چیزی که هرگز نداشتم

April 17th, 2007

 

چیزی كه هرگز نداشتم. و همیشه محتاجش بودم. راستی چرا چشم نمی پوشم، نپوشیده ام، از امید به داشتنش؟ هرگز برای شما یك كلمه است در این جمله، برای من یك دنیا بود در همه عمرم. نشسته ام روی صندلی گهواره ای ام جلوی پنجره و تاب می خورم آرام. برف می بارد نه مثل سال های كودكی ام، ولی برف است بالاخره. آن موقع ها مادر و مادربزرگم هم حتما همین حس حالای مرا داشتند وقتی با حسرت به آسمان نگاه می كردند و می گفتند شماها برف ندیده اید كه، زمان ما كم كم یك متر برف می بارید… نمی دانم چرا اصلا دلم نمی خواهد بروم چراغ ها را روشن كنم، شام بخورم و بعد یا بروم سر كامپیوتر مشغول نوشتن شوم یا باز هم بنشینم روی صندلی ام و مشغول خواندن، تا همه چیز مثل همیشه باشد. من امشب دلم همیشه ها را نمی خواهد، اصلا هیچ چیزی نمی خواهد. می خواهم تا صبح، تا خود صبح فقط برف را تماشا كنم كه می بارد، كه دانه هایش روی هم جمع می شوند و زمین سفید می شود تا حداقل برای مدتی كوتاه همه سیاهی هایش را پنهان كند زیر سفیدی. آه دیگر حتی دلم نمی خواهد فكر كنم…

اشك در چشم هایش حلقه زده بود. لباسش عجیب بود. پیراهن مخمل آبی رنگ كوتاه، و پاهایی كه برهنه بودند و از سرما كبود شده. موهای بلند سیاهش آشفته ریخته بودند روی شانه هایش. شب بود، ساعت نمی دانم چند، و دخترك نشسته بود زیر برف، و اشك حلقه زده بود در چشمان درشت سیاهش. من مست برف از خانه بیرون آمدم برای تماشا، و او نشسته بود روی برف و برف نشسته بود روی او. و او هیچ سردش نبود.

گفت همیشه فكر می كردم مرا می فهمد از بس كه شبیهش بودم ولی نفهمید. كمی جوان تر روبروی زنی كه باید مادرش می بود نشسته بود و برایش از روی كتابی می خواند با هیجان، با درد، با اشك. و زن نگاهش می كرد مثل یك كودك، یك دیوانه. گفت داشتم فریاد می زدم كه كاش انسان نبودم و حالا كه هستم كاش انسان بودن این قدر سخت نبود و حالا كه هست من چه كنم؟ و مادرم نفهمید كه هرگز بزرگ شدن دخترش را نفهمید.

گفت فكر می كردم دانشگاه پر است از آدم هایی كه می فهمند. و در خود گلوله شد و من از او دیگر به جز موهای سیاهش كه ریخته بودند روی پاهایش هیچ نمی دیدم. نشسته بود به انتظار شروع جلسه ای. تازه وارد بود در جمع. مشتاق بود و بوی نا نمی داد هنوز. ساده بود، شاید هم احمق. چه ایمان نابی داشت كه اینها می فهمند و می توانند بهتر كنند دنیا را. گفت نفهمیدند كه من چه می خواستم آن قدر كه فكر می كردند دنیا همان است كه آن ها می گویند و آدم ها همان اند كه آن ها خیال می كنند، آن قدر كه فكر می كردند عاقلند.

گفت دوست كوچكم هم نفهمید، بسیاری دوستان كه نفهمیدند. صبح، ظهر، شب، هیچ كدام معنی نداشتند برای او كه نگران دوست كوچكش بود. می خواست خواهرش باشد، دوستش باشد، از دور. در آن گرمای خفه كننده تابستان آرام آرام اشك می ریخت پشت مونیتورش. دوستش از مرگ می گفت، از بدبختی هایی عظیم، از… و او هر آنچه می توانست می گفت تا بلكه مرهمی باشد روی زخم هایش. هر آنچه می توانست نه، بیش از آنچه در توانش بود می گفت و می كرد و غصه ناتوانی هایش را می خورد. و اشك ها می چكیدند روی برف ها. گفت كاش هرگز نمی فهمیدم كه به من دروغ گفته بود، كاش هرگز نمی فهمیدم. و نه این بار كه بارها و بارها فهمید كه به او دروغ گفته اند، مضحكه اش كرده اند، وسیله اش كرده اند، و هر بار قلبش هزار تكه شد و با چه دردی، چه رنجی، هر بار تكه ها را جمع می كرد تا ایمانش را از نو بسازد به هر آنچه كه خوب می دانست و خوبی. قلبش را روی دستانش بلند كرد و گفت تكه تكه تر از این دیده بودی؟

گفت سخت بود یاد گرفتن بعضی چیزها، خیلی سخت. مانتویی پوشیده بود به رنگ آسمان. قلبش چنان در سینه می تپید كه شكار در دستان شكارگر. دل از دست رفته بود… گفت و این چنین بود كه سرانجام باور كردم چیزهایی در جهان هست كه هرگز نخواهم داشت. و ایمان آوردم كه آرزوی این نداشته ها را همیشه خواهم داشت…

و ناگهان خندید. گفت باید به زیر برف آمد و رقصید تا غم های عالم را بخشید به برف ها كه صبورند. تا بتوان دوباره برگشت و خندید و گریست با همه وجود. برخاست، چرخید و چرخید و چرخید، موهای سیاهش موج می زدند در هوا. چرخ می زد زیر برف، هردم به یك شكل. چرخش های تند و تیزش آرام تر شدند و برای اولین بار دختر چشم در چشمم دوخت. نگاه هایمان درهم قفل شد، چقدر، نمی دانم… گفت نمی خواهی با روحت برقصی زیر برف؟

 

اتاقی از آن خود

April 7th, 2007

 

«زنی كه می خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد».

 

ویرجینیا وولف كتابی نوشت تا به زنان بگوید اگر می خواهند بنویسند باید پول كافی و اتاقی از آن خود داشته باشند، چرا؟ به یك دلیل ساده! برای اینكه نیازمند كسی نباشند. برای اینكه در طول قرون گذشته همواره نیازمند مردان بوده اند و در قبال براورده شدن نیازهایشان چیز بسیار مهمی را از دست داده اند، اعتماد به نفس و شجاعت شان را.

«زندگی برای هر دو جنسیت طاقت فرسا و دشوار است. مبارزه ای همیشگی است. مستلزم شهامت و قدرت عظیمی است. شاید برای ما موجودات اسیر وهم و خیال بیش از هر چیز مستلزم اعتماد به نفس است. بدون اعتماد به نفس مثل بچه های شیرخواره ایم. ولی چگونه می توانیم این كیفیت نامحسوس را، كه در عین حال این قدر باارزش است، به سریع ترین روش به وجود آوریم؟

با این فكر كه آدم های دیگر از ما پست ترند. با این احساس كه نسبت به سایر مردم یك جور برتری ذاتی داریم… به این ترتیب برای پدرسالار كه باید فتح كند، باید فرمانروایی كند، این احساس بسیار حائز اهمیت است كه آدم های بی شماری، در واقع نیمی از بشریت، ذاتا پست تر از او هستند. در واقع این امر باید یكی از مهمترین منابع قدرت او باشد… طی همه این قرن ها زنان چونان آینه هایی عمل كرده اند كه قدرتی جادویی و خوشایند دارند و می توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعی اش نشان بدهند… داستان و اصولا هر كار خلاق و ذهنی، مثل سنگریزه از آسمان نمی افتد… داستان مانند تار عنكبوت است، كه شاید اتصالی بسیار ظریف و نامرئی داشته باشد، ولی با این وجود به چهارگوشه زندگی متصل است. این اتصال غالبا قابل رویت نیست. برای مثال نمایشنامه های شكسپیر انگار به خودی خود كاملند و بدون هیچ اتصالی در هوا معلقند. اما وقتی تار عنكبوت كج و كوله می شود، به گوشه ای گیر می كند، یا از وسط پاره می شود، به یاد می آوریم كه این تارها را موجودات غیرمادی در هوا نتنیده اند، بلكه حاصل كار انسان های رنج كشیده اند و به عواملی به غایت مادی وابسته اند، مثلا به سلامتی و پول و خانه هایی كه در آن ها زندگی می كنیم.»

نوشتن شاید امروزه به نظر ما كار آسانی به نظر برسد. ما نویسنده های زن بسیاری را می شناسیم، ولی در گذشته این چنین نبوده است. زنانی كه شعر می سروده یا می نوشته اند باید فشار فراوانی را تحمل می كردند. سرزنش از سوی زنان و عدم پذیرش از طرف مردان. «دنیا به او همچون مردان نمی گفت اگر می خواهی بنویس، ‌برای من فرقی نمی كند. بلكه با قهقهه می پرسید می خواهی بنویسی؟ نوشته تو به چه درد من می خورد؟ … برای شما آسان است كه بگویید نبوغ نباید به اظهارنظرها اعتنا كند، كه نبوغ باید فراتر از آن باشد كه به حرف هایی كه درباره اش می گویند اهمیت بدهد. بدبختانه این دقیقا مردان و زنان نابغه اند كه بیش از همه به آنچه درباره آن ها گفته می شود اهمیت می دهند.»

پس شاید این طبیعی ترین اتفاق ممكن بود كه زنان نویسنده چندین برابر مردان نویسنده حساس باشند. ویرجینیا وولف خیزاب ها را 18 بار بازنویسی كند،‌ و مارگارت میچل آن قدر وقت برای بربادرفته بگذارد كه دیگر نتواند كتابی بنویسد. وجود زنان نویسنده ای كه در این زمان طبیعی و قدرتمندانه می نویسند به تمامی مدیون زنانی است كه با خشم و غم، طغیان و رنج، نوشته اند و به دنیا ثابت كرده اند كه می توانند، و به ما هم آموخته اند كه برای نوشتن باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشیم…

 

* مطالب داخل «» از كتاب “اتاقی از آن خود” ویرجینیا وولف نقل قول شده اند.