فصل نهم:اردوی زنان و لبخند خدا
فرانچسكو همه ی زندگان را برابر می داند چرا كه همه از ذات نامتناهی خداوندند و اين تنها حقيقتی است كه به آن معتقد است.
سرانجام يك زن در زندگی فرانچسكو قدم می گذارد:كلارا،زيبارويی كه پدر و مادرش از ترس زيباييش می خواهند او را به ازدواج مردی درآورند،چرا كه ازدواج عشق را می فرسايد و كلارا را به جايگاه جديتی می كشاند كه جايگاه دنياست.ولی او نيمه شب با فرانچسكو می گريزد.اين دو برای اين آفريده شده اند كه دمساز هم باشند.با هم و جدا از هم زندگی می كنند،فرانچسكو با حيوانات،گياهان،پرندگان و مردان و كلارا با دختران،آنان از نظر مكانی جدا از هم اند ولی ميان ارواحشان گفتگويی بی پایان برقرار است.مصاحبانی ممتازند كه هردو از يافتن هم به وجد آمده اند چرا كه همه چيز را می شنوند، حتی سكوت ها را،حتی آنچه را كه در سكوت هم نمی توانيم با خود بگوييم.
آمده است كه روزی كه فرانچسكو برای ديدن كلارا به صومعه ی خواهران رفت مردم از دور ديدند كه حريقی عظيم در آنجا رخ داده است ولی زمانی كه خود را برای خاموش كردن آتش به آنجا رساندند تنها فرانچسكو و كلارا را ديدند كه بر سر سفره ای فقيرانه نشسته اند و نوری عظيم ميانشان می درخشد!
“زنان نفس زندگی اند چرا كه زندگی نزديك تر از هر چيز ديگر به لبخند خداست.زنان به نيابت خدا پاسدار ساحت زندگی اند.احساس زلالی كه از زندگانی گذرا در دل می نشيند و حس ريشه داری كه از حيات جاودان در كنه روح ماست،همه از وجود آنان برمی خيزد”.
“مردمان ناآگاهانه زبان به نفرين و آفرين می گشايند و از همين روست كه وقتی يكِ از اين دو سخن درباره ی موضوع يا سخنی بيان می كنند،لحظه ای بعد می توانند عكس آن را نيز درباره ی همان موضوع يا شخص بر زبان رانند”.
“تفاوت ميان زن و مرد به لحاظ جنسيت آنان نيست،بلکه به دليل جايگاهشان است.مرد كسی است كه با سنگينی و جديت و با دلی بيمناك از زن،بر جايگاه مردی خويش تكيه می زند.زن كسی است كه در هيچ جايگاهی قرار نمی گيرد و جايگاه خويش را نيز نمی پذیرد و در عشقی كه پیوسته آن را می طلبد و می طلبد و می طلبد،محو می گردد.اگر اين تفاوت همواره ميان زن و مرد حايل باشد،مايه ی يأس و نوميدی می شود.تنها چيزی كه مرد درباره ی زن می داند،بيمی است كه از او به دل دارد و از اين روست كه به شناخت او راه نمی برد.با اين همه سرچشمه ای از نور و پاره ای از وجود خدا در نهاد مرد نهفته است،چرا كه سودای لبخند زن را در سر دارد و برای چهره ی او كه نور دل آسودگی در آن می درخشد،چنان دلتنگ می شود كه توان غلبه بر آن را از كف می دهد.برای مرد همواره اين امكان هست كه به اردوی زنان و لبخند خدا بپيوندد.برای اين كار كافی است تنها يك حركت انجام دهد، حركتی مانند آنگاه كه كودكی با تمامی قوا خود را به جلو پرت می كند و از زمين خوردن يا مردن هراسی به دل راه نمی دهد و سنگينی جهان را به فراموشی می سپارد”.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)فصل ششم:نگاهم كن،من می روم
فرانچسكو به جرم دادن پول پدرش به يك كشيش برای تعمير يك كليسا به درخواست پدر و توسط اسقف محاكمه می شود. او در مقابل همه ی سخنان پدر هيچ نمی گويد،تنها در پایان لباس های خود را از تن درمی آورد و به عنوان خسارت آنها را به پدر خويش می دهد و می رود،می رود به سوی يگانه همسر و معشوقش،يگانه پدر و مادرش،به سوی زندگی!
“در زندگی زمانی هست كه والدين فرزند را می پرورند و پس از آن زمانی فرامی رسد كه او را از پروردن خويش باز می دارند.تنها فرزند می تواند فرق ميان اين دو زمان را تشخيص دهد و چاره ی كار را كه همانا رفتن است دريابد.نبايد ستيزه كرد.ابدا ً نبايد ستيزه كرد.بايد رفت.برای پسران هيچ چيز زيان بارتر از آن نيست كه رودروی پدران خويش بايستند.چرا كه وقتی با كسی به مخالفت برمی خيزيم،كمابيش همرنگ او می شويم.پسرانی كه به خود جسارت می دهند و با پدرانشان به ستيزه برمی خيزند،خود نيز در شامگاه زندگانی خويش به طرز شگفت آوری همانند آنان می شوند”.
“آنچه باید از آن گذشت پول نيست،زندگی است و آن را نبايد به كسانی داد كه حرفه شان سخن گفتن از آن در آيين عشای ربانی است،بلکه به كسانی كه برای ناليدن هم زبان ندارند”.
* * *
فصل هفتم:چهارهزار سال و ذراتی از غبار
فرانچسكو در جنگل با شاخ و برگ درختان برای خود خانه ای می سازد.كسانی كه او را می بينند خبر می آورند كه او همواره يا در حال نيايش است يا بر روی سبزه ها خوابيده است!حيوانات و پرندگان در اطراف او جمع می شوند و او …
* * *
فصل هشتم:الاغی كه برادر من است
فرانچسكو از تن خود اين گونه سخن می گويد:الاغی كه برادر من است!خود را از بند جسمش رها می كند ولی آن را نفی نمی كند چرا كه برای اوج گرفتن به همين تن نيازمند است.
در همين زمان است كه دوازده نفر به گفته هايش ايمان می آورند و او آيينی تدوين كرده و به پاپ عرضه می كند تا آنها را به رسميت بشناسند.او پيروانش را از مسكن گزيدن در كليساها و… بر حذر می دارد.آيين او آيين فقر است،فقری كه انتخاب می شود،نه فقری كه تحميل شده است.
“حقيقت هيچ گاه به قدر زمانی عظمت نمی يابد كه بر زبان آورنده ی آن تحقير و خوار می شود”.
* * *
با دو پست دیگر مطالبی که من برای این کتاب تهیه کرده بودم به پایان می رسد.بیایید از همین حالا درباره ی کتاب بعدی فکر کنیم
Filed under با یك كتاب | Comment (0)فصل سوم:لطافت بيهودگی
فرانچسكو به دنيا آمده و در حال سپری كردن دوران كودكی خود است،دورانی كه در تاريخ هيچ ذكری از آن نشده است،چرا كه دوران كودكی را دوران بطالت و بيهودگی می دانستند.اما نويسنده از اين دوران اين چنين ياد می كند:”فرانچسکو,خادم و دوست رفیق اعلی,تا حدود بیست سالگی به لطافت زیست”.و همين لطافت بود كه بعدها از او يك مرد بزرگ ساخت.
جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:
“دوران کودکی آن چیزی است که سراسر زندگی را می سازد.چه چیز دوران کودکی را می سازد؟ سهمی از آن را والدین و اطرافیان.سهم دیگر را مکان ها,افسون مکان ها.و مابقی آن را پروردگار,همو که تقریبا تمامی سرنوشت آن را رقم می زند.اما پروردگار کودک تنها خداوند کتاب مقدس نیست… پروردگاری است که به مانند مادری تندخو,به یک حرکت هم نوازش می کند و هم سیلی می زند”.
“تقدس تباه کننده کودکی نیست,بلکه به کمال رساننده آن است.اگر بخواهیم مابقی مطلب را دریابیم و به جزئیات بیشتری پی ببریم,باید احوال کودک را با مطالعه درحال و روزبزرگسالان کشف کنیم.عظمت روح با بزرگی جسم رابطه معکوس دارد.هر چه قامت بلندترمی شود,بزرگی جسم می افزاید و عظمت روح می کاهد.تقدس قوانین بلوغ را وارونه می سازد:بزرگسالی شکوفه می شود وکودکی میوه”. (و درست به همين خاطر است كه به نظر ما آدم بزرگها كارهای امثال فرانچسكو احمقانه اند!)
* * *
فصل چهارم:اسب شاخدار،سمندر و جيرجيرك
فرانچسكو 20 ساله شده است.در مغازه ی پدر پارچه می فروشد.زيباروست و زيبارويان بسياری را به سوی خود جلب می كند.به هيچ چيز فكر نمی كند و وقتی از او درباره ی آينده اش می پرسند می گويد شهسواری بزرگ خواهد شد،با شاهزاده خانمی ازدواج خواهد كرد كه برايش فرزندان بسيار به ارمغان می آورد!فرانچسكو خود را دوست دارد و از همين جاست كه عشق به خدا متولد می شود.عده ی زيادی در همين مرحله می مانند اما سرنوشت او به گونه ای ديگر است،جنگی رخ می دهد و فرانچسكو در آن شركت می كند.اما در ميانه ی جنگ اسير می شود و پس از يك سال بيمار به خانه باز می گردد.
جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:
“جلوه گاه رفيق اعلی در شيرينی زندگی و عشق به خويشتن است و در اين جايگاه است كه از ديد اخلاق باورانی كه در آذرخش های آسمان يا در گورهای استغفار به دنبال او می گردند ،ناشناس و مخفی می ماند و آنان را ريشخند می كند.عشق به خويشتن همان نسبتی را با عشق به خدا دارد كه گندم نارس با گندم رسيده.ميان اين دو گسستی وجود ندارد و تنها گسترش بی پایان برقرار است”. (چقدر با اين باور كه فكر می كنيم برای دوست داشتن خدا باید برای خودمان و خواسته هايمان هيچ ارزشی قائل نشويم فرق می كند!)
“جايگاه راستين زندگی ما همان مكانی نيست كه روزهايمان را در آن سپری می كنيم،بلکه جايی است كه در آن اميد می بنديم بی آنكه بدانيم چه چيز اميدوارمان ساخته است،جايی است كه در آن آواز سر می دهيم بی آنكه بدانيم چه چيز به آواز خواندنمان واداشته است”.
* * *
فصل پنجم:چند واژه ی يأس آور
بيمار است،بيشتر از آنكه جسمش بيمار باشد روحش بيمار است.ديگر اين زندگی را نمی خواهد ولی از رها كردن همه چيز می ترسد.آنچه بيمارش ساخته ترس از رسيدن لحظه ایست كه قدرت انجام هيچ كاری را نداشته باشد،و همين هيچ است كه او را به دودلی و كورمالی و لكنت و عاقبت به بازگشتن به راه های پيشين وامی دارد.دوباره جنگی درمی گيرد و فرانچسكو عازم می شود ولی از ميانه ی راه بازمی گردد،چرا كه رفيق اعلی با او سخن گفته است.بعد از بازگشت تنها وقت می گذراند ديگر نه جنگ ،نه سوداگری،هيچ كدام وسوسه اش نمی كنند،تنها آواز می خواند و آواز می خواند.از مردم جدا می شود.مدتی به مرمت كليساهای متروك می پردازد،به رم می رود… اما هنوز سايه ای ميان او و خدا،او و شادمانگی اش هست،پس به جذام خانه آسيزی می رود و جذاميان را در آغوش می كشد و ديگر روحش هرگز از آنجا خارج نمی شود،چرا كه سرای رفيق اعلی را يافته است!
“حقيقت خارج از وجود ما نيست.حقيقت در شناختی نيست كه از آن پيدا می كنيم،بلکه در نشاطی است كه به ما ارزانی می دارد”. (بياييد تمام آن چيزهايی را كه فكر می كنيم حقيقت اند با اين جمله محك بزنيم،نتيجه چه می شود؟)
Filed under با یك كتاب | Comment (0)سلام.یکی از دوستان گفته که من تا کی می خواهم در سایه بوبن باقی بمانم؟دوست عزیز من از ابتدا گفتم که قصد ما تحلیل یک کتاب است و برای تحلیل هر کتابی زمان لازم است.معتقد نیستم که این کار را دارم به صورت علمی انجام می دهم قصد من این است که فقط گامی بردارم به این سمت.پس اگر به نظرتان این کار من زیاده از حد طول می کشد راه حلی برای کوتاه تر شدن آن پیشنهاد کنید.(در پرانتز باید بگویم من روی همکاری دوستان کتاب خوان زیاد حساب کرده بودم که هیچ خبری نیست!)
فصل دوم:وانگهی قديسی وجود ندارد
روانشناسان معتقدند كه پايه های شخصيت هر انسانی در سه سال اول تولد او ريخته می شوند. و شخصيت فرانچسكو را مادرش در اين سه سال پايه می ريزد.مادری از سرزمين پرووانس،مادری از سرزمين عاشقان،سرزمينی كه در آن مردان سلامت جنگاوی خويش را در تب و تاب آوازی از دست می دهند!و همين مادر است كه با روياهايش و آوازهايش فرانچسكو را می سازد.در واقعيت اين فصل،فصل ِ تقديس مادران است.فصل تقديس كسانی كه همه ی وجودشان را،همه ی زيباييشان را در فرزندانشان می دمند.و شايد يادآوری كننده ی اين اصل مهم كه در پشت سر هر انسان بزرگی يك مادر بزرگ وجود دارد كه شايد هرگز مشهور نباشد و نشود ولی او بوده كه با روياهايش كودكش را شكل داده است.فكر می كنم خود جملات بوبن در اين زمينه روشن كننده تر باشند.
جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:
“او زنی زیباست چون عشق خویش را به مانند جامه ای از تن به در می کند تا با آن عریانی کودک را بپوشاند.او زنی زیباست چون هربارکه به اتاق کودک می رود,خستگی را با گامهایی بلند پشت سرمی گذارد.تمامی مادران ازاین زیبایی برخوردارند.تمامی آنان ازاین درستی وحقیقت و تقدس نصیب برده اند.تمامی مادران از این لطافت بهره مندند که خدا نیز بدان غبطه می خورد- همان یگانه ای که در زیر درخت جاودانگی خویش آرمیده است.بله,شما نمی توانید او را جز درجامه عشق خویش در نظر آورید. زیبایی مادران بی نهایت شکوهمندتر ازعظمت طبیعت است.گونه ای زیبایی است که به تصور در نمی آید,تنها زیبایی است که می توانید برای این زن که مراقب حرکات کودکش است در نظر آورید. اگر چه مسیح هیچ گاه از زیبایی سخن نمی گوید,اما هرگز با چیزی جز آن دمساز نیست,زیبایی در نام حقیقی آنکه همانا عشق است. زیبایی ازعشق پدید می آید”. (فكر نمی كنم عظمتی كه در اين جملات پنهان است نياز به توضيحی داشته باشد)
“پدران بارجامعه رابردوش دارند.این کار آنهاست کار بزرگ آنها.پدر آن کسی است که در برابر فرزند تظاهر می کند و خویشتن را مظهر قانون و عقل و تجربه که جملگی برساخته جامعه اند,جلوه می دهد.مادر در برابرفرزند تظاهری نمی کند.او در برابر فرزند نیست,گرداگرد آن,درون آن,بیرون آن,همه جای آن است.او فرزند را بر سردست می گیرد و به حیات جاودانه معرفی می کند.مادران بار خدا را بر دوش دارند.این شور و شوقشان,یگانه دل مشغولیشان,زیانشان و تقدسشان است.پدر بودن,ایفای نقش پدری است.مادربودن رازی مطلق است,سری است که با هیچ چیز در نمی آمیزد,امر مطلقی است که با هیچ چیز نسبت ندارد,وظیفه محالی است که با این همه انجام می پذیرد,حتی به دست مادران بد.مادران بد هم با این امرمطلق نزدیکی دارند و با خدا مأنوسند,انسی که پدران هیچ گاه آن را درنمی یابند,چراکه در هوس حفظ مقام و مرتبه خویش سرگردانند.مادران مقام و مرتبه ای ندارند.همزمان با فرزندشان به دنیا می آیند و مانند پدران بر فرزند پیشی ندارند- پیشی حاصل از تجربه,کمدیی که اجتماع هزاران بار آن را بازی کرده است.مادران پا به پای فرزند خویش در زندگی می بالند,وازآنجا که کودک ازبدو تولد مشمول عنایت خداست, مادران از همان ابتدا در رفیع ترین جایگاه قدسی قرار دارند. ازهمه چیز خشنودند,بی آنکه بدانند چه چیز خشنودشان می سازد”. (بياييد دوباره اين جملات را بخوانيم،اين بار با دقت بيشتر!)
“و اگر چنین است که هر گونه زیبایی نابی از عشق سرچشمه می گیرد,خود عشق از چه پدید می آید,جنس آن از چیست و طبیعت برتر آن از چه سرشتی است؟ زیبایی ازعشق پدید می آید,وعشق ازتوجه.توجهی ساده به سادگان,توجهی ناچیز به ناچیزان ,توجهی زنده به تمام زندگیها”. (فكر می كنيد چند درصد عشق هايی كه هم اكنون در جامعه ی ما وجود دارند از اين دسته اند؟)
“فرانچسکوی کوچولو که این زمان صورتش را به شیر و اشک آلوده است,از آن رو در آینده تقدسی عظیم می یابد که از این گنج احساس مادرانه بهره می گیرد,وجانوران ودرختان وجمله جانداران را از آنچه مادران همواره برای نوزاد خویش پدید آورده اند,برخوردار می سازد”. (كاش همه ی ما می توانستيم از اين گنجينه استفاده كنيم!)
“وانگهی,قدیسی وجود ندارد.تنها تقدس وجود دارد که همانا شادی است و بنیان همه چیز است… اگر درباره کسی بگوییم که قدیس است,تنها بدان می ماند که گفته باشیم او با زندگی خویش نشان داده که رسانای فوق العاده ای برای شادی است”. (به ما كه فقط می گفتند تقدس برابر است با درد و رنج و گريه و زاری!)
“مادران کوچولوهای خود را با شیر و رویا می پرورند.شیر آنها از اعماق وجودشان بالا می آید و از پستانشان که به زخمی خجسته می ماند بیرون می زند.رویای آنها از نهانی ترین ژرفنای کودکی شان سر بر می آورد و در لالایی ها بر لبانشان می نشیند. این ترنم با لطافتی بی نهایت نافذ نوزاد را در بر می گیرد و به عطری می ماند که رایحه آن در طول سالها هرگز محو نمی شود”. (در مورد اين جمله هيچ چيزی نمی توانم بگويم،هيچ چيز)
Filed under با یك كتاب | Comment (0)رفيق اعلی
نويسنده:كريستين بوبن
مترجم:پيروز سيار
ناشر:طرح نو
اين ترجمه مشتمل بر سه كتاب از كريستين بوبن است: رفيق اعلی(1992) – چهره ی ديگر(1991) – ستايش هيچ(1990).
کتاب اول: رفيق اعلی
من يك ناقد حرفه ای نيستم و قصد نقد اين كتاب را ندارم،بلکه می خواهم در مورد هر بخش كتاب از چيزهايی صحبت كنم كه به نظرم جالب توجه آمدند.
كتاب اول به قول مترجم روزنه ايست به زندگی فرانچسكوی قديس كه قبل از تولد فرانچسكو آغاز می شود و بعد از مرگش پایان می يابد.
فصل اول:پرسشی كه از پاسخ خود نوميد است
يك پرسش ساده،من كه هميشه در اين جهان نبوده ام،از كجا آمده ام؟پيش از آن كه زاده شوم كجا بوده ام؟ پرسشی كه حداقل برای يك بار همه كه شده در ذهن همه ی ما مطرح شده است.بوبن يك جواب ساده به آن می دهد،چون خدا دوستمان داشته،دوستمان دارد و دوستمان خواهد داشت.
جملاتی كه به نظرم جالب يا سوال برانگيز بودند:
“آنچه درباره ی كسی می دانيم مانع شناخت وی می شود.آنچه درباره ی كسی می گوييم،با اين پندار كه می دانيم چه می گوييم،ديدنش را دشوار می سازد”. (يك خصلت ايرانی را به ياد شما نمی اندازد؟ تقديس و تخريب بی دليل!)
“سوداگران و جنگاوران و دین یاوران.این سه گروه قرن سیزدهم را میان خود قسمت می کنند.و طبقه ی دیگری نیز هست که در سایه قرار دارد و چنان در خود فرو رفته که هیچ نوری هرگز نمی تواند بر آن پرتو افکند.این طبقه ماده ی خام آن سه گروه دیگر را تشکیل می دهد.سوداگران رنجبران مورد نیازشان را در آن می جویند.جنگاوران برای تازه نفس ساختن سپاهشان از آن سرباز می گیرند.دین یاوران روح های دلپسندشان را در آن می بویند.سه گروه یاد شده آرزو دارند که به پاداش کار خویش به ثروت و افتخار و رستگاری رسند.اما این طبقه هیچ آرزویی در سر ندارد,حتی گذر زمان,حتی فروخفتن درد.این همان طبقه ی تهیدستان است که متعلق به قرن سیزدهم وبیستم وتمامی قرون واعصار است.همانقدر دیرینه است که خدا,همانقدر خاموش است که خدا,همانقدر در دیرینگی و خاموشی خود گم شده است که خدا”. (چرا خدا كه دوستمان دارد،داشته و خواهد داشت فكری به حال طبقه ی چهارم نمی كند؟)
“رویدادهای اندکی به وقوع می پیوندد.جنگها وجشنها وهرآنچه هیاهو به پا می کند,رویداد نیستند. رویداد,پرتوحیاتی است که بر زندگی انسان می تابد.بی خبرو بی جنجال می تابد.رویداد به مانند گهواره است و به سان آن سست و پیش پا افتاده است.رویداد,گهواره زندگی است.
هیچ گاه متوجه وقوع آن نمی شویم.هیچ گاه همعصر امور ناپیدا نیستیم.تنها پس از وقوع آنها,تنها مدتها پس از وقوع آنهاست که حدس می زنیم باید اتفاقی روی داده باشد”. (همه ی ما منتظريم كه اتفاقات بزرگ زندگيمان خيلی عجيب و باشكوه اتفاق بيافتند،ولی هميشه آرام از راه می رسند آن قدر آرام كه ما نمی فهميم!)
دوستان عزيز با اين شيوه ی صحبت كردن درباره ی كتاب ها موافقيد يا ترجيح می دهيد كه درباره ی كل كتاب يك جا بحث شود؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)دوستان خوبم من سه فصل اول كتاب رفيق اعلی را تايپ كرده در قسمت فايلز جام جهان نما قرار داده ام هركسی كه دوست داشت می تواند اين فصول را داون لود كرده و بخواند.
يكی از دوستان اسم كتاب هايی از كريستين بوبن را كه ترجمه شده اند خواسته است.من مطمئن نيستم كه نام همه آن كتاب ها را بدانم ولی بعضی از آنها:
1- رفيق اعلی (شامل سه كتاب رفيق اعلی،ستايش هيچ،چهره ی ديگر) – نشر نی
2- زندگی از نو – نشر باغ نو
3- فراتر از بودن و موتسارت و باران – نشر ماه ريز
4- ايزابل بروژ – انتشارات آشيان
5- لباس كوچك جشن – نشر باغ نو
6- فروغ هستی – نشر باغ نو
7- ديوانه وار – انتشارات آشيان
8- ابله محله- انتشارات آشيان
و…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)درباره ی بوبن
تا به حال شده كه يك كتاب كوچك در گوشه يك كتاب فروشی،كتابی كه توجه هيچ كس را به خود جلب نمی كند،شما را به طرف خود بكشد؟ مطمئنم همه دوستان كتاب خوانم حداقل برای يك بار هم كه شده اين حس را تجربه كرده اند،حس ديوانه واری كه آدم را به يك كار پيش بينی نشده وامی دارد، برای خريدن يك كتاب شناخته شده به كتاب فروشی رفته ايد و با يك دوست گمنام به خانه بازمی گرديد!و درست به همين شكل بود كه من با كريستين بوبن آشنا شدم.
يك مترجم(نگار صادقی) برای معرفی كريستين بوبن چنين نوشته است:
” كريستين بوبن نويسنده ی نامدار ادبيات فرانسه در سال 1951 در شهر كروزو متولد شد.او پس از تحصيل در رشته ی فلسفه به نويسندگی روی آورد.
آثار بوبن مانند زنجير به هم پیوسته اند،هر يك تصوير ديگری را روشن ساخته و در كنار هم تابلوی زندگی و افكار نويسنده را شكل می دهند.برای او تجربه های ساده ی زندگی- كودكی،عشق و تنهايی - دستمايه ی خلق آثاری شاعرانه است.بوبن بيش از آنكه به مضامين و كلمات اهميت دهد به آوا و لحن كلام می پردازد،با اين حال نوشته های او سرشار از انديشه اند.انديشه ای كه از زندگی عاشقانه اش و از عشقش به زندگی سرچشمه می گيرد.برای بوبن نوشتن سراييدن آواهاست.”
ساسان تبسمی كه او نيز چندين كتاب بوبن را ترجمه كرده است درباره ی او می نويسد:
“بوبن نويسنده ای گوشه گير و انزواطلب است،از زندگی او اطلاع زيادی در دست نيست.زادگاهش كروزو را هرگز ترك نمی گويد.مجرد است و تحصيلاتش در رشته ی فلسفه- كه به گفته ی خود او- همواركننده ی مسير سخت و طاقت فرسای حرفه ی نويسندگی اوست.در نوشتن خستگی ناپذير است.سودايی كه در سر دارد و تقديری كه برای خود پيش بينی می كند،موضوع اساسی آثارش محسوب می شود.می گويد«مرگ،سوداهای مرا در تاريكی و يا روشنايی افكار خود غرق می كند.»
اشعار او سراپا اميد و اندوه است اما به اين اميد و اندوه حسن اعتماد را نيز می افزايد.زيبايی شگفت انگيز آثار او در تضاد مدامی است كه اميد و اعتقاد،بين مرگ و زندگی و بين روز و شب در آنها به چشم می خورد.در نوشته هايش ساده ترين كلماتی كه در گفتگوی روزانه ی مردم به كار می رود،در كنار بلندترين كلمات ادبی كه مفاهيم ذهنی خاصی را بيان می دارد به آسودگی جای می گيرد.
بوبن را شما نمی خوانيد،بوبن خود به خود خوانده می شود.”
و من وقتی اولين بار خواندن كتابی از او را تمام كردم هيچ چيز از كتاب به ياد نداشتم به جز آوايی كه از درون آن به گوش می رسيد،آوای زندگی با همه ی سادگی پيچيده اش!
برای درك او كافی است شخصی را تصور كنيم كه به مشاهداتش تبديل شده است،همين!
سپينای عزيز پيشنهاد كردند كه آثار رئال را بخوانيم.اگر توانستيم همكاری و همراهی دوستان را جلب كنيم طوری كه اين وبلاگ باقی بماند مطمئن باشيد كه قرار بر اين نيست كه هميشه به سراغ يك سبك خاص برويم،اگر اين بار به سراغ بوبن رفته ايم شايد دفعه بعد از ارول بخوانيم!
در پست بعدی درباره ی كتاب “رفيق اعلی” با هم صحبت خواهيم كرد.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)دوستی نصيحتم كرده كه پركارتر باشم،پس با وجود اينكه ترجيح می دادم ابتدا نظرات شما را بخوانم، اول نظر خودم را می دهم.
صادقانه باید اعلام كنم كه من علاقه زيادی به يك نويسنده فرانسوی دارم به نام،كريستين بوبن.حتی نام اين وبلاگ را هم از يكی از كتاب های او گرفته ام.چند جمله از چند كتاب اين نويسنده را برايتان می نويسم تا شما هم برايم بنويسيد كه موافقيد با يكی از كتاب های او شروع كنيم يا نه؟
“برای آنكه كمی حتی اگر شده كمی زندگی كرد،دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هردو تولد مانند كنده شدن هستند.تولد اول بدن را به اين دنيا می افكند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.تولد دوم من زمانی بود كه تو را ديدم…” (فراتر از بودن،موتسارت و باران)
“جلوه گاه رفيق اعلی در شيرينی زندگی و عشق به خويشتن است و در اين جايگاه است كه از ديد اخلاق باورانی كه در آذرخش های آسمان يا در گورهای استغفار به دنبال او می گردند،ناشناس و مخفی باقی می ماند و آنان را ريشخند می كند.و عشق به خويشتن همان نسبتی را با عشق به خدا دارد كه گندم نارس با گندم رسيده.ميان اين دو گسستی وجود ندارد و تنها گسترش بی پایان برقرار است.” (رفيق اعلی)
“انديشمندان ما به بندبازان می مانند.با سبكبالی پرندگان بر روی انديشه ها می نشينند وقتی حقيقتی را می يابند از خنده بيتاب می شوند.زيرا نزد ما هيچ چيز عميقی نيست كه مثل باد نباشد،سبك ِ سبك ِ سبك.” (چهره ديگر)
“سبك،زلال.عشق آنچه را دوست می دارد تيره نمی سازد.تيره اش نمی كند چون در پی تصاحبش نيست. لمسش می كند بی آنكه به تصاحب خود درش آورد.آزادش می گذارد تا برود و بيايد.عشق می آيد،عشق می رود.هميشه هنگامی كه خود می خواهد نه آنگاه كه ما می خواهيم.برای آمدن خود تمامی آسمان را،تمامی زمين را،تمامی زبان را می طلبد..نمی تواند در تنگنای معنی قرار يابد.حتی نمی تواند به خوشبختی بسنده كند.عشق آزادی است.آزادی و خوشبختی به يك راه نمی روند.آزادی با شادی همپا می شود.شادی مثل نردبانی از نور در قلب ماست.ما را خيلی بالاتر از جایی كه هستيم،خيلی بالاتر از جایی كه خود هست می برد.جایی كه هيچ چيز دريافتنی نيست مگر آنچه درنيافتنی است.” (ستايش هيچ)
“يك تخت از پرتو نور،يك صندلی از سكوت،يك ميز چوبی از اميد،همين و بس:اين اتاقكی است كه روح مستأجر آن است.” (زندگی از نو)
“در زندگی هايمان بايد زندگی دوگانه ای داشته باشيم و در قلب هايمان خونی دوگانه،شادی همراه با رنج،خنده همراه با اندوه،مثل دو اسبی كه به يك ارابه بسته شده اند و هريك ديوانه وار ارابه را به سوی خود می كشند.پس در جاده ای برفی سواركارانی هستيم كه در جستجوی ردپايی،در جستجوی انديشه ای سليم پيش می تازيم.و زيبايی گاه مانند شاخه ای فرود آمده بر چهره مان سيلی می زند،و زيبايی گاه مانند گرگی افسانه ای به ما يورش می برد و گلويمان را پاره می كند.” (ديوانه وار)
«از اين نويسنده چند كتاب ديگر هم مثل “فروغ هستی” ، ” لباس كوچك جشن” ، “ايزابل بروژ” و… به فارسی ترجمه شده است.»
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
درباره ی…
از نظراتی كه دوستان عزيز در مورد مطلب قبلی دادند متوجه شدم كه برای انتخاب يك كتاب بهتر است ابتدا درباره زمينه و موضوع آن به توافق برسيم.يكی از دوستان تقسيم بندی زير را پيشنهاد كردند:
1- رمان و داستان
2- شعر
3- اجتماعی
4- تاريخی
5- روان شناسی
6- زندگی نامه
7- مذهبی
8- سياسی
و…
(البته من به شخصه با موضوعات سياسی و مذهبی موافق نيستم چون بيشتر از اينكه باعث ايجاد دوستی و تفاهم بين دوستان كتاب خوان ما بشود باعث ايجاد كدورت های بی مورد خواهد شد.همه ما در اين زمينه ها بسيار متعصبانه برخورد می كنيم و هركس را كه با ما نيست برما می بينيم!)
پس بياييد اول در اين مورد تصميم بگيريم كه می خواهيم در كدام يك از اين زمينه ها مطالعه كنيم،چون در غير اين صورت رسيدن به اتفاق نظر در مورد يك كتاب تقريبا ً غيرممكن خواهد بود!حتی شايد بهتر باشد برای اولين بار كتابی را انتخاب كنيم كه در اينترنت موجود باشد نظر شما چيست؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)کدام کتاب؟
سلام
دوستان عزيز برنامه ی پيشنهادی من برای ادامه ی كار وبلاگ اين است:
1- انتخاب يك كتاب(با نظر اكثريت)،
2- دادن لينك به آدرس كتاب در صورت وجود به صورت الكترونيكی،
3- ارائه و انعكاس نظرات مطرح شده توسط دوستان(از شيوه ی نگارش گرفته تا معرفی نويسنده) در مدت زمانی معلوم مثلا ً دو هفته،
4- و در نهايت جمع بندی و شروعی دوباره…
اگر با پيشنهاد من موافقيد بياييد از همين حالا شروع كنيم،چه كتابی را برای خواندن پيشنهاد می كنيد؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)