دوستانم به جای من!!!

June 23rd, 2006

امتحانات فرصت تفكر، مطالعه و بدتر از همه آرامش را گرفته اند! هرچه می نويسم بد از آب در می آيد، پس فعلا نمی نويسم!

 

پ.ن1: دوست خوبم ستاره در وبلاگش قصد بررسی كتاب “شاهدخت سرزمين ابديت”، نوشته آرش حجازی را دارد. خود كتاب را هم می توانيد در وبلاگ بخوانيد. شما هم شركت كنيد…

 

پ.ن2: “اگر می‌خواهید سرسری بخوانید، رهایش کنید به دردتان نمی‌خورد”، در غير اين صورت داستان “گربه ای را كه خورده بود بالا آورد” نوشته اميد عزيز را بخوانيد!

 

پ.ن3: اگر به يك بازی نيمه سالم! از نوع داستان نويسی علاقه منديد، دور نهم بازی آماتور ها با موضوع “ای دوست روح مرا درکش. وجودم را تکه تکه کن و برای خویش بردار… چرا که هستی من امانتی بوده است که باید به تو می دادم”، شروع شد. اگر سر زديد بدون خواندن كامنت ها وبلاگ را ترك نكنيد!

سخن عاشق

June 15th, 2006

«سخن عاشق»

 

نويسنده: رولان بارت

مترجم: پيام يزدانجو

 

“سخن عاشق امروزه سخنی از فرط تنهايی است. اين سخن شايد بر زبان هزاران تن جاری است، اما هيچ كس بقای آن را تضمين نكرده. اين سخنی است كه زبان های پيرامون يكسر آن را وانهاده اند: سخنی كه اين زبان ها يكسر ناديده اش گرفته، خوارش شمرده، يا به تمسخر گرفته اند…”.

با خواندن اين جملات احتمالا كتابی به ذهنتان متبادر می شوند عاشقانه و غمگنانه، ولی نه! اين كتاب هيچ شباهتی به ديگر كتاب های با عناوين مشابه ندارد! “سخن عاشق” به بيان فيگور هايی می پردازد كه يك فرد عاشق با آنها دست به گريبان می شود، مثل انتظار، غياب، پرستش، ديوانگی، حسادت و… (فيگور در اينجا يعنی عاشق در حال كار. چرا كه عاشق همواره درگير است، غرق در يك نقش). فيگور ها چيزی را كه خوانده، شنيده و احساس شده، را در سخنی در حال گذر شكل می دهند. برای شكل دادن به فيگور ها تنها به يك چيز، نه كمتر، نه بيشتر نياز داريم: احساس عاشقانه!

هر بخش “سخن عاشق” به يكی از اين فيگور ها می پردازد. ابتدا عنوان فيگور بيان می شود كه نه تعريف آن، بلکه نمايش، چكيده يا طرح كلی آن است. و سپس در ذيل اين عنوان به توصيف لايه های زيرين اين فيگور می پردازد. مثلا اگر عاشق در وعده گاهی به انتظار معشوق نشسته باشد، اين جملات درذهنش موج می زنند، “با اين همه اين منصفانه نيست كه…”، “او می توانست كه…”، “او خيلی خوب می داند كه…”: او چرا می داند؟ اين اهميتی ندارد، چون فيگور انتظار  پيشاپيش شكل گرفته است. چنين جمله هايی چارچوب فيگور ها هستند، دقيقا از اين رو كه معلق می مانند: آن ها احساسی را عارض ساخته، سپس آن را پراكنده، به اين ترتيب نقش خود را ايفا می كنند… شايد بزرگ ترين لطف اين كتاب در شناختی باشد كه از عاشق به عاشق عرضه می كند، درك از جملات و حركاتی كه به شكلی ناخودآگاه بر زبانش جاری اند!

 

«من ديوانه ام»

ديوانه

اغلب پيش می آيد كه عاشق احساس می كند ديوانه شده يا دارد ديوانه می شود.

 

1. من ديوانه عاشق شدنم، اما نه ديوانه آنكه قادر باشم اين را بگويم، و اين گونه تصويری مضاعف از خود می سازم: مجنون در چشم خود(من از جنون خود خبر دارم)، و صرفا بی عقل در چشم كس ديگر، كسی كه من ديوانگی خود را به شكلی كاملا مجنونانه برايش وصف می كنم: من در عين آگاهی از اين ديوانگی، به سخن گفتن درباره آن ادامه خواهم داد…

 

«روز های خاص»

جشن

برای عاشق، هر ديداری با معشوق يك جشن است.

 

1. جشن چيزی است كه چشم انتظار آن ايم. آنچه من از آن حضور موعود انتظار دارم مجموعه تمام و كمال و بی سابقه ای از لذات است: يك ضيافت؛ من شادی كودكی را دارم كه با ديدن مادرش كه صرف حضورش منادی و به معنای انبوهی از خشنودی ها است می خندد: من در آستانه درك “سرچشمه همه خوبی ها” در برابر خود، و برای خود، هستم…

[توضيحات هركدام از اين عناوين تا چند صفحه همچنان ادامه دارند.]

 

هيچ فكر می كرديد پشت افكار و جملات ساده اين همه معنا خوابيده باشد؟ نظر شما درباره اين فيگور ها چيست؟ خود شما چه فيگور هايی را سراغ داريد؟

 

م.ا. به آذین مرد! یك خبر ساده!

June 8th, 2006

اصلا مگر قرار بود خبر مهمی باشد؟ او آدم بزرگی نبود، دروازه های مملكتی را نگشوده بود، سیاستمدار مشهوری نبود، حتی هنرپیشه هم نبود!

كار مهمی نمی كرد. فقط می نوشت. او بود كه عزیزترین كتاب همه زندگیم را به من هدیه كرد، “جان شیفته” اگر نبود من هم این نبودم كه هستم! اگر آنت را نمی شناختم خیلی وقت پیشتر تن به شكست داده بودم در این زندگی سخت و سنگین! به آذین هیچ كشوری را فتح نكرد، اما دل و جان خیلی ها مغلوب كتاب هایی بودند كه نوشت و ترجمه كرد…

 

چند جمله از “جان شيفته”:

 

بدا به حال دل هایی كه بیش از اندازه محفوظ بوده اند! هنگامی كه سودا راه به دل باز می كند، آنكه عفیف تر است بی دفاع تر است…

 

كسانی كه مذهبی اند به فرمان برداری و چشم پوشی از حركت آزادانه عقل(خاصه در آنچه مربوط به زن است) تن در داده اند. كسانی هم كه عقلی آزاد دارند به ندرت بویی از نیازهای ژرف روح برده اند.

 

به یاری عشق محال نخواهد بود كه پس از آنكه دلیرانه به ژرفای قلب یكدیگر نگاه كردند به هم بگویند: می خواهمت، همان جور كه هستی می خواهمت. تو را با عیب ها، بلهوسی ها و توقع هایت، با قانون زندگی خودت می خواهم. تو همانی كه هستی. همین گونه كه هستی دوستت دارم.

 

پیوند دو تن نباید به زنجیر كشیدن دو جانبه باشد، باید یك شكفتگی دوگانه باشد. من می خواهم كه هر كدام به جای آنكه بر رشد آزادانه دیگری حسد برند با شادی بدان كمك كنند. آیا خواهید توانست به اندازه كافی مرا دوست بدارید تا مرا آزاد، آزاد از خودتان دوست بدارید؟

 

هر عشقی جوهر خاص خود را دارد: آنجا كه یكی شكوفا می ‌شود، دیگری می پژمرد. عشق شهوانی ارج و احترام نمی جوید. عشق ارجمند نمی تواند تا حد یك كامجویی ساده فرود آید.

 

زندگی می گذرد و هرگز یك لحظه دوبار به دست نمی آید. باید آنا خواست یا آنكه هرگز نخواست. من می دانم كه انسان در خواستن اغلب اشتباه می كند اما در نخواستن اشتباهش همیشه است.

 

خوبی عشق تنها در این نیست كه ایمان به دیگری را به ما می دهد. بلكه ایمان به خود را به ما بازپس می دهد.

 

كسی كه هرگز عشق و محبت نداشته است بیش از آن چیزی از زندگی انتظار ندارد. ولی وقتی كه چنان محبتی رخ می نماید، محبتی كه از دو جان هماهنگی كاملی پدید می آورد انسان خوب می بیند كه با دلتنگی در انتظار آن بوده است.

 

چقدر خوب است كه دوست در استفاده از ما زیاده روی كند. آنچه می كشدمان آن است كه آن كسی كه دوستش داریم از ما استفاده نكند!

 

همیشه آنكه می شناسیم با آنكه می شناسیم متفاوت است!

 

عیب از همین جاست كه هیچ كس جرات نمی كند در آن سوی خطی كه در آن منافع و سوداهای شخصی به خطر می افتد رك و راست باشد، مردم وقتی كه به این خط می رسند راه گریزی پیدا می كنند به خودشان نیرنگ می زنند.

 

كسانی كه بيش از همه می توانند پذيرای عشقی بزرگ باشند بيش از همه سودای استقلال دارند. زيرا همه چيز در آنان پرتوان است. و اگر اصل غرور خود را در راه عشق شان فدا كنند خود را حتی در همان عشق خوار احساس می كنند، خود را مايه بدنامی عشق می دانند. زيرا اگر شخص بيش از حد از سرشت خود چشم بپوشد، احترام به خود را از دست می دهد. ديگر نمی تواند زندگی كند. يا آنكه شخص سر به شورش برمی دارد و طرف را رنج می دهد.

 

جرات عمل به آنچه از آن می ترسيم كار همه كس نيست. شما چنين جراتی داشتيد. جرات داشتيد كه اشتباه بكنيد. در زندگی بايد اشتباه كرد، اشتباه كردن يعنی شناختن.

 

بدترین كار بد شاید آن كاربدی است كه می خواهیم بكنیم و نمی كنیم.

 

انسان تنها پس از دانا نبودن دانايی را ياد می گيرد.

 

فرصت برای بيشتر كسانی كه انتظار آن را دارند دست نمی‌دهد زيرا آنان به صورتی غيرفعال منتظر می مانند.

 

درسی كه دل به بهای رنج و شادی خود مطالعه نكرده باشد درست فراگرفته نمی شود. واژه و واقعیت از یك قماش نیستند و چه بسا كه شخص آنچه را كه خوانده است در زندگی بیابد و آنرا بازنشناسد.

 

زخم هايم را به تو پيشكش می كنم، اين بهترين چيزی است كه زندگی به من داده است، زيرا هر كدام آن نشانه گامی به پيش است.

 

هنوز جملات زيادی هستند كه باید بنويسم، ژان كريستف هم هنوز مانده… راستی چقدر كمند آدم هايی كه اين قدر اثرگذار باشند در زندگی آدم. دلتنگ نبودنش شدم، روحش شاد!

 

يك شب، نه مثل هر شب!

June 1st, 2006

 

به مهرك عزيز و داستان “از صدای سخن عشق نديدم خوش تر”!

 

- دختر اين رفقات چی می گن ها؟ چرا تا حالا به من نگفته بودی؟ خيلی نامردی به خدا، اگه من اين كارو كرده بودم خودت چی می گفتی الان بهم؟

- می گفتم ماهی! كلا حالت خوبه خانم جان؟

- به لطف شما خوب، خيلی هم خوب! خيلی نامردی، خيلی!

- بابا كشتی منو! خوب بگو چی شده ديگه؟

- هيچی چشممون روشن شده ديگه!

- ای خدااااااااااااااا، نمی تونی مثل آدم حرفتو بزنی، نه؟

- خوب خودتو زدی به كوچه علی چپ ها، نكنه من عاشق شدم و خبر ندارم؟

- عاشق؟

- ببين كتمان فايده نداره همه می دونن. تازه نمی خوام كه بكشمت، می خوام تبريك بگم!

- بابا كتمان كدومه؟ هيچ خبری نيست! قويا تكذيب می كنم.

- لوسسسسسسسس، نترس بابا نمی خوريمش! آخه چيز به اين تابلويی رو می شه تكذيب كرد؟ همه بچه ها می دونن!

- كدوماشون؟

- همه شون بلا استثنا!

- خوب پس همه شون بلا استثنا خل شدن! … حالا من عاشق كی شدم؟

- همونی كه هميشه خدا به فكرشی، هميشه اسمش ورد زبونته، همونی كه مقياس آدم خوبه است تو حرفات، همونی كه وقتی يه مدت ازش بی خبر می مونی عين مرغ سر و پر كنده می شی و تا باهاش حرف نزنی آروم نمی شی، همونی كه وقتی می بينيش انگاری رو ابرا راه می ری، همونی كه پيشش هيچ خبری از قُد بازی های هميشگيت نيست، بازم بگم؟

- خداياااا فهميدم! عزيز ببين دارين غلو می كنين، درسته من دوستش دارم ولی عاشقش كه نيستم!

- داری مسخره ام می كنی ديگه هان؟ پس عشق به چی می گن تو مرام شما؟

- نه به خدا! مسخره كدومه. ببين جدی می گم، من عاشقش نيستم!

- خوب پس خلی كه فكر می كنی عاشقش نيستی! عشق شاخ و دم نداره كه!

- …

- چرا حرف نمی زنی؟

- آخه چی بگم؟ فكر می كنم واقعا عاشقش نيستم!

- ديوونه، به خودت بيا! اگه بخوای اين طوری فكر كنی، يهو می بينی يه روز گذاشته و رفته، تو موندی و غم دوريش ها.

- آخه من هميشه فكر می كردم ما فقط دوستای خيلی خوب هميم…

- خوب عشق يعنی همين ديگه! يعنی دو نفری كه بهترين دوستای هَمَن! به غير اين كه باشه ديگه عشق نيست. می شه همون چيزی كه هر روز می بينيمش! يعنی تو هم منتظری يهو يكی رو ببينی و دلتو ببره! منتظر يه شاهزاده افسانه ايه غريبه؟

- نه ولی خوب، هميشه فكر می كردم عشق فرق داره يه جور ديگه اس!

- خداياااااااا، هنوزم بچه ای! كی بزرگ می شی نمی دونم! خل جان، فرق داره ديگه مگه نمی بينی؟ فرق يعنی اينكه وقتی اون نيست و همه هستن بازم فكر می كنی دنيا يه چيزی كم داره، فرق يعنی اينكه تو بود و نبودش به فكرشی، يعنی اينكه وقتی نگرانشی ديگه هيچی برات معنی نداره، فرق يعنی برق چشای تو وقتی اونو می بينی…

- … تو مطمئنی؟

- من كه مهم نيستم، تو باید مطمئن شی! يه فكری بكن ببين زندگی بدون اونو دوست داری، هنوزم برات قشنگه؟

- نمی دونم، الان هيچی نمی دونم!

- آخی نازی! به هم ريختی نه؟ خوب خاصيت عشق اينه! وقتی می خواد وارد زندگيت بشه خيلی چيزا رو عوض می كنه، خيلی چيزای قديمی رو بيرون می ريزه و خيلی چيزای جديد با خودش مياره. خُلَكم خوشحالم برات، خيلی خوشحالم…

- من كه گيج شدم، هنوزم شك دارم… راستش خيلی يهويی بهم گفتی!

- خيلی گيجی عزيزم! برو يه كم فكر كن! ولی در هر حال من شيرينی مو می خوام ها!

- اوهههههه، هنوز كو تا شيرينی!

- بيخودی برا من ادا درنيار! همين روزا باید شيرينی بدين! هيچ جوريم نمی تونين زيرش بزنين! ديگه برم كه تو بشينی فكر كنی! كاری نداری؟

- نه ممنون، خوشحالم كردی زنگ زدی!

- دروغ نگو! بيشتر گيجت كردم تا خوشحال. خيلی دوستت دارم عزيزم، خوب ديگه روده درازی بسه، قطعا و قويا خداحافظ! راستی سلام منم بهش برسون ها!

- بیمزهههههه! خداحافظ!

گوشی را كه گذاشت. به عكسی كه چند روز قبل گرفته بودند خيره شد. اگر او در اين عكس نبود هنوز هم اين قدر دوستش داشت كه بگذاردش در دسك تاپ كامپيوترش؟

 

پ.ن۱: ببخشید به خاطر امتحانات چندان نتوانستم وقت بگذارم تا کاملا ویراسته شود! اگر مشکلی داشت گوشزد کنید!

 

پ.ن۲: پاسخ آرش به داستان من