قسمت دوم
6 اكتبر
امروز اولين باران پاييزی باريد. وای كه چقدر جايت خالی بود، اگر بودی باز دست مرا می گرفتی و می بردی زير باران. سال قبل همين وقت ها بود كه مثل ديوانه ها زير باران رفتيم، چقدر دويديم و خنديديم، بعد هم يك هفته پرستاری مرا كردی. چقدر خوش گذشت، هم زير باران رفتنش، هم مريض شدنش. وقتی آدم پرستاری مثل تو داشته باشد كه مريضی موهبتی می شود. دلم هوای ناز و نوازش های نازنينت را كرده، كاش زودتر برگردی!
15 اكتبر
با عشقمان به زندگی يك معنای جديد داده بوديم. من و تو با هم متفاوت ديدن و لذت بردن را تجربه كرديم. و حالا به هر كجا كه می روم رد پای تو و نگاه تو هست، ديگر از هيچ چيز مثل گذشته های بدون تو نمی توانم لذت ببرم. ديروز رفتم كوهپايه، آسمان پر از آبی بود، زمين پر از برگ. رفته بودم تا غم هايم را به دست طبيعت بدهم ولی طبيعت بيرحم با هر جلوه گری اش تو را به يادم می آورد. تمام آن لحظاتی كه من و تو با هم در پاييز گذرانده بوديم از جلوی چشمانم رژه می رفتند. دلم مثل يك كوه سنگين شده و هر چقدر هم به آن روز نزديك تر می شويم سنگين تر می شود. كاش تا آن روز بتوانم ببينمت.
18 اكتبر
كاش آن روز منحوس جلويت را می گرفتم تا نروی، كاش يادداشت هايت را قبل از رفتن می خواندم، كاش جلوی چاپ شعرهايت را می گرفتم، كاش… آن موقع الان پيش من بودی و داشتيم برای جشنمان برنامه ريزی می كرديم… اين اشك های بی صاحب ديگر امانم نمی دهند چرا زندگی اين قدر پر از كاش است؟
25 اكتبر
بالاخره رسيد و من حتی نتوانستم صدای تو را بشنوم. از صبح نه به تلفن ها جواب می دهم، نه در را باز می كنم. اين روز فقط مال من و توست، من و تو تنها.عزيزم دادم عكس هايمان را بزرگ كردند. تا حالا تو خانه را پر از عكس های من كرده بودی، از اين به بعد من خانه را پر از عكس های تو می كنم. می خواهم همه جای خانه را از وجودت سرشار كنم، باز هم لبخندت، نگاهت، بودنت، همه جا جريان پيدا كند. عزيزم يكی از عكس هايمان را خيلی بزرگ كردم، اگر گفتی كدام؟ همانی كه درست 5 سال قبل در همين روز گرفتيم. در آن روز سرد قشنگ پاييزی وقتی صبح قبل از طلوع آمدی دنبالم و با هم رفتيم كوه. دوست داشتی با هم طلوع را از بالای قله تماشا كنيم. قشنگترين طلوع عالم بود. دستانم را محكم در دستانت گرفته بودی. در گوشم زمزمه كردی طلوع زندگی جديدت را دوست داری؟ البته كه دوست داشتم! دوست داشتم، دوست دارم و دوست خواهم داشت، زندگيمان را و عشقمان را، تا ابد. تو هم كه خوب می دانی، دوستت دارم تا خدا.
1 نوامبر
يك خبر خوش: بالاخره كار پيدا كردم. از فردا قرار است كارم را به عنوان يك برنامه نويس شروع كنم. رئيس شركت دست بردار نبود از هر راهی وارد می شد تا بلکه بفهمد من با اين مدرك چرا دنبال اين كار معمولی آمده ام، ولی من همه تلاش هايش را بی ثمر گذاشتم. وانمود كردم كه می خواهم بروم او هم اجبارا خنده ای كرد و گفت كه مهم نيست، چقدر دورو! بعد هم قرارداد بستيم و تمام. اين مدرك ما بالاخره فايده ای هم داشت، اگر نبود كه اين طماع ِ فضول راضی نمی شد! راستش خيلی هم به موقع بود، پس اندازمان را برای دوندگی هايمان لازم داريم… عزيز دلم امشب بهترين آرزوهايت را برايم بفرست منتظرم.
Filed under داستان | Comment (0)داستان من
۱ جولای
ديروز عصر دراز كشيده بودم كه در را زدند فكر می كنی چه كردم؟ هيچ، تكان نخوردم! از ترس داشتم قبض روح می شدم. به قدری طول كشيده بود بلند شوم و در را باز كنم كه مامان فكر كرده بود نيستم و داشت می رفت. وقتی مرا ديد با آن رنگِ پريده و چشم های ترسيده، بيچاره چقدر هول كرد… اصلا باورم نمی شود اين قدر ترسو شده باشم…
2 جولای
می ترسم، آن قدر زياد كه تو حتی نمی توانی تصور كنی.از همه چيز می ترسم. زنگ تلفن، صدای در، پچ پچ های مردم، همه و همه تا سر حد مرگ مرا می ترسانند. تو اصلا معنی حرف های مرا می فهمی؟ می فهمی هر لحظه نگران بودن، هر لحظه منتظر بودن يعنی چه؟ به خدا كه نه، وگرنه به خاطر من هم كه شده كمی آرام تر جلو می رفتی، كمی ملايم تر، فقط كمی…
5 سپتامبر
نمی فهمم. نمی فهمم چرا اين اتفاق افتاد؟
15 سپتامبر
دوندگی های بی حاصل، صحبت كردن با مجسمه های حماقت، ديدن هر روزه معنون ترين كلاش ها، بالا رفتن هر روزه همان پله ها كه به اتاق انتظار ترس های من ختم می شود… خدای من، چقدر می ترسم يك روز كه وارد شدم به من بگويند…
25 سپتامبر
رنج جدايی بس نيست، مشكل است كه مدام جلوی پايم سبز می شود. مدير شركت مودبانه بيرونم كرد، فعلا همين.
28 سپتامبر
از وقتی تو رفته ای بيشتر از چند دقيقه به اتاقمان نرفته بودم، هميشه هم برای كاری. امروز هم داشتم دنبال چيزی می گشتم كه نگاهم به آينه قدی اتاقمان افتاد و برای يك لحظه نشناختمش. يك زن ژوليده و غمگين، آشفته و مضطرب. هيچ شبيه عكس گوشه راست آينه نبود، يادت هست كدام عكس؟ همان عكسی كه صبح روز نامزديمان از من انداخته بودی شاد و زيبا، آرام و مطمئن. هيچ شباهتی وجود نداشت، هيچ شباهتی. من ِ من كجا گم شده؟
29 سپتامبر
امروز از بابا خواهش كردم بعد از ظهر دنبالم بيايد، باید جای دوری می رفتيم. وقتی سوار شدم و حركت كرديم نگاه سنگينی به من انداخت و گفت “كمی هم به سر و وضعت برس!”، باورت می شود!؟ فكر می كنم راست می گويد، درست مثل شكست خورده ها رفتار می كنم. لباس تيره، سر و وضع نامرتب، آه و ناله. ولی مطمئن باش كه اين طور نمی ماند. يادت هست، هميشه به متفاوت بودن من افتخار می كردی، به اين كه من همرنگ جماعت نمی شدم. عزيزم شجاعت مرا خواهی ديد. داغ تسليم شدنم به دلشان می ماند. از فردا دوباره می شوم بانوی تو، همانی كه در اوج غم ها می خنديد تا به ياد خودش و ديگران بياورد: اگرچه سراپا زرد و پژمرده ايم، ولی دل به پاييز نسپرده ايم…
30 سپتامبر
من ِ من، همان منی كه آن قدر دوستش داشتم و دوستش داشتی، با همه آن من های غاصب وارد جنگ شده است و چه جنگ سختی است. من ِ تسليمم فقط آيه ياس می خواند، من ِ خسته و دلمرده ام فقط تلخی ها را به يادم می آورد، من ِ ترسوی من هم كه فقط… اما آنها هرگز پيروز نمی شوند چون من همان مغرور ِ سركش ِ مهربان ِ توام.
راستی بالاخره امروز قلم به دست گرفتم. از آن موقع تا حالا جرات اين كار را پيدا نكرده بودم. هر موقع به كارگاه می رفتم و می خواستم شروع كنم، تو در مقابلم ظاهر می شدی. مثل هميشه می ديدمت كه روی كاناپه روبروی من نشسته ای، دفتر و خودكارت روی ميز است و خودت هم، به قول خودت تماشايم می كنی. آخ، خدا،اصلا طاقت ديدن اين خيال را نداشتم هربار بيشتر از چند دقيقه در اتاق نمی ماندم و فرار می كردم. اما اين بار ماندم و كشيدم، می دانی چه كشيدم؟ تو را، همان طور كه می ديدم. فكر كنم همين هفته تمامش كنم. آن وقت تو مثل هميشه روبروی من می نشينی و من…
5 اكتبر
عزيزم كاش بودی و می ديدی چه جنگجوی خستگی ناپذيری شده ام، به هر جا كه فكرش را بكنی می روم، يك دوندگی ناب، می دوم تا فقط يك جواب درست بگيرم، فقط يكی، آن وقت است كه خستگی از تنم بيرون برود…
ادامه دارد…
Filed under داستان | Comment (0)تمرین عشق!!!
اگر انتظار خواندن يك سری دستورالعمل را داريد مطمئنا بعد از خواندن اين مطلب سرخورده خواهيد شد! چرا كه فروم عشق را يك هنر می داند پس از اصولی صحبت می كند كه برای آموختن اين هنر لازمند:
انضباط
انضباط را در كل زندگی تان رعايت كنيد چرا كه بدون داشتن انضباط نمی توان هيچ هنری را آموخت. (به اراده خود منضبط باشيد. سعی كنيد در ساعات منظمی بخوابيد و بيدار شويد.زمان معينی برای تفكر، مطالعه، پياده روی و موسيقی اختصاص دهيد. از ترس حقيقت به تخيلات و توهمات پناه نبريد. در خوردن و نوشيدن زياده روی نكنيد… )
تمركز
چندين كار را با هم انجام ندهيد، همزمان خوردن، خواندن،سيگار كشيدن و گوش كردن به راديو. مصرف كننده ای با دهان باز برای هر چيزی كه به شما ارائه می شود(مثل سيگار، مشروب، فيلم و دانش) نباشيد. به آسانی می توانيد علائم اين فقدان تمركز را در خود يا اطرافيانتان ببينيد، اكثر مردم نمی توانند بی حركت بنشينند و حرف نزنند، سيگار نكشند، نخوانند يا چيزی نياشامند. يعنی به محض تنها شدن عصبی و بی قرار می شوند و يا باید دهانشان را به كار بياندازند يا دست هايشان را. ( سعی كنيد در هر كاری كه می كنيد تمركز داشته باشيد و آن كار برايمان مهمترين چيز باشد. از گفتگو های مبتذل و عاری از اصالت بپرهيزيد. از مصاحبت با افراد مخرب و فرومايه همچنين كسانی كه با وجود زنده بودن روحشان مرده است اجتناب كنيد. در كل از رفتار های قالبی دوری كنيد. به ديگران واقعا گوش دهيد. )
بردباری
اگر به دنبال نتايج فوری باشيد هرگز نمی توانيد هنری را واقعا بياموزيد. (واقع بين باشيد. باید بكوشيد بدون توجه به علائق، احتياجات و آرزوهايتان بين تصويری كه خود از ديگری داريد و واقعيت آن شخص تفاوت قائل شويد. )
علاقه شديد
اگر هنر مورد علاقه شديد نباشد در بهترين شرايط هنرجوی خوبی است و هرگز استاد نمی شود. در واقع برای استاد شدن در هر هنری باید همه زندگی را به آن پيوند داد.
پس برای تسلط بر هنر عشق ورزيدن باید با داشتن علاقه شديد به تمرين نظم، تمركز و بردباری بپردازيد.
مباحث مربوط به اين كتاب به پایان رسيدند، پایان كه نه، هنوز مطالب بسياری برای بحث كردن باقی مانده اند ولی مجالی برای بحث بيشتر نيست. فقط اميدوارم اين كتاب را بخوانيد، درباره اش بيانديشيد و نتيجه يگانه خود را از آن بگيريد.
و من درباره كتاب بعدی مرددم، يا شما كتابی را پيشنهاد كنيد يا در چند پست بعدی قانون وبلاگ را بشكنيم و يك داستان نسبتا كوتاه را تكه تكه در وبلاگ قرار بدهم تا درباره اش بحث كنيم. منتظر نظر دوستان عزيز هستم.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)انواع عشق
در پست قبلی درباره عشق به خدا خوانديم،و اينكه بشر با رشد خود (البته به شرط اينكه رشد كند!) از عشق مادرانه به سمت عشق پدرانه حركت می كند و سرانجام به جايی می رسد كه خود پدر و مادر خود می شود… (درباره شكل اين عشق ها نيز در پست قبلی مطالبی گفته شد).اما انواع ديگر عشق:
فروم عشق را يك جهتگيری می داند،يعنی يك منش خاص كه آدمی را به تمامی جهان نه فقط به يك معشوق خاص پيوند می دهد.اگر انسان فقط يكی را دوست بدارد و نسبت به ديگران بی اعتنا باشد پيوند او عشق نيست بلکه يك نوع بستگی تعاونی يا خودخواهی گسترش يافته است.گرچه اكثر ما هنوز هم فكر می كنيم كه علت عشق وجود معشوق است نه پرورش استعداد درونی.با وجود اين تعريف نبايد اين طور نتيجه بگيريم كه بين انواع مختلف عشق كه تابع معشوق های مختلفند تفاوتی وجود ندارد.
عشق برادرانه: اساسی ترین نوع عشق که زمینه دیگر عشق هاست… منظور همان احساس مساوات،احترام،دلسوزی همه انسان ها و آرزوی بهتر زندگی کردن برای دیگران است… صفت مشخص آن مبتنی بودن آن بر برابری و عدم استثناست.
عشق مادرانه: تایید و تصدیق بی قید و شرط زندگی کودک و نیاز های اوست… اين عشق بر نثار كردن هميشگی مادر مبتنی است.
عشق جنسی: احساس شديد گرفتار عشق شدن يعنی فروريختن ناگهانی موانع بين دو بيگانه است… به همان اندازه كه عشق می تواند خواهش های جنسی را برانگيزد چيزهايی مثل ترس از تنهايی،ياوگی،شهوت آزار رساندن،علاقه به غلبه كردن يا مغلوب شدن و حتی نابود كردن نيز اين توانايی را دارند،ولی اگر عشق برانگيزاننده اين حس باشد اين ارتباط جسمی فاقد هرگونه آزمندی بوده و با لطف و نرمش همراه خواهد بود (برعكس موارد ديگر)… عشق زن و مرد باید تعهدی كامل باشد كه فقط از نظر آميزش عاشقانه و نه عشق عميق برادرانه خصوصی است،كه اگر اين گونه نباشد ما با يك خودپسندی دو نفره مواجهيم نه عشق دو نفره… عاشق كسی بودن تنها يك احساس شديد نيست بلکه تصميم است،قضاوت است،قول است.اگر عشق فقط يك احساس بود ديگر پايداری در اين قول كه “همديگر را تا ابد دوست خواهيم داشت” معنايی نداشت.اما عشق منحصرا يك عمل ارادی نيز نيست و نمی توان عاشق هر كسی شد چرا كه عشق جنسی مستلزم عناصری كاملا فردی است.پس عشق جاذبه ايست كاملا فردی،بی همتا،محدود به دو شخص معين و در عين حال ارادی!!! (تنقاض ظاهری اين تعريف ناشی از تناقض واقعی در فطرت انسان است.ما در عين اينكه همه آدميم و در نتيجه باید نسبت به هم برادرانه عشق بورزيم،هر كدام وجودی يكتا داريم و نيازمند معشوقی يگانه نيز هستيم).
عشق به خود: احترام به همسازی و بی همتايی خود… عشق به خود نمی تواند از احترام،عشق و تفاهم نسبت به ديگران جدا باشد… خودخواهی با عشق به خود بسيار متفاوتند.شخص خودخواه كمتر از اندازه دوست دارد در نتيجه از نثار كردن لذت نمی برد،به ديگران از ديدگاه نفع شخصی می نگرد و اساسا از دوست داشتن عاجز است و دلسوزی بيش از اندازه اش نسبت به خود در واقع كوشش بيهوده ايست تا شكستش را در مورد دلسوزی نسبت به خود واقعيش بپوشاند.
دوستان من خوشحال می شوم نظراتتان را درباره مباحث اين كتاب تا اينجا بدانم.آيا فكر می كنيد نظرات فروم درباره عشق و عشق ورزيدن درست است؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)