ابدیت یک بوسه!!!

February 19th, 2006

پرواز

امروز يكی باید پرواز كند

يكی از ميان ما

                        اما، كجا؟

گام ها در عبورند تا مرز بی فايدگی

گام هايی كه هرگز به كار مسافری نخواهد آمد.

امروز يكی باید پرواز كند

چونان عقابی كه بر حلقه زهل

و آنگاه، سازی جديد باید ساخت.

كفش ها و معابر، ديگر جوابگوی ما نيستند

زمين، بيش از اين برای سائلين، سودی نخواهد داشت

و تو باید، در جايی ديگر، سياره ای ديگر ظاهر شوی.

كتاب ابديت يك بوسه سروده پابلو نرودا در گروه جام جهان نما قرار داده شد!

من اصلا نمی توانم درباره شعر صحبت كنم ولی خوشحال می شوم يكی از دوستان پيشقدم شود و چيزی درباره اين كتاب بنويسد. بهانه در دسترس نبودن كتاب هم كه ديگر وجود ندارد پس منتظرم!

یک روز مثل زندگی!!!

February 12th, 2006

وقت نوشتن نداشتم در نهايت تنبلی يك داستان از خودم گذاشتم! نقدش كنيد!

به سقف خيره شده بود، طاق باز وسط اتاق. و “تولد زمين” بود كه در فضا موج می زد… ساعت يازده بود و نيم ساعت بيشتر وقت نداشت كه خودش را به دانشكده برساند… جلوی آينه از خودش پرسيد “اين بار كدام ماسك را به صورتم بزنم؟” از مضحك بودن سوالش خنده اش گرفت! معلوم بود، لبخند هميشگی را بر صورتش نشاند و بيرون رفت.

 

هنوز سه دقيقه مانده بود، پله ها را دو تا يكی بالا می رفت. در را كه باز كرد تمسخركنان به خودش گفت “برای كيا عجله می كردی!؟” فقط چهار نفر آمده بودند، هنوز كاملا ننشسته بود كه بچه ها با اخبارشان بمبارانش كردند. بقيه هم كم كَمَك می آمدند، هر كدام به شكلی. چند نفری سر به پايين كه يعنی شرمنده ايم، چند نفری هم با شوخی كه يعنی ناديده بگير، بعضی ها هم كه عين خيالشان نبود و… با نيم ساعت تاخير بالاخره همه جمع شدند باید جلسه را شروع می كرد… “خداحافظ!” آخری هم بالاخره رفت، ديگر كسی نمانده بود، روی صندلی ولو شد. به نظرات شان، پيشنهادات و گلايه هايشان، حرف های خصوصی و درد و دل هايشان گوش می كرد و تا آنجايی كه می توانست جواب هم می داد، دلش كمی آرامش می خواست، آرامش، اشك، نوازش،… “بسه دختر الان وقت بچه شدنته؟” باید خودش را زود جمع و جور می كرد. نفس عميقی كشيد. پنج دقيقه ديگر كلاس شروع می شد، حتی وقت برای خوردن ناهار هم نداشت. امروز حتما باید در كلاس شركت می كرد، گرچه حضور در كلاس فايده ای برايش نداشت، ولی استاد انتظار داشت كه او حتما در كلاس حاضر باشد… وسايلش را در كيفش می گذاشت كه “اتاقی از آن خود” به چشمش خورد، مهرانه كتاب را به امانت خواسته بود. ليست كتاب های امانتی اش ديگر داشت خيلی طولانی می شد باید فردا به بچه ها اولتيماتوم می داد تا كتاب هايش را برگردانند. كاش می شد به جای رفتن به كلاس، همين جا می ماند و دوباره می خواند “اتاقی از آن خود” را،… ولی باید می رفت.

 

بچه ها جلوی در كلاس جمع شده بودند و مثل هميشه درباره همه چيز و هيچ چيز صحبت می كردند. سلام و پاسخ. رفت و در رديف چهارم نشست، نه خيلی دور، نه خيلی نزديك. خنده های پرطنين سوين قبل از خودش وارد كلاس شدند، با ديدن او از كيانا جدا شد و با شوق به سمتش آمد. همديگر را بوسيدند. در گوشش زمزمه كرد: بالاخره جواب اين بهزاد بدبخت رو ميخوای بدی يا نه؟

- دادم! راستی جزوه تو برا هفته بعد ميخوام، بايد يه كپی…

- اِ، چی؟ خوب برا چی می پرسم معلومه ديگه، نه!

- آفرين دختر گلم، وقتی می دونی چرا می پرسی؟ - محكم لپش را بوسيد- جزوه يادت نره!

- ای بچه شر تو آخرش می مونی رو دستم، مگه بچه چش بود؟ هم آقا بود، هم…

استاد وارد شد. سوين نيشگونی گرفت و رفت رديف جلو نشست. شروع كرد… هفته قبل يادش افتاد، بحثش با سهيل.

- چرا تو نميذاری عشق وارد زندگيت بشه؟

- من نميذارم؟ اصلا تو به چی ميگی عشق؟

- آره، تو چنان رفتار می كنی كه هيچ كس جرات نمی كنه بهت نزديك بشه! اگه يه بدبختی هم جرات كرده و بهت گفته هميشه بهش گفتی نه.

- مگه قراره به هركی از راه برسه بگی آره؟ تازه عشق فقط اين نيست!

- آخه اگه تو بخوای صبر كنی تا اون كسی كه تو ميخوای پيدا شه، پير شدی. تازه اگه پيدا شه!

- اِ، اولا مگه تو می دونی من چه جور آدمی می خوام؟ ثانيا پير شم، مشكلی هست؟

- تقريبا می دونم، كتابخون، تحصيل كرده، باهوش، با ادب، با اخلاق، صبور، با اعتماد به نفس، مسئول، مهربون و عاشق، سوسولم كه نبايد باشه، ديگه… چيزی كه از قلم نيافتاد؟

- آره خوب، مهمترينش يادت رفت! اگه عاشق يه انسان بشم باید به من آزادی كامل بده!

- اِ، آزادی يعنی چی؟

- تو چی فكر می كنی؟

- منظورت حتما اين نيست كه آزاد باشی با يه مرد ديگه هم رابطه داشته باشی؟

… همين جا بحث را تمام كرده بود. حتی ارزش توضيح دادن هم نداشت. مرد ها، حتی روشنفكرترين-  شان  با شنيدن كلمه آزادی از يك زن آن را در رابطه با خودشان تفسير می كردند، او رويا هايی داشت، رويا هايی كه می خواست برای آنها بجنگد و زندگی كند…

 

بالاخره تمام شد. كلاس خيلی هم بد نگذشته بود، طرح اوليه داستانی به فكرش رسيده بود… هوای سرد پاييز كه به صورتش خورد دلش می خواست دست هايش را از هم باز كند، بدود و چرخ بخورد آنقدر كه سرش گيج برود. می خواست هوا را، سرما را، زندگی را ببلعد… دلش به حال خودش سوخت “عزيزم كمتر رويا بباف!” چرا باید آرزويی به اين كوچكی، به اين بی ضرری، به اين زيبايی برايش دست نيافتنی باشد؟ ياد كتابی افتاد كه در آن از مردمی می گفتند كه برای همه چيز به دنبال سنگينی بودند، سنگينی و سختگيری! برای حقيقت به دنبال اخلاق، برای عشق به دنبال عقل، برای آواز به دنبال قفس…

باید سری به كتابفروشی می زد. قرار بود امروز سفارش هايش برسند… در را كه پشت سرش بست، نفس عميقی كشيد، چقدر اين فضا را دوست داشت، چه احساس آرامشی به او دست می داد بين كتاب ها. آن ها را گرفت و مشغول تورق شان شد،… طنين رهای خنده اش در فضا خودش را هم متعجب كرد، وقتی كتاب عزيزی را می ديد چه كار ها كه نمی كرد! آخر مبهوتش می كردند، هيجان زده اش می كردند، تغييرش می دادند،… زيبايی يك جمله، يك تركيب، يك معنی، زيبايی، هميشه اثر عجيبی رويش داشت،… تمام شد، ديگر كاری نداشت، وقت رفتن به خانه بود…

 

شيار اشك روی صورتش باقی بود، كتابی روی سينه داشت كه انگشتانش هنوز لای آن بودند. خوابيده بود، يك روز تمام شده بود، يك روز مثل زندگی!

 

یک ساله شد!!!

February 2nd, 2006

يكشنبه، 16 بهمن، فراتر از بودن يك ساله می شود!!! اصلا باورم نمی شود كه به اين زودی يك سال گذشته باشد! آخر همين چند روز پيش بود كه تصميم گرفتم برای كمك به كتابدار عزيز در وبلاگی از كتاب بنويسم تا شايد مشوقی باشد برای كمك به نشرالكترونيكی. آری در همين روزها بود كه با مجتبی، برادر عزيزم در اين باره مشورت كردم تا بتوانم به يك چهارچوب منطقی برسم… اولين كتابی كه درباره اش نوشتم رفيق اعلی بود كه می گفت “جايگاه راستين زندگی ما همان مكانی نيست كه روزهايمان را در آن سپری می كنيم، بلکه جايی است كه در آن اميد می بنديم بی آنكه بدانيم چه چيز اميدوارمان ساخته است، جايی است كه در آن آواز سر می دهيم بی آنكه بدانيم چه چيز به آواز خواندنمان واداشته است…”. و شروع شد، نوشتن و نوشتن و نوشتن. اميد پيشنهاد كرده بود درباره كارهايمان در اين يك سال بنويسم، درباره جام جهان نما و كتاب های تايپ شده به وسيله ما. ولی موضوع مهمتری هست كه می خواهم درباره اش گفتگو كنم، دوستانی كه فراتر از بودن برايم به ارمغان آورد! می خواهم از همه دوستانم تشكر كنم از كتابدار كه مشوقم بود و دليل حركتم، از اميد كه اولين دوست بلاگر من بود و اولين مصحح داستان هايم، از ابوذر كه بسيار كمكم كرد و همفكرم بود، از بوف شعردوست(كه آرزومند موفقيتش هستم)، از مهدی دوست نويسنده و صاحب كتابخانه، از دوست كتابخوانم آرش، از الهام با افق روشنش، از جيليز داستانگو، از بيتوته شاعر، از همزاد نازنينم فائزه،، از خواهر عزيزم زينب، استاد عزيز آقای طهماسبی، و همه دوستان ديگرم مرد تنها، سودا، ققنوس، فرهاد، بچه های گلشن، snow، احسان، آقای پويان، سينا، فرهاد، انيس و… (از همه كسانی كه ناخواسته اسمشان از قلم افتاده عذر می خواهم). در كنار همه اينها باید از سعيده نازنين ترين دوستم و ف سپید كه به تازگی قصد نوشتن در فراتر از بودن كرده است، هم تشكر كنم.

به هر حال هرچه كه بود بالاخره يك ساله شد! و حالا از همه شما يك هديه تولد خاص می خواهد: برای بهتر شدنش انتقاد كنيد و پيشنهاد بدهيد، منتظرم!