تولد…
فراتر از بودن سه ساله شد…
“قلب برای خود دلایلی دارد” كه عقلی برتر از عقل می داند چیست. آنت دیگر پروای آنچه دیگران ممكن بود بیاندیشند نداشت. اكنون می دانست كه از دیگران نباید خواست كه دوستت بدارند. آنان اگر دوست بدارند با چشمان بسته است. اما كمتر چشم ها را می بندند!… بگذار هرجور كه پسندشان هست باشند! هرجور كه باشند من دوست شان دارم. نمی توانم از دوست داشتن چشم بپوشم. و اگر آنان دوستم ندارند، من در قلبم به اندازه كافی محبت دارم، هم برای خودم و هم برای آن ها…
آنت به تصویر جوان خود كه هنوز در رنج كشیدن تازه كار بود لبخند می زد، “صبر كن، آنت بینوای من، تازه تو در اول كاری….”.
- هیچ تاسفی نداری؟
- هیچ.
- نه آنچه كرده ای و نه آنچه نكرده ای؟
- هیچ، ای جان فریبكار! تو در كمین افسوس من بودی! زحمت بیهوده ای به خود داده ای! من همه چیز را می پذیرم، همه آنچه داشته ام و همه آنچه نداشته ام، همگی نصیبم از عاقلانه و دیوانه وار. همه حقیقی بود، خواه عاقلانه و خواه دیوانه وار. آدمی اشتباه می كند، این قاعده زندگی است… ولی دوست داشتن هرگز یكسره اشتباه نیست… با آنكه سال عمرم بالا می رود، قلبی بی چین و چروك دارم… و قلبم با همه رنجی كه برده است، خوشبخت است كه دوست داشته است… (جان شيفته)
پ.ن: از اواسط اسفند سعی می كنم دوباره مرتب بنویسم!
Filed under ادبی, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)