روی ماه خداوند را ببوس
مدت ها بود هيچ كتابی از نويسنده ای ايرانی نخوانده بودم كه “روی ماه خداوند را ببوس” را به خاطر پرواز، مجبور شدم بخوانم. روان بودنش و جزمی نبودنش به خود جذبم كرد. اگر شما هم خواستيد امتحانش كنيد می توانيد نسخه PDF اش را از اين وبلاگ دانلود كنيد:
http://mybook.parsiblog.com/Archive11786.htm
روی ماه خداوند را ببوس
نویسنده: مصطفی مستور
«نمیدانم چه كسی مرا به دنیا آورده است، دنیا چیست، جسم چیست، احساس كدام است، روحم چیست و این بخشی از وجودم كه میاندیشد و این چیزها را بر زبانم جاری میكند، كدام است… من این فضا های دهشتناك عالم را میبینم كه احاطهام كردهاند، در گوشهای از این عالم پهناور خزیدهام بی آن كه بدانم چرا اینجا قرار گرفتهام و نه در جایی دیگر، و چرا این مدت زمان كوتاه كه برای حیات به من داده شده در این نقطه است نه در جای دیگر. . . به همان قرار كه نمیدانم از كجا آمدهام، نمیدانم به كجا میروم، همین قدر می دانم در گریز از اینجا، یا برای همیشه به نیستی افتاده یا در دست های خداوند قهاری اسیرم بی آن كه بدانم در كدام یك از این دو وضع، تا ابد تقسیم خواهم شد. این است وضع من؛ پر از ضعف و تردید. پس، نتیجه میگیریم كه باید هر روز از عمر خود را صرف جستجو كنم، بی آن كه بدانم چه بر سرم خواهد آمد. شاید بتوانم تحققی در تردید هایم بیابم.»
بلز پاسكال (اندیشه ها و رسالات)- تصحیح و حاشیه نویسی لئون برونسویك*
“روی ماه خداوند را ببوس” داستان همین تردید ها و اضطراب هاست. داستان زندگی مردی كه در كیستی و چیستی خود و خدا دچار شك شده است. یونس دانشجوی دكترای پژوهشگری اجتماعی برای نوشتن پایان نامه دكترای خود باید علت خودكشی دكتر محسن پارسا را بفهمد. كسی كه دكترای فیزیكش را از آمریكا گرفته بوده، هیچ مشكل مالی و شغلی و… هم نداشته است! در گیر و دار تلاش برای رسیدن به پاسخ این سوال یونس با خودش درگیر می شود و مدام با خودش كلنجار می رود تا خدا را بفهمد و خودش را بفهمد. یونس یك روشنفكر است كسی كه نه می تواند مثل شخصیت پرویز این داستان در روزمرگی ها غرق شود، و نه مثل علیرضا به طور ذاتی به یقین و آرامش رسیده است. او مدام خودش و اندیشه هایش را به چالش می كشد و به همین خاطر در اضطراب و تردید دائمی زندگی می كند. از نظر من زیبایی داستان در این است كه سعی نمی كند تا به بی شمار سوالات مطرح شده توسط شخصیت هایش پاسخ بدهد. شاید به همین خاطر است كه جهان وطنی باقی می ماند و در آن، حقیقت در تصرف عده خاصی ترسیم نمی شود. در واقع می توان گفت “روی ماه خداوند را ببوس”، داستان انسان است در جستجوی معنا، دیگر مهم نیست این انسان اهل كجا باشد و به چه مرام و مسلكی معتقد باشد، فقط باید به یاد داشته باشد كه انسان است، همین!
* نگاهی به رمان روی ماه خداوند را ببوس/فتح الله بی نیاز/ ماهنامه ی كارنامه شماره 38 – 37 / مهر و آبان 1382
Filed under با یك كتاب | Comment (1)
نترس…
با خواندن اين پست وبلاگ سعيده شروع به نوشتن كردم، چندان داستانی نشد ولی تجربه ای شد از به نوع ديگری نوشتن كه شايد ارزش يك بار خواندن را داشته باشد…
خیلی نرم و آرام آمدی مرد. آن قدر ساده و آرام كه هیچ كدام مان در باور نداشتیم امروز را. به باور من انسان بودی، به باور تو انسان بودم، و این چنین شد كه به باور هم انسان ماندیم. هر دو ساده ماندیم و شفاف مثل آب، و این چنین شد كه در هم غرق شدیم. و این چنین شد كه من در تو به كشف خویش مشغول شدم و تو در من، و این چنین شد كه ما به معرفت راه بردیم و جلوه ای از حقیقت را دیدیم در تلالو آبی آب ها. و این چنین شد كه ناگهان دیدیم محبوب هم شده ایم و بی هم نه فقط جهان را كه خودمان را نیز نتوانیم دید…
و این ناگهان، تو را ناگهان ترساند مرد. و ناگهان آسمان چشمانت كدر شد، و آبی روحت پرتلاطم. آه مرد نمی دانی دوستت دارم؟ دوستت دارم، به اندازه بی نهایت آبی ها هم دوستت دارم. می ترسی از دوست داشتنم؟ می ترسی از سبكسری های دوست داشتن؟ می ترسی از باختن همه جدیت های عالم به لبخندی؟ از بی چتر رفتن زیر باران، از خنده های بی بهانه به زیر برف، از مست شدن به زیبایی نور، می ترسی؟ از آتش عشق می ترسی؟ از آتشی می ترسی كه هردویمان را خواهد سوزاند و خواهد رساند به آنجا كه باید؟
نترس مرد! دستانت را به من بده. تو را با زندگی، با عشق، با شفافیت، با كودكی آشتی خواهم داد. تو را به وسعت اندوه زندگی ها خواهم برد، نترس مرد، نترس. دستانت را به من بده و خودت را رها كن، نترس از پرواز، پرنده شدن. نترس از به سخره گرفتن همه جدیت های پذیرفته شده عالم، نترس از زیر پا گذاشتن سنگینی جهان، نترس از سبك شدن. دستانت را به من بده بیا با هم به تجربه دیگرباره عالم برویم، بیا برویم كه با بودن من و تو غبار عادت در مسیر تماشا نخواهد بود. نترس مرد، نترس…
Filed under ادبی | Comment (0)
زن
هیچ وقت در عمرم چهره ای پر چین و چروك تر از صورت فاطمه خانم ندیدم، هیچ وقت. نشسته بود لب حوض و داشت لباس می شست. رگ های دستش عجیب برآمده بودند و رنگ عجیبی هم داشتند، چیزی بین سبز و آبی. نمی دانم چطور در آن هوای سرد پاییزی دست های استخوانیش تاب آن آب سرد را می آوردند. آش نذری مادربزرگ را برده بودم برایش كه گفت روی تخت گوشه حیاط بنشینم تا كارش تمام شود. همیشه می گفت من خیلی شبیه نوه بزرگش هستم، شاید به همین خاطر بود كه سر درد و دلش باز شد.
- الهی فدات شم دختر خوشگلم، قربون اون گیسای سیاهت برم كه چقدر شبیه گیسای ننه خدا بیامرزمه. فقط گیساش یادم مونده از همه قیافه اش كه بلند بودن و سیاه. حیف كه من هیچ به ننه ام نرفتم، همه اهل ده می گفتن نرفتم… فاطمه خانم حق داشت كه چهره مادر جوانمرگش یادش نمانده باشد.
چهار، پنج سال بیشتر نداشته كه پدر خان اش عروس جوان دیگری به خانه آورده، دختر عموی عروس اولش را. و مادر فاطمه خانم چند ماه بعد مرده… خدا بیامرزدش ننه، اون كه مرد اول بدبختیای من بود. اون چند ماه اول اگه جلو چش زن بابام پیدام نمی شد بد نبود، فقط اگه بدشانسی می آوردم و سر راهش سبز می شدم یه سیلی می خوابوند بیخ گوشم و تموم می شد، ولی بعدش… ولی بعد خان كه در مرگ زن اولش این زن را مقصر می دانست او را طلاق می دهد و زن دیگری می گیرد… این یكی عفریته ای بود ننه. اون قدر كتكم می زد كه دیگه نمی تونستم از جام بلند شم. از صبح تا شب باید كار می كردم تو خونه، اگه یه روز از دست كسی، چیزی عصبانی می شد حتما كتكشو من می خوردم، اگه خیلی عصبانی می شد كه از ناهار و شامم دیگه خبری نبود. برا خودش جادوگری بود این زن، قبل اومدنش آقام هر چند وقت یه بار صدام می كرد پیش خودش، دستی به سرم می كشید، آخه دختر عروس اولش بودم كه همه می گفتن خیلی خاطرشو می خواسته. ولی این زنه كه اومد دیگه آقام انگار یادش رفت دختریم داشته، درسته خوشگل بود ولی از ننه من كه خوشگل تر نبود، همه اهل ده می گفتن…
ولی گویا همین زن زیبا و افسونگر هم نمی تواند جوابگوی هوس های خان باشد. خان زن دیگری در شهر می گیرد و فاطمه خانم را پیش او می برد… چند ماهی كه پیش اون بودم هیچ وقت یادم نمی ره. اگه مرده خدا رحمتش كنه، اگرم زنده اس ایشالله سلامت باشه. نمی دونی چه زن مهربونی بود. برام مادری كرد، گذاشت منو سر كلاس قران. نمی ذاشت تو خونه دست به سیاه و سفید بزنم. از كلاس كه بر می گشتم می گفت بیا بشین پیش من قران بخون. من كه می خوندم گریه اش می گرفت از بس كه با خدا بود. سرمو می بوسید و می گفت خدا حفظت كنه فاطمه خانم. ای قربون خدا برم، اون حرمله نذاشت كه بمونم، نمی دونم چه جادویی كرد كه یه روز آقام اومد و از همون كلاس قران برم داشت و برگردوند ده، دیگه هیچ وقت ندیدمش، هیچ وقتم نفهمیدم كه چی شد، آقام طلاقش داد یا چی شد…
نفهمید چون چند هفته بیشتر از برگشتن او به ده نگذشته بوده كه خان می میرد… خدا نصیب كافرم نكنه ننه، شب چهل آقام كه از سر خاك برگشتیم دیدیم عموهام همه دار و ندارمونو بردن. هیچ چیز قیمتی نمونده بود تو خونه. نه فرشی، نه طلا جواهراتی… وقتی ما رسیدیم داشتن باغا و زمینامونو بین خودشون قسمت می كردن. زن بابام خواست یه چیزی بگه عموم چنان زدش كه دهنش پر خون شد، بعد اون یكی عموم جلقه سكه دوزیشو از تنش درآورد…
از آن به بعد زندگی تلخ تر از تلخ می شود، یتیم و فقیر شده، كار می كند و فرش می بافد تا زن بابا و بچه هایش بخورند… شونزده سالم هنوز نشده بود كه آقا محمد اومد خواستگاریم. یه زنشو طلاق داده بود، اون یكیم مرده بود. چقدر التماس زن بابامو كردم كه منو نده بهش ولی زن بابام نمی دونم سر چی، منو داد. ولی خدا رو شكر، مرد بدی نبود… مرد بدی نبود فقط كار نمی كرد و فاطمه خانم مجبور شده بود برود كارگری تا زندگی را بچرخاند… می دونی بیچاره دست خودش نبود حساب كتاب حالیش نمی شد، سه دفعه سر قرضاش اومدن حراج زدن به زندگیم و همه دار و ندارمونو بردن، همه چی رو… چشم های گود رفته اش پر اشك شدند وقتی یاد زمانی افتاد كه می خواسته خانه را هم بفروشد… ولی نفروختش. مرد خوبی بود، وقتی بهش گفتم كه داریم بچه دار می شیم خونه رو نفروخت…
دو پسر و سه دخترش را تقریبا به تنهایی بزرگ كرده بود، برای پسر هایش زن گرفته بود و دختر هایش را به خانه شوهر فرستاده بود با آبرومندی… ای ننه تازه یه كم راحت شده بودم كه آقا محمد مرد. خدا رحمتش كنه، بد وقتی مرد، تازه دختر آخریه رو شوهر داده بودیم، هیچی پول نداشتم، با هزار مصیبت از این و اون قرض كردم تا ختمشو بگیرم… و برای پس دادن قرض هایش بیشتر از پیش كار كرده بود. وقتی پرسیدم پس بچه هایش چرا كمكش نمی كنند گفت: بچه هام خودشون هزار درد و گرفتاری دارن از كجا بیارن خرج من كنن. نوه هام ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدن كلی خرج دارن، یكی شون زن می خواد اون یكی ماشین. اولاد صالحی ان گفتن تا من زنده ام سهم شونو از خونه نمی خوان…
Filed under داستان | Comment (0)
خرناسه
اولی: راستی بچه ها من بعضی شبا خر و پف می كنم، البته يواش ها، ولی خوب ديگه بالاخره خر و پفه. اگه فكر می كنين نمی تونين بخوابين از همين حالا بگين من جامو يه جای ديگه بندازم.
دومی: نه بابا آدميزاده ديگه، خر و پفم بكنه كرده، دست خودش كه نيست. ولش كنين بگيريم بخوابيم ديگه، خسته ايم.
سومی تا خود صبح با ملافه و بالشی در دستش در خانه سرگردان بود. صدای خرناسه های بلند دومی همه جا را پر كرده بود…
پی نوشت: خواستم امتحان كنم ببينم من هم می توانم يك داستان واقعا كوتاه بنويسم يا نه!
Filed under داستان | Comment (0)