نظر مداد سیاه

March 30th, 2005

پس از مطالعه کتاب یک نظر کلی دارم و آن اینکه : خرمگس داستان گیرا و کتاب موفقی است اما یک شاهکار ادبی نیست.
اگر یکی از نشانه های موفقیت آن باشد که خواننده یک کتاب به ادامه مطالعه علاقه مند شده و یا بتواند با شخصیتهای نویسنده ارتباط برقرار کند در آن صورت می توان گفت خرمگس در اندازه خود کتاب موفقی است و از عهده این امر بر می آید . داستان خرمگس را من از چند زاویه جالب می بینم . اول اینکه می توان در آن با مبانی اندیشه های اجتماعی و فلسفی غرب آشنا شد . دوم اینکه خرمگس روایت گر فروریزی باورهای دینی جامعه خود است و سوم آنکه خرمگس عصیان و سرکشی انسان معاصر را به نمایش می گذارد . اگر برای مراحل زندگی یک انسان بتوان چنین تصویری ارائه داد : تولد ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و میانسالی و در نهایت پیری و مرگ . به شکل عجیبی من تمامی این مراحل را در روایت داستان خرمگس میبینم . سبک نوشتاری نویسنده پیچیده نیست استفاده نویسنده از ضمیر اول شخص و سوم شخص و همچنین استفاده از سبک ” بازگشت به گذشته ” در بین خوانندگان کتاب اصولی شناخته شده است و روایت پیچیده ای به حساب نمی آید . باید توجه کنیم که خرمگس کتابی ضد مذهبی است و آن را باید در همین چهارچوب مورد بررسی قرار داد . نویسنده آگاهانه قهرمان داستان را کودکی نامشروع برگزیده و آگاهانه نیز قهرمان داستانش را به جوخه اعدام می سپارد . در این داستان مونتانلی نماینده پروردگار است و آرتور نقش آفریده را بازی می کند . جما سمبلی از بهشت است که انسان به آن نمی رسد (آرتور ) و سیرک سمبلی از دنیا است مادر آرتور کنایه ای از ” حوا ” است . نویسنده با جسارت ( صرف نظر از خوب یا بد بودن این جسارت ) تمامی آفرینش را نوعی فریب و ” نامشروع ” می داند . سپس همین حیات و یا آفرینش را ( که آرتور نماینده آن است ) تحقیر می کند ( سیرک ) بعد برای آنکه انتقام بگیرد ( احتمالا از خدا ! ) حیات و یا آفرینش را ناقص می کند ( شل شدن پای قهرمان داستان و بیماری جانکاه او نماینده زندگی سخت و مشقت آور دنیاست ) نویسنده سپس برای رویارویی انسان و خدا آماده می شود آرتور بازمی گردد تا از خداوند انتقام بگیرد . انسان دست به عصیان می زند خدا را منکر می شود و بر ضد مظاهر آن ( پاپ و کاردینال و کلیسا ) عصیان می کند تا انتقام تحقیر حیات و آفریده را از او بگیرد آشکار است که نویسنده سرانجام قهرمانش را قربانی میکند و تنها دلیلش می تواند آن باشد که نویسنده با این کار دو هدف را دنبال می کند : به سخره گرفتن خداوند و پافشاری بر ارتداد و مبارزه طلبی ( نگاه کن به صحنه اعدام . سربازان (که نقش فرشته مرگ و جلوه ای از قدرت خدا را بازی می کنند و آن سرهنگ نقش عزرائیل را به عهده دارد ) به سمت خرمگس شلیک می کنند . آفریده عصیان گر (خرمگس ) کشته نمی شود و این از پا نیفتادن و برجا ایستادن نشانگر عدم سازش و تمکین تا آخرین لحظه است آفریده گرچه واقعیت وجود خداوند را پذیرفته اما از روی تنفر و عصیان حاضر به تمکین نیست ( علتش آن است که آرتور با مونتانلی (نماینده خداوند )قبلا روبرو شده اما با وجود آنکه به مبارزه همین شخص برخواسته بود و بر ضد همان قشر عصیان می کرد ولی آرتور نتوانست مهر همان شخص را از دلش بیرون کند و این یعنی پذیرفتن واقعیت خدا اما تمکین نکردن به آن !) پس در لحظه اعدام نویسنده با وجود آنکه قدرت پروردگار را به رسمیت می شناسد ( سربازان مسلح نماینده قدرت پروردگار هستند ! زندان در این داستان نقش جهنم را دارد ! و آخرین گفتگوی پدر و پسر تداعی گر حساب رسی روز جزا است ! ) اما برای نشان دادن روح مبارزه طلبی و تحقیر خداوند قهرمان داستان را قربانی میکند . هدف دوم نویسنده از کشتن قهرمان داستانش آن است که بگوید باورهای من از قدرت و حیات و خداوندشما بیشتر است .(مداد سیاه)

البته من درباره ی نظر این دوست عزیزم حرف دارم که در پست های بعدی مطرح خواهم کرد.

March 29th, 2005

يك خبر خوش:دوست عزيز ما مهدی عزيز زحمت كشيده و خرمگس را به فرمت پی دی اف درآورده اند كه در آدرس زير موجود است:

https://www.sharemation.com/shabbeesobh/ketabkhaneh/kharmagas.pdf?uniq=-7z8ez8

 

البته فرمت ورد آن را هنوز هم می توانيد از گروه جام جهان نما در ياهو داون لود كنيد.

ادامه …

March 24th, 2005

فصل پنج وشش

خواننده در خلال اين دو فصل شاهد دگرگوني وشکل گيري شخصيت اصلي داستان يعني آرتور مي‌شود. کشمکش وحوادث داستان در اين دو فصل با تصاويري از طبيعت شروع مي‌شود و در فصل شش قهرمان نازپروده در اوج تحول اين شش فصل ابتدايي قرار مي‌گيرد. او زنداني مي‌شود. خشم را درک مي‌کند و لگد شدن سادگي کودکانه‌اش را تجربه مي‌کند. کشيشي که نزد او از عشقش واز ورودش به جرياني سياسي ایتالیای جوان اعتراف کرده جاسوس از آب در مي‌آيد. خداي او خداي مسيح او را به زمين نمي‌افکند. او که خشم را تجربه کرده مکر و فريب را نيز در مي‌يابد. اکنون او به مانند گياهان نيست. او انساني است که در برابر واقعيت خشن اجتماع قرار گرفته. او اکنون انساني است محتاج انسانهاي ديگر. اما در انتهاي فصل شش او تنهاي تنها مي‌شود. يگانه عشقش بر صورت او سيلي مي‌زند. به نظر مي‌رسد پيرنگ روايت، منظم راه خود را طي مي‌کند و مابايد بر طبق اين پيرنگ شاهد تصميمات بزرگي از جانب قهرمان داستان باشيم.

فصل هفت

وقتی می‌خواستم نقد این رمان را شروع گفتم بدون خواندنش تا انتها کار اشتباهی است، اما حال می‌بینم که همراه با جریان داستان، نقد خودش را نشان می‌دهد. اصلن گویا اینگونه نقد کردن برای خودم جذاب‌تر است. در شش فصل گذشته هیچ اشاره‌ای به مهربانی بیش از حد پدر مونتالی به آرتور نکردم، قبل از نقد، فکرم به هر جایی رفت و آخر این جریان را به عنوان ضعفی در داستان نادیده گرفتم. اما در این فصل دلیل این امر مشخص شد.

آرتور از همه جا بریده، پشتوانه‌های مذهبی‌اش متزلزل شده، و حمایت اطرافیان را از دست داده به خانه بر می‌گردد تا خودش را از این زندگی و با مشکلاتی که تنها خاص اوست رها کند.

اما آموزه‌هایش در باب سختی بسیار گفته از جمله:

خدا از ابتدا می‌دانست که چه کسانی به سوی او خواهند آمد، چنین اراده فرمود که اینان به شباهت فرزندش در‌آیند، تا مسیح فرزند ارشد باشد و آنان برادران او …(رومیان29)

اما او خودش را با عیسی می‌سنجد:

عیسی را لو داده بودند او که متهم به لو دادن نبود(اشاره به لو دادن عیسی توسط یهودا به یهودیان). دعا هم کاری نمی توانست برای او بکند چرا که در این لحظات عیسی اسطورهٔ همهٔ سختیها برایش نبود.

بنا بر باور قبلی منتظر بودم تا این شعر مولانا به حقیقت بپیو ندد:

هله نومید نباشی که تو را یار براند                 گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا          زپس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر او بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها            ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد           نهلد کشتهٔ خود را کُشد آنگاه کِشاند

چو دم میش نماند زدم خود کندش پر                 تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

اما گویا دم این میش هنوز بر جای مانده یا که نه قصد بر این است که او راه خود را برود.

شخصیتی که یادآور فرانچسکوی قدیس است یک زنا زاده از آب در می‌‌آید که کشیش مونتانلی پدر واقعی اوست. آرتور درست زمانی که قصد کشتن خودش را داشت این موضوع را از طریق جولیا زن برادرش می‌فهمد. اکنون تنها راه پذیرفتن این زندگی خندیدن به همهٔ زشتیهایش است.

\” براستی طنابی ساخته بودم تا خودم را بکشم به خاطر اینکه کشیشی دروغگو بود. انگار هیچ کدام از آنان دروغ نمی‌گفتند!\”

در پس این مکاشفه او سالها تجربه اندوخته بود اکنون خودکشی معنای خنده داری برایش داشت. می‌بایست راهش را از آنان جدا کند.

ناز پرورده‌ای که تنها زیباییها را می‌دید زشتیها برایش نمایان شد. او ناچار می‌بایست از محیط پیرامونش می‌گریخت. هجرت یا گریز، هر انسانی را دگرگون می‌کند. پس باید در انتظار آن بود. (پل پنهان)

نظر یک دوست

March 21st, 2005

حرف های پل پنهان درباره ی چهار فصل اول:

 

تصاوير زيبا وگفتگوی دونفره و شخصيت آرتور و پدر مونتالی از جذابيتهای ابتدايی است. آرتور شخصيتی الهی وياد آور شخصيت فرانچسکوی قديس است. نگاه خاص او به طبيعت و از دست دادن پدر و مادرش روح صبر و ايمان را در آدم تقويت می ‌کند و مونتالی کشيشی دوست داشتنی است که بازی او با کودک ياد آور رفتار عيسی با کودکان است. تعليق داستان در رفتن يا نرفتن آرتور به ايتالياست که می تواند جريان زندگی ‌اش را دگرگون کند. از جالب‌ترين گفتگوها سخن آرتور در باب ازدواج مونتانلی و بالخصوص کشيشان است. همانطور که می دانيم کشيشان کاتوليک ازدواج نمی توانند بکنند. کشيش سخن آرتور را ناديده می ‌گيرد. پروتستانهای روشنفکر و از دست دادن تاييد آرتور می ‌تواند سالها پاک زيستن او را شک برانگيز کند. حضور جیم (عشق شخصیت اول داستان)به مانند سایر رمانها در فصل سوم بر جذابیتهای پیشین رنگ تازه‌ای می‌بخشد. افتادن آرتور در جریانات دانشجویی بر کشش وتنش رمان می‌ا‌‌‌‌‌فزاید. این خلاصه ی نقدی بود از چهار فصل ابتدایی اگرچه بدون خواندن تمام آن کار اشتباهی است ولی  به عنوان تشکر در تایپ این اثر لازم بود اگرچه کامل نیست.(پل پنهان)

 

تبریک سال نو

March 19th, 2005

سال نو مبارک!

March 19th, 2005

خلاصه ای از بخش اول كتاب:

 

در بخش اول با شخصيت جوانی پاك،ايده آليست و حساس به نام آرتور برای اولين بار در سيمنار علوم الهی روبرو می شويم در حالی كه با كشيش مهربان و دلسوزی به نام مونتانلی صحبت می كنند.

آرتور كه به تازگی مادر خود را از دست داده (و از طرف خانواده اش نيز هيچ محبتی نمی بيند)، بی نهايت به مونتانلی علاقه مند است.

اما نكته ی مورد توجه اين است كه با وجود اين علاقه،او به جمعيت ايتاليای جوان(جمعيتی كه برای رهايی ايتاليا از سلطه ی اتريش تلاش می كند) پیوسته است.و در توجيه اين كار خود به پدر می گويد كه خداوند اين مسئوليت را بر دوش او گذاشته است.آرتور جوان بی نهايت مذهبی است و سعی دارد آرمانش را مذهبی كند و در عين حال مذهبش را به رنگ آرمانش دربياورد.

در همين روزها سمت اسقفی به پدر پيشنهاد می شود و او به رم می رود،گرچه قبل از رفتنش به آرتور می گويد كه اگر او بخواهد اين كار را نخواهد پذيرفت.كشيشی كه جای او را گرفته به اعترافات آرتور درباره ی حسادتی كه به همرزمش بولا به خاطر علاقه ای كه به دوست دوران كودكی اش جما دارد،گوش می دهد،اما برخلاف قوانين كاتوليك ها تمام اين اطلاعات را در اختيار پليس قرار می دهد و باعث دستگيری آرتور و عده ی زيادی از اعضای ايتاليای جوان می شود.

سرانجام آرتور از زندان آزاد می شود و در حالی كه عذاب وجدان رهايش نمی كند در بيرون زندان با جما روبرو می شود و جما بدون اينكه منظور آرتور را از مقصر بودنش بفهمد او را متهم كرده و با زدن سيلی بر صورتش او را در خيابان رها می كند.

آرتور دل شكسته به خانه می رود و سعی می كند قبل از آمدن برادر و زن برادر منفورش خودكشی كند ولی موفق نمی شود و دومين ضربه را می خورد،او می فهمد كه حاصل رابطه ی غيرقانونی مونتانلی و مادرش بوده است.

تصميمش را می گيرد،صليب بر ديوار را می شكند،و با نوشتن نامه ای برای پدر در حالی كه وانمود می كند خود را در دريا غرق كرده است سوار بر كشتی در حالی كه هيچ چيزی به جز قلبی شكسته و ايمانی از دست رفته به همراه ندارد كشور را ترك می كند.

 

دوستان عزيز من اميدوارم به من كمك كنيد تا واقعا در اينجا با هم كتاب بخوانيم.نظراتتان را درباره ی اين قسمت از كتاب برای من بنويسيد.لازم نيست درباره ی ارزش ادبی يا سبك يا… صحبت كنيد،بلکه درباره ی آرتور،كارش،شخصيتش،كارهايش و يا هرچيز ديگری كه در اين كتاب نظر شما را به خود جلب كرده و يا برايتان سوال برانگيز شده بنويسيد،من منتظرم.البته دو نفر از دوستان عزیزم امید و مداد سیاه نظرشان را برای من فرستاده اند که در پست بعدی این مطالب را خواهید دید.

تا جمعه…

March 13th, 2005

سلام به همه ی دوستان،

سياوش عزيز يادآوری به جايی كردند و آن اينكه ما هيچ زمانی برای مطالعه ی كتاب تعيين نكرده ايم. فكر می كنم همه ی ما می توانيم مطالعه ی قسمت اول اين كتاب را تا روز جمعه تمام كنيم، اميدوارم تمام نظراتتان را درباره ی اين قسمت از كتاب تا آن روز برای من بفرستيد تا من هم نظرات شما را در وبلاگ قرار بدهم،(ترجيحا درباره ی مضمون كتاب تا قالب آن تا از تخصصی شدن بیش از حد جلوگیری کنیم).

منتظر خواندن نوشته های شما دوستان كتاب خوانم هستم.

خرمگس

March 10th, 2005

خرمگس

نويسنده :اتل ليليان وينيچ

ترجمه :خسرو همايون پور

 

خرمگس كتاب عجيبی است.بار اول كه اين كتاب را خواندم 15 سال بيشتر نداشتم،و صفحات پايانی كتاب را در حالی می خواندم كه پرده ای از اشك جلوی چشمانم را گرفته بود! كمند كتاب هايی كه خواندنشان تا اين حد می تواند احساسات انسان را به كار بگيرد.از نظر معنای نهفته در كتاب هم باید آن را بخوانيد،همين!

 

قسمتی از مقدمه ی ناشر درباره ی اين كتاب را با هم بخوانيم:

«… خرمگس آن چنان رمان قدرتمند،جذاب و پر كششی است كه تنها با حساسيتی شاعرانه می توان بدان راه يافت.نثر گسترده و منطقی وينيچ چنان در اوج قدرت و كمال است كه جز با هر دم كتاب را بستن و تحسين كردن نمی توان آن را به پایان برد.

هر كلمه نه يك واژه كه تجسم يك حس عميق است.كلمات آن چنان فصيحانه بيان می شوندكه نه در ضمير بلکه در عمق قلب،در گوشت و خون می نشينند… نويسنده آن چنان از هر كلمه كار می كشد و به جا آن را مطرح می كند كه هيچ كلمه ای را جز انتخاب او نمی توان پذيرفت و حتی معادل آن را نيز نمی توان به كار برد.وی قدر افعال و توصيفات و حالات را می داند و تمامی عواطف دراكه ی زنانه ی خويش را با غنايی شاعرانه و بينشی دقيق در اين اثر به كار گرفته و از اين راه آن چنان وحدتی موزون به سراسر كتاب و روح كلی اثر بخشيده كه دل ها را به لرزه و عقل ها را به اعجاب می كشاند و اين همه تازه اول كار است.

تصويرهايی كه ارائه می دهد همگی در نهايت كمالند و هنگامی كه خواننده تصور می كند اوج تأثير پایان يافته است،موجی ديگر و كامل تر در پی آنها می رود و به راستی خرمگس از آن معدود رمان هاييست كه نقش آن سال های سال در عمق قلب آدمی حك می شود و با گذران زمان هرگز نمی زدايد…»

 

March 6th, 2005

از همه ی دوستانی كه با نظرات خود به من قوت قلب دادند ممنونم،خيلی خيلی زياد.

من كتاب خرمگس را به عنوان كتاب بعد پيشنهاد می كنم.خرمگس دارای اين حسن  هست كه متن كامل آن تايپ شده است و شما می توانيد آن را از قسمت فايلز جام جهان نما داون لود كنيد.منتظر خواندن نظرات شما در اين باره هستم.

اما قبل از شروع كتاب بعدی با هم متنی را كه دوست عزيزم سپينا درباره ی كلاسی سيسم برای من فرستاده اند با هم بخوانيم:

 

«در نیمه دوم قرن شانزدهم،برای نخستین بار آیین ادبی جامعی مختص به ادبیّات به وجود آمد.اصول این آیین تاحدّی قوی و مستحکم بود که تا پایان قرن هجدهم هم ارزش و اعتبار خود را از دست نداد. همین اصول،در آغاز قرن هفدهم موجب طلوع مکتب کلاسی سیسم گردید.

باید توجّه داشت که اصطلاح کلاسی سیسم (Classicisme)،تعریفی چندان روشن و دقیق ندارد.امّا در مفهوم به معنای پیروی از سبکی است که با توجّه به سنّت گرایی در ادبیّات و هنر به ویژه تقلید از نویسندگان باستان دانست.

بوالو(Boileau) که اصول و قواعد این مکتب را برای قشر فرانسوی تعریف کرد،استاد بزرگ مکتب کلاسی سیسم بود.از دیدگاه کلاسیک ها،هنر اصلی و شاعر و نویسنده این است که اصول و قواعدی را که پیشینیان در آثار خود آورده اند،به طور کامل رعایت کند تا اثر او بتواند صفتِ زیبا،به خود بگیرد.از نظر آنان،اصول وقواعد عمده ی مکتب کلاسی سیسم عبارت بود از تقلید از طبیعت،اصل عقل،نزاکت ادبی وآموزندگی خوشایندی.

تقلید از طبیعت یکی از اصول مکتب کلاسی سیسم است،که با وجود این که به وضوح در آثار کلاسیک عرض اندام می کند،امّا به طور دقیق معنای واقعی این اصل توسط خود کلاسی سیسم ها توضیح داده نشده است.

نیکولا بوالو (1711_1636 م ) اديب و منتقد فرانسوی،در کتاب «فنّ شعر» گفته است:« حتّی یک لحظه هم از طبیعت غافل نشوید.»

ارسطو فیلسوف بزرگ یونانی در کتاب «بوطیقا»(فنّ شعر) هنر را تقلید از طبیعت می داند و معتقد است که تفاوت هنرها در نوع تقلید است.

گتشِد(1766_1700) نقاد آلمانی می گوید: طبیعت انسان و قدرت ذهن او همان است که دوهزار سال پیش  بوده است؛بنابراین،راه التذاذ شعری هم باید همان باشد که باستانیان به درستی انتخاب کرده اند.

چنان که ملاحظه شد،هنرمند کلاسیک معتقد است که همه چیز گفته شده است.این نکته درست است امّا مسئله ی جالب در زندگی بشر آن است که در عین حقایق باید در هر دوره تکرار شوند.

بنابر این،کلاسیک ها تقلید از تقلید از هنرمندان پیشین یونان و روم را بردگی نمی دانستند و آثار آن ها را در خور غور و تعمق می پنداشتند و معتقد بودند که این آثار چیزهای تازه ای برای خوانندگان خود دارند .

یکی از نویسندگان کلاسیک در رابطه با اصل عقل می گوید:«من فقط در آن موارد از نویسندگان قدیم تقلید می کنم که موافق عقل باشد.»

بوالو، در کتاب فنّ شعر می گوید:«عقل ومنطق را دوست بدارید و پیوسته بزرگ ترین زینت و ارزش اثر خود را از آن کسب کنید.»

به گمان کلاسیک ها پیروی از عقل این است که اثر هنری از عقلی که هنرمندان باستان در آثار هنری خود برآن تأکید کرده اند،پیروی کند.شاید آن ها به این جهت بر عقل تأکید داشتند که روزگارشان نوعی اثر خردگرایی نیز بود و کسانی چون دِکارت،فیلسوف خردگرا،الگویی برای اندیشمندان آن روزگار محسوب می شد.

نزاکت ادبی نیز یکی از شرایط اساسی در مکتب کلاسی سیسم است.از نظر این مکتب،اثر ادبی باید از لحاظ اخلاقی و تاریخی آن چه را که با عرف و عادت عمومی موافق باشد،مطرح کند؛این اصل هماهنگی (Harmonie) با روحیات مخاطبان هنر در این مکتب،اصلی بنیادین است .

کلاسیک ها بر این باور بودند که اثر هنری باید خوشایند وآموزنده باشد و مخاطب نکته ای ازآن فرا گیرد و نیز دچار انبساط خاطر شود.از این روست که آثار کلاسیک بسیار اخلاقی و پندآموز است و سعی دارد تا عواملی را که به سعادت انسان می انجامد،در برابر دیگان او قرار دهد.

به بیان دیگر،مکتب کلاسی سیسم مکتب وعظ و خطابه ی خشک نیست بلکه مکتبی اخلاقی و حد فاصل بین درس و تعلیم محض و بازی و تفریح است.

در این دوره،انواع ادبی،نمایندگان شاخص خود را یافتند؛کسانی چون پاسکال،لاروشفوکو،مولیر،راسین، مادام دوسوینیه،مادام دولافایِت،بوالو،لابرویِر،بوسوئه و در حقیقت،مشوق همه ی این هنرمندان،شخص شاه بود.

در عصر لویی چهاردهم در فرانسه که دوران شکوفایی مکتب کلاسی سیسم است و دوران تجدد نویسندگان آن زمان بود،مردم اشتیاق بسیاری به تماشای حقایق تلخ زندگی پیدا کردند.این علاقه باعث شد تا رشته ای پایان ناپذیر از انواع تئاتر به وجود آید.

از مشهور ترین هنرمندان کلاسیک در انگلستان جان میلتون (1674_1608) شاعر بزرگ،در آلمان شاعر معروف اوپیتر(1781_1729)(Opitze)،و نویسنده و نقاد تئاتر لسینگ (1781_1729)(Lessing) در ایتالیا، گلدونی (Goldoni)(1783_1707) نویسنده ی کمدی تئاتر و آلفیری (1803_1749) گوینده ی تراژدی را می توان نام برد».

March 2nd, 2005

فصل دهم:خدا،اين نور جاودانه

 

بر زندگی اكثر آدم ها وجود پدر و مادرشان سايه افكنده است،و همانی می شوند كه آنها می خواهند. ولی فرانچسكو از اين دسته نيست از شبيه سازی زندگيش با زندگی آنها و انجام آنچه كه انتظار آن را دارند از زمان محاكمه دست كشيده است،او به سوی خدا بازگشته است،خدايی كه آن را در همه ی جهان حاضر می بيند،در همه ی طبيعت.و سوز و گداز عشق مادرش را به سراسر جهان می برد تا همه را دوست داشته باشد.خدا در آواز اوست،آوازی كه حتی گرگ ها را به سوی او جلب می كند!

 

“اگر بخواهيم انسانی را بشناسيم باید ببينيم زندگی او در نهان به چه كسی گرايش دارد و بيش از همه با كه سخن می گويد،حتی هنگامی كه به ظاهر روی صحبتش با ماست.همه چيز بسته به آن شخص ديگری است كه او برای خويشتن برگزيده است و در سكوت با وی سخن می گويد،آنكه به خاطر او در پی دليل و علت می رود و به عشق او زندگی خويش را آن گونه كه هست ساخته است”.

 

“عشق بزرگسالانه و پخته و معقول وجود ندارد.هيچ بزرگسالی با عشق چهره به چهره نمی شود و تنها كودكان با آن روبرو می گردند،تنها روح كودك كه روح فراغت و دل آسودگی است و روح بی روحی است،عشق را درمی يابد…روح كودك همواره تازه است و پیوسته به سوی ابتدای جهان و نخستين گام های عشق رهسپار است.انسان خردمند انسانی است پر و انباشته و ساخته و پرداخته.انسانی كه روح كودكانه در وجودش است،در نقطه ی مقابل انسانی است كه پايبند وجود خويش است.چنين انسانی از خويشتن بركنده شده و در تولد هر چيز از نو زاده می شود و به ابلهی می ماند كه توپ بازی می كند يا قديسی كه با خدای خويش سخن می گويد،و يا هر دو”.

 

                                                               *  *  *

فصل يازدهم:می گوييد دوستم می داريد،اما اندوهگينم می سازيد

 

فرانچسكو همزمان با جنگ های صليبی چند ماه به فلسطين می رود.اما بعد از چند ماه بازمی گردد چرا كه معتقد است هيچ سرزمين مقدسی وجود ندارد،يا همه ی زمين مقدس است يا هيچ جای آن.بازمی گردد و به سراغ شاگردانش می رود او آيينی پديد آورده است اما گروندگان به او تنها آزارش می دهند.مشتاق پيوستن به اويند به شرط آنكه قواعد آن تغيير يابند.او آيين ساده ای دارد با اصولی ساده:«نشاط روح داشتن،غم فردا نخوردن،به جمله ی زندگی ها توجه كامل نمودن.شادكامی تعلق نپذيرفتن از هيچ چيز و شگفتی مأنوس بودن با حضور همه چيز».او خواهان نابودی فقر در دنياست اما فقط توانسته بر تعداد رداپوشان بيافزايد.پس برای بار دوم از همه می برد و اين بار بريدنی سخت تر از بار اول،به جنگل می رود،عزلت می گزيند و دچار بيماری چشم می شود.در اواخر عمر غزل آفتاب را می نگارد و در آن می نويسد:”ستايش تو راست كه خواهرمان مرگ را ارزانيمان داشتی”،

و چشمانش را به آرامی می بندد.همچون يك كودك است،كودكی كه بی هيچ دليل آشكاری از بازی كردن بازمی ايستد و به يكباره رنگ از رخساره اش می پرد و بی حركت می ماند و خاموش می شود و ديگر كاری به جز خنديدن نمی كند!

 

“از شما می پذيرم كه عشق امری درك ناشدنی است.اما آنچه دركش محال باشد،زيستنش بس ساده است”.

 

“وقتی نتوانند كسی را در امواج تحقير غرقه سازند،در آغوش خويش آن قدر می فشارند تا خفه اش كنند”.

 

                                                            *  *  *

فصل دوازدهم:تصوير ناپاك و شمايل مقدس

 

قرن سيزدهم از آن جنگاوران،دين ياوران و سودا گران بود اما قرن بيستم تنها از آن سوداگران است.در قرنی زندگی می گنيم كه فقرا را زباله می نامند و از عمليات پليس بر ضد آنها به عنوان پاكسازی اجتماعی ياد می كنند! و اين چيزی به جز سنگدلی بيرحمانه ی زبان و قانون نيست،راستی با فقر چه باید كرد؟

 

حرف های من درباره ی اين كتاب به پایان رسيد.شما نظری نداريد؟