سال از دست دادن ها، سال رفتن میترا.

سال خجالت كشیدن از هر لحظه شادی.

سال بیكاری.

سال…

تمام شو سال 88!

 

 

* شاملو

یادبودی برای میترا…

January 26th, 2010

 

تو را یك خبر ساده از ما گرفت. راننده كامیونی كه بی احتیاطی ساده ای كرده و تو را زیر گرفته بود. تمامش چند جمله بود. و در انتها از خون زیادی گفته بودند كه زمین را سرخ كرده، و هیچكدام به این فكر نكردند خون میترا، دختر خورشید، بوده كه بر زمین جاری شده…

میترا، دختر نور و روشنی، زود نبود برای رفتنت؟ اصلا فكر كردی به اینكه چقدر تنها می شویم ما؟ مگر به هم قول نداده بودیم كه درست را تمام كنی، بعد برویم پی آرزوهایمان؟ یادت هست می خواستیم یك موسسه فرهنگی داشته باشیم بعد برای بچه ها شعر بخوانیم و داستان؟ قرار بود شاعر و نویسنده شویم، روانشناسی و جامعه شناسی یاد بگیریم، و آن وقت كاری كنیم كه هیچ بچه ای مثل بچگی های ما حسرت نخورد. دختر مهربان دانشكده، یعنی دلت تنگ نمی شود برای ما و باقی بچه ها؟ تو كه آن همه مهربان بودی، تو كه وقتی راه می رفتی در و دیوار دانشكده هم سلامت می گفتند، واقعا ما را تنها گذاشتی؟ یعنی دیگر به دیدن مان نخواهی آمد، دیگر تند و یكنفس برایمان صحبت نخواهی كرد، طوری كه اصلا نفهمیم چه می گویی؟ دیگر پشت تلفن یك ساعت برای من شعر نخواهی خواند، شعر نخواهی گفت؟ حتی هیجان زده و احساساتی هم نخواهی شد؟ میترا، چطور باور كنم این همه نبودنت را؟

میترا، تك درخت سبز، روزهای دانشگاه یادت هست؟ پرواز، “عاشقانه های بی مخاطب” ، “تك درخت”ها، همه روزهای سرشارمان را فراموش كردی؟ چطور دلت آمد مایی را كه عاشق شعرها و نوشته هایت بودیم بگذاری و بروی؟ یادت هست آن روزی كه نوشته هایت در جشنواره نشریات دانشجویی مقام اول را كسب كردند؟ چقدر خوشحال بودی، بودیم…

یك سال درس خواندی تا ارشد قبول شدی. ارشد نرم افزار قبول شدن كار ساده ای نیست. دو به شك بودی بین علم و صنعت و تربیت مدرس، كاش تربیت مدرس رفته بودی میترا… اوایل چقدر دلتنگ بودی و باور نمی كردی كه عادت خواهی كرد به تهران، با همه شلوغی اش. كم كم اما داشت… فرصتش را به تو نداد راننده كامیونی كه نمی دید…

میترا می شود برگردی؟ برگرد تا امكان جبران داشته باشم، جبران همه كرده ها و نكرده ها، جبران تمام لحظات از دست رفته. لااقل خبری بده و بگو بی درد رفتی و آرام… میترا تمام جانم آتش گرفته، داغدارم، می فهمی؟ داغ خورشید بر دلم مانده دختر…

 

«هنوز هم که هنوز است رویا می کنم زندگی را…

همه چیز عوض شده. مثل همه چیز! آدم ها هم از کنارم رفته اند. شاید تنهایم، غریب تر از همیشه. راه می روم. خیابان های پائیز را رنگ می کنم. نفس می کشم. باد را میان پیشانی نگاه هایم می جنبانم. پلک هایم را روی هم می گذارم و بعد… انگار چقدر حرف دارم برای شنیده نشدن! واژه نیست که حرف هایم می ماند. گوشی هم نیست -دور زمانی آدم ها، فقط واژه هایی را ساختند که تاب شنیدنشان را داشته باشند. و همین یعنی دردی که هیچ وقت برای من تمام نمی شود…-

مهم نیست که چقدر یا چه پاسی از شب گذشته. شب و روز عین هم اند! همه اش انتظار. انتظار لحظه ی بعد که در پس یکی دیگر بیاید و بگذرد. تا زندگی بگذرد. تا من بگذرم…

کنار پنجره که می روم، سکوت یک شب بی نهایت پائیزی مسحورم می کند به سمت آسمان. آه نه! باز یادت رفت؟! هوای پائیز مدت هاست سرد شده دختر! مواظب باش این دست ها سرما نخورند -و ذهنت که انجماد رویاهاست…- که کاغذ بی نوشته عمرت را سر می دهد… - پنجره را باز نکرده، توی چشم هایم می بندم.

چای می ریزم. لیوان چای را توی دست هایم می چرخانم -گرمایش مثل خوابی که ندارم (!) دلچسب است و خواستنی-. می نشینم تا فکر کنم؛ هر چند بی نشستن هم، این کار را کرده ام. در واقع تمام لحظه های زندگی ام را اندیشیده ام. اندیشه هایی پست، آرزوهایی راکد، و تصوراتی موهوم… رویاهایی که کابوسشان را هر روز دیده ام.

لبخند… عجب خاطری بود که خاطره ساخت و رفت. و چه خوب رفت! -بی جنگل شدن- و من چه سخت ماندم! -تک درختانه!- رفتنی من بودم، ماندنی من شدم. قصه ی عجیبی نیست… نمی دانم چه مدتی ست، شبیه سال ها، که هنوز پا برجام. تک درختی که می گویند شجاع است، صبور است، و گاهی مهربان! و می شنود! افسوس که رهگذرهای بهار و تابستان، درخت را فقط برای سایه ای که پناهشان از خورشید باشد می خواستند -عجب! که خورشید ماندگارترین کس بود برای من…-. پائیز اما، یعنی تنها باش! زمستان یعنی تنها بمیر! و تک درخت یعنی حتی در نرفتن و اینچنین دل فرسا ماندگاری ات، توانی ست برای زیستن، در پناه فقط آسمان. و در بیرونِ همه ی حرف هایی که قِل می خورند و می افتند توی خودت!

امشب چقدر دلم می خواهد گریه کنم، مست شوم. دست هایم را روی صورتم می گذارم: چه سرد است؛ دست هایم ولی هنوز گرمند تا سفیدی هر کاغذی را به معلقی میان ماندن و نماندن بکشانند. که بی این، من هم سرد می شوم، یخ می زنم، و فراموش می شوم. درد عجیبی ست درد بودن، درد ماندن، درد ننوشتن، و درد نخواندن. شاید همه ی این ها یعنی درد زندگی و زندگی هم یعنی درد؛ شبیه لحظه ی تولد. شیرینی اش را نمی دانم که به مرگ می ماند یا نه! بگذریم. مثل همه ی قلب هایی که همیشه از کنار اشک هاشان گذشته ایم. مثل کسی که گفت “دوستت ندارم!”. مثل کسی که فکر کرد محبت، نیتی شوم دارد! مثل همه ی دوست هایی که هیچ وقت نداشته ایم. باز بگذریم؟ چگونه؟ از غربتی که می گذری و تمام نمی شود… از عشقی که هرگز به آن نخندیدیم و همیشه بهمان خندیدند. از نگاهی که نمی بینیمش. از کسی که نخواستیمش. یا از همین خورشیدی که صمیمی تر از ماه، بالای سر تنهایی تک درخت بوده و هست.

هنوز سرد است. هنوز این دیوار آجری بلند -که مرا یاد کابوس هایم می اندازد- تاریکی انداخته توی همه ی اتاقم؛ و توی همه ی نوشته هام. دست هایم هم دارند سرد می شوند. کاغد تمام می شود. چشم ها بسته می شوند؛ تا یک بار دیگر بروم به سمت برهوت فراموشی… خورشید که پشت ابرها برود، تک درخت که دل اش میان تنهایی اش بگیرد، رهگذری که نباشد حتی برای نشنیدن و ندیدن و حتی خودخواهی هاش، و بارانی که از این همه ابر نبارد… و کاغذهای پر از حرف هایی که خاک خورد و پوسید  و کسی نخواندشان…

شاید دیگر مجالی نیست برای ریشه دواندن در این دیار بی خورشید مانده. و پوسیدن. چشم هایم را که می بندم هیچ تصویری برایم رویا نمی شود جز دریایی که شبیه آرامش من است! پنهان! آخرین نگاهی که بهم لبخند زد یادم می افتد و … لبخند احمقانه ای می زنم. از همان ها که آن همه معنی پوچ داشت. کمی از خودم بدم می آید. ولی انگار دیر است. برمی خیزم! بی بهانه می روم، تا بهانه بیابم. لحظه های دراز و گذشتن های کوتاه را سپری کرده ام و هنوز سرگردان ترین پائیزی این غربتم. اینجا صمیمیت هیچ لبخندی به من زندگی نداده است. تصویر آن جنگل را -که برایم هیچگاه تعریف نشد!- پاره می کنم… گاهی برای آنچه که باید باشی، باید به همه ی احساست پشت کنی… همین که آخرین ستاره، رمقش را در برابر خورشید از دست داد، تک درخت را توی چمدان خالی ام می گذارم. همه ی درهایی که یک روز برای باز کردنشان خستگی کشیده بودم، می بندم و خسته تر از همیشه راه می افتم. ولی باور دارم که هیچ دری درست نبوده.

هنوز باد می وزد. هنوز خورشید نیست. هنوز برگ ها خشکند و می شکنند. و هنوز من باغبان ناشی تنهایی تک درختی هستم که -هنوز!- زنده است.

باید رفت.

باید بروم.

ابتدای راه، پائیز هم در آغازی ست برای این شهر و این آدم ها، و این راه. آرام قدم می گذارم، انگار باز هم دارم فکر می کنم، نه به برگشتن، نه به “لبخند”، شاید به کودکی هام، و کابوس های پر از هراسم، که حالا پشت سر می گذارمشان…

روبرویم جاده است. و تنهایی. و پائیز. و آن همه درخت!

و من… شبیه آخرین تک درخت می شوم…»*

 

* تك درخت/ نوشته میترا رضائی