August 26th, 2005

در بسیاری از محافل به کناره گیری این دانشی مردِ بلندآوازه و رفتنش از ژنو افسوس می خورند. کالون نگران می شود که مبادا آوارگی و سرگردانی مرد بینوایی چون کاستلیو را از چشم او ببینند. از همین رو، اکنون که او را از ژنو دور کرده است، به دوستانش پی در پی نامه می نویسد تا به آنان بگوید که در فکر کاستلیو است و آرزو می کند که در جایی بتواند کاری بیابد و حاضر است در یافتن کار او را یاری کند. اما کاستلیو چنانکه کالون آرزو می کند، خاموش نمی نشیند و هر جا می رسد راست و بی پروا می گوید که از استبداد فکری کالون گریخته است و بدینسان دست روی نقطه حساس کالون می گذارد. زیرا خودکامگان هرگز اقرار نمی کنند که با قدرت استبدادی فرمان می رانند. به عکس، همیشه مدعی اند که خدمتگزار ساده مردم اند.

باری، فقر خودخواسته و قهرمانانه کاستلیو ستایش هم عصرانش را بر می انگیزد. سرانجام پس از سرگردانی بسیار، در شهر بال در چاپخانه ای کاری کم درآمد پیدا می کند اما نمی تواند با آن شکم گرسنه زن و فرزندانش را سیر کند و مجبور می شود از راه معلمی کردن در خانه ها خُرده پولی دیگر به دست آورد. بدینسان، سالیان دراز با  تنگدستی و بینوایی سر می کند. با این حال، از پا نمی نشیند و کار ترجمه کتاب مقدس را به لاتینی و فرانسوی به پیش می برد. او رنج زیستن در تنگدستی همیشگی را بر خود هموار می کند تا وجدان آزاد خویش را زیر پا ننهد.

اما هنوز کشاکش اصلی میان کاستلیو و کالون آغاز نشده است. تضادهایی از این دست نتیجه اختلاف ساده عقیدتی نیست بلکه تضاد میان دو جهان بینی است که نمی توانند دیرزمانی در صلح باقی بمانند. لحظه رویارویی این دو جهان بینی زمانی فرا می رسد که کالون، مردی به نام میکائیل سِروه را به جرم کافراندیشی در آتش می سوزاند.

سِروه کم و بیش هم سن و سال کالون است. در آراگون اسپانیا چشم به جهان گشوده است. هنوز پانزده سال بیش ندارد که برای گریز از بازجویی دینی، زادگاهش را ترک می گوید و به تولوز می رود. از نوجوانی با سرشتی آتشین به جنبش دین پیرایی می پیوندد و با شور جوانی که در سر دارد گمان می کند که اصلاحاتی که تا کنون به دست نوآورانی چون لوتر و تسوینگلی و کالون صورت گرفته است، همه سست و ناکارآمد بوده است. آنان را انقلابیان بی کفایتی می داند که انجیل را به اندازه کافی از اصول جزمی نپیراسته اند زیرا در آموزه های تازه خویش اصل ایمانیِ تثلیث را وارد کرده اند و این اصل با وحدانیت ذاتِ باری ناسازگار است و کار را به آنجا می کشاند که همه واعظان از فراز منبر او را می نکوهند. از این پس در سراسر دنیای پروتستان سروه را فرستاده شیطان می دانند.

بدیهی است مردی که با رفتاری چنین تحریک آمیز با همه جهان درگیر می شود و آموزه های کاتولیکی و پروتستانی را یکجا نادرست اعلام می کند، دیگر جایی در غرب مسیحی ندارد. از زمانی که میکائیل سروه با کتاب کفرآمیزش مرتکب جرم شده است، همه جا آدمی به این نام و نشان را چون حیوانی وحشی پی می جویند. برای سروه یک راه نجات بیش نمانده است: می باید بی آنکه رد پایی از خود برجای بگذارد یکسره ناپدید شود. نام خود را چون جامه ای زهرآگین از تن خویش جدا کند و به دور افکند. و چنین است که نام میشل دوویل نوو بر خود می گذارد و به فرانسه بر می گردد و در چاپخانه ای در لیون به عنوان غلط گیر مشغول کار می شود. زمانی دراز با این نام به کارهای گوناگون می پردازد.  اما مردی چون او نمی تواند تا ابد اندیشه ای را که در ذهن دارد پیش خود نگه دارد. می باید جهانیان را از آن بهره مند کند. سکوت ناگزیرش در طی سالیان دراز بایستی سخت بر روحش سنگینی کرده باشد. در چنین وضع دردناکی است که بر آن می شود تا همزبانی برای خود بجوید. نیاز او را به یافتن همزمان به خوبی می توان حس کرد. 

از بخت بد، مردی که سروه چشم بسته به او اعتماد می کند، کالون است. او گمان می کند که تفسیر تند و بیباکانه اش را از کتاب مقدس تنها با این اصلاحگر دلیر و تندرو جنبش پروتستانی می تواند در میان بگذارد. نامه نگاری میان آن دو به میانجیگری کتابفروشی در لیون صورت می گیرد. سروه کالون را نامه باران می کند و با اصرار بیش از اندازه و بی هیچ ملاحظه ای می کوشد تا در مبارزه اش با اصل ایمانی تثلیث او را با خود همراه کند. کالون نخست با لحنی آموزنده از سروه می خواهد که از عقیده اش برگردد و در مقام رهبری مذهبی بر خود فرض می داند که گوسفندان راه گم کرده را به رمه بازگرداند. اما هنگامی که سروه نسخه ای از کتاب بنیاد دین مسیحی کالون را با یادداشتهای نکته گیرانه ای که در حاشیه صفحات آن نوشته است نزد نویسنده کتاب می فرستد. کالون از این گستاخی بر می آشوبد و در نامه ای به دوستش فارل می نویسد: «دیگر برای من سخنان این شخص ارزشی بیش از عرعرِ خر ندارد.»

در این میان سروه در حال نوشتن کتابی است زیر عنوان بنیاد کردن دین مسیحی بر پایه های نخستین آن یا بازگرداندن دین مسیحی به حال اول آن (Christianismi Restitutio). این عنوان را بی گمان در برابر عنوان کتاب کالون (Institutio) برگزیده است و بدینسان می خواهد به جهانیان نشان دهد که در برابر مکتب کالون می باید مکتبی نو گذاشت. سروه به جای آنکه اکنون از کالون همچون دشمن خونی خویش بگریزد، دستنوشته کتابش را همراه نامه ای برای او می فرستد و خبر می دهد که اگر کالون بخواهد آماده است به ژنو بیاید. کالون به دوستش فارل می نویسد اگر به اینجا بیاید نخواهد گذاشت شهر را زنده ترک کند. گویا سروه از این تهدید کالون به گونه ای آگاه می شود و برای نخستین بار پی می برد که با فرستادن دستنوشته کتابش به کالون به چه کار خطرناکی دست زده است. از این رو به کالون نامه می نویسد و از او می خواهد که کتابش را پس بفرستد. اما کالون خیال بازپس دادن دستنوشته لودهنده او را ندارد و از آن همچون جنگ افزاری خطرناک نگهداری می کند.

سروه همه دارایی خود را که در طی سالیان درازِ کار اندوخته است صرف می کند و کتابش را پنهانی به رغم بازجویی دینی کاتولیکی در فرانسه به چاپ می رساند. نسخه ای از کتاب به دست کالون می رسد و او برای به دام انداختن سروه جاسوسان و خبرچینانش را بسیج می کند و  تله مرگباری می گسترد و در این کار تا بدانجا پیش می رود که با دشمنان مذهبی خود یعنی پاپ و نزدیکان او همدستی می کند تا که سرانجام سروه را دستگاه پاپی دستگیر و در وین زندانی می کند. اما چندی بعد، سروه از زندان می گریزد.

دوستان عزیز اگر می خواهید ادامه ماجراها و پایان کار را بدانید فایل وجدان بیدار را از جام جهان نما داون لود کنید.و کتاب جدیدی را هم برای ادامه بحث پیشنهاد کنید.با تشکر از همه دوستان کتاب خوانم

کاستلیو کیست؟

August 18th, 2005

کاستلیو شش سال از کالون جوانتر است و یکی از فرزانگان بی مانند روزگار خود است. به زبانهای ایتالیایی و فرانسوی و آلمانی و لاتینی و یونانی و عبری چیرگی کامل دارد و در برخی شاخه های علمی کوشایی و دانایی اش زبانزد متکلمان و اومانیست های زمانه است. او هنگامی که در لیون بوده برای نخستین بار سوزاندن کافرکیشان را به چشم دیده است و بیرحمی بازجویی دینی و رفتار دلیرانه قربانیان تا ژرفنای جانش را لرزانده است و از همان روز بر آن شده است که در راه آموزه های نو که در آنها رهایی انسانها را می دید، پیکار کند.

بدیهی است از لحظه ای که این جوان بیست و پنج ساله دل به کار جنبش اصلاح دینی می سپارد، زندگانیش در فرانسه به خطر می افتد. یا باید رو در رو با ترور حکومتی در افتد و شهید شود، یا برای حفظ جان خویش در ظاهر سر تسلیم فرود آورد و عقیده واقعی خود را پنهان بدارد (روشی که رابله و اراسموس برگزیدند) یا راه مهاجرت در پیش گیرد و بکوشد تا وجدان آزاد خویش را از سرزمینی که در آن خوارش می دارند و در پی اش می گردند به سرزمینی دیگر ببرد تا بتواند آن را آزادانه به زبان آورد. کاستلیو این راه را بر می گزیند و میهن خویش را ترک می گوید.

نخست به استراسبورگ می رود و این کار را مانند بیشتر مهاجران مذهبی بر هوای کالون می کند. زیرا از زمانی که کالون در پیشگفتار کتابش دلیرانه از فرانسوای اول طلب بردباری و آزادی وجدان کرده است، جوانان فرانسوی او را به دیده پرچمدار و مبشر آموزه های کتاب مقدس می نگرند. همه این قربانیان آزار و سرکوب آرزو دارند در مکتب او پرورش یابند. در این زمان کاستلیوی آزادمنش، کالون را نماینده آزادی معنوی می داند و بی درنگ به خانه او می رود و یک هفته در سکونتگاهی که همسر کالون برای طلبه ها بر پا داشته است، منزل می کند. ولیکن در آغاز رابطه تنگاتنگ میان دو مرد، چنانکه کاستلیو آرزو می کرد پا نمی گیرد. زیرا کالون را برای شرکت در شوراهای کلیسایی به یکی دو شهر فرا می خوانند. اما به زودی آشکار می شود که کاستلیوی جوان در استاد اثری ژرف گذاشته است. زیرا هنوز زمانی از بازگشت کالون به ژنو نگذشته است که به پیشنهاد فارل و بی گمان با تأیید کالون، کاستلیو را در مقام مدیر روحانی برای آموزگاری مدرسه ژنو فرا می خوانند.

کاستلیو آرمانی بس بزرگ در پیش رو دارد. می خواهد کتاب مقدس را از نو به لاتینی و فرانسوی ترجمه کند تا هم میهنانش، فرانسویان، نیز به حقیقت دست یابند، همچنان که مردم آلمان به همت اراسموس و لوتر دست یافته اند.از همان آغاز با مخالفت سرسختانه ای روبرو می شود. یکی از ناشران ژنو آمادگی نشان داده است که  نخستین بخش ترجمه لاتینی او را از کتاب مقدس چاپ کند؛ اما در این شهر، کالون، خودکامه مطلق در همه زمینه های فکری و دینی است. در ژنو هیچ کتابی را نمی توان بی اجازه او به چاپ رساند؛ مگر نه آنکه سانسور همزاد خودکامگی است؟ از این رو کاستلیو به دیدار کالون می رود و در این دیدار کالون ناخشنودی خود را از کار کاستلیو آشکار می کند، زیرا او خود بر ترجمه فرانسوی یکی از نزدیکانش از کتاب مقدس مقدمه ای نوشته است و بدینسان آن ترجمه را یگانه نسخه معتبر و رسمی کتاب مقدس در جهان پروتستان می شناسد.

البته کالون آماده است به کاستلیو اجازه چاپ بدهد به شرطی که نخست متن ترجمه را ببیند و تصحیحات لازم را در آن وارد کند. کاستلیو مردی نیست که خود را خطا ناپذیر بداند و از هرگونه خودپسندی و خودستایی به دور است. از این رو پیشنهاد می کند دستنوشته هایش را هر زمان که کالون مناسب بداند بر او بخواند و او از پیش آمادگی خود را برای پذیرش نکته ها و پیشنهادهای کالون اعلام می کند. اما کالون نمی خواهد با او بحث کند. او می خواهد فرمان بدهد. بنا بر این، پیشنهاد کاستلیو را رد می کند و از همان دم بر آن می شود که در نخستین فرصت او را از کار برکنار کند و اگر ممکن باشد از ژنو بیرون براند.  زیرا او مردی است که از وجدان خویش فرمان می بَرَد نه ا ز کالون.

کاستلیو در زمانی کوتاه آنچه را که دیگران دیری پس از او درخواهند یافت، دریافته است و آن اینکه کالون بنا به طبیعت خودکامه اش عزم کرده است که در ژنو جز عقیده خود عقیده دیگری را بر نتابد و آن کس می تواند در قلمرو روحانی او زندگی کند که آموزه های او را مو به مو بپذیرد. اما کاستلیو نمی خواهد در هوای این زندانِ فکری دم بزند. او برای تن دادن به بازجویی دینی پروتستانی نبوده که از بازجویی دینی کاتولیکی در فرانسه گریخته است. برای او انجیل آیین نامه ای سفت و سخت نیست بلکه نمونه ای است اخلاقی که هر کس باید بکوشد تا به شیوه خود و فروتنانه آن را سرمشق زندگانی خویش سازد، بی آنکه گمان کند که با این کار به حقیقت دست یافته است. و هنگامی که یک روز در نشستی همگانی در تفسیر کتاب اعمال رسولان گفته می شود که: «می باید در همه کارها با صبری عظیم مجریان دستورات الاهی باشیم» کاستلیو ناگهان بر می خیزد و از آن «مجریان دستورات خداوند» می خواهد که پیش از آنکه همواره دیگران را داوری کنند و به کیفر برسانند، در کار خودشان سنجشگرانه بنگرند. به نظر می رسد کالون که در این نشست حاضر بوده است از خرده گیری کاستلیو جا خورده باشد زیرا بی درنگ از کاستلیو به شورای شهر شکایت می کند و مضمون شکایتش این است که کاستلیو حرمت جامعه روحانیت را شکسته است.

شورای شهر اخطار سرزنش آمیزی به کاستلیو می دهد بی آنکه او را کیفر دهد یا از کار برکنار کند. فقط جلو کار او را در مقام واعظان کلیسای واندوور تا مدتی نامعلوم می گیرد. کاستلیو به تجربه در می یابد که در کنار خودکامه ای چون کالون جایی در شهر ژنو ندارد. از این رو برکناری خود را از شورای شهر طلب می کند و پیش از آنکه ژنو را ترک گوید از شوراییان می خواهد که ماجرا را چگونه گذشته است بنویسند و گواهی کنند و بدینسان کالون وادار می شود به دست خود گواهی بنویسد و امضاء کند که کاستلیو به خواست خود آزادانه از مقام آموزگاری مدرسه کناره گرفته است.

آزادی در برابر …

August 13th, 2005

در نخستین پنج سال فرمانروایی کالون در شهر به نسبت کوچک ژنو، سیزده نفر را حلق آویز می کنند، ده نفر را سر می بُرند، سی و پنج نفر را زنده به آتش می سوزانند و هفتاد و شش نفر را از خانه و کاشانه خودشان می رانند. کسان بسیاری نیز که بیم دستگیریشان می رفت به هنگام از شهر می گریزند. به زودی زندانها چنان پُر می شود که مدیر زندان به آگاهی شورای شهر می رساند که دیگر نمی تواند زندانی بپذیرد. در زندانها محکومان و مظنونان را چنان شکنجه می کنند که این بیچارگان ترجیح می دهند به دست خود به زندگی خویش پایان دهند. با دیدن این خودکشی ها شورای شهر دستور می دهد شب و روز به زندانیان دستبند بزنند. هرگز کسی از زبان کالون سخنی نمی شنود که بگوید به این بی رحمی ها پایان بدهند. اما کالون روح آزادی و آزادگی را در مردم ژنو بیشتر با این تدبیرهای وحشیانه نیست که درهم می شکند بلکه با آزاررسانی های منظم و ترساندنهای هر روزه است. کافی است صورتجلسه های شورای شهر را ورق بزنیم تا ایده ای از روشهای هراس آفرینی او داشته باشیم: شهروندی هنگام غسل تعمید لبخند زده است: سه روز زندان. دیگری خسته از گرمای تابستان به هنگام وعظ به خواب رفته است: زندان. کارگران صبحانه را خوراک ممنوع خورده اند: سه روز بی آبی و بی غذایی. دو شهروند با هم گوی باخته اند: زندان. دو تن دیگر بر سر جامی می تاس ریخته اند: زندان. مردی از گزینش نام آبراهام برای فرزند خویش تن زده است: زندان. نوازنده کوری با نوای ساز خود مردم را به رقص وا داشته است: تبعید از شهر. دیگری ترجمه کاستلیو از کتاب مقدس را ستوده است: تبعید از شهر. شهروندی به جای آنکه بگوید استاد کالون گفته است آقای کالون: زندان. مردی ورق بازی کرده است: ورق را به گردنش می آویزند و در برابر مردم او را نکوهش می کنند.

بدینسان، در طی چند سال سیمای ژنو یکسره دگرگون می شود. گویی پرده ای سیاه بر روی شهری که روزگاری آزاد و شاد می زیست کشیده می شود. جامه های رنگارنگ ناپدید می شود. دیگر ناقوسی بر فراز برجها به صدا در نمی آید و نغمه ای شاد در خیابانها به گوش نمی رسد. در مهمانسراها سازی به پایکوبی نواخته نمی شود. جایگاههای رقص از پایکوبی تهی می شود و در کوچه باغهای نیمه تاریک که زمانی میعادگاه دلدادگان بود پرنده پر نمی زند. شهر سیمایی عبوس و اندوهناک به خود گرفته است. اندک اندک رفتار ساکنان شهر از روی ترس یا بر اثر تقلید نا آگاهانه شبیه رفتار خشک کالون می شود. دیگر هیچ کس نرم و سبک گام بر نمی دارد. از نگاه ها گرمایی بر نمی خیزد از ترس آنکه مبادا صمیمت و یکرنگی را شهوت بازی بپندارند. مردم حتی در محفل نزدیکان و خویشانشان نیز با نجوا سخن می گویند، زیرا ممکن است پشت درها خدمتکاران گوش خوابانده باشند.

در نخستین ماههای پس از بازگشت کالون به ژنو، شهروندان و زمامداران شهر یکصدا او را می ستایند. بیشتر مردم شیفته وار خود را به نشئه بی خویشتنی یگانه شدن با جمع می سپارند. اما به زودی نا امیدی آغاز می شود. زیرا همه کسانی که کالون را برای باز آوردن نظم به شهر فرا خوانده بودند در دل امیدوار بودند که این خودکامه بی رحم پس از آنکه شهر به قواعد ریاضت او گردن گذاشت از سختگیری نظام فرا اخلاقیش بکاهد. اما به جای آن می بینند که روز به روز سختگیرتر می شود و در برابر فدا کردن آزادی خویش هرگز سخنی به نشانه حق شناسی از زبان او نمی شنوند. به عکس، می باید در پای منبر او بنشینند و به سخنانش گوش بسپارند که می گوید: چوبه داری باید تا هفتصد یا هشتصد جوان ژنوی را بر آن بیاویزند تا که سرانجام آداب و رسوم پسندیده و انضباط راستین در این شهر فاسد جایگیر شود. ژنویان اکنون پی می برند که به جای پزشک جانهاشان، دشمن آزادیشان را در میان خود جای داده اند. و هر چه سختگیریهای کالون شدیدتر می شود، کسان بیشتری از او روی بر می گردانند، حتی پیروان دو آتشه اش.

بدینسان، چند ماهی بیش نمی گذرد که  نارضایی ها آغاز می شود. برای لرزاندن پایه های عظمت خودکامه ای می باید سببی روشن و همه فهم در میان باشد و چنین سببی به زودی به میان می آید. ژنویان زمانی در خطا ناپذیری مجمع عالی روحانی شک می کنند که طاعون همه گیر هولناکی سه سال تمام (از 1542 تا 1545) در شهر بیداد می کند. و همان کشیشانی که در روزهای عادی از بیماران خواسته بودند که در ظرف سه روز کشیشی را بر بالین خود فرا بخوانند، وگرنه سخت مجازات می شوند، پس از آنکه یکی از آنان طاعون می گیرد و می میرد، دیگر طاعون زدگان را به خود  وا می گذارند تا بی هیچ تسلای روحی بمیرند. کشیشان اصلاحگر شهر پیشاپیش آنان، کالون، در گردهمایی شورا اعتراف می کنند که شهامت حاضر شدن بر بالین بیماران را ندارند.

ژنویان اکنون با ریشخندی بیرحمانه همان کشیشانی را می نگرند که از فراز منبر جانسوزانه از مردم می خواستند که به بیشترین فداکاریها تن در دهند و اکنون خود حاضر نیستند ذره ای از خودگذشتگی کنند. به فرمان شورای شهر گریبان چند گرسنه بینوا را می گیرند و در زیر شکنجه وادارشان می کنند تا به زبان خود بگویند که با آلوده کردن کوبه درها به کمک خمیری برگرفته از سرگین شیطان، طاعون را در شهر پراکنده اند. در این میان کالون این خرافه قرون وسطايی را بر بالای منبر تأیید می کند و برای نخستین بار می بیند که بسیاری از شنوندگانش برای پنهان کردن ریشخندشان زحمتی به خود نمی دهند. بدینسان تصور خطاناپذیری که برای پایدار ماندن قدرت خودکامگان مهمترین عنصر روانی به شمار می رود، در دوره طاعون زدگی آسیب می بیند. مخالف خوانیها بیشتر می شود و دامن می گسترد. اما این هنوز به کاری نمی آید. نارضایی های پراکنده در برابر ترور سازمانیافته راه به جایی نمی برد.

برای مبارز آرمانخواه آن کس به راستی خطرناک است که آرمانی دیگر را پیش روی او بگذارد. کالون با نگاهی تیز و روشن این را بی درنگ در می یابد. از همان آغاز در میان حریفانش تنها کسی که در دل او هراس می افکند، سباستین کاستلیو است که از نظر فکری و اخلاقی با او برابری می کند و با شوریدگیِ برآمده از وجدانی آزاد در برابر خودکامگی کالون سر بر می دارد.

مشکل اصلی: موی زنان یا لباس آنان؟! شاید هم خنده؟!

August 6th, 2005

از روزی که این مراقبت همگانی در ژنو آغاز می شود، زندگی خصوصی در این شهر پایان می گیرد. به اعتقاد کالون همه انسانها به ذات مستعد فسادند و پیشاپیش مظنون به گناهکاری اند، بنابراین باید بپذیرند که همواره زیر نظر باشند. در هر لحظه ای از شب و روز ممکن است کوبه در به صدا در آید و یکی از مأموران پلیس کلیسا برای بازرسی وارد خانه شود بی آنکه کسی بتواند جلوی او را بگیرد. این بازرسان اخلاق در هر کاری دخالت می کنند. لباس زنان را اندازه می گیرند تا مبادا بیش از حد کوتاه یا بلند باشد یا چینهای اضافه داشته باشد. انگشترها را بر انگشتها و کفشها را در کفشدانها می شمارند. پس از اتاق آرایش به آشپزخانه می روند تا ببینند مبادا در خوراک مُجاز نواله ای یا تکه ای گوشت اضافی افزوده باشند یا در گوشه ای شیرینی و مربا پنهان کرده باشند. قفسه کتابها را بازرسی می کنند تا مبادا کتابی بدون مُهر سانسور مجمع عالی روحانیان در آنجا باشد. کشورها را می کاوند تا مبادا در آنجا سُبحه ای یا شمایلی پنهان کرده باشند. از خدمتکاران درباره صاحبانشان می سپارند تا مبادا کسی آوازی نامقدس بخواند یا سازی بنوازد یا تن به بدکارگی شیطانی شادی کردن سپرده باشد. بازرسان اخلاق یک آن از شکار مردمان نمی آسایند حتی روزهای یکشنبه. اما آنچه این مراقبت را بیش از اندازه تحمل ناپذیر می کند این است که به جاسوسان حقوق بگیر خبرچینانی بی جیره و  مواجب نیز افزوده می شود. این یک قاعده کلی است که هر جا حکومتی فرمانگزارانش را در وحشت و هراس نگه می دارد، گیاه سمّی خبرچینی به زودی گُل می کند.

کالون کم و بیش هر چه را که به زندگی شادی و روح می بخشد و آن را شایسته زیستن می کند ممنوع کرده است. تأتر، جشنهای مردمی، رقص، هرگونه بازی حتی ورزش ساده سُرسُره روی یخ ممنوع شده است. جز جامه ای که در بی پیرایگی کم و بیش به جامه راهبان می ماند، هر جامه دیگری ممنوع شده است. در نتیجه، دوزندگان بی اجازه شورای شهر نمی توانند از روی الگوهای تازه لباس بدوزند. دختران پیش از یازده سالگی حق پوشیدن جامه ابریشمین ندارند و پس از پانزده سالگی حق پوشیدن جامه مخملین. موی بلند برای مردان ممنوع است. زنان حق ندارند گیسوانشان را به بالا شانه کنند و تاب به زلفانشان بیفکنند. جشنهای خانوادگی با حضور بیش از بیست نفر ممنوع است. در مراسم تعمید یا نامزدی، خورد و خوراک بیش از حد مجاز و پذیرایی با شیرینی و مربای میوه ای ممنوع است. به سلامتی دیگری نوشیدن ممنوع است. ممنوع است که زوجها در مراسم ازدواج و تا شش ماه پس از آن به همدیگر هدیه بدهند. ورود ساکنان شهر به مهمانسراها ممنوع است. ممنوع است که صاحبان مهمانسراها از بیگانگانی که دعا و نماز خود را به جا نیاورده اند، پذیرایی کنند. افزون بر این آنان مکلف اند کارها و سخنان مشکوک  میهمانشان را بپایند و گزارش کنند. چاپ کتاب بدون اجازه ممنوع است. نوشتن نامه به خارج ممنوع است. داشتن شمایل و تندیس ممنوع است. موسیقی ممنوع است. حتی هنگام خواندن مزامیر، بر پایه آیین نامه شورای شهر، مردم باید نیک مراقب باشند که ذهن و روانشان متوجه معنای کلام باشد نه آهنگ مزمورخوانی. زیرا خداوند را تنها به کلام زنده می باید ستود. مردم حتی حق گزینش نام فرزندانشان را نیز ندارند. نامهای آشنای دیرین مانند کلود و آماده چون در کتاب مقدس نیامده است ممنوع است. خواندن دعای «ای پدر مقدس ما» به زبان لاتین ممنوع است. هر آنچه یکنواختی تیره زندگانی را بر هم زند ممنوع است و بدیهی است که هر سخن و هر نوشته ای که رنگ و بویی از آزاداندیشی داشته باشد ممنوع است. هر گونه انتقادی از خودکامگی کالون ممنوع است و جُرم و جنایتی بالاتر از آن در گمان نمی گنجد. سخن گفتن از امور همگانی جز در برابر شورای شهر ممنوع است.

ممنوع، ممنوع، ممنوع: جز این واژه نفرت انگیز سخنی دیگر به گوش نمی رسد. آدمی در شگفت می ماند از اینکه چگونه شهری خو گرفته به مردسالاری که سالیان دراز طعم آزادی را چشیده است می تواند به چنین خودکامگی دینی و اخلاقی تن در دهد. رمز کار کالون هیچ تازگی ندارد و همان رمز جاودانی همه خودکامگان تاریخ است و آن چیزی نیست جز ایجاد ترور و  وحشت در میان مردم. خشونتی که در برابر هیچ مانعی پس نمی نشیند. ترور حکومتی هنگامی که روشمند و سازمانیافته به کار برده شود اراده فرد را از کار می اندازد و رفته رفته هرگونه همبستگی را از هم می گسلد. مانند خوره به روح آدمیان چنگ می اندازد و آن را از درون می خورد و دیری نمی کشد که بُزدلی همگانی نیز دستیار آن می شود. زیرا هر کس به خویشتن بدگمان می شود و به دیگران به دیده شک می نگرد. آنگاه بُزدلان در به کار بستن فرمانها و ممنوعیتها از خودکامگان خویش پیشی می گیرند.

August 1st, 2005

کالون تا زمانی که شهر یکسره در برابر او سر فرود نیاورده است، ایستادگی می کند. سرانجام کاسه صبر فارل نیز لبریز می شود و به او می نویسد: مانده ای که سنگها هم در طلب تو زبان به سخن بگشایند؟ اما کالون همچنان ایستادگی می کند تا آنکه شوراییان سوگند می خورند که از آن پس رساله اصول دین و دستورات اخلاقی او را مو به مو به کار خواهند بست و نامه های فروتنانه به شهروندان استراسبورگ می نویسند و برادرانه از آنان خواهش می کنند که آن یگانه مردم چشم ناپوشیدنی را به مردم ژنو پس بدهند و پس از آنکه ژنو خود را نه تنها در برابر او بلکه در برابر جهان خوار می کند، کالون کوتاه می آید و اعلام می کند که حاضر است کار پیشین خود را با اختیارات تازه از سر گیرد.

ژنو مانند شهر شکست خورده از  فاتح خود پیشواز می کند. هر کاری که به تصور در آید می کنند تا بدخُلقی کالون فرو نشیند. فرمانهای پیشین او را شتابان به کار می بندند تا وقتی که به شهر می رسد و همه را به کاربسته ببیند… سرانجام، هنگامی که در سیزدهم سپتامبر کالسکه کالون به دروازه کورناوَن نزدیک می شود، جمعیت انبوهی در خیابانهای شهر به انتظار او می ایستند تا با هلهله و شادی این تبعیدی شهر را به درون حصارهای شهر رهنمون شوند. اکنون کالون ژنو را مانند گِلِ نرم و شکل پذیر در چنگ خود دارد و تا از آن شاهکاری از اندیشه سازمانیافته خود نسازد، از کار باز نخواهد ایستاد

قواعد ریاضت و آداب ایمان

در آن دم که این مرد لاغراندام خشن در جامه سیاه مواج کشیشی از دروازه کورناوَن می گذرد و به ژنو در می آید یکی از شگفت انگیزترین آزمونهای تاریخ انسانی آغاز می شود: شهری با جلوه های گوناگون زندگی می باید به یک راه و رسم سر بسپارد و هزاران انسان با احساسها و باورهای گوناگون می باید به یک نظام رفتاری تن در دهند. این نخستین آزمون یکدست کردن مردم سراسر یک جامعه در قلب اروپاست که به نام یک آرمان صورت می گیرد. کالون دست به کار برپایی نخستین حکومت الاهی بر روی زمین می شود و با در انداختن طرح جامعه ای به دور از پلیدی و آشفتگی و گناه و بدی می خواهد به رویای بی پروای خود جامه عمل بپوشاند. بی گمان این نظریه پرداز خشک اندیش با جدیتی هولناک و با خلوص تمام لحظه ای در درستی پندار خویش تردید نمی کند و در طی بیست و پنج سال استبداد روحانی اش در ژنو هرگز از این فکر دست بر نمی دارد که با نابود کردن آزادیهای فردی در جهت خیر آدمیان گام بر می دارد.

جنبش اصلاح دینی در آغاز، جنبش آزادی معنوی و دینی بود و می خواست انجیل را در دسترس همگان بگذارد و مرجعیت عالی دین مسیحی را فارغ از پاپ در رُم و انجمنهای علمای دین برپا بدارد تا هر کس بتواند ایمان دینی خود را چنانکه می خواهد بنیاد کند. کالون «آزادی انسان مسیحی» را که لوتر مبشر آن بود مانند دیگر آزادیهای فکری نابود می کند، بی جهت نیست که این شکل تازه استبداد دین سالارانه را حکومت کتاب مقدس نامیده اند.

اصلاحگران دیگر بر این باور بودند که آدمی با بهره جویی شکرگزارانه از نعمتهای زندگی که خداوند به او ارزانی داشته است، خالصانه ترین عبادتها را به جای می آورد. آنان خود در مقام انسانهایی سالم و عادی از تندرستی خویش و از توانایی لذت بردن از زندگی بهره می جستند و خوش می خوردند و می نوشیدند و می خندیدند. اما نزد کالون هر آنچه نفسانی است یا یکسره واپس رانده شده است یا بی رنگ و سترون گشته است. آنکه خود زندگی انسانی نمی کند همواره زندگی را به کام دیگران زهرآگین می کند. خدای کالون نمی خواهد او را با شادی و سُرور گرامی بدارند بلکه تنها می خواهد از او بترسند. کالون برای آنکه ایده خداوند را به بالاترین مرتبه برکشد، ایده انسان را خوار می کند: باید این خودخواهی آدمیزاده را یک بار برای همیشه نابود کرد که گویا اختیار زندگی اش را در دست دارد. باید او را در برابر عظمت خداوند به زور خوار و زبون کرد. باید کبر و خودخواهی او را درهم شکست تا به گلّه فرمانبردار مؤمنان بپیوندد. هرگونه ویژگی و نایکسانی می باید با حل شدن در نظم همگانی محو شود.