عشق به خدا
در عشق به خدا نیز هدف ما رسیدن به وصل به منظور غلبه بر جدایی و فایق آمدن بر اضطراب تنهاییمان است .(به یاد بیاوریم جمله دکتر شریعتی که می گوید اگر تنهاترین هم باشم باز خدا هست(.
خدا؟
به طور کلی در تمام ادیان خدا پرست(تعداد مهم نیست)خدا به منزله برترین ارزش و مطلوبترین خیر است پس معنی خدا بستگی به این دارد که شخص خیر مطلوب را چه میداند .در نخستین دوران تاریخ گرچه پیوند آدمی با طبیعت از هم گسیخته بود اما کمال خود را در بازگشت و یکی شدن با جهان طبیعت می دانست و بیجانیست که بفهمیم حیوانی را به عنوان خدا می پرستیدند .اما انسان به علت کمال پذیر بودنش از این مرحله ابتدایی گذر کرد و چون در کارهای دستی تخصص یافته و دیگر زندگی اش به موهبتهای طبیعی بستگی ندارد مصنوعات خود را تبدیل به خدا کرد و در مرحله بعد زمانی که می فهمند انسان بالاترین و شریفترین موجود روی زمین است بت ها شمایل انسانی پیدا می کنند .در این مرحله سیر تکامل در دو جهت طی میشود :یکی تکاملی که به جنسیت خدایان اشاره می کند و دیگری درجه بلوغی که انسان کسب کرده و کمالی که ماهیت خدایان و عشق انسان را به آن تعیین می کند .
جنسیت؟
بر اساس تحقیقاتی که به عمل آمده دیگر شکی نیست که لا اقل در بسیاری از فرهنگ ها مرحله مادرسالاری قبل از پدر سالاری وجود داشته است .
در مادر سالاری بالاترین مخلوق مادر است : عشق مادر بدون شرط است عشق مادر مبتنی بر برابری است همه انسانها برابرند چون همه کودکان یک مادرند .
پدرسالاری : در این مرحله پدر جای مادر را می گیرد .طبیعت عشق پدرانه این است که دستور بدهد و قوانینی طرح کند.او آن پسری را بیشتر دوست دارد که به خودش مانند تر است و بهتر فرمان می برد . چنین پسری مناسبترین جانشین پدر و وارث شغل او خواهد بود .(نوح ابراهیم عیسی موسی محمد…)
جنبه پدر سالاری مرا وادار می سازد که خدا را مانند یک پدر دوست بدارم و در جنبه مادری مادرسالاری خدا را همانند مادری تصور می کنم که همه جا را در آغوش دارد .
حال برگردیم به تکامل عشق به خدا…
بشر از مادر سالاری به پدرسالاری گرایید و ما باید تکامل عشق را در دین پدر سالاری دنبال کنیم .در اوایل این دوره تکاملی به خدایی مستبد و حسود برمی خوریم که انسانی را که آفریده ملک خود می داند و مختار است با او هر چه دلش خواست بکند .در این مرحله است که انسان را از بهشت دور می اندازد تا مبادا از میوه درخت دانش بخورد و خود خدایی بشود .حتی تصمیم میگیرد با سیل نژاد بشری را منهدم کند و چون هیچکس به جز نوح رضایت خدا را جلب نمی کند،نوح مجبور می شود یگانه پسر محبوبش را نابود کند تا عشقش را به خدا اثبات کند .
اما بعد از این است که که خدا پیمان می بندد دیگر نژاد بشری را نابود نسازد و از صورت رییس قبیله ای مستبد درمی آید و به پدری مهربان مبدل می شود و از این هم فراتر می رود و خدای پدر همانند مظاهر خویش می شود .خدا حقیقت است خدا عدالت است خدا عشق است .در این تکامل خدا دیگر شخص نیست پس نمی تواند نام داشته باشد چون نام همیشه به یک شخص یا چیزی محدود و متناهی اشاره می کند .
خداوند در جواب به موسی که از او می خواهد نامش را بداند می گوید :من هستم آن که هستم . این هستی یعنی خدا نامتناهی هست و به تعبیری دیگر : نام من بینامی است ، پس بشر باید بداند که از ساختن تصویر خدا منع شده است و نباید به بیهوده نام او را به زبان بیاورد و سرانجام اینکه باید به کلی از بردن نام او خودداری کند و همچنین نباید به خدا صفات ثبوتی نسبت داد . از خدا به عنوان عقل کل و قادر مطلق نام بردن در حکم تنزل او به مرتبه شخص است پس بالاترین کاری که میشود انجام داد این است که بگوییم خدا چه نیست و اثبات کنیم که او محدود نیست ،ظالم نیست .(که این کار فوق العده سختی است ، فقط کافیست که بگی من با خدا کاری ندارم ولی تو همین مدت ببین اسم خدا رو میاری و چقدر خدارو قسم می خوری انگار خدا شده نقل و نبات که داریم بهم بذل و بخشش می کنیم )
اما هنوز بسیاری هستند که از نیاز کودکانه خود جدا نشده اند آنها هنوز نیازمند نجات دهنده است و حتی کسی که تنبیه کند و پدری که هرگاه مطیع او بودم دوستم بدارد .
اما انسانی که این کودکی را گذرانده چگونه عمل می کند : او خدا را پدر مادر نمی بیند تا از آنها تقاضایی کند پس دعا نمی کند . او به اصولی که خدا نماینده آنهاست ایمان دارد . اندیشه او حقیقت و زندگی او عشق و عدالت است .
سرانجام هرگز درباره خدا حرفی نمیزند حتی نام او را بر زبان نمی آورد برای او عشق به خدا ، اگر لازم باشد که این نام را بر زبان بیاورد یعنی اشتیاق به کسب توانایی کامل برای دوست داشتن ، اشتیاق کامل برای تحقق بخشیدن چیزهایی در نفس خود که خدا مظهر آنهاست .
اما پس اینهمه اختلاف نظرها در مورد خدا از چه می تواند باشد . این اختلاف نظرها رو در داستان چند نفر که از آنها سوال شده است فیلی را در تاریکی توصیف کنند بیان شده است . یکی از آنها وقتی خرطوم فیل را لمس می کند می گوید : این حیوان مثل یک ناودان است . دیگری گوشش را لمس میکند و میگوید : این حیوان مثل یک بادبزن است . سومی پاهای فیل را لمس می کند و می گوید : این حیوان به ستونی ماند .(مثنوی معنوی دفتر سوم )
و در آخر هم باید اشاره شود که عشق به خدا نمیتواند از عشق نسبت به پدر و مادر جدا باشد . انسان مقابل خدا همچون یک کودک مقابل پدر و مادر است . کودک در بدو تولد احساس شدیدی نسبت به مادر پیدا می کند سپس او رو به پدر می کند ولی به هنگام بلوغ کامل آدمی خود را از پدر و مادر آزاد می سازد او دیگر اصول پدر و مادر را در خود جایگزین کرده وخود پدر و مادر خود شده .
ولی در نهایت هم حق مطلب با این جمله لایو تسو ادا میشه : آن که تایو را میشناسد رغبتی ندارد که درباره او سخن بگوید آن که به هر حال آماده است درباره او سخن بگوید او را نمی شناسد .
بخشهایی از کتاب هنر عشق ورزیدن اثر اریک فروم
نوشته شده توسط بوف
Filed under با یك كتاب | Comments (4)دوست عزيزم بوف مطلب جالبی درباره عشق به خدا برای من فرستاده اند كه برای منقطع نشدن بحث در پست بعدی در وبلاگ قرار خواهم داد.از زحمات اين دوستم بسيار ممنونم.
دلسوزی
فروم عشق را رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزيم می داند.و می گويد هر جايی كه اين رغبت جدی وجود نداشته باشد عشق هم وجود ندارد.مثلا اگر كسی به ما بگويد عاشق گل ها است ولی آب دادن به آنها را فراموش كند طبيعتا عشق او را به گل ها باور نمی كنيم.در واقع جوهر عشق رنج بردن برای چيزی و پروردن آن است،يعنی عشق و رنج جدايی ناپذيرند.
احساس مسئوليت
توجه و دلسوزی ما در واقع نشان جنبه ديگر عشق،يعنی احساس مسئوليت را نيز با خود دارد.امروزه معمولا احساس مسئوليت را با اجرای وظيفه اشتباه می گيرند.در حالی كه احساس مسئوليت به معنای واقعی آن امری كاملا ارادی است،پاسخ آدمی است به احتياجات يك انسان ديگر خواه بيان شده يا نشده باشد،پس احساس مسئوليت كردن يعنی توانايی و آمادگی برای پاسخ دادن.
احترام
اگر جزء سوم عشق يعنی احترام وجود نداشته باشد،احساس مسئوليت به آسانی به سلطه جويی و ميل به تملك ديگری سقوط می كند.احترام توانايی درك طرف،آنچنان كه هست و آگاهی از فرديت بی همتای اوست،يعنی علاقه به اين مطلب كه ديگری آن طور كه هست رشد كرده و شكوفا شود.پس احترام و استثمار هرگز در يك جا جمع نمی شوند.من می خواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش بيابد و شكوفا شود،نه برای پاسداری من.اگر من شخص ديگری را دوست دارم با او آنچنان كه هست،نه مانند چيزی برای استفاده خودم يا آنچه احتياجات من طلب می كند،احساس وحدت می كنم.واضح است كه احترام آنگاه ميسر است كه من به استقلال رسيده باشم.احترام تنها بر پايه آزادی بنا می شود.
شناخت
رعايت احترام ديگری بدون شناخت او ميسر نيست.دلسوزی و احساس مسئوليت بدون شناخت كورند،و شناختی كه با علاقه برانگيخته نشود توخالی است.شنخت زاده عشق با همه دانش های ديگر متفاوت است چرا كه تا عمق وجود رسوخ می كند.و چنين دانشی فقط در صورتی ميسر است كه من بتوانم بر علاقه به خودم فائق آيم و ديگری را چنانكه هست ببينم.
تمام اين صفاتی كه برای عشق برشمرديم فقط و فقط در انسان بالغ ديده می شوند.و انسان بالغ كسی است كه فقط طالب حاصل كوشش های خود است؛پندار های خودپرستانه علم مطلق و قدرت مطلق را از ياد برده است،و به فروتنی ناشی از قدرت باطنی- يعنی چيزی كه فقط حاصل فعاليت ثمربخش است- دست يافته است.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)مساله بسيار مهمی كه اينجا مطرح می شود اين است كه بدانيم وقتی كه از عشق سخن می گوييم منظورمان چه نوع پيوندی است.در جهان واقع پيوند های بسياری وجود دارند كه با عشق اشتباه شان می گيريم.
مازوخيسم يكی از اين انواع است.شخص مازوخيست برای فرار از احساس تحمل ناپذير دوری و تنهايی خود را جزئی از وجود شخص ديگر می كند.در واقع شخصيت مستقل خود را انكار می كند.ساديسم نيز پيوندی است كه دقيقا در نقطه مقابل مازوخيسم قرار دارد.شخص ساديست فرد ديگری را جزئی از خود می كند تا بدين وسيله از احساس تنهايی و زندانی بودن خود فرار كند.
در مقابل اين دو پيوند تعاونی بالا،عشق بالغ ِ انسان كامل است.اين پيوند وحدت و همسازی شخصيت آدمی و فرديت او را محفوظ می دارد.عشق نيروی فعال بشری است.عشق باعث چيرگی انسان بر احساس انزوا و جدايی است و در عين حال اين امكان را می دهد كه فرد خودش باشد و همسازی شخصيت خود را حفظ كند(دقيقا برعكس پيوندهای تعاونی).
فروم عشق را فعاليت می داند.برای فهم اين جمله باید بدانيم كه او فعاليت را چه چيزی تعريف می كند.فعاليت از نظر او هركاری است كه آزادانه انجام می شود يعنی برای رسيدن به يك هدف خارجی انجام نمی شود و فعلپذيری هر كاری است كه فرد به دنبال آن كشيده می شود.در واقع در تعريف فروم انگيزه است كه تعيين كننده فعاليت است نه كار و نتيجه ای كه ديده بشود.
با همين تعريف است كه او عشق را فعاليت می داند نه فعلپذيری.به طور كلی خصيصه فعال عشق را چنين بيان می كند: عشق در درجه اول نثار كردن است نه گرفتن.
باز هم در اينجا باید به مفهوم نثار كردن توجه كنيم.چرا كه افراد با توجه به درجه ای از رشد كه به آن رسيده اند برداشت های متفاوتی از اين مفهوم دارند.گروهی آن را حماقت و فريب خوردن می دانند،گروهی ديگر آن را مترادف با فقر و گروهی آن را فضيلت می دانند اما به اين دليل كه رنج بردن را فضيلت می دانند.ولی كسانی كه منشی بارور و سازنده دارند نثار كردن را بالاترين مظهر قدرت آدمی می دانند چرا كه با نثار كردن می توانند خودشان،زنده بودنشان،قدرت و ثروت و توانايی خودشان را تجربه كنند.در واقع نثار كردن نشانه غنی بودن شخص است،چرا كه شخصی كه می دهد غنی است نه آنكه بسيار دارد.اما بخشيدن چيزهای مادی در عشق اهميت زيادی ندارد،بخشيدنی كه واقعا ارزنده است،بخشش از وجود انسان است.در واقع شخص عاشق از آنچه كه در وجودش زنده است،از شاديش، علايقش،ادراكش،داناييش،خلق خوشش و غم هايش به معشوق خود نثار می كند.با اين كار هر دو طرف احساس زنده بودن را در خود بارورتر می كنند.هيچ كس به اميد دريافت كردن نثار نمی كند ولی خواه ناخواه با عمل خود چيزی را در وجود ديگری بيدار می كند كه به او منعكس می شود.در بخشش حقيقی انسان به ناچار آنچه را كه داده،دريافت می كند.پس عشق نيرويی است كه توليد عشق می كند،ناتوانی عبارت است از عجز از توليد عشق.
گذشته از نثار كردن،خصيصه فعال عشق شامل عناصر اساسی ديگری است كه همه در جلوه های گوناگون عشق مشتركند:
دلسوزی،احساس مسئوليت،احترام و دانايی.
در پست های بعدی بيشتر درباره اين چهار خصيصه بحث خواهيم كرد…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)چرا عشق؟
دوست عزيزم فاطمه مطلبی برای من ارسال كردند كه خلاصه ای كوتاه از كتاب را شامل می شد.ما در ادامه اين مطالب را البته به صورتی مفصل تر خواهيم خواند.
نظريه عشق
هر نظريه ای درباره عشق باید با شناخت انسان آغاز شود.انسان تنها موجودی است كه از خود،آگاهی دارد،از خود و همنوعانش،از گذشته و امكانات آينده اش،آگاهی از اينكه خواهد مرد… و نهايتا آگاهی از اين نكته كه او تنها و جدا از طبيعت و جامعه است.درك اين جدايی باعث ايجاد اضطراب در انسان هاست،و به قول فروم اين اضطراب را باید سرمنشا همه اضطراب ها دانست و در نتيجه عميق ترين نياز ما نيز غلبه بر اين جدايی خواهد بود.در تمام طول تاريخ می توان نشانه های مختلفی كه نشانگر تلاش بشر برای غلبه بر حس جدايی بوده اند را ديد؛پرستش حيوانات،قربانی های بشری،فتوحات نظامی، غرق شدن در رفاه و تجمل،انكار نفس از طريق رياضت كشی،وسواس در كار،آفرينش هنری،عشق به خدا و عشق به انسان.
به نظر می رسد كه اين جواب ها بسيارند ولی اگر از تفاوت های جزئی بين آنها چشم پوشی كنيم می بينيم كه بيشتر از چند جواب نداريم،چرا كه جواب دهنده انسان است.البته فروم تفاوت اين جواب ها را وابسته به درجه فرديتی می داند كه شخص توانسته به آن برسد.فرد هرچه كودك تر احساس جدايی اش كمتر و راه های غلبه بر آن ابتدايی تر.
يكی از ابتدايی ترين جواب ها روی آوردن به انواع لذت های آميخته با عياشی است مثل،ميگساری، هيجانات جنسی و مواد مخدر.اين اعمال در قبايل بدوی به صورت دسته جمعی انجام می شده اند و در نتيجه با احساس گناه همراه نبوده اند ولی امروزه چون با فرهنگ جوامع مخالفند با ايجاد احساس گناه همراهند و باعث می شوند كه پس از زائل شدن اثرشان فرد با شدت بيشتری به دنبالشان برود.فروم انواع پيوند های حاصل از عياشی را دارای سه خصيصه مشترك می داند:همه شديد و وحشيانه اند،در كل شخصيت اعم از نفس و بدن حاصل می شوند،گذران اند.
اما شايع ترين راه حلی كه مردم برای غلبه بر حس جدايی شان انتخاب می كنند همرنگی با جامعه،گروه و عادات و رسوم و معتقدات آنهاست.در اتحاد با يك گروه “خود” تا حد زيادی از بين رفته و تعلق به گروه هدف قرار می گيرد.ديكتاتوری ها اين اتحاد را با ترس و دموكراسی ها با تبليغ و تشويق ايجاد می كنند.ولی حتی اگر هيچ كدام از اين عوامل هم نبود باز هم نتيجه همان می شد چون هم اكنون نيز می بينيم كه،مردم می خواهند خيلی بيشتر از آنچه مجبورند با ديگران همرنگ شوند…
عامل ديگری كه باید مورد بررسی قرار بگيرد كار و تفريح انسان هاست.به لحاظ كاری افراد كاری را می كنند كه سازمان دستورش را داده و هرگز نمی توانند منفردا قدمی بردارند.حتی طرز احساس نيز از قبل تجويز شده است.شوخی،تفريح ،كتاب ها،فيلم ها،گردش ها و مهمانی ها خلاصه همه چيز از تولد تا مرگ همه فعاليت ها قالبريزی شده اند.و فرد گرفتار در اين شبكه چاره ای به جز از ياد بردن اين نكته ندارد كه انسان است و بی همتا،كه امكان زيستن با همه اميدها و نوميدی ها،با غم ها و ترس ها،با آرزوی عشق و دلدادگی و وحشت از هيچ و جدايی،فقط يك بار به او داده شده است.
روش ديگر برای غلبه بر اين حس جدايی خلاقيت است.چرا كه در همه كارهای خلاقه آفريننده با آفريده خود متحد می شود…
اما جواب كامل،جوابی كه انسان را به آرامش می رساند فقط و فقط در وصول به پيوند دوجانبه نهفته است،در عشق!
Filed under با یك كتاب | Comment (0)هنر عشق ورزیدن
چون عده بيشتری از دوستان “هنر عشق ورزيدن” را پيشنهاد كردند:
هنر عشق ورزيدن
نويسنده: اريك فروم
مترجم: پوری سلطانی
انتشارات مرواريد
سرفصل ها:
1- آيا عشق ورزيدن هنر است؟
2- نظريه عشق
3- عشق و انحطاط آن در جامعه معاصر غرب
4- تمرين عشق
آيا عشق ورزيدن هنر است؟
“آيا عشق ورزيدن هنر است؟ اگر هنر باشد آيا به دانش و كوشش نيازمند است؟ آيا عشق احساس مطبوعی است كه درك آن بستگی به بخت آدمی دارد،يعنی چيزی است كه اگر بخت ياری كند،آدمی بدان گرفتار می شود؟”
مباحث اين كتاب مبتنی بر اولين پرسش هستند در حالی كه امروزه بدون شك اكثر مردم به تعبير دوم بيشتر معتقدند.مردم همچنان عشق را بسيار مهم می دانند،فيلم های عاشقانه می بينند،داستان های عاشقانه می خواندند،به آواز های عاشقانه گوش می دهند،اما به ندرت به دنبال آموختن هستند.
مردان سعی می كنند موفق،صاحب قدرت و ثروت باشند و زنان نيز به دنبال زيبايی چهره و تن می روند،و هر دو سعی دارند با رفتار خوشايند و گفتار دل انگيز و خودداری از رنجاندن ديگران محبوب شوند. و نهايتا به اين نتيجه می رسند كه در عالم عشق هيچ نكته آموختنی وجود ندارد،چرا كه تنها مشكلشان يافتن معشوقی مناسب يا به تعبير ديگر،محبوب ديگران بودن است نه،دوست داشتن كه آن را كاری بسيار ساده می دانند.
نويسنده برای رواج اين طرز فكر دلايل زير را برشمرده است:
“اول،رواج يافتن عشق رمانتيك به جای ازدواج های سنتی كه باعث اهميت بخشيدن به معشوق در قبال كنش عشق شده است،
دوم،قرار گرفتن اساس فرهنگ ما بر ولع خريدن و مبادله،مبادله ای كه برای طرفين مطلوب باشد. خوشبختی انسان امروز در لذت تماشای مغازه ها و خريد اجناس به نقد يا اقساط است.زن و مرد نيز يكديگر را به همان ديد می نگرند.پس زن جالب يا مرد جالب كسی خواهد بود كه دارنده صفاتی است كه باب روز هستند.به عنوان مثال بين سال های 1920 و 1930 دختری كه سيگار می كشيد و مشروب الكلی می نوشيد جالب بود،امروز اقتضای روز حجب و علاقه به زندگی خانوادگی است.در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست مردان بايستی پرخاشگر و جاه طلب می بودند در حالی كه امروز باید اجتماعی و صبور باشند تا كالای جالبی بنمايند.در نتيجه احساس عاشق شدن معمولا با توجه به اين حقيقت به وجود می آيد كه چه كالای انسانی داريم و چگونه می توانيم آن را مبادله كنيم.بدين ترتيب دو نفر با توجه به نقايص كالای خود دل در گرو عشق يكديگر می سپارند زيرا فكر می كنند بهترين كالای موجود در بازار را يافته اند،
سوم،مشكل ديگر اين است كه ما احساس اوليه عاشق شدن را با حالت دائمی عاشق بودن اشتباه می كنيم.اگر دو نفر كه نسبت به هم بيگانه بوده اند چنانكه همه ما هستيم،مانع را از ميان بردارند و احساس نزديكی و يگانگی كنند اين لحظه يكی از شاديبخش ترين و هيجان انگيزترين لحظات زندگيشان می شود به خصوص اگر اين دو نفر قبلا همواره محدود و تنها و بی عشق بوده باشند.اما اين نوع عشق به اقتضای ماهيت خود هرگز پايدار نمی ماند.عاشق و معشوق با هم خوب آشنا می شوند و دلبستگی آنان اندك اندك حالت معجزه آسای خود را از دست می دهد،و سرانجام اختلاف ها و سرخوردگی ها و ملالت های دوجانبه ته مانده هيجان های نخستين را می كشد.اما در ابتدا آنها اين شيفتگی احمقانه و ديوانه يكديگر بودن را دليل بر شدت علاقه شان می پندارند در صورتی كه اين فقط درجه تنهايی گذشته شان را نشان می دهد”.
اولين قدم برای غلبه بر شكست و دريافتن معنی واقعی عشق اين است كه عشق را يك هنر بدانيم، مثل زندگی كردن.پس باید مثل هر هنر ديگری آن را ياد بگيريم.
و برای آموختن هر هنری معمولا باید دو مرحله را پشت سر گذاشت: يكی تسلط بر جنبه نظری،و دوم تسلط بر جنبه عملی آن.و البته عامل سومی نيز برای تسلط بر هر هنری لازم است و آن اين است كه تسلط بر هنر مورد نظر باید مهم ترين هدف شخص باشد…
منتظر نوشته های شما درباره مباحث اين كتاب هستم…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)