تسلی بخشی های فلسفه
«تسلی بخشی های فلسفه»
نوشته آلن دوباتن
نشر ققنوس
نثر ساده و به دور از فضل فروشی نويسنده و ترجمه روان عرفان ثابتی كتابی آفريده است كه مطمئنا از خواندنش لذت خواهيد برد، حتی اگر اصلا از فلسفه سر در نمی آوريد! در پشت جلد می خوانيم:
“اين كتاب می كوشد تا با استناد به آثار شش فيلسوف بزرگ راه حل هايی برای مشكلات روزمره ما ارائه كند. با خواندن اين كتاب از سقراط می آموزيم كه عدم محبوبيت را ناديده انگاريم؛ سنكا به ما كمك می كند تا بر احساس ياس و نااميدی غلبه كنيم؛ و اپيكور بی پولی ما را چاره می كند. مونتنی راهنمای مناسبی برای درمان ناكارايی ماست؛ عشاق دلشكسته می توانند با خواندن آثار شوپنهاور تسلی خاطر يابند؛ و كسانی كه در زندگی با سختی های زيادی روبرو هستند با نيچه احساس همذات پنداری خواهند كرد”.
اين كتاب به قدری حرف برای گفتن دارد كه ترجيح می دهم درباره بخش های مختلفش در پست های جداگانه ای گفتگو كنيم. اميدوارم همه شما در اين بحث شركت كنيد، هر چه باشد اين كتاب درباره مسائلی گفتگو می كند كه همه ما با آن ها درگيريم. همه ما در طول زندگی مان احساس عدم محبوبيت كرده ايم. دچار ياس شده ايم. مشكلات مالی گريبانگيرمان شده اند. احساس ناكارامدی يا نابهنجار بودن كرده ايم. شايد در عشق شكست خورده باشيم و مسلما سختی ها به ما هم فشار آورده اند. می بينيد هيچ موضوع پيچيده ای در كار نيست، موضوع اين كتاب خود ما هستيم و احساسات و مشكلات خودمان، پس خيلی راحت می توانيم با ديدی باز و نقادانه اين كتاب را بخوانيم و از آن بياموزيم، از نام های بزرگ نترسيم و حتی به نقدش بنشينيم…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
داستان مهمان: بی پرده
نكته اول اينكه پست شماره 89، داستان پر، خالی، فقط يك داستان است كه در رد سوژه دور نهم آماتورها* نوشته شده است و گرچه پايه در واقعيت زندگی دارد ولی نه زندگی من…
* سوژه: ای دوست روح مرا درکش. وجودم را تکه تکه کن و برای خویش بردار… چرا که هستی من امانتی بوده است که باید به تو می دادم.
و دوم اينكه دوست عزيز، مستانه، داستانی نوشته و از من خواسته كه آن را در فراتر از بودن بگذارم. اين هم داستان بی پرده نوشته آقای رشيدی:
پرده اول:
دفتر کار، مسعود در حال صحبت با تلفن است:
- عزیزم يكم به منم فکر کن.
-
- من هم دوستت دارم. ولی با این کار به تو میگن بچه ننه!
-
- باشه، ببخشید. ولی تو باید به زندگیت هم برسی یا نه؟ نمی شه كه همه اش خونه مادرت باشی. پس شوهرت چی؟
-
- نذار دوستی ما اینجوری خراب شه…
-
- به جهنم.
گوشی را با عصبانیت می گذارد.
مسعود قرار بود با دوست دخترش ازدواج کند، اما خانواده این دختر به تازگی از تهران به کرج رفته اند و او حاضر نیست مادرش را ترک کند و می گوید نمی تواند دور از او زندگی کند. مسعود هر چه اصرار می کند جواب دلخواهش را نمی شنود. هر دو بر سر حرف خود می مانند و کار به قطع دوستی می کشد.
پرده دوم:
دو سال بعد- مسعود در دفتر کارش نشسته و جریان ازدواجش را برای همکارش توضیح می دهد:
… بعد از اینکه حاضر نشد کوتاه بیاید و دور از مادرش زندگی کند من هم به اولين مورد پيشنهادی مادرم جواب مثبت دادم و به خواستگاری رفتیم، جواب مثبت هم گرفتيم. البته بیشتر از سر لجبازی بود. می خواستم حالش را بگیرم و گرفتم. خیلی شانس آوردم که لجبازی به خیر گذشت، چون خانواده خوبی را گیر آورده ام. الان هم در زندگيم واقعا احساس خوبی دارم.
بعد هم چند عکس از همسرش را نشان می دهد که همراه با مسعود، دوست و همسر دوستش به یک سفر تفریحی شمال رفته اند. هر دوی زن ها بدون حجاب هستند. وقتی تعجب من را از نشان دادن عکس بدون حجاب می بیند، در مذمت حجاب اجباری و محاسن آزادی سخن می گوید و …
پرده سوم:
سه سال بعد – مسعود در دفتر کارش نشسته که تلفن زنگ می زند. همسرش است.
-
- خوب وقتی زنگ زده می گه با من كار داره، حتما با من کار داشته دیگه!
-
- اصرار بيخودی نکن، كار مهمی نبوده!
-
- اصلا به تو ربطی نداره چی کار داشت.
-
- می گم فضولی نکن، اصلا دلم نمی خواد بگم!
-
- وقتی بهت می گم نپرس یعنی نپرس. وقتی گیر می دی حالمو بهم میزنی.
گوشی را محکم بر زمین می کوبد. تلفن دوباره زنگ می زند.
- برای چی دوباره زنگ زدی؟
-
- گه می خوری زنگ می زنی. اصلا به تو چه که اون با من چی کار داشت. وقتی گفته با من كار داره يعنی با من كار داره نه تو.
-
با دیدن این شدت برخورد به سمت در خروجی می روم.
- ا، خفه شو، برو خودتو جمع کن….
می توانستم حدس بزنم که پای نفر دیگری در میان است. وقتی برگشتم دفتر آرام شده بود.
پرده چهارم:
…..
من که جرات نمی کنم این پرده را حدس بزنم. فقط امیدوارم این پرده به جدایی منجر نشود.
Filed under داستان | Comment (0)نصر من الله وفتح قریب
الله اکبر الله اکبر شما که انسانیت را با شرافتش خریدید
درود بر شما فرزندان محمد ُعلی ُفاطمه!
درود بر شما فرزندان ابوبکر و عمر!
الله اکبرکه به خونخواهی انسان به پاخواسته اید
الله اکبر که شرافت را نه به زور بل با ایمان معنا داده اید
این اصالت ایمان است که ضعف مادی در برابر قدرت مادی شمشیر می کشد
این اصالت ایمان است که قدرت مادی در برابر ضعف مادی راهی جز ناله ندارد
الله اکبر که شمشیرعلی را به شایستگی صیقل دادید
قسم بر همو که مهر بی نام او بی ذات است
حاشا که لحظه ای از جانُ مالم بر شما دریغ باشد
حاشا حاشا که لحظه ای این فکر ُزبان بر شما بایستد
الله کبر فرزندان انسان!
الله اکبر فرزندان خدا!
از این حزب الله!
نوشته شده توسط ف ـ سپید
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)پر، خالی
خداحافظ شریك 5 ساله زندگیم!
می دانم حالا كه داری این نامه را می خوانی همه جای خانه را گشته ای، دیده ای كه من نیستم و هیچ كدام از وسایلم هم نیست. می دانم كه می دانی رفته ام و دیگر قصد برگشتن ندارم!
واقعا نمی دانم كی شروع شد. شاید همان روز های عاشقی كه من به خاطر تو از كاندیداتوری انتخابات انجمن كناره گرفتم. چقدر همه آن روزها از دستم عصبانی شدند كه بعد از دو سال دبیری موفق انجمن این كار را كرده ام، ولی من خوشحال بودم و راضی!
یا شاید هم همان روز هایی كه تو به كتاب هایم حسودی كردی! همان روز هایی كه بالاخره من مجبور شدم مطالعه ام را به صبح های زود محدود كنم. هیچ وقت نفهمیدم چرا نمی توانی كتاب خواندن مرا در حضور خودت تحمل كنی، ولی تعبیر به این كردم كه نمی توانی تحمل كنی علاقه ام به چیزی به جز تو باشد!
وقتی شروع به ایراد گرفتن از داستان هایم كردی هم می توانست باشد، نه؟ چرا وقتی من دیگر داستان هایم را چاپ نكردم آن قدر خوشحال شدی؟ تو كه می دانستی من با نوشتن است كه می توانم با دنیا كنار بیایم…
وقتی به خاطر ترس تو از به خطر افتادن موقعيتت فعالیت هایم را در انجمن دفاع از حقوق زنان و كودكان محدود كردم، دیگر مطمئنا شروع شده بود. نمی توانستم ببینمت آن قدر خودخواه. قدم زدن های شبانه مان متوقف شد. حتی با هم تلویزیون هم نگاه نمی كردیم. دیگر از راز و نیاز های عاشقانه مان خبری نبود. اصلا هوس نمی كردم ناگهان خودم را به آغوشت پرت كنم و چشم هایت را ببوسم، اصلا دیگر نمی توانستم به چشم هایت نگاه كنم. باور می كنی نمی توانستم؟ آن هم چشم هایی كه آن قدر دوستشان داشتم، از همه وجود تو همان چشم ها را دوست داشتم. می دانی اما همان موقع هم هنوز دوستت داشتم، نمی دانم چرا، ولی دوستت داشتم. شاید به همین خاطر بود كه از تو كناره می گرفتم می خواستم همان حداقل تصویرت را برای خودم حفظ كنم. نمی خواستم برایم از بین بروی. با تمام وجودم سعی می كردم همان یك ذره را حفظ كنم. هیچ وقت فكر نمی كردم زندگی مشترك مان روزی به ناهار و شام خوردن مشترك محدود بشود ولی شد. چند بار سعی كردم برگردم ولی تو نگذاشتی، یادت هست؟ وقتی جشن سالگرد ازدواج مان را به آن وضع خراب كردی چه انتظاری می شد داشت؟ یادت كه نبود، هیچ، آن هم برخوردت بود با دوستانمان. انگار آن ها باید تاوان بی توجهی و فراموش كاری تو را می دادند. باید همان روز به حرف شان گوش می كردم و تركت می كردم. ولی من به عشقم ایمان داشتم، احمقانه بود نه؟ می دانم، ولی فكر می كردم می توانم دوباره همه چیز را به حال اول برگردانم. تو كه می دانی من هیچ وقت شكست را قبول نمی كنم. جلسات مشاوره را شروع كردم. با وجود همه همكاری نكردن هایت من ایمان داشتم كه با تلاش و عشق می توانم همه چیز را از نو بسازم این بار بدون اشتباه. می خواستم این بار زندگی عاشقانه ای بسازم كه در آن دیگر من نابود نشوم. شور زندگیم را، دلبستگی هایم را، فدای هیچ چیزی نكنم…
ولی اشتباه می كردم. تو برای خودت شروع دیگری را انتخاب كرده بودی. وقتی خبرش را شنیدم برای همیشه در من خرد شدی، شكستی، تكه تكه شدی. نمی دانم چرا 5 سال از زندگیم را به خاطر تو نابود كردم ولی مهم نیست. شروع دوباره من بدون تو زیبا خواهد بود. می توانی خبر شروعم را از انجمن بگیری، یا از ماهنامه هایی كه داستان هایم را چاپ می كنند. خدا را شكر كه حداقل موقعیت شغلی ام را از دست نداده ام. دنبالم نیا، سعی نكن توجیه كنی. هیچ چیز از تو نمی خواهم به جز نبودنت. البته تا یادم نرفته باید بگویم هیچ چیز از وسایل مشتركمان برنداشتم به جز اولین هديه ام، همان تابلویی كه رویش نوشته بود، “انسان آگاهی است و آزادی است و شرافت، و این هر سه را نباید فدا كرد، حتی در راه محبوب، حتی در راه خدا…”. امیدوارم او را هم مثل من از خودش خالی نكنی، باور كن بدون خالی شدن هم برایت جا بود…
پ.ن1: خودت قول راهنمايی دادی، پس زياد منتظرم نگذار…
Filed under داستان | Comment (0)
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا…
تکرار سپیده دمانه این تنها گریز یافته
صبراین تنها خولیای مست دشت بی افق
آخرین رنگ به جا مانده از پرده عشق
خنده گریه های با تو ُ بی تو..
شمارش اضداد است اینچنین
که هوس خاک را نوشدارویی نیست
چه آنکه بعد سهراب!
دارویی که مرا قصاصش قتل است و مقتول آن من
مرهمی که زخم مرا صد بار بی حاجت است.
نبش خواهی سهراب را روزی
ـ چیست در این که هر ساله در دهشت استخوان سوز سرمای زمستان
بنفشه های بهاری می زاید؟!
ـ روح نیست
نه دستی ُ
نه معجزی ُ
نه وهمی!
بل دارویی ست که طعمش را خاک به بنفشه های بهاری می نوشاند!
نوشته شده توسط ف - سپید
Filed under ادبی | Comment (0)میرا
«ميرا»
نويسنده: كريستوفر فرانك
مترجم: ليلی گلستان
ناشر: بازتاب نگار
«ما در مربع 837-333-4 شرق زندگی می كنيم مربع ها با مرز هايی از خطوط زرد كه زمين سياه رنگ را تقسيم می كنند، ده كيلومتر مربع مساحت دارند. پس ما زير چراغ هايی كه به فاصله های پنج متری در زمين قرار دارند، جای كافی برای گردش كردن داريم. نور های اين چراغ ها روی هم افتاده اند تا در مربع 837-333-4 شرق كوچكترين گوشه ای تاريك نماند، زيرا چنان كه همه می دانند، بدی در تاريكی خفته است.
ما يك خانه معمولی داريم، با ديوار های شفاف، تا چهار نفر ساكنان آن هيچ گاه نتوانند خود را از چشم ديگری پنهان كنند. به اين ترتيب تنهايی مغلوب می شود، زيرا چنان كه همه می دانند بدی در تنهايی خفته است».
و راوی به همين شكل زندگيش و محيط اطرافش را برای ما توصيف می كند، خيلی خيلی عادی! از خلال اين تصاوير است كه می فهميم در جامعه اش بدی در چيز هايی مثل رقابت، تنهايی، نوشتن، اختراع كردن، عاشق شدن و… نهفته است. در هر چيزی كه باعث شود شخص خود را متفاوت از ديگری بداند. راوی فردی غيرعادی است. او رقابت با همكلاسی هايش را دوست دارد. عاشق دختری شده است. به تنهايی قدم می زند. دوستی ندارد و… و سرانجام در نقطه آغازين اين كتاب مرتكب بزرگترين بدی می شود، می نويسد. اگر 1984 جرج ارول را خوانده باشيد مطمئنا با يك چنين فضايی آشنايی داريد. جامعه ای كه در آن فرد را می كشند تا عصيان را كشته باشند. و راوی در هر دو داستان كسی است كه به قوانين تن نمی دهد. در ميرا، راوی عاشق دختری به نام “ميرا” می شود و سرانجام او و آن دختر را برای اصلاح مغزشان می برند. نتيجه خارق العاده است، هر دو نقابی از خنده هميشگی بر لب دارند، از تنهايی، از عشق، از هر چيزی كه آن ها را ار بقيه جدا كند می ترسند، و هيچ چيزی از گذشته شان به ياد ندارند. زمان می گذرد، و او دوباره عصيان می كند. زنی از اصلاح شدگان را می بيند و جذبش می شود. ترس هايش از بين می روند. نقابش شروع می كند به ترك خوردن، نقاب آن زن نيز…
«شب ما را در بر گرفته بود و مجبور بوديم همديگر را محكم بگيريم تا يكديگر را گم نكنيم. او خنده سر داد. همديگر را رها كرديم و هر يك دست هايمان را روی نقاب ديگری گذاشتيم.
- حاضری؟
- حاضری؟
نقاب هايمان را تكه تكه كنديم. بدون گفته ای. خون از گونه ها و پيشانی برهنه شده مان می ريخت. با وجود دردی كه نفس مان را بريده بود و ناله مان را در آورده بود، لبخند هميشگی مان عاقبت ناپديد شد و پس از چند ساعت، چهره پيشينمان ظاهر گشت. آن گاه لب هايمان به هم پيوستند…
يك اصلاح شده با لبخندی پهن به طرفی كه ما ايستاده بوديم نشانه می رفت. آن زن با عجله خودش را مقابل من گرفت و اولين گلوله ها پشت او را سوراخ كردند. به دو نيم شد و كنارم افتاد. بازوانم روی شكم سوراخ شده ام خم شد و بدون آنكه از لبخند شليك كننده ای كه بر فراز سرمان بود چشم بردارم من هم كنارش افتادم».
جرج ارول در انتهای كتابش گفت “سرانجام او بر خويش فائق آمده بود. او به ناظر كبير مهر می ورزيد”، ولی كريستوفر فرانك عكس اين را نتيجه می گيرد. فكر می كنيد حق با كدام شان باشد؟ آيا می توان عشق را از بين برد؟ آيا می توان فرديت انسان ها را از آن ها گرفت؟
پ.ن: نوشته شب نويس درباره ميرا…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)