November 28th, 2006

به یاد ف ـ سپید که بیش سالی پیش در مسخ کویی بارانی

                 زد بر پیمانه و رفت.

                                               سلامش باد.

نیک بدانم تویی آنکه دلم را ببرد          

وای چه کردم که من حجب تنم روی تو

خشم زمانه ببست آن که دلش باز بود

حشمت جانم بیا آن که دلم آن تو

خواست فلک چون تنم خار و ذلیلم کند

پس به کجا می روی ای که سرم پای تو

نیش زنم بر زبان غایت جانم بمان

چون کنم این ادعا قبض زبان کام تو

هر چه بکردی رواست جان دلم را دواست

ای که بخوردم قسم خون رگم شام تو

می ننهم این قلم تا که تویی همرهم

ای به رهم آشنا جوهر ره یاد تو

ثقل سر از کوی تو خام جهان می شود

پیش تو خامی بمرد خام جهان باد تو

آنچه بکرده سپید از ره تو دور بود

می نکنم ای اعوذ رجعت من خواه تو

      نوشته شده توسط (ف ـسپید ؟!)

پرواز من…

November 22nd, 2006

این پست سانسور شد…

 

پ.ن: از همه دوستانی كه با حرف ها، ايميل ها، آف ها و كامنت هايشان به من قوت قلب دادند ممنونم!

با دوستانم…

November 13th, 2006

چند نفر از دوستان نكته سنجم چندین مرتبه تا به حال این نكته را به من گوشزد كرده اند كه؛ “تو داستانات آدمای معمولی ای رو توصیف می كنی با احساسات معمولی، ولی یه طوری حرف می زنن كه انگار بی نظیرن… روابطی كه تو داستانات توصیف می كنی عشق واقعی نیستن”.

به این جملات و معنای شان بار ها و بار ها فكر كرده ام. دلم می خواهد نتیجه ای كه به آن رسیده ام را با شما هم در میان بگذارم:

آقای طهماسبی بحث بسیار جالب و متفاوتی درباره عشق تحت عنوان “گسست صورت و معنا در عشق” در وبلاگ شان ارائه كردند كه بسیار چیز ها از آن آموختم یا حداقل تلاش كردم كه بیاموزم. در همین بحث ها بود كه مثال قشنگی زدند، گفتند عشق یا حُب، با تابیدن به خاك وجود ما حَبّه درون مان را می رویاند و شكوفا می كند. به این معنا كه فكر می كردم به این نتیجه رسیدم كه در هر رابطه عاشقانه ای مهم تر از عاشق و معشوق، عشق است. به هر حال باید در عاشق و معشوق هم قابلیت هایی باشد كه بتوانند عشق را بیافرینند ولی بعد از این مرحله اولیه، عشق است كه مهم است، عشق است كه هم عاشق و هم معشوق را به جایی بالاتر از آنجا كه هستند می رساند.

“سبك، زلال. عشق آنچه را دوست می دارد تیره نمی سازد. تیره اش نمی كند چون در پی تصاحبش نیست. لمسش می كند بی آنكه به تصاحب خود درش آورد. آزادش می گذارد تا برود و بیاید. عشق می آید، عشق می رود. همیشه هنگامی كه خود می خواهد نه آنگاه كه ما می خواهیم. برای آمدن خود تمامی آسمان را، تمامی زمین را، تمامی زبان را می طلبد… نمی تواند در تنگنای معنی قرار یابد. حتی نمی تواند به خوشبختی بسنده كند. عشق آزادی است. آزادی و خوشبختی به یك راه نمی روند. آزادی با شادی همپا می شود. شادی مثل نردبانی از نور در قلب ماست. ما را خیلی بالاتر از جایی كه هستیم، خیلی بالاتر از جایی كه خود هست می برد. جایی كه هیچ چیز دریافتنی نیست مگر آنچه درنیافتنی است”.  كریستین بوبن- ستایش هیچ

 

پ.ن: عزیزان جواب دادن من به یك سوال یا نظر به معنای ناراحتی یا رنجیدن من از اشخاص مطرح كننده اش نیست. این كار فقط و فقط توجه من به آن سوال و مهم بودن آن را برای خود من می رساند و لاغیر!

 

تا وقتی تو را ننوشته ام…

November 4th, 2006

 

“سفیدی كاغذ را كه می بینم انگار همه چیز از یادم می رود، هیچ فرقی هم نمی كند كه سفیدی مال كاغذ واقعی دفترچه ام باشد یا مال كاغذ مجازی ورد. هیچ فرقی هم نمی كند كه چقدر فكر كرده باشم به آنچه كه می خواهم بنویسم تا جزئی ترین جزئیاتش. مهم این است كه كاغذ آن طور كه من می خواهم سیاه نمی شود و من آن طور كه می خواهم عاقل”. چشم های گود رفته اش را دوخته به مونیتور و انگشتانش روی كلید های كی بورد بیشتر از آنكه تایپ كنند منتظر می مانند.

“امشب باید بنویسمت، شده تا خود صبح بیدار می مانم و آن قدر به سفیدی زل می زنم كه چشم هایم سیاهی بروند. می نویسمت كه تا وقتی تو را ننوشته ام یعنی مهارت نكرده ام، یعنی همچنان یاغی خواهی تاخت به دل و ایمان و آینده ام. من درس دارم، امسال كنكور دارم، ولی تمام دل و فكرم شده عرصه تركتازی های تو! چرا نمی توانم بنویسمت؟”. تمام عكس هایی كه با هم گرفته اند را گذاشته جلویش و تك به تك نگاه شان می كند. هیچ فرقی نمی كند عكس را كجا گرفته اند با چه كسانی و در چه موقعیتی، در همه عكس ها پیش هم اند و چشم های او به شوری می درخشند كه…

“مدام به تو فكر می كنم و به هزار هزار خاطره ای كه با هم داشتیم. آشنایی ما یك تراژدی بزرگ بود كه آغازگرش تو بودی راهزن بزرگ دنیای كوچك من. تو به زن ها اعتماد نداشتی و من به مرد ها، چه كسی یك چنین روزی را پیش بینی می كرد؟ تو؟”. به روز هایی فكر می كرد كه با هم گذرانده بودند، حتی یك روز معمولی هم بین شان نبود. معمولی نبودند چون او بود. هر وقت كه بود دیگر خبری از غبار عادت در مسیر تماشا نبود…

“اگر عاشق نبودی چرا آن قدر آمدی و رفتی كه عاشقم كردی، و اگر عاشق بودی چرا با دیدن طلیعه های عشق در من ترسیدی؟ از عاشقی كردن من ترسیدی؟ من در آغاز بودم و می دیدم كه تو دور می شوی ولی نمی توانستی بروی، مدام می رفتی و بر می گشتی. و من مدام سوگند می خوردم فراموشت خواهم كرد ولی با دیدن دوباره ات باز عاشق می شدم، عاشق تر. نه تو توان دل كندن داری، نه من، پس چرا این چنین می كنیم با هم؟”. گریز های احمقانه و بازگشت های كودكانه. چه زود به هر بهانه ای با هم قهر می كردند، “تو منو نمی فهمی…”، و چه زود بی هیچ بهانه ای با هم آشتی می كردند، “زنگ زدم ببینم…”.

“چطور بنویسمت كه تو باشی و هیچ  كس دیگر نباشد؟ به هزار هزار خاطره مان فكر می كنم و به اینكه چطور عاشق شدم. كلید دروازه های آهنی این قلعه را هیچ كس نتوانسته بود بیابد تا آمدن تو. آخر از كجا فهمیدی من به ادبیات و ایمان و آزادی همه چیزم را می بازم؟ و چطور من نفهمیدم كی به تو و چشمانت، به تو و صبرت، صداقتت، صافیت، به خود خودت همه داشته ها و نداشته هایم را باختم! باخت هم نبود هدیه بود. همه را به پای تو ریختم، به همین سادگی. و هرگز نگاه نكردم به پشت سرم تا پشیمان شوم از دادن شان”. به این فكر می كرد كه كاش مثل بقیه بود، شغلش را، هنرش را، هوش، تحصیلات، مال و منالش را به رخ می كشید، آن وقت چه ساده می شد از یاد بردش كه اصلا به یاد سپردنی در كار نبود.

“می خواهم اعتراف بكنم برایت كه تو تنها كسی بودی كه هیچ وقت از صحبت كردن با او خسته نشدم و پایان مكالمه را آرزو نكردم. كه تو تنها كسی بودی كه پیشش بودن برایم ساده بود و زیبا، چون خودم بودم، به تمامی خودم، بی هیچ تظاهری. كه بد و خوبم پذیرفته شده بود بی هیچ تظاهری. هفت، هشت تا كتاب قطور چیده ام جلوی خودم كه باید بخوانم شان ولی عوض همه اینها هر روز و هر لحظه دارم تو را می خوانم هزارباره. و هزارباره نمی فهمم اتفاقی را كه افتاد. كه شاید اگر بفهمم بتوانم بنویسم. چه بنویسم درباره مردی كه یك روز عاشق است و روز دیگر یك آشنای غریب، چه بنویسم درباره مردی كه نمی توانم بفهممش. نمی دانم، نمی دانم… شاید تو را تنها با تو بتوان نوشت. شاید یك روز تو را با هم نوشتیم…”. سرش را كه بلند كرد تاریك روشن هوا را دید، طلوع آفتاب نزدیك بود…