April 30th, 2005

جامعه شناسی خودمانی (چرا درمانده ايم؟)

 

نوشته ی حسن نراقی

نشر اختران

چاپ اول 1380

چاپ دهم 1383

 

يك كتاب تحليلی با زبان ساده،يعنی از نوعی كه در اين سرزمين زياد نمی شود زياد ديد آخر ما به ساده نگری و پيچيده گويی عادت كرده ايم!

فهرست مطالب را می نويسم خودتان قضاوت كنيد:

«مقدمه

با تاريخ بيگانه ايم

حقيقت گريزی و پنهان كاری ما

ظاهر سازی ما

قهرمان پروری و استبداد زدگی ما

خودمحوری و برتری جويی ما

بی برنامگی ما

رياكاری و فرصت طلبی ما

احساساتی بودن و شعارزدگی ما

ايرانيان و توهم دائمی توطئه

مسئوليت ناپذيری ما

قانون گريزی و ميل به تجاوز ما

توقع و نارضايی دائمی ما

حسادت و حسدورزی ما

صداقت ما

همه چيز دانی ما

و نمونه های ديگر از خلقيات ما

و اما سخن آخر»

به نظر من اين كتاب به قدری مفيد به حال ماست كه می توان درباره ی تك تك تيترهايش بحث كرد نظر شما چيست؟

نقطه پایان بر خرمگس

April 22nd, 2005

خيلی حرف ها می شد درباره ی اين كتاب گفت كه نگفتيم و نگفتيد.

آرتور شايد نماد انسان بود،زمانی كه به تنهايی اش در انسان بودن پی می برد،شايد!

شايد هم نماد انسانی كه به شناخت انسان با همه ی رذالت ها و خوبی هايش راه می برد،شايد!

شايد نماد يك مبارز بود،يك مبارز آزادی از استعمار،شايد!

شايد هم مبارزه با استحمار،شايد!

شايد اين كتاب داستان زندگی همه ی ماست زمانی كه تصميم می گيريم فراتر از آن چيزی باشيم كه برايمان در نظر گرفته اند،شايد!

شايد …

هر چيزی بود هر كدام ما آرتور و داستان را همان طوری ديديم كه می خواستيم ببينيم.يا به قول مولوی هر كسی از ظن خود شد يار من…

هرچه بود و هرچه گفتيم به هر حال می خواهيم نقطه ی پايانی بر آن بگذاريم.منتظر نظرات نهايی تان درباره ی كتاب هستم.

 

دوستان من رفيق اعلی يك كتاب عرفانی بود،خرمگس يك كتاب اجتماعی،دوست داريد كتاب بعدی در چه زمينه ای باشد؟ مذهبی،تاريخی،اجتماعی يا…

 

April 14th, 2005

بخش دو (بعد از سيزده سال)

قسمت اول

حوادث این قسمت حوادث بسیار آشنایی است برای خوانندهٔ ایرانی.

یادم می‌آید استاد ادبیاتم دکتر محمد حسین… رمانی نوشته بود سرشار ازجملات نمادگونه. این جملات چون فهمیده نشده بودند سانسور هم نشده بودند. او یکی از این جملات نمادگونه را برایمان خواند… یکی از دوستانم که کتابفروشی داشت و کرم کتابی بود به شوخی، بلند گفت: حالا بی‌کاریم، بشینیم این نمادها رو تفسیر کنیم…

جالب است که در ایران و در دوره‌های خفقان نوشته‌های نمادین زیاد می‌شود. بهار، شاملو، اخوان با آن فضاهای داستانی(مثل شعر زمستان و ..).و شاعران و نویسندگان دیگر نوشته هایی از این نمونه زیاد دارند. حال اینکه آیا تاثیر گذار بوده‌اند یا نه اساتید باید بگویند…

اما خود داستان:  

عده‌ای از جناحهای مختلف و با نظر مشترک ِ مخالفت با ادارهٔ سانسور در خانهٔ ژوزف مازینی گرد می‌آیند. در پس عفو عمومی که پاپ به مجرمین سیاسی منطقهٔ پاپ نشین داده بود شوری بوجود آمده بود که زمان را برای اصلاح قوانین مطبوعات مناسب کرده بود.

هر کس برای اصلاح و ادامهٔ فعالیت بی پروای روزنامه‌ها نظری می‌داد از جمله اینکه با دادخواستی خواستار آزادی مطبوعات شوند یا اینکه دیگری گفت چون پاپ عفو عمومی داده نمی‌توان تنها به این اصلاحات او بسنده کرد و منتظر ماند چرا که مخالفین در اولین فرصت مارا از میان بر می‌دارند، لذا باید قبل از اینکه آنان با ما وارد حمله شوند ما زودتر این کار را انجام دهیم و آن جنگ مطبوعاتی است. برای این جنگ، دو گونهٔ آشکار(با مشخص شدن نام نویسنده) و مخفی اعلام شد که هر دو نظر رد شد. نظر دیگر این بود که حرفها در لفافه زده شود بی آنکه ادارهٔ سانسور متوجه مطلب شود. اما این مطلب نیز با روی کار آمدن نظری جدید به کناری رفت. و آن استفاده از زبان هجو است. زبانی که در دل عموم راه پیدا کرده و با انعطافی که دارد می‌توان آنرا از سانسور نجات داد. اما می‌بایست کار تمیز و اصولی باشد تا تاثیر خودش را بگذارد.

در پی این نظر اخیر شخصیت هجو نویسی پایش به میان می‌آید به لقب خرمگس. با تعاریفی که از او می‌شود و عدم حضور او در این جلسه پی می‌بریم که با قهرمانی جدید(حداقل در فکر و رفتار) روبرو خواهیم بود. 

فراموش نکنیم که تاریخ داستان سال 1846می‌باشد.

اگر اشتباه نکنم این سالها(و سیزده سال گذشته که فعلا ازحوادث آن اطلاعی نداریم) همزمان با دوران اسپنسر، مارکس، اگوست کنت، میشلن، ادیسون، روسو، هگل، کنت، بنز می‌باشد. دورانی که تفکرات صنعتی اروپا به اوج خود رسیده بود. پول و ریاضت کاری فضیلت بود و اندک تزلزلی در ایمان، شخص را از کلیسای کاتولیک به راحتی دور می‌کرد.   

 

بخش دو قسمت دو

در قسمت دوم با خصوصیات بیشتر خرمگس آشنا می‌‌شویم. جسارت گفتاری، بی‌باکی به دلیل نداشتن موقعیت اجتماعی خاص، وجه تمایز او نسبت به دیگران است. بی باکی، رهایی، و بازی با زندگی خود وجه مشترک اکثر کسانی است که در طول تاریخ توانسته‌اند جریان ساز باشند. نویسنده برای تحت تاثیر قرار دادن خواننده  شخصیت را با جما روبرو می‌کند. کمر خم نکردن در مقابل او بر جذابیتهای او می‌افزاید. علاوه بر اینکه نقصهای ظاهری به نوعی می‌تواند از خصومت خواننده با او جلوگیری می‌کند. حتی این نقصها به نشان درگیریهای او در جریان مبارزاتش می‌باشد.(خاک میدان خوردن).

نوشته شده توسط پل پنهان

April 8th, 2005

در ابتدای مطلب فقط اين نكته را يادآوری می كنم كه ارائه نظرات مختلف در اين وبلاگ كه حتی ممكن است در تضاد با هم باشند نشانه ی نفی نويسنده ی آن نظرات نيست بلکه تنها هدف ارائه ی نظرات مختلف و ايجاد بستری است كه در آن بتوان كتاب خواند و درباره ی آن گفتگو كرد.

در همين راستا من چند كلمه ای راجع به نظر دوست عزيزم مداد سياه می نويسم كه اميدوارم بتواند شروعی باشد بر اين بحث.

مفهوم كلی كه مداد سياه از اين كتاب برداشت كرده بودند ضد مذهبی بودن آن است.كه من به طور كلی با اين نظر مخالفم! به نظر من اين كتاب بر ضد همه ی آن چيزهايی است كه به نام مذهب(توجه كنيد با توجيه مذهب و مذهبی ها) در جامعه جريان دارند.به عنوان مثال خرمگس در قسمتی از كتاب بيماری و مشكل جامعه اش را طرز فكری مذهبی می داند كه در آن انسان گرايش بيمارگونه ای برای برپا داشتن يك بت و پرستيدن آن دارد.يا در جای ديگر خطاب به مونتانلی می گويد “ما مرتدين بر اين عقيده ايم كه اگر مردی ناگزير از تحمل چيزی است باید آن را به بهترين وجهی تحمل كند و اگر در زير آن پشت دوتا كند وای بر احوال او.اما يك مرد مسيحی مويه كنان به خدا يا مقدسين خود روی می آورد و اگر آنان ياريش ندادند هميشه قادر به يافتن پشتی است كه بار خود را بر آن انتقال دهد”.

به نظر من اين كتاب می خواهد به چيزهايی حمله كند كه به نام مذهب و در واقع برای توجيه ظلم ها ،استثمار ها،استعمارها و استحمارها در جامعه ترويج می شوند.نظر شما در اين باره چيست؟

ادامه نظر مداد سیاه

April 4th, 2005

گفتم که مراحل زندگی انسان را می توان به این شکل ترسیم کرد : کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، و میانسالی و در نهایت پیری و مرگ ! نویسنده بر پایه همین تقسیم بندی مراحل مختلف کتاب خود را آرایش می دهد.
مونتالی ( مظهر آدم ) و زنی که مادر آرتور است (مظهر حوا ) فریفته می شوند و …. آرتور (مظهر انسان است . گرچه خود آدم و هوا هم انسان بودند اما می دانیم که پس از ارتکاب گناه و فریفته شدن از بهشت رانده شده و به زمین می آیند . علت اینکه آرتور را نماینده انسان می دانم آن است که آدم و هوا مستقیما توسط خداوند آفریده می شوند اما نسلهای بعدی زاده یک گناه به حساب می آیند و نویسنده هم آگاهانه برای اینکه بگوید تمامی انسانها و آفرینش نوعی فریب است از این همسانی سود مس جوید ) کودک نامشروعی است که در داستان ما نماینده فریب انسانی و گناه است . بی شک با توجه به آنکه داستان آشکارا یک نوشته ضد مذهبی است کشیش بودن مونتالی نمی تواند یک تصادف باشد زیرا در واقع مونتالی هم نماینده قشر مذهبی داستان است و هم سمبل اراده خداوند آرتور ( یعنی انسان ) به شکل نامشروع به دنیا می آید ولی از این امر آگاه نیست در واقع اگر همه ما بپذیریم که زائیده و نتیجه فریب و گناه آدم و هوا هستیم چه احساسی خواهیم داشت همه ما کودکی آرتور را زیسته ایم بدون آنکه از نامشروع بودن خودمان آگاه باشیم . آرتور نیز بر پایه همین ناآگاهی است که عاشقانه بر پای صلیب زانو زده و دعا می خواند کدام یک از ما چنین نبوده ایم ؟ سپس آرتور پا به دوره نوجوانی گذاشته و پا به مدرسه می گذارد . اینجا مونتالی آموزش او را به عهده می گیرد . ما علت آن را نمی فهمیم زیرا نویسنده هم تنها هدفش آن است که بگوید آموزه های مذهبی دروغی بیش نیست ( زیرا نماینده آن یعنی مونتالی به فرزند نامشروع خود پرهیزکاری می آموزد ) آرتور وارد دوره نوجوانی می شود و داستان هم بر اساس همین روند به جلو می رود . در واقع تمامی تلاش آرتور جلب رضایت خداوند و مسیح است در حالی که به فریب آن آگاه نیست . آرتور پا به دوره جوانی می گذارد و وارد یک گروه سیاسی می شود در واقع نویسنده با وارد کردن آرتور به یک گروه سیاسی مرحله تکامل قهرمان خودش را کامل می کند ! زیرا اگر یکی از نشانه های بلوغ و رسیدگی وارد شدن به اجتماع و پذیرش مسئولیتهای اجتماعی است اینک قهرمان داستان به چنین جایگاهی رسیده است . تا اینجای کار آرتور هنوز یک فرد کاملا مذهبی و مومن است . او با جما آشناست ( مظهر بهشت ) و همان گونه که همه انسانهای مذهبی خواهان به دست آوردن بهشت هستند آرتور نیز برای به دست آوردن جما ( بهشت ) تلاش میکند و حتی رقیبی هم دارد .از اینجا به بعد کنایه های نویسنده بیشتر می شود در واقع روند جدائی آرتور از همین جا آغاز شده و با آگاهی او از نامشروع بودن خود کامل می شود . مثلا آرتور فردی مذهبی است و بدون شک برای بدست آوردن بهشت ( جما ) باید تلاش کند و حتی رقیب خود را کنار بزند ولی می بینیم که آرتور به خاطر رفاقت حذبی و به خاطر گروهشان اجازه می دهد رقیب او به بهشت نزدیکتر باشد ( حزب سیاسی در اینجا نماینده امور دنیوی است ) جدائی او از این جا شروع می شود ! زیرا یک فرد مذهبی هرگز به بهشت پشت نمی کند و یا به همین سادگی اجازه نمی دهد نصیب شخص دیگری شود ( به ویژه آنکه او رقیب هم باشد ) از این مرحله به بعد آرتور وارد دنیای مادی و واقعی می شود ( در بخشهای پایانی کتاب و در قسمتی از آن آرتور به زندگی مرفه کودکی و نوجوانی خود اشاره می کند در حالی که در آمریکای جنوبی زندگی سختی داشته . در اینجا مراد نه رفاه مادی دوران کودکی قهرمان بلکه وجوه روحانی آن است و در آمریکای جنوبی زندگی خشن و دشوار آرتور نشانگر مشقت و زجر آدمی در زندگی دنیوی است ) و سرانجام جدائی آرتور از مذهب با دستگیریش و سپس با آگاهی یافتن از نامشروع بودن خود کامل می شود . نویسنده به کنایه این مسئله را یاد آور می شود که خوانندگان کتابش به نامشروع بودن انسانها آگاه شوند . یعنی آگاه بودن به اصل مطلب ما را از مذهب دور می کند در حالی که جهل ما را درون آن نگاه می دارد و این همان چیزی است که نویسنده برای انتقال آن به خوانندگانش تلاش میکند . آرتور به خاطر گناهی که کرده از بهشت رانده می شود ( از جما سیلی می خورد ) و بعد با کشتی زادگاهش را ترک میکند تا به آمریکای جنوبی برود ( کنایه ایی از رانده شدن انسان از بهشت و تبعید به زمین ! آمریکای جنوبی اینجا نقش همان زمین خاکی ما را دارد ) همه اینها در حالی است که خواننده کتاب از جفای ناحقی که بر آرتور وارد آمده آگاه هست . و این دقیقا موضوع مورد توجه نویسنده کتاب است . نویسنده می خواهد به غیر منصفانه بودن رانده شدن انسان از بهشت و سپس تبعید به کره زمین اشاره کند . نویسنده می خواهد این را بگوید : آیا آرتور گناهی داشته ! آیا او به اراده خودش به دنیا آمده ! ( آفریده شدن انسان ) آیا آرتور می خواسته نامشروع باشد ! آیا بهشت ( جما دوست دختر آرتور ) حق راندن او را داشته !؟ نویسنده می خواهد بگوید انسان گناه کار نیست ( آرتور ) بلکه آفریدگار ( مونتالی ) گناه کار است ! (پناه می برم از شر شیطان به خدا _ مداد سیاه ) آرتور ( انسان ) در تبعید گاه خود زندگی پر مشقتی را شروع میکند . آنجا تحقیر می شود ! گرسنگی میکشد ! غرورش به خاطر گدائی کردن جریحه دار می شود ! و سرانجام افلیج هم می شود . در دنیایی که آرتور ( انسان ) پا به آن گذاشته عدالت معنایی ندارد ! و سرانجام همین زندگی پر مشقت باعث عصیان آدمی و ارتداد او می شود ! پس او باز می گردد تا از خداوند خود انتقام بگیرد و بر او بتازد !
توجه کنید که آرتور پس از رنجهای زیادی که کشیده و مرتد هم شده در مسلک یک طنز نویس به زادگاه خود بازمی گردد . آیا این اتفاقی است ؟ یا اینکه نویسنده با این کار می خواهد پیامی را برساند . چرا آرتور طنز نویس می شود ؟ پاسخ آن ساده است ! زیرا آرتور اینک که مرتد شده و بر ضد خدای خود ( مونتالی ) عصیان کرده می خواهد او را مورد تمسخر قرار دهد . در واقع نویسنده می خواهد زندگی و آفرینش را مضحک جلوه دهد ! و حتی با نام ” خرمگس ” این کار را می کند ! این نام هنری آرتور و یا نام مستعار او نیست بلکه نام ” انسان ” است نه نام انسان هم نیست ! بلکه نویسنده مقام انسان را و ارزش آفریده خداوند را به این اندازه خار و پست می داند ( در تمامی کتابهای مقدس انسان اشرف مخلوقات است ) آرتور هنگام بازگشت فردی میان سال است و این بخشی از دوره حیات آدمی است . که ابتدا به آن اشاره کردم . به همراه آرتور زن جوان زیبائی هم وجود دارد که به عمد نویسنده شغل روسپی گری را برای او برگزیده ! چرا ! زیرا این زن کنایه ایی از زیبائیهای جهان است . و نویسنده با دادن چنین شغلی به او زیبائیهای جهان را تحقیر میکند. آرتور هم ( که حالا یک مرتد است ) این زن را دوست ندارد . زیرا به فریب این زیبائی اگاه است و تنها با آن زندگی میکند همان گونه که ما هر روز چشممان به جمال زیبائی دنیا روشن می شود . آسمان و دشتها و باغها و دریاها و هر آنچه دیدنی است و زیباست روحی زنانه و خواستنی دارد . و نویسنده آگاهانه آن را تحقیر کرده ! (مداد سیاه)