دنیا بدون ادبیات!
… دنيای بدون ادبيات، دنيای بی تمدن، بی بهره از حساسيت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غريزی، خامكار در شور و شر عشق، اين كابوسی كه برای شما تصوير می كنم، مهم ترين خصلتش سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از اين حيث اين دنيا مطلقا حيوانی است. غرايز اصلی تعيين كننده رفتار روزانه می شود و ويژگی عمده اين زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناخته ها و ارضای نياز های مادی است. جايی برای روح باقی نمی ماند. در اين دنيا يكنواختی خرد كننده زندگی با ظلمت شوم بدبينی همراه خواهد شد، و با اين احساس كه زندگی انسانی همان است كه باید باشد و همواره چنين خواهد بود، و هيچ كس و هيچ چيز قادر به تغيير آن نيست.
وقتی به اين دنيا فكر می كنيم، تصوير آدم هايی بدوی با جلپاره ای برای ستر عورت پيش چشم مان می آيد كه در جوامع كوچك استوار بر جادو-مذهب در حاشيه مدرنيته، در آمريكای لاتين، اقيانوسيه و آفريقا زندگی می كنند. اما كاستی هايی كه من در نظر دارم چيز ديگری است. كابوسی كه مايه هراس من شده و شما را از آن بر حذر می دارم نتيجه توسعه نيافتگی نيست، پيامد توسعه بيش از حد است. ما در نتيجه تكنولوژی و تسليم شدن به آن می توانيم جامعه آينده را پر از مانيتور ها و بلندگو های كامپيوتر و بدون كتاب تصور كنيم، يا جامعه ای كه در آن كتاب- يعنی آثار ادبی- چيزی عجيب و عتيقه می نمايد و تنها اقليتی پريشان دماغ در دخمه های اين تمدن رسانه ای، به آن می پردازند. از آن می ترسم كه اين دنيای سيبرنيتيك، به رغم رفاه و قدرت و سطح بالای زندگی و دستاورد های علمی، يكسره نامتمدن و بی بهره از روح باشد، جامعه ای از آدمك های كوكی كه آزادی را فراموش كرده اند.
بی گمان تحقق اين ناكجاآباد هول انگيز بسيار نامحتمل است. پایان داستان ما، و سرانجام تاريخ هنوز نوشته نشده و پيشاپيش هم تعيين نشده است. چيستی و چگونگی ما در آينده به شيوه نگرش و اراده خودمان بستگی دارد. اما اگر می خواهيم از بی مايگی تخيل و از امحای ناخشنودی های پرارزش خود كه احساسات مان را می پالايد و به ما می آموزد به شيوايی و دقت سخن بگوييم، و نيز از تضعيف آزادی مان بپرهيزيم، باید دست به عمل بزنيم، دقيق تر بگويم باید بخوانيم.
“چرا ادبيات”، ماريو بارگاس يوسا، ترجمه عبدالله كوثری، انتشارات لوح فكر
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
چرا ادبیات؟
مطمئنا برای شما هم پيش آمده كه با خواندن يك كتاب از يك نويسنده چنان هيجان زده شويد كه چند كتاب ديگر او را هم پشت سر هم بخوانيد، خواندن “جنگ آخرالزمان” هم يك چنين حالتی را در من ايجاد كرد، به دنبال آن “سور بز” را خواندم و حالا هم “چرا ادبيات” را. كم اند كتاب هايی كه به اين كوچكی باشند و تا اين حد اثرگذار.
“چرا ادبيات” از سه مقاله تشكيل شده، چرا ادبيات، فرهنگ آزادی، آمريكای لاتين: افسانه و واقعيت.
مقاله اول سوال جالبی می پرسد: چرا ادبيات؟ شايد اين سوال برای خيلی از مردم ما اصلا مطرح نباشد ولی حداقل برای مايی كه كتاب می خوانيم و رمان می خوانيم سوال مهمی است. تا به حال از خودتان پرسيده ايد كه چرا رمان می خوانيد؟ كه چرا نويسندگان می نويسند؟
يوسا از چندين جنبه و از زوايای مختلف به اين سوال پاسخ می دهد، پاسخ هايی كه هر يك در جای خود بسيار بديع، زيبا و بحث برانگيزند. از يك سو ادبيات را فعاليتی بی بديل برای شكل گيری شهروندان در جامعه دموكراتيك مدرن، جامعه ای مركب از افراد آزاد، می داند. و از سويی ديگر آن را عاملی وحدت بخش بين ملل مختلف جهان می شمارد، عاملی كه می تواند مانع ايجاد بدگمانی، نفرت و جنگ بين كشورها شود، چرا كه ادبيات است كه به ما می آموزد تفاوت های قومی و فرهنگی را نشانه غنای ميراث آدمی بشماريم و نه برتری يكی بر ديگری. از طرف ديگر آن را تنها وسيله ای می داند كه ما را به شناخت كليت انسانی مان رهنمون می شود.
يكی از مهمترين جلوه های ادبيات را در عرصه زبان عنوان می كند، جامعه ای كه ادبيات مكتوب ندارد حرف هايش را با دقت كمتر، غنای كمتر و وضوح كمتر بيان می كند. و ياداوری می كند كه محدوديت كلام محدوديت تفكر و تخيل را به دنبال دارد. توضيح می دهد كه ادبيات است كه باعث می شود عشق و تمنای آدميان چيزی متفاوت باشد با آنچه مايه ارضای حيوانات می شود. ادبيات لذت و سرخوشی را سرشار از ظرافت، ژرفا، گرمی و شوری می كند كه حاصل خيالپردازی ادبی است. و در انتها يوسا به يادمان می آورد كه ادبيات خوراك جان های ناخرسند و عاصی است، كسانی كه به آنچه دارند خرسند نيستند و در واقع ادبيات مدافع راستين آزادی در طول تاريخ بوده است…
در پست بعدی قسمت كوتاهی از اين مقاله را خواهيد خواند!
پ.ن: پاسخ شما به این سوال چیست؟ راستی چرا ادبیات؟
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
ممنونم به خاطر شبی كه پر از آرامش بود و اطمينان. ممنونم از آن چشم هايی كه به سختی در اندك كورسوی لامپ های اتوبوس برايم خواندند از “آبايی” و “وارطان”. ممنونم از آن قلب و مغزی كه خوب فهميدند آرزو های مرا، و خوب فهميدند بودن مرا، و ايمان داشتند به من گاه بيش از خودم. ممنونم از آن صدای خواب آلود پشت تلفن كه مهربانانه شيطنت های ما را به دل نگرفت. ممنونم از آن همه كتابی كه دل می بردند و مست می كردند. ممنونم از همه نويسندگان و ناشرانی كه در زير اين همه فشار و سانسور و تهمت و لعنت همچنان در كار نوشتن و انتشارند. ممنونم از دستانی كه كمك كردند در اين بی قانونی نمايشگاه امسال(امسال با عدم چاپ كتابچه راهنمای ناشران سرگردانی كشيديم بدجور…) و نگذاشتند خستگی از پايم بياندازد. ممنونم از عزيزی كه شب مهمانمان كرد، دوستی كه به ياريش آمد و بزرگی كه به ديدن مان آمد. ممنونم از آن صدای مهربان نازنينی كه با وجود خستگی سفر به ديدن مان آمد و كمكم كرد در يافتن كتاب های مورد نيازم(اين دوست تازه يافته ام البته اگر لياقت دوستی اش را داشته باشم مهربان بود و بی غل و غش و به معنای واقعی كلمه نازنين). ممنونم به خاطر خستگی هايی كه ناديده گرفته شد تا من تنها نمانم در ساعات آخر حضورم در نمايشگاه، در لحظات عجله كردن ها و دويدن ها… اگر بخواهم همه تشكر هايم را از همه كسانی كه در چند روز حضورم در نمايشگاه يار و همراهم بودند بنويسم همچنان بايد اين نوشته را ادامه بدهم. ولی خوب فكر می كنم دوستانم به اشاره يك خط نوشته شده، ده ها ننوشته را درخواهند يافت. پس فقط يك تشكر ديگر:
ممنونم به خاطر خدايی كه اين همه لحظات زيبا سر راهم قرار داد، ممنونم…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)