April 27th, 2006

سر كلاس، وقتی استاد به شدت درگير حل مشكلی از مشكلات علمی جهان است، بهترين فرصت برای نوشتن است!!! تنها اشكالش اين است كه گهگاهی رشته افكارت پاره می شود، آخر استاد گاه گاهی بلند حرف می زند!

- گله خيلی قشنگه ببينش! عين لاله است، چه عطر و بويی داره خدا، بچينمش؟

- اِ باغبون اونجاست، نمی بينيش؟ يه چيزی بهت می گه ها!

- فقط يه دونه كوچولوشو، خواهش!

- به من چه اصلا!

سعيده شانه اش را بالا انداخت و رفت كمی جلوتر ايستاد. جلو رفتم، يكی شان از دور صدايم می كرد، معلوم بود تازه باز شده، صورتی قشنگی بود، خيلی قشنگ. وقتی چيدمش توی دستم چه كرشمه ای داشت. به طرف سعيده دويدم و نفس فرو داده ام را با خنده بيرون دادم.

- ببين چقدر قشنگه!

- اه، ببين يه درختچه ديگه هم اينجاست، پشت اون درخت. بيخودی اون همه كاراگاه بازی درآورديم!

- آره ها، ولی خوب ديگه مهم نيست، عوضش گل من نازه!

آزمايشگاه داشتيم و مثل هميشه به دليل كمبود امكانات آمده بوديم دانشگاه شهر و كلاس مان هم تشكيل نشده بود. منتظر سرويس، در محوطه قدم می زديم. بهار كه می شد درخت های پير چنار با آن همه سبزی شان، در كنار گل های رنگارنگی كه لا به لايشان شكفته بودند، عجب مست می كردند!

- بريم يه شاخه ياسم بچينم؟

- بچه جون، زشته ول كن اين كارا رو!

دستش را كشيدم، “حالا تو بيا بريم”.

در سكوت می رفتيم. زيبايی كه زياد می شود همه وراجی های آدم را قطع می كند، از بس كه حرف برای گفتن دارد. ياس های بنفش، با عطر بی نظيرشان صدايم می كردند. سعيده اخمی كرد و دورتر ايستاد. زنبور ها غوغايی برپا كرده بودند روی گل ها. به هر شاخه ای كه نزديك می شدم يك دسته زنبور می ديدم. با زحمت يك شاخه كوچك چيدم كه صدای شيطنت باری را از پشت سرم شنيدم: چرا گلای ما رو می كنی؟

- اينجا يه عالمه گله حالا چی می شه من يكی شو بچينم؟

- نخيرم نمی شه، بده به من!

دختر كوچولوی ديگری با بطری آبش داشت به ما نزديك می شد، وای می خواست خيسم كند! دويدم. سعيده می خنديد. من می خنديدم و دخترك دنبالم می كرد، دخترك دنبالم می كرد تا گنجينه ام را از من بگيرد. من می دويدم و او به من نمی رسيد، خسته شد، ايستاد. ولی هنوز آبش را جايی نپاشيده بود. انگار پسر های روی نيمكت ها را هم می شد خيس كرد، نه؟ آبش را يكباره نريخت، چندباره پاشيدش، و از ته دل خنديد به آدم بزرگ هايی كه از كمی آب می ترسيدند.

غنيمت های نازنينم را در كيفم پنهان كردم. وقت رفتن بود، می خنديديم و صدای خنده هايمان تا نوك چنار ها بالا می رفت. سوار سرويس كه شديم يكی از دختر ها پيش ما نشست. از هر دری حرف می زديم كه ناگهان گفت: خوش به حالت!

- چرا؟

- خوش به حالت ديگه!

- چرا، چرا، چرا؟

- آخه تو خودتی!

- خوب تو هم خودت باش!

- ما همين شكلی هم كه هستيم كلی حرف پشت سرمونه.

- ول كن حرف مردمو بابا، مگه مهمه؟

- خوب برا همين خوش به حالته ديگه! هر كاری می خوای می كنی ولی كسی هم جرات نمی كنه بهت بگه بالای چشت ابروست!

اتوبوس ترمز كرد، رسيده بوديم دانشكده خودمان، پياده شديم. رفتيم با سعيده بستنی بخوريم، هوا بارانی بود، باد هم می وزيد!

این است زندگی!!!!!!!!!!

April 20th, 2006

 

كلاس، استاد، غياب، مقاله پرواز، حضور، خستگی، چرت، حواس پرتی، جلسه، گروه، مقاله، خنده، حسرت، درخت، باران، خيس شدن، عصر شعر(چای شيرين، لنت، كنت، برنت)، پخش فيلم، دوندگی، شاملو، برنامه، شعر، نمايشگاه تهران، شب، حرص، مقاله، برنامه، ماهی ها عاشق می شوند، بليت، ميز، خش، خجالت، خستگی، كلاس، امتحان، مهمان، شب، اينترنت، آنلاين…

اين است زندگی!

 

پ.ن: كتاب های خوب زيادی خوانده ام، كه وقت نوشتن درباره شان را ندارم. زندگی به من فرصت رسيدن به خودش را نمی دهد، خيلی عقب مانده ام، خيلی!

April 13th, 2006

پرسيد اگر من بميرم تو چه می كنی؟

دلم لرزيد، حتی تصورش هم دلم را می لرزاند، اگر او نباشد؟ به سوالی تا به اين حد ساده، تا به اين حد وحشتناك، تا به اين حد عميق جز پاسخی پيش پا افتاده نمی توان داد. آخر چطور می شود ترس، غم و محبت را در قالب كلمات نشان داد؟

جواب دادم غمگين خواهم شد، خيلی.

گفت حتی اگر بدانی من شاد خواهم شد و آرام؟

آدم ها چقدر بيرحمند!

گفتم مگر نمی دانی كه ما آدم ها خودخواهيم و من خودخواهانه ماندنت را می خواهم.

گفت چرا؟

گفتم آن قدر دوستت دارم كه اگر نباشی غم دنيا در جانم بریزد!

گفت و حتی اگر بگويم آن قدر تو و بقيه را دوست ندارم كه زندگی را بخواهم؟

و چقدر كلمه می تواند سوزاننده باشد!

گفتم مگر دوست داشتن معامله است؟ اصلا دوست داشتن من چه ربطی به تو دارد؟

و گفت سكوت را،

و گفتم سكوت را،

و سكوت گوياترين واژه بود!

جشنی بر بلندی ها

April 6th, 2006

نمی دانستم چه بنويسم، ذهنم خالی بود… پس به جای اينكه خودم بنويسم می خواهم مهمان تان می كنم به نوشته ای از بوبن كه مثل هميشه زيبايی نابی در آن جريان دارد:

 

… وقتی همه چیز خوب است، آدم به خدا معتقد است. وقتی همه چیز بد است، آدم به هیچ چیز معتقد نیست. آدم می ترسد، از ترس مریض می شود، به دنبال گریزگاهی می گردد، می فهمید. آری، به دنبال راه فراری می گردد، هرچه كه باشد. در این مورد نباید سر خود را كلاه گذاشت، این طور نیست: هیچ كس واقعا به خدا معتقد نیست. حتی مسیح هم به هنگام مرگ عرق بر چهره دارد. متوجه هستید، من دعای انجیل را بلدم: “آه پدر، این رنج را از من دور كن”. به بیمارستان ها بروید و به حكایت جنگ ها گوش دهید: سربازانی كه بر پهنه های كارزار تكه تكه می شوند خدا را صدا نمی زنند. آن ها خدا را نمی طلبند بلکه مادرشان را می خواهند. و من در برابر قلب تكه تكه ام، نمی توانستم مادرم را صدا كنم، صدا كردنش بی فایده بود. تصور كنید:بدنی بی تحرك و در اطراف، امواج بزرگ و بزرگ تر، پر صدا و پر صداتر نور صبح تابستان، امواج حرف های خفه آدم بزرگ ها(آن روز تعدادمان زیاد بود، پدر و مادرها، دوستان، تعطیلات تابستان) و سرانجام خنده نوه ها. در خانه می دویدند انگار كه در انتهای  یك جنگل می دویدند. قایم باشك بازی می كردند. از قایم شدن در كمدها می خندیدند. وقتی پیدا می شدند، جیغ می كشیدند. ما می گذاشتیم بازی كنند. نمی خواستیم بچه ها غمگین باشند، وانگهی چه كسی چنین چیزی را می خواهد. فقط بهشان گفتیم: اتاق به رویتان باز است، ورود به آن ممنوع نیست. مادربزرگ تازه مرده است. دو روز اینجا می ماند، بعد دفنش می كنیم. می توانید به او عصر به خیر بگویید. اگر هم نمی خواهید مهم نیست. ما آدم بزرگ ها خیلی بیشتر از شما می دانیم ولی در برابر اتفاقی كه افتاده، ما هم مثل شما چیزی نمی دانیم. بچه ها با دقت به حرف های ما گوش كردند. اول، وارد اتاق نشدند. ما آدم بزرگ ها از مرگ می ترسیم. تقریبا همان قدر كه از زندگی می ترسیم. و اول این ترس، این حال وخیمی كه به طور ناگهانی به ما دست داده بود، به بچه ها هم سرایت كرده بود. آرام و آهسته تر وارد خانه می شدند. با این وجود تب زیبای تعطیلات رهایشان نكرد. بعد از ظهر، مثل هر روز بیرون رفتند و به هنگام بازگشت شان این اتفاق افتاد: بازگشتی با قهقهه های خنده و پر تعقیب و گریز. هفت، هشت بچه. بزرگترین شان ده ساله و كوچك ترینشان چهار ساله. بازوان انباشته از گل های صحرایی، به خصوص گل گندم. با عجله وارد اتاق می شوند و كركره ها را باز می كنند. دختر كوچك از تخت مرده بالا می خزد. بقیه گل های گندم را به او می دهند، همه گل ها را با بی نظمی می چینند و مدت زیادی آنجا می مانند. چند تاییشان تمام قد روی تخت، بقیه دراز كشیده روی فرش. نیم ساعت، شاید هم یك ساعت آنجا می مانند. درباره بازی های دیروز، بازی های آینده، حرف می زنند. بعد، آوازخوان از اتاق بیرون می آیند. نوازشی سبك بر چهره میخكوب. دو روز به همین منوال: هزارن قدم بین دشت، باد و تخت. هزاران راه بین گل ها، خورشید و چهره فرورفته در بالش سفید. حتی شب ها هم وارد اتاق می شدند و برای آنكه ما را بیدار نكنند، خنده شان را خفه می كردند. ما سعی می كردیم دخالت نكنیم. این تنها شعوری بود كه غم برای مان باقی گذاشته بود: كه به هیچ وجه دخالت نكنیم. ما شرمنده شده بودیم. آری، از این بزرگ منشی بچه ها شرمنده شده بودیم. از این بزرگ منشی ابتدایی در رفتارشان، از این شیوه - از سنگین بودن حرف هایم عذر می خواهم- از این شیوه نزدیك ماندن به خدا. هرچند كه این خدا، خدای ژولیده موی از بازی های تابستان، در تاریك ترین سایه ها مخفی باشد. ما گذاشتیم تا شیوه ورود به رنج مان را ابداع كنند. شیوه ورود به رنج مان مثل ورود سارها به آسمان تابستان، مثل ورود زندگی به زندگی. این ماجرا دو روز طول كشید. دو روز، دو شب، یك جشن. جشنی كه هرگز نظیرش را ندیده بودم. جشنی كه اشك را لوث نمی كرد، جشنی كه جلوی درد را نمی گرفت با این وجود یك جشن واقعی. اتفاق روز دوم افتاد: كوچك ترین بچه به طرف ما آمد. بچه ها خیلی وقت بود از سرمیز بلند شده بودند. ما آرامش بعد از غذا را می چشیدیم، لذت صحبت درباره چیزهای جدی را - چیزهای بیهوده وار جدی- سیاست، كار، از این جور چیزها، می دانید كه. نوه كوچك نفس نفس زنان و خندان به طرف مان آمد: زود بیایید، مادربزرگ دارد می خندد. دنبالش رفتیم و دیدیم: چهره در عرض دو روز تغییر كرده بود. ساده شده بود. تقریبا دیگر چروكی نداشت. بر لب هایش انگار كه اثر یك لبخند بود. نه، انگار را برمی دارم، یك لبخند واقعی، به زحمت قابل دیدن. همیشه همین طور است، نامرئی همیشه بر سبك ترین و شكننده ترین لبه مرئی واقع است. به زحمت محسوس، به بلندای كودك و نه هرگز به بلندای آدم بزرگ، هرگز. سپس مراسم خاكسپاری را به جا آوردیم و یك هفته بعد تعطیلات به پایان رسید. از این ماجرا پنج سال گذشته است. از پنج سال پیش، این خانه زیبایی حقیقی اش را، مكان واقعی اش را در باد، در زیر ستارگان یافته است. از پنج سال پیش،باد اینجا در خانه خودش است. باد، رانده شده از همه جا و عصبانی از اینكه از همه جا رانده شده به اینجا می آید تا به آرامشش، آسایشش و خانه اش بپیوندد. از آن روزی كه یك گله بچه مراسم تشییع جنازه یك پیرزن را اداره كردند. درست به همان نحوی كه بلدند گنجشكی مرده در راه را به آسمان مشایعت كنند. با ظرافتی كه خاص خودشان است. ظرافتی كه نه از اطرافشان با ارث برده اند، نه از هیچ چیز شناخته شده دیگری در دنیا. ظرافتی كه از جایی به ارث برده اند كه، برای من سوال است. بعد از پنج سال هنوز برای من سوال است.

 

جشنی بر بلندی ها- كريستين بوبن