قست آخر داستان
اين پست قسمت نهايی داستان من است، اميدوارم همگی نظرتان را درباره ساختار و… اين داستان به صراحت برايم بگوييد، منتظر خواندن نظراتتان هستم!
29 ژانويه
به افتخار محبوب من سه بار، هورا! امروز بالاخره آن قاضی احمق حكم آزاديت را داد. ناز من، اينجا همه دارند نقشه می ريزند برای بعد از آزاديت، هيچكدام نمی دانند كه نقشه هايشان را نقش بر آب خواهم كرد! خوب اگر گفتی چطوری؟ فردا صبح كه می آييم دنبالت به جای آنكه برگرديم خانه، من و تو فرار می كنيم و می رويم، اگر گفتی كجا؟ يك كلبه خيلی قشنگ كه يك طرفش رو به درياست يك طرفش رو به جنگل. آنجا را قبلا ديده ام پر از آرامش و زيبايی است، ما هم از عشق لبريزش می كنيم. عزيز دل من، جانِ جانم می دانم خسته و عصبی هستی. نمی گذارم با شلوغی و جمعيت و مصاحبه و هزار چيز ديگر آشفته ات كنند. استراحت خواهی كرد تا هر وقت كه خودت بخواهی. باورم نمی شود كه دوباره در كنارم خواهی بود. وجودم سرشار از لذت می شود وقتی لحظات دوباره ديدنت را مجسم می كنم… اَه، اين وكيلت هم امروز شده آينه دق من، اضطراب خودم بس نيست او هم با آن قيافه نگرانش مدام جلوی من رژه می رود. بروم ببينم چه كار دارد. دوستت دارم هزار بار.
30 ژانويه
باور نمی كنم عزيز دلم، جانم، روحم. همه می خواهند تسلايم بدهند ولی برای چه؟ مطمئنم كه اشتباهی شده است… تو سالم بودی، حتی وقتی آمدم ملاقاتت لاغر شده بودی، ولی سالم بودی. اين پست فطرت ها دروغ می گويند، مطمئنم،مطمئن ِ مطمئن!
30 ژانويه
مرا آوردند تو را ببينم. وقتی در آغوشت كشيدم، وقتی لبانت را بوسيدم، وقتی سرمای وجودت در وجودم نفوذ كرد، وقتی ديدم چشمانت شيشه ای شده اند و بيروح، فهميدم.فهميدم كه رفته ای. سكته قلبی، چه حرف مسخره ای! تو قلب سالمی داشتی، سالم ترين قلب دنيا. جان من نمی توانم نبودنت را درك كنم. مگر می شود تو به همين سادگی نباشی، بروی؟
1 فوريه
نگذاشتند، وگرنه الان پيش تو بودم. آخر چرا تنها رفتی؟ مگر قول نداده بودی يا با هم برويم يا من زودتر. تو كه می دانستی من طاقت بی تويی را ندارم. وقتی از من می خواستی زندگی كنم می دانستی چه می خواهی، می دانستی اين ددمنش ها تو را ول نمی كنند. وقتی هم آن شعرها را می گفتی خوب می دانستی كه چرا، مثلا داشتی آماده ام می كردی. ولی تو، حتی تو هيچ وقت نفهميدی كه عشق برای يك زن، عشقت برای من، چه معنايی دارد. فكر می كنی تا حالا داشتم برای كه می جنگيدم، برای خودم؟ اشتباه می كنی. هركاری می كردم فقط برای تو بود، حتی زندگی. حالا می خواهم بميرم، اين بار برای خودم. ولی حتی اين را هم از من دريغ كردند، حتی مرگ را.
1 فوريه
زندگی، چه لغت مسخره ای! برای چه زندگی كنم وقتی عشقم مرده است؟
1 فوريه
فردا تو را مدفون خواهند كرد، جسمت را زير خروارها خاك دفن خواهند كرد. من هم می خواهم با تو دفن شوم، هيچ كس نمی تواند جلوی مرا بگيرد، هيچ كس.
2 فوريه
می خواستند خروارها خاك رويت بريزند، می خواستند چهره عزيزت را زير خاك دفن كنند. آن وقت تو، تنهای تنها چه می كردی؟ من تنهای تنها چه می كردم؟ خم شده بودم رزهای سرخ مورد علاقه ات را در دستانت بگذارم، ولی نمی توانستم بگذارم تنها بروی، آمدم پيشت.در آغوشت كشيدم. ديگر هيچ صدايی نمی شنيدم، هيچ چيزی نمی ديدم به جز تو. تو همه دنيای من بودی، همه آن. ناگهان دوباره صدايت را شنيدم كه از من می خواستی زندگی كنم. چرا؟ بابا گريه می كرد. می خواست جدايمان كند. چند دست با هم بيرونم كشيدند. ديگر نفهميدم چه شد، فقط صدايت را می شنيدم: زندگی كن!
30 ژانويه
همه دارند كتاب هايت را می خرند، داری افسانه می شوی. می دانم، ممطئنم در بين آنهايی كه كتاب هايت را می خوانند حتما چند نفری پيدا می شوند كه به دنبال رويايت بروند و حتما چند نفری هم به اوج رويايت می رسند: خودشان می شوند، بزرگ و بی همتا، انسان هايی يگانه. می پرسی چرا؟ چون وقتی داشتی قدم به قدم مرا به افسانه ات نزديك می كردی يك چيزی را خوب فهميدم، ما انسان ها برای شدنمان، برای پروازمان به افسانه ها محتاجيم. و تو، افسانه من، اگر نبودی تا حالا من بارها مرده بودم. اگر تو شدن را يادم نداده بودی، بودنم با مرگ تو به پایان می رسيد و من هم با تو می مردم، حتی اگر جسمم می ماند، روحم می رفت. ولی حالا من هم برای خودم افسانه ای دارم: مواظب افسانه ها خواهم بود، آخر ما آدم ها محتاج افسانه هاييم. نخواهم گذاشت افسانه ها فراموش شوند، تحريفشان كنند يا لجن مال شوند. عزيزَكم مراقب افسانه ات خواهم بود، تا من زنده ام، تا افسانه ات زنده است، تو زنده ای، زنده!
Filed under داستان | Comment (0)قسمت ششم
26 نوامبر
اين هم يك خبر: دفتر شعرت را چاپ خواهم كرد. نظرت چيست؟ حتما می گويی نمی گذارند، خوب من هم پنهانی كار می كنم، می گويی جلوی پخشش را می گيرند، خوب از شبكه های مخفی استفاده می كنم. عزيز دلم هميشه اين احساس كه من نمی توانم كاری برايت بكنم آزارم می داد. حالا اين كار را فقط برای تو می كنم! راستی وكيلت هم فكر می كند چاپ اين كتاب و بازتاب هايش می تواند وضعت را بهتر كند. خوب جان من برايم آرزوی موفقيت كن، يك موفقيت خيلی بزرگ!
20 دسامبر
شب هايم را كابوس لو رفتن كارهايمان پر كرده، روزهايم را دردسرش. تقريبا كارها تمام شده و تا سه روز ديگر چاپ كتاب شروع می شود. راستی يك خبر خوش: با يك ناشر هموطن مقيم خارج هم قرارداد بستم، خيلی به تو احترام می گذارد می گويد كتابت را بدون تاخير تا دو هفته ديگر چاپ می كند، عالی نيست؟ می دانی برای پخش آسان كتاب قبل از اينكه لو برود قرار است چاپ كتاب را در چند شهر پخش كنيم، تعجب كردی نه؟ خواب راحت را از چشم كسانی خواهيم گرفت كه آن را شش ماه است از ما گرفته اند! راستی وكيلت امروز خيلی عجيب و غريب شده بود می گفت بعد از چاپ كتاب و بازتاب آن در دنيا شايد به من وقت ملاقات بدهند ولی ناراحت بود، من كه نفهميدم، ولش كن! عزيزم كاش بودی و افتخار را در چشمانت می ديدم ولی حالا باید با خيالش سر كنم.
27 دسامبر
پيروزيم، پيروزيت، پيروزيمان مبارك! داغی به دلشان گذاشتيم كه نگو و نپرس. احضارم كردند و شروع كردند به بازجويی. نمی دانی چقدر قاطی كرده بودند و چه فكرهای عجيب و غريبی به سرشان زده بود. مدام درباره نفوذی هايمان در زندان سوال می كردند، می بينم كه می خندی، حالا جاهای جالبش مانده، می خواستند بدانند چطور، كجا، به كمك چه كسانی؟ من هم فقط می گفتم خبر ندارم. دود از سرشان بلند شده بود، ولی كاری نمی توانستند بكنند. زندانی كردن من در ميان اين همدردی جهانی خودكشی است. جانِ جانم تازه دارم قدرت كلمه را حس می كنم.
29 دسامبر
از ترس ديوانه شده اند. اصلا نمی دانند چه بكنند. حالا می فهمم تو چقدر برايشان خطرناك بودی چون شعرهايت چيزی بودند فراتر از تبليغ يك عقيده يا ايدئولوژی. شعرهايت فقط از يك چيز می گفتند: انسان. و حالا می فهمم هيچ چيز برای تماميت طلب ها وحشتناك تر از آدمی نيست كه خودش باشد، انسان باشد. آنها همه سعيشان را می كنند كه ماها را مثل هم كنند آن وقت تو با شعرهايت… عزيز خطرناكم برايم دعا كن.
15 ژانويه
جان دلم همه دنيا يك صدا آزادی تو را می خواهد و هموطنانت از همه بيشتر. خانه مان شده مثل ستاد فرماندهی جنگ! دوستان و همكاران از همه جا زنگ می زنند. بچه ها می گويند با همه تلاششان نتوانسته اند كتاب ها را جمع كنند. اگر جايی فقط يك كتاب مانده بوده صدها كپی از آن گرفته اند، می گويند حتی در شهرهای كوچك هم كتابت خريدار دارد. ناشران خارجی ات می گويند كتابت جزو پرفروش ترين كتاب ها خواهد شد. آخ عزيزم از شادی سرشار شده ام. می دانم، می دانم كه آزاد خواهی شد!
22 ژانويه
وكيلت خبر آورده كه سفرای چند كشور برای آزاديت فشار می آورند. من هم تمام وقت يا مشغول مصاحبه ام يا مشغول مذاكره. نمی دانم چرا اين قدر طولش می دهند، عزيزم از بيتابی دارم می سوزم زودتر بيا!
26 ژانويه
اين مذاكرات يواش يواش دارد به جايی می رسد. از همه شرط و شروطی كه گذاشته بودند به طور غيرمنتظره ای صرف نظر كردند به جز شرط عدم مصاحبه. نگران نباش، از اين يكی هم مجبور می شوند بگذرند، فقط كمی صبر كن، كمی.
دوست سپيدی دارم كه از اين پس او هم در فراتر از بودن خواهد نوشت، دوستی كه سپيدی قلبش در چشمانش موج می زند (به خصوص وقتی كه شيطنت هم به آن آميخته می شود!)، من بيشتر از اين درباره اش نمی نويسم كه خود خواهد نوشت و خواهيد شناختش، تنها برايش آرزوی موفقيت می كنم، همين!
Filed under داستان | Comment (0)قسمت پنجم
20نوامبر
شعرهايت را پيدا كردم آقای بی احتياط! يك علامتی، اشاره ای، اگر من امروز قبل از شستن لباسم جيب هايش را نگشته بودم، همه شان از بين می رفتند. اصلا آنها را كی به جيبم انداختی كه من نفهميدم؟ عزيزم واقعا خسته نباشی. نوشتن روی اين كاغذ های باريك آن هم اين قدر ريز و صد البته پنهانی حتما خيلی سخت بوده. از همين حالا شروع می كنم به خواندن و بعد هم دوباره نوشتن شان. هيچ كس به جز من نمی تواند اين نوارهای باريك را بخواند، البته به جز من!
21 نوامبر
چشم های پر از خواهشت، صدای تبدارت، فشار پرمحبت دست هايت وقتی به من می گفتی قشنگ زندگی كنم، هر جا كه می روم،هر كار كه می كنم رهايم نمی كنند. برای هركسی به جز تو می خواستم قشنگ زندگی كنم كارم راحت بود. يكی از آدم اخلاق خوب می خواهد، يكی كار خوب، يكی اطاعت، يكی شجاعت… اما تو نه. حتی در اوج دوست داشتنت هيچ چيزی برای خودت نمی خواستی فقط می خواستی خودم باشم، هيچ فكرش را كرده ای، اگر خودم باشم چه می شود؟ در اين چند روز درست به تعداد دفعاتی كه خودم بوده ام توی دردسر افتاده ام! وای ديرم شد، با وكيلت قرار دارم، آدم نازنينی است، اگر تلاش هايش نبود كه وقت ملاقات به آن طولانی ای به ما نمی دادند. دوستت دارم آرمان گرای نازنينم!
22 نوامبر
عشق تو با همه عشق های ديگر فرق دارد. همه آدم های دور و بر من معشوق هايشان را وابسته خودشان می خواهند، تو نه. دو دسته از زن و شوهرها را اصلا نمی توانستی تحمل كنی. يكی آنهايی كه مدام با هم می جنگيدند و دومی آنهايی كه كپی هم می شدند. و تو چقدر تفاوت مرا تحسين می كردی، چقدر به آزادی من احترام می گذاشتی. حتی حالا، حالا كه هركس جای تو بود می خواست همسرش را به خودش بيشتر وابسته كند تو كمكم می كنی، از من می خواهی، مستقل باشم و آزاد، خودم باشم، خودم.تك تك شعرهايت را كه می خوانم مثل كلاسی هستند كه تو گذاشته باشی برای آموزش من. ولی من شاگرد بااستعدادی نيستم. ديروز وقتی آن مردك داشت به تو تهمت های رنگارنگ می زد باید يك سيلی می خواباندم بيخ گوشش ولی ترسيدم، عزيزم ترسيدم به تو آسيب بزنند. اما خيلی هم نااميد نباش بالاخره جوابش را كه دادم، فكر نكنم تا زنده است از يادش برود. ماه و خورشيد من، خيلی دلم می خواست شعرهايت را چاپ كنم، حيف كه خطرناك است، حيف!
23 نوامبر
خودم باشم يعنی وقتی عصبانی ام، متنفرم، غمگينم، عاشقم همانی باشم كه هستم، بدون صورتك، وقتی می خواهم كاری بكنم نترسم، و يك چيز ديگر كه تو نمی خواستی ياد بگيرم، چيزی كه درباره اش سكوت كردی ولی از تو يادش گرفتم استاد: وقتی كاری را باید بكنم از هيچ قدرتی نترسم، حتی از زندان. و من ديگر نخواهم ترسيد!
23 نوامبر
عزيزم خوب كه فكر كردم ديدم جمله من ديگر نخواهم ترسيد اشتباه است. آدم تا وقتی زنده است از هزار و يك چيز می ترسد. من هم مثل همه فقط با يك فرق. هرگز تسليم ترس های بيهوده و بيخود نخواهم شد. ديگر تسليم حرف مردم، خشم آن جانی ها و… نخواهم شد. می دانی يك فكر جالب به سرم زده ولی تا مطمئن نشوم به تو نخواهم گفت، كمی صبر كن فقط كمی!
Filed under داستان | Comment (0)
قسمت چهارم
13 نوامبر
تا چند ساعت ديگر می بينمت. آن قدر نگران بودم كه ديشب رفتم زير سرم. دلشوره عجيبی دارم تو كه خوبی عزيزم، نه؟
13 نوامبر
دو ساعت ديگر می بينمت، فقط دو ساعت ديگر. از صبح تا حالا ده مرتبه لباس هايم را عوض كرده ام آخر سر هم اولين لباسی را كه برايم خريده بودی پوشيدم، سفيد ِ سفيد.حالا اين منم جلوی آينه، آن قدر موی سفيد در سرم هست كه حتی فكرش را هم نمی كنی، می دانی ديروز سرم را گذاشته بودم روی پاهای مامان، داشت نوازشم می كرد، يكباره سرم را بلند كرد و چشم در چشمم دوخت و گفت ديگر از زيبايی جوان و شاداب و پرهياهوی من هيچ خبری نيست،گفت حالا جايش را زيبايی جاافتاده و غمگين و آرام يك زن گرفته است، مثل زيبايی يك مادر بعد از زايمان، زيبايی ای كه درد تطهيرش كرده است… به هر حال فكر كردن به لباس و بازی كردن با آن هم هيچ فايده ای نداشت، از نگرانی دارم می ميرم. تو را چطور خواهم ديد، چطور، جانِ دلم؟ در هر حالی كه باشی قسم می خورم آن قدر قوی باشم كه تو چيزی از نگرانی من نفهمی. حتی اگر مايه تسلايت نباشم، مايه ناراحتی ات نخواهم شد… صدايم می كنند عزيز داريم می آييم.
13 نوامبر
می دانستم، عقلم می گفت ولی قلبم نمی خواست باور كند، دانستن كجا و باور كردن كجا؟ چرا آن حرف ها را زدی؟ چرا؟
15 نوامبر
پيرم كردی، پير ِ پير.عزيز دل من چرا، چرا اين طور؟ اتاق تاريك بود. هنوز چشمانم به آن نور كم عادت نكرده بودند كه تو مرا محكم در آغوشت كشيدی ولی حتی لحظه ای هم طول نكشيد كه جدايمان كردند، ممنوع بود! نشستيم، دست هايت ناآرام دنبال دست هايم می گشتند همين كه در ميانشان گرفتی فهميدم، اما باور نكردم.شروع كرديم به زدن حرف هايی كه خوب يادم نيست، چون مشغول بلعيدن صدايت، چهره ات، همه وجودت بودم. چنان به هم نگاه می كرديم كه… قابل وصف نيست، مثل نگاه يك تشنه به آب، يا نگاه يك پرنده به آسمان! اما ناگهان چيز ناآشنايی در نگاهت پيدا شد، يك درخشش غير عادی، يك آرامش طوفانی. و من ترسيدم، از حريقی كه به چشم هايت افتاده بود ترسيدم و تو بيشتر مرا ترساندی. شروع كردی به زدن حرف هايی كه هرگز نگفته بودی از خودمان گفتی، از عشق مان، از زندگی مان، از كارهايی كه با هم كرده بوديم، از چيزهايی كه با هم ياد گرفته بوديم. رفته رفته صدايت عاشقانه تر می شد و چشمانت آرام تر از آرزوهايت گفتی، از روياهايی كه برايمان داشتی، از دفتر شعرهای ناتمامت، از دختر موسياهی كه می خواستی داشته باشيم، هی حرف می زدی و حرف می زدی درست مثل كسی كه قرار است… خواستم همين را بگويم اما تو فهميدی، چشم هايت خواهش كردند اين فرصت را از آنها نگيرم، چيزی نگفتم. اما رفته رفته بدتر می شد از آزوهايت می گفتی، از زندگی ای كه می خواستی همه داشته باشند، زندگی ای با قدرت انتخاب، با جرات متفاوت بودن… ديگر نمی توانستم، گريه كردم. سرم را بلند كردی و با انگشتان نازت اشكهايم را پاك كردی، چشم در چشمم گفتی: به خاطر من زندگی كن، قشنگ ِ قشنگ.
15 نوامبر
چيزی در تو عوض شده، چيزی كه من نمی شناسم. چيزی كه درخشانت كرده است… اما چيزی كه تو را آن قدر درخشان كند حتما چيز خوبی است نه؟
Filed under داستان | Comment (0)قسمت سوم
۵ نوامبر
امروز رفته بودم گالری خاله جان! ديدن نقاشی های چند تا از بچه ها. نمی دانی چه كرده بودند، خيلی عالی شده بود، البته چند تا از تابلوهای مرا هم بی خبر گذاشته بودند، يك تعجب شيرين! چقدر جايت خالی بود خالی ِ خالی. چقدر دلم می خواست دست در دست هم نمايشگاه را می گشتيم. آن وقت، موقع ديدن نقاشی های من، تو شيرين می خنديدی و شروع می كردی به نگاه كردن و مثل هميشه چيزی را می گفتی كه من احساس كرده بودم. هميشه می گفتی روح نقاشی های مرا لمس می كنی. راست می گفتی تو چه خوب روح، آن هم روح دخترك نقاش عاشق پيشه ای مثل مرا می فهميدی! … در همين حال و هوا بودم كه خاله از خود راضی ام پيدايش شد و باز هم مثل هميشه مرا غرق در محبت های بی دريغش! كرد و شروع كرد به وراجی. حدس هم نمی توانی بزنی!
“شنيدم كه می خوای طلاق بگيری! نمی دونی وقتی شنيدم چقدر خوشحال شدم. واقعا كار عاقلانه ای می خوای بكنی. اون داشت تو رو هم با خودش بدبخت می كرد. از تو چه پنهون همين ديروز داشتم با خودم فكر می كردم اصلا چطور شد كه تو قبول كردی باهاش ازدواج كنی؟ آخ كه تو اين چند سال چی كشيدی- آهی كشيد كه ديدنی بود- يادته پارسال زمستون نيومدی برا افتتاح نمايشگاه عكس دوستت، وقتی زنگ زدم خونه تون تازه فهميدم آقا شبونه برداشته تو رو برده كوه، تو هم كه ظريفی، سرمازده شده بودی، فقط به خاطر تو بود كه هيچی بهش نگفتم وگرنه هرچی كه لايقش بود بارش می كردم. مردك داشت به كشتنت می داد! تو هم جوون و خوشگل و تحصيل كرده ای زياد طول نمی كشه يكی كه لايقت باشه پيداش ميشه و ازدواج می كنی، فقط اميدوارم برات تجربه شده باشه و اين بار سراغ شاعر جماعت نری!”
لذت بردی عزيزم، باورت می شود كه همه اين شايعات را پشت سر من و تو درست كرده باشند؟ نگران كه نشدی؟ اگر شدی خيالت راحت، چنان جوابش را دادم كه تا صد سال ديگر سر به سر من نمی گذارد! البته از يك نظر راست می گفت. ما زندگی آرامی نداشته ايم و يا به قول خاله خان باجی های فاميل، بيچاره من كه خوشبخت نشده ام. ولی من برای خوشبخت شدن، با تو ازدواج نكردم. تو خوب می دانستی من از زندگی چه می خواهم. آن جمله جبران يادت هست: “برای مردمان هوشمند بنيان ازدواج يك دوستی ناب است تا در آن برای دست يازيدن به روياهای خود و روياهای كسی كه دوستش دارند بجنگند. بدون اين روياها زناشويی به ناهار و شام خوردنی در آشپزخانه تبديل خواهد شد”. تو خوب فهميده بودی كه من از زندگی مان چه می خواهم. همين را، عشق و آزادی، مبارزه، اشك و لبخند. من و تو در با هم بودنمان برای هم خوشبختی به ارمغان نياورديم بلکه به هم آزادی و عشق، رنج و شادی هديه كرديم.
10 نوامبر
يك قرار ملاقات سه روز ديگر. باور می كنی كه سه روز ديگر می توانم تو را ببينم، من كه هنوز باورم نمی شود. صبح رفتم بيرون و تا ظهر برای تو خريد كردم: پيراهن، شلوار، عطر، كتاب، يك خودنويس ناز (گرچه می دانم باز هم با خودكار می نويسی!)، دفتر، چند تا كاست و… خوره عجيبی گرفته ام مدام فكر می كنم كه چيزی را فراموش كرده ام. محبوب من دوستت دارم، خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی… زياد.
Filed under داستان | Comment (0)