نوشتن…

September 24th, 2006

تقديم به اميد عزيز كه اولين خواننده، منتقد و مشوق كارهايم بود؛

تقديم به همه آماتورهای نازنين كه بسيار به من آموختند و می آموزند؛

و به شبنويس عزيز كه اين روزها بی حوصله شده است؛

 

«نوشتن یعنی بی اشتها شدن. نوشتن یعنی رد كردن خوردنی هایی كه دنیا پیش می نهد و جستن خوراك راستین در لاغر اندامی وحشت آور یك جمله یا در گسترش گرسنه وار آن، خوراكی كه مایه بالیدن می شود، و این جستجو فی نفسه مغذی است.

 

نوشتن يعنی زمانی كه صفحه كاغذ به يكباره ضخامت آسمان ابری را پيدا می كند و برف در آن باريدن می گيرد. آنچه در قلب است، رخنه ای می يابد و به سان توده ای سپيد بيرون می ريزد. نوشتن، انفجار قلب است در سكوت و از پس آن ديگر هيچ، تقريبا هيچ. حروفی كه واژه هايی را می سازند، واژه هايی كه در جمله ها پيش می روند و به هم پيوند می خورند، جمله هايی كه در بامداد زمستان در هم می روند و گم می شوند.

 

روز هايی كه در آنها نمی نويسم بيش از همه اند. به سان وحشيان می آيند و گاه تا بدانجا فزونی می يابند كه سر به هفته ها و ماه ها می زنند. ديگر مرا نمی ترسانند. ديگر از هيچ چيز نمی ترسم، جز از فقدان اين زندگی شريف كه از زندگی من گذر می كند همچنان كه از هر زندگی می گذرد، حتی از فقيرانه ترين و محروم ترين زندگی ها و به ويژه از اين دست زندگی ها. هرگز برنامه ندارم و هيچ روشی را در پيش نمی گيرم. برای نوشتن به همان اندازه قاعده وجود دارد كه برای عشق. در هر دو مورد باید تنها و بی اندرز رفت، بدون اعتقاد به اينكه آدابی باید رعايت شود و شناخت هايی به دست آيد. آنگاه كه آغاز به نوشتن می كنم، از آن روست كه نوشتن پيشاپيش به تمامی اينجا است و تنها در انتظار پاكنويس شدن است. در غير اين صورت، نوشتن بيهوده است، عبث است كه آن را بجوييم و بخوانيم و بخواهيم.

 

نوشتن به سان يك كولی است كه به فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می كند و بی خبر می رود. اين حق اوست. اين حق ابتدايی كسانی است كه دوستشان می دارم كه بی هيچ توضيحی مرا ترك گويند، بی آنكه برای رفتنشان دليل آورند، بی آنكه درصدد تلطيف آن با دلايلی كه همواره كاذب است برآيند. از كسانی كه دوستشان می دارم هيچ چيز نمی خواهم. از كسانی كه دوستشان می دارم جز اين نمی خواهم كه رها از من باشند و درباره آنچه می كنند يا آنچه نمی كنند هرگز به من توضيح ندهند و البته از من نيز هرگز چنين چيزی نخواهند. عشق جز با آزادی همپا نمی شود. آزادی جز با عشق همپا نمی شود. من نيز چون نوشتن كه دوست من است، آواره ام. من كه تقريبا هيچ گاه از اين آپارتمان خارج نمی شوم، بی اندازه در جنبشم. در اين روز ها كه در خانه من گشوده نمی شود، هيچ كس بيش از من با دنيا پيوند ندارد. در اين ساعات كه نمی نويسم هيچ كس بيشتر از من نمی نويسد.

 

من سه ساله ام، درون اين سن می نويسم، حروف الفبا را برمی دارم و كلبه يا برج يا قصری درست می كنم. اگر اين كلبه ديگر مناسب حال من نباشد، يكی ديگر می سازم يا پابرهنه به راهرو می روم و در خانه ای كه مركب آن را از هر چيز خالی كرده، يكه و تنها در سه سالگی آواز سر می دهم…».

برگزيده از كتاب فرسودگی كريستين بوبن

 

اوریانا مرده است…

September 16th, 2006

 

اوریانا مرده است! یكی از شجاع ترین و تابوشكن ترین زن هایی كه می شناسم مرده است. خبرگزاری ها می گویند این اواخر خیلی تندرو شده بود، زود قضاوت می كرد و غیرمنصفانه، و نتیجه می گیرند چندان نباید دوستش داشته باشیم و ستایشش كنیم.

ولی من یاد اگر خورشید بمیرد افتاده ام. یاد یك دختر جوان و شجاع، یك استاد مسلم گفتگو، كه توانست بزرگ ترین رویاهای انسان قدرت طلب عصر جدید را از زبان پيام آورانش به نقد بنشیند.

نامه به كودكی كه هرگز زاده نشد را خوانده اید؟ من نمی دانم آیا زن دیگری هم در دنیا شجاعت این را داشته است كه به این سادگی و راحتی با خودش و جنسیتش برخورد كند و كتابی را بنویسد درباره گفتگوهایش با جنینش و مشكلاتی كه در این دوران كشیده است…

مصاحبه با تاریخ ها را چه؟ تصورش را بكنید كه در مقابل بزرگترین سیاستمداران جهان نشسته اید و می خواهید از آن ها درباره جنایت هایشان، اشتباهات شان،… سوال بكنید، چه حسی دارید؟ اوریانا خیلی خیلی راحت همه این افراد را به چالش می كشید و بارها و بارها توانست اعترافاتی از آن ها بگیرد كه هیچ فرد دیگری نتوانست!

زندگی، جنگ و دیگر هیچ، تعریف جالبی داشت از زندگی:

«… زندگی یك نوع محكومیت به مرگ است. و درست به همین خاطر محكومیت به مرگ است كه باید آن را طی كنیم و باید بدون قدمی به اشتباه، و بدون آنكه یك ثانیه به خواب رویم، و بدون آنكه تردید كنیم كه اشتباه می كنیم یا فكر كنیم كه ممكن است آن را بشكنیم، آن را طی كنیم. ما كه انسان هستیم و نه حیوان، ما كه بشر هستیم.

بیا خواهر كوچكم الیزابتا، تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه، آیا باز هم می خواهی بدانی؟

- آره زندگی یعنی چه؟

- چیزی است كه باید خوب پرش كرد. بدون آنكه لحظه ای را از دست بدهیم. حتی اگر وقتی كه پرش می كنیم بشكند.

- و اگر بشكند؟

- دیگر به هیچ دردی نمی خورد، به هیچ دردی. و همین. آمین».

راستی اگر شما در جنگ ویتنام بودید و صدها مرگ، صد ها قتل عام را به چشم خود می دیدید، اگر در میدان المپیك مكزیك بودید و در میان دانشجویان معترض مكزیكی تیر می خوردید درباره زندگی چه فكری می كردید؟

و اگر هیچ كتابی از اوریانا نخوانده اید یك مرد را حتما بخوانید!

«چوب كبریت به جای قلم

خون بر زمین چكیده به جای جوهر

پاكت از یاد رفته باند پانسمان به جای كاغذ

اما چه بنویسم؟

شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشیم

شگفتا جوهرم منعقد می شود…

برایتان ازسیاه چالی می نویسم در یونان».

داستان زندگی كوتاه اوریانا با آلساندرو پاناگولیس شاعر انقلابی یونان. همان كسی كه در زمان دیكتاتوری مدت ها در سیاه چال مانده بود و در زمان دموكراسی ترور شد!

«شاعران قهرمانان قصه های بی سر و ته اند كه زندگی بدون آن ها معنیش را از دست می دهد! آن ها می دانند شكست می خورند ولی باز هم می جنگند و خسته نمی شوند! تمام این كارها برای رسیدن به آن روز بزرگ است! همان روز كه آزادی را با خودش می آورد! همان روزی كه خیلی ها دیگر به رسیدنش امیدوار نیستند، ولی بالاخره از راه می رسد و بذری در هوا می پاشد كه از آن یك سبزه جوانه می زند و از آن سبزه یك شكوفه و از آن شكوفه یك گل!»

اوریانا فالاچی مرد! زنی با تمام خوبی ها و بدی های انسانی اش. دلم برایش تنگ می شود!

 

پرنده ها به تماشای بادها رفتند…

September 11th, 2006

 

روی تخت دراز كشيده ام و خودم را نگاه می كنم در آينه. هيچ كس در خانه نيست به جز حُسنی. ماما و بابا رفته اند بيرون، يعنی بابا مامان را به زور برد بيرون. كلی مصيبت كشيدم تا راضی شوند به اين كار و حالا تا نيم ساعت ديگر بچه ها می آيند. بايد می ديدم شان قبل رفتن، بايد. صبح داشتم آلبوم عليزاده و آن زنی را گوش می كردم كه اسمش يادم نيست، و هنوز صدايشان دارد در گوشم زنگ می خورد “پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، ‌رفتند، رفتند…”. حُسنی سرك می كشد به اتاق و می گويد راضی هستم از سر و وضعم، نمی خواهم لباسم را عوض كنم؟ می گويم عالی است! می خندد و می گويد بايد هم راضی باشم با اين همه لَونديم!

پيراهن نازك سفيد تنم است و با همه اينها هنوز هم گرمم است. همه لباس های كلفت زمستانی پوشيده اند و از سرما می نالند، من نازك ترين لباس هايی را كه می شد پوشيده ام و هنوز هم دانه های درشت عرق دارند روی پيشانی ام، كمرم، همه تنم ليز می خورند. هر دفعه كه به آينه نگاه می كنم با خودم می گويم چه خوب كه نگذاشتم مامان موهايم را كوتاه كند. فكرش را بكن اگر به جای اين موهای سياه بلند كه ريخته اند كنار صورتم، موهای كوتاه پسرانه بود، چقدر زشت می شدم! اين تركيب سفيد و سياه هم تركيب عجيبی است. رنگم پريده است، سفيدِ سفيد مثل گچ. مامان قبل رفتنش می خواست آرايشم كند، می گفت با اين رنگ پريده ام شده ام مثل… بقيه حرفش را خورد ولی فكر كنم می خواست بگويد شده ام مثل مرده ها. ولی من نگذاشتم، گفتم اين تركيب سياه و سفيد را دوست دارم. صورت سفيد، لباس سفيد، موهای سياه، چشم و ابروی سياه. تضاد قشنگی نيست؟ راستی امروز چشم هايم درشت تر شده اند انگار!

وقتی پرسيد درد يا بی حسی گفتم درد. و حالا دارم دست و پاهايم را نگاه می كنم كه چقدر شكننده به نظر می رسند فقط كاش اين همه خشك نبودند و دردناك… همه زحمت ها افتاده است گردن حُسنی تا آمدن بقيه. باز دلم برای ليلا تنگ شد دوباره، پيدايش نكردم كه دعوتش كنم. اگر می آمد حُسنی تنها نمی ماند، مهربان است، همه كاری هم بلد است و می دانم كه می كند برای من. ولی حالا حُسنی تنها مانده است با اين همه بار، به تنهايی، وقتی كه دلش می خواهد گريه كند بايد به خاطر من بخندد، گرچه اگر من نبودم گريه ای هم نبود…

… انگار چند لحظه ای خوابم برده بود، اصلا نفهميدم كی اين همه آدم آمدند! از حُسنی كه می پرسم می گويد از خستگی چنان خوابم برده بوده كه اين همه سر و صدا هم بيدارم نكرده، تقريبا يك ساعتی خوابيده ام! لعنت به اين تن كه اصلا نمی فهمد بعد ها كلی وقت برای استراحت هست الان كه نبايد بخوابد، نبايد…

من كه نمی توانم بلند شوم بقيه بايد بيايند اينجا. قبل آمدن شان حُسنی می آيد سراغم. اول عرق صورتم را پاك می كند، بعد روسری سفيدم را می اندازد روی سرم و عطر می زند. من دارم از شيشه بچه ها را می بينم اما آن ها نمی دانند كه می بينم شان كه دارند بيخودی غصه می خورند. به حُسنی می گويم بهشان بگويد با اين قيافه ها بهتر است سريعا جيم شوند كه اساسی حالشان گرفته خواهد شد! حُسنی رفته است پايين و حتما دارد حرف مرا می گويد كه اين مهتا می زند زير گريه، و طبيعتا پشت سرش بقيه بچه ها، خدا رحم كرده مجتبی و سياوش هستند وگرنه هيچ كس نمی توانست جلوی گريه های بعضی ها را بگيرد!!! چقدر خوشحال شدم وقتی آن ها هم خودشان را رساندند. دلم برايشان كمتر از ذره شده بود.

دارند می آيند بالا دلم می خواست می توانستم شيطنتی بكنم يادگاری، حيف كه نمی شود. ولی لبخند لب های بيرنگم انگار هنوز اثر خودش را دارد! بچه ها به ديدنش لبشان به لبخند باز می شود. خوشحالم كه قدرت بعضی چيز ها هيچ وقت از بين نمی رود، مثل قدرت لبخند! صدايم آرام شده است، تازه نمی توانم مثل قبل تند تند حرف بزنم، ولی كاش قدرت حرف هايم همچنان باقی مانده باشد. بچه ها هميشه می گفتند حرف های من منبع شادی هستند و انرژی، كاش امروز وقتی از اينجا بيرون می روند هم ته دلشان باز همين را بگويند، يعنی می شود؟

هيچ وقت قبلا اين طوری نشده بود! دارم در جمع حرف می زنم ولی با فرد! انگار جور ديگری نمی توانم. با الهام شروع كردم كه نمی دانم چرا. با هركسی حرف می زنم رها می كنم كلمات را هرجوری دلشان می خواهد بروند و بيايند. امروز شده ام مثل يك دوربين، دارم ثبت می كنم تصوير جزئی ترين خصوصيات شان را، طرز نگاه كردن شان، خنديدن شان، تن صدايشان، حركات دستشان وقتی حرف می زنند… برنامه قرار نبود اين طوری باشد ولی شد. همه رفته اند بيرون و يكی يكی می آيند تو، حرف می زنيم و می روند تا نفر بعدی بيايد. بيشترشان بعد بيرون رفتن لباس می پوشند، گاهی با اشك و بغض، گاهی هم نه، از حُسنی تشكر می كنند، می گويند خداحافظ و می روند.

عجب حواسی پيدا كرده ام امروز، انگار همه جا هستم. دارم كاوه را نگاه می كنم، با دقت هم به حرف هايش گوش می كنم ولی در همان حال می بينم كه فريناز دارد خداحافظی می كند با حُسنی! با هركدام از بچه ها يك مدل صحبت می كنم، يعنی خودش پيش می آيد! با بعضی ها درباره خاطرات مان حرف می زنيم، با بعضی هم درباره آرزوها و نقشه هايی كه برای آينده دارند. با خيلی ها درباره چيزهايی حرف می زنيم كه قبلا اصلا درباره شان صحبت نكرده بوديم مثل عشق های پنهانی كه در دل دارند يا نقشه ای كه برای آينده شان كشيده اند…

آن هايی كه بايد بروند رفته اند، آن هايی كه بايد می ماندند مانده اند، فقط اويی كه “كاش” می آمد نيست. حُسنی پرسيده بود خبرش كند يا نه، گفته بودم نه. آن “كاش” هم از آن هايی است كه مغزم به تمامی ردش كرد، حق هم داشت. وقتی كه می بايد نگفتم، حالا نبايد كه بگويم… همه جمع شده اند دور تختم. گفتم شده ام شمع مجلس. گفتند بودی! آن قدر محبت از چشم های همه دارد می بارد رويم كه حس می كنم الان است غرق شوم. اين را كه گفتم فرهاد گفت می خواهی چشم هايمان را ببنديم يا اينكه دوستت نداشته باشيم؟ گفتم هيچ كدام فقط وقتی ديديد دارم غرق می شوم كاری به كارم نداشته باشيد، اين شكلی رفتن از هر شكل ديگری قشنگ تر است… انگار نبايد اين حرف را می زدم همه ساكت شدند، يك سكوت خيلی غمگين. چه خوب كه سروش بود و بحث را عوض كرد، هميشه آن وقت هايی كه بايد به داد آدم می رسد اين سروش. آيناز كه بحث را تحويل گرفت خيالم راحت شد تا چند دقيقه ديگر همه فراموش می كردند و وارد بحث می شدند. مامان و بابا هم برگشتند مطمئنا مامان نتوانسته بود صبر كند. فقط آمد و مرا بوسيد و رفت پايين نشست. حالا هم زل زده است به شيشه هايی كه اين طرف شان را نمی بيند.

در زدند، مثل سريال های آبكی همه مان برگشتيم گفتيم يعنی كی می تونه باشه؟ و زديم زير خنده… صدايش را شنيدم… خودش بود، چطور فهميده بود؟ حُسنی خم شد به طرفم و پيشانی ام را پاك كرد، در گوشم گفت اگر می خواهم ردش كند، گفتم نه. چه سنگين قدم برمی داشت. كاش زودتر می آمد تا آن اولين برخورد نگاه ها رد می شد و او هم حل می شد در جمع. صدای قدم هايش پشت در اتاق متوقف شد، در زد و آمد تو. بچه ها بلند شده بودند، سلام و احوال پرسی مختصرتر از هميشه، سنگين بود و گرفته صدايش. رسيد كه به من فقط نگاهم كرد. گفتم سلام، چيزی نگفت همين طور خيره مانده بود. گفتم سلام، اين بار بلندتر و به سرفه افتادم. حُسنی عصبانی شد، گفت جوابم را بدهد مگر نمی بيند نمی توانم بلند حرف بزنم و بايد آرام باشم. نشست كنار تخت درست روبروی من. همچنان چشم در چشم هم. بعد از چند لحظه يا دقيقه، نمی دانم، گفت خيلی بی معرفتم، خيلی خيلی. چرا به اين همه آدم، به اين آشنا های دور و نزديك گفته ام ولی به او نگفته ام. گفت و اشك در چشم هايش جمع شد. فكر می كردم می توانم راحت كتمانش كنم ولی اصلا راحت نبود. همه توانی كه داشتم را جمع كردم تا چيزی بگويم ولی نتوانستم، اشكی كه در چشم هايم جمع شده بود بالاخره چكيد. وقتی چكيد ساكت شد. چشم در چشم هم دوخته بوديم برای چند لحظه يا دقيقه يادم نيست. فقط می دانستم اگر چند لحظه ديگر هم همچنان نگاهم می كرد مجنون می شدم من. نمی دانم كدام يكی از بچه ها بلندش كرد و بردش بيرون. چه عرقی كرده بودم در اين مدت، حُسنی مامان و بابا را صدا كرده بود از ترسش. نمی دانست آن ها هم كاری نمی توانند بكنند. ماما در آغوشم كشيد و بابا دستانم را در دستانش گرفت. بقيه همه دوباره جمع شدند دور تخت. او را صدا كردم كه بيايد پيش ما، برگشت با چشم هايی گريان. گفتم بنشيند كنار تخت، روبروی من، وقتی دستم را بلند كردم كه اشك هايش را پاك كنم فكر كردم الان است كه استخوان هايم از شدت درد از هم جدا شوند. دستم را گرفت و سرانگشتانم را بوسيد. آن يك لحظه نگاهش برای يك عمر كافی بود…  همه ساكت شده بودند و من اين سكوت غمگين را دوست نداشتم، به علی گفتم بخواند، گفتم شاد هم بخواند، گفتم همه هم بايد دست بزنند و همراهی اش كنند وگرنه بيرون شان می كنم!

علی می خواند ما هم با او می خوانيم و بچه ها دست می زنند، اشك می ريزيم با لبخند هايمان. حالا من قشنگ ترين تصوير دنيا را دارم. در آغوش مادرم، كنار پدرم، در دست های او، پيش همه كسانی كه دوست شان دارم و دوستم دارند پيش صاف ترين اشك و لبخند های دنيا. همين ها كافی هستند. مطمئنم اين تصوير آن قدر محبت و شجاعت در خودش دارد كه برای رفتن و دل كندن كافی باشد. عليزاده همچنان در ذهن من می خواند،

“پرنده ها به تماشای باد ها رفتند، رفتند، رفتند…

شكوفه ها به تماشای آب های سپيد رفتند، رفتند، رفتند…”،

نفس آخرم را راحت می كشم،‌ راحت…

 

لذت فلسفه!

September 1st, 2006

اين يادداشت را دوست عزيز، آرش، برای ماهنامه ما، پرواز، نوشته بود. وقتی ديدم گويا خيلی ها با خواندن كلمه فلسفه حوصله شان سر می رود، با اجازه خودش مطلبش را با كمی تغيير اينجا هم گذاشتم شايد نظر چند نفری عوض شد!!!

 

1. آيا خواهيد توانست با خواندن چند جمله ی اول اين پاراگراف موضوع بحثمان را حدس بزنيد؟

« هر حيوانی قلب دارد و تمامی اسب ها پستاندار هستند پس هر اسب يك قلب دارد.»

«هر اسب مشاهده شده يك قلب دارد پس هر اسب يك قلب دارد.»

جمله ی اول استدلال قياسی و دومی استدلال استقرايی محسوب می شود. اميدوارم كه درست حدس زده باشيد. موضوع بحث ما “فلسفه” است! با شنيدن كلمه ی فلسفه شايد اين جملات به صورت ناخودآگاه در ذهنتان شكل گيرد: موضوعی خسته كننده و كسالت بار. يك سری حرف های بی سر و ته و غيرقابل فهم كه شنيدن آن ثمره ای جز خميازه كشيدن و احساس بی حوصلگی ندارد. دوستی فلسفه را برايم اين چنين تعريف می كرد: “مشكل نشان دادن مسائل ساده و سپس توضيحی ساده و آسان پيدا كردن برای موضوع پيچيده شده”. در شما با شنيدن كلمه ی فلسفه چه احساسی به وجود می آيد، و به راستی هدف فلسفه چيست؟ آيا هميشه فلسفه همين قدر خسته كننده است و هيچ كاربردی در زندگی ما ندارد؟

2. شايد با خود بگوييد اين چه نوع يادداشتی است، اما اگر هنوز اين شانس را داشته باشم كه آن كسالت معروفی را كه در بين ما ايرانی ها با خواندن چند سطر از نوشته ای(فرق نمی كند نوشته ی من باشد يا نويسنده ای معروف) پديدار می شود، هنوز در شما ايجاد نشده باشد به سراغ قسمت اصلی حرف هايم می روم.

مطالب اصلی فلسفه همگی در مورد خودمان هستند، آری خودمان. همين موضوع به ظاهر ساده منشاء و سرآغاز موضوعات فلسفه است. اما خود فلسفه چيست؟

3. در عصر آگاهی و خردمندی باید به دنبال افزايش آگاهی های فردی و اجتماعی بود. چرا كه اگر حكمت داشته باشيم و به تعبيری دانا باشيم، می توانيم مطمئن شويم كه بقيه ی ملزومات هم به دنبالش می آيد. و يكی از هزاران روش برای كسب فهم و دانايی، خردمند شدن از طريق فلسفه است.

فلسفه از فيلا(به معنی عشق) و سوفيا(به معنی حكمت) تشكيل شده است و علاقه مندانی را در بر می گيرد كه وجه مشترك آنها علاقه ای است كه به بيان و روشن كردن ابهامات موجود در خود و اطراف زندگی شان دارند. و به عبارت بهتر فلسفه يعنی انديشيدن درباره ی مسائل اساسی زندگی و سرنوشت خود انسان، در واقع فلسفه هم چراها را در بر می گيرد، هم چگونه ها را، و محدوده ای برای تفكر ندارد.

به گفته ی افلاطون “فلسفه، لذتی گرامی و گرانبهاست”، و يا به تعبير زيبای ويل دورانت “در فلسفه لذتی وجود دارد كه حتی در سراب بيابان علم مابعدالطبيعيه نيست”، اما به راستی چرا از اين همه لذت فقط كسالت آن نصيب ما شود؟

4. فلاسفه هميشه اعجاب انگيز بوده اند چرا كه يك فيلسوف ما را بهتر از خودمان می شناسد و همان افكار ما را با شفافيت و صحت روانشناسانه ای بيان می كند كه هرگز نمی توانيم به پايش برسيم. آنان چيزی را كه مبهم و مجهول بيان می كنيم با دقت و نبوغ خاصی برايمان تعريف می كنند. موضوعی همچون عشق و اينكه چيست. چرا می آيد، چگونه عاشق می شويم، و اينكه انتخاب می كنيم يا انتخاب می شويم. و مشكلات پيش روی يك عاشق را كسی جز يك فيلسوف نخواهد توانست برايمان توضيح داده و درباره اش راه حل ارائه كند. و بی جا نيست كه فيثاغورث فلسفه را مرحله ی عالی موسيقی دانسته است.

5. ويل دورانت می گفت “ما در جستجوی فهم اشيا هستيم”، نيچه هم راست می گفت كه “معنی زندگی برای ما اين است كه خود و آنچه را كه با آن مواجه ايم به روشنی و شعله ی آتش مبدل سازيم.” مواجهاتی مانند زندگی و مرگ، زيبايی و زشتی، خير و شر، عشق و دوست داشتن، جبر و اختيار و…

و به راستی فلسفه وظيفه ای سنگين دارد چرا كه با موضوعاتی سر و كار دارد كه تاكنون هيچ يك از در های علم به روی آنها باز نشده است و باید پذيرفت كه لذات شيرين فلسفه به خاطر “نخستين شكافی است كه در حصار حقيقت رخ می دهد” و ما را از عالی ترين لذت يعنی يعنی لذت درك معرفت برخوردار می كند. آری هر كدام از فلاسفه قسمتی از معمای بزرگ و ناشناخته ی زندگی انسان را حل می كنند.

6. پس چرا ما از اين لذت برخوردار نشويم؟ فلسفه ی حقيقی با سقراط آغاز شده است، همان تعليم دهنده ی راه و رسم زندگی پر فضيلت و تقوا و نوشنده ی جام شوكران. از افلاطون، بدعت گذار نظريه ی عالم معقولات و انديشمند مدينه ی فاضله(اوتپيا) و ارسطو نيز غافل نبايد بود.

به دكارت كه با جمله ی معروفش “من می انديشم پس هستم” تحولی در فلسفه ايجاد كرد بايد سر زد و از زندگی اش درس ها گرفت. از شوپنهاور فيلسوف حساس به اراده درباره ی عشق و دوستی می توان پرسيد. به نيچه، ستاينده ی ابرانسان بايد فكر كرد. به استوارت ميل مدافع سرسخت آزادی های فردی، حتی سارتر شارح بی ايمان اگزيستانسياليسم خداناباوری، روسو منادی گر آزادی انسان، هايدگر و همه ی آنهايی بايد پرداخت كه جزء پديد آورندگان اين شعف و شور فلسفی هستند.

 

پ.ن1: فرهنگكده پارسه از تسلی بخش ها و نيچه نوشته است، حتما بخوانيد!

 

پ.ن2: تا يكشنبه بعد نيستم…