پیکر فرهاد
پیكر فرهاد
عباس معروفی
«یك ماشین پت و پهن سیاه برایم بوق زد و من وقعی نگذاشتم. مردی از كنارم گذشت و و زیرجلكی گفت بخورم. و من انگار كه نشنیده ام، ولی داشتم سرسام می گرفتم. این همه دشمن داشتم و نمی دانستم؟ در دنیایی زندگی می كردم كه هیچ پناهی نداشتم، دنیایی كه هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشت، جایی مثل جنگل وحش، و من ناچار بودم تحمل كنم، با ترس و وهم راه بروم، با وحشت بخوابم و با دلهره از خواب بیدار شوم. مگر چقدر عمر می كردم كه بایستی نصف بیشتر عمرم را به خنثی كردن توطئه دیگران تلف كنم؟ و چرا كسی به دادم نمی رسید؟»
به گفته “زود دویچه سایتونگ”: متن یك تك گویی بلند از زن تابلو نقاشی است. نامه عاشقانه تردیدآمیزی است برای معشوق كه مانند اولیس جیمز جویس در آن حال و گذشته در هم می آمیزند.
بوف كور را خوانده اید؟ زن نقاشی روی قلمدان یادتان می آید؟ پیكر فرهاد روایت این زن است در طول تاریخ. روایت زنی كه به درازای تاریخ سختی كشیده است به جرم زن بودنش. زمان جلو می رود، از زمان ساسانیان به دوران معاصر می رسیم اما داستان همان داستان است. داستان زنی كه دوست می دارد، می خواهد زندگی كند آن جور كه خودش می خواهد و شكست می خورد…
پیكر فرهاد داستان عاشقانه زیبایی است، ولی نه از نوعی كلیشه ای. «وقتی سر بلند كردم دیدم جایش خالی است. حساب میزش را در بشقاب گذاشته و رفته بود. از صدای آكاردئون نوازنده نابینای جلوی در احساس می كردم هوا ابری است. سرگرداندم، چند نفر خیره ام شده بودند. نه، دیگر نمی خواستم. هیچ كدام از آن چشم ها را نمی خواستم. چشم هایی كه از معنا تهی بود، فقط مثل شیشه های بدلی برق می زد. هركدام به رنگی مثل چراغ های شهر در شب كه نمی دانی كدام سو مال كدام خانه است. كجا عشق می ورزند و كجا آدم می كشند؟»
و این زن هرگز صاحب این چشم ها را پیدا نمی كند اما صاحبان آن شیشه های بدلی همیشه به دنبالش هستند، و حتی یك دم راحتش نمی گذارند… بیشتر از این نمی توانم درباره این داستان بنویسم كه شیوه روایتی بسیار زیبا، پیچیده و تودرتو دارد. پیكر فرهاد را باید به تمامی خواند تا حسش كرد…
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
“در پایان، در پایان پایان ها، آنچه فناناپذیر است باقی می ماند، آنچه سبك تر از آن است كه بمیرد، لطیف تر از آن است كه بسوزد، چهره دیگر…”
یك نگاه به چشمانت برای یك زندگی كافی است، می دانستی؟ نگاهت تا عمق جان آدمی نفوذ می كند و غرق می كند آدم را در زلالی اش، زلالی سبزش، زلالی درخشانش. می شود در آن زیبایی دید و خوبی دید و معصومیت دید و بعد… بعد حتی با خیال راحت می توان چشم ها را بست برای ابد… سعیده نمی شود برای تو داستان نوشت. چطور می شود برای تویی داستان نوشت كه با چهره دیگرت زندگی می كنی. برای تویی كه پیش از پایان، پیش از پایان پایان ها، تنها با آنچه سبك است و لطیف است و فناناپذیر است زندگی می كنی. فناناپذیر. آری لغت مناسبی است برای نگاه تو و برای تو و برای اثر تو روی قلب آدمی. برای مُهری كه برای همیشه روی قلب من زدی.
تا حالا صدای خودت را شنیده ای؟ صدایت مثل یك پرنده است، حتی از پشت گوشی تلفن، حتی وقتی غمگینی. صدایت پرنده ایست كه آواز می خواند و بعد، زندگی زیباتر می شود همیشه. صدایت پرنده ایست كه تا ابد در روح من لانه كرده است، تا ابد…
دوستت دارم. آخ كه چقدر این جمله ناتوان است. چقدر كلمات از معنا تهی شده اند، چقدر. چرا هركسی می تواند به راحتی آب خوردن به هر كسی بگوید دوستش دارد و دقیقه ای بعد، دروغ، ریا و…
دوستت دارم. این جمله برای من بی زمان و بی مكان است. هر كجا باشی، همیشه.
دوستت دارم. بی اندازه، بی مرز، بی حد، بی سقف، بی دیوار.
دوستت دارم. بی دلیل، بی بهانه.
دوستت دارم فقط به خاطر دوست داشتن.
می دانی تو با بودنت به این كلمه، به این جمله، معنا دادی؟ ازل، ابد. دوستت داشتم، دارم، خواهم داشت…
ممنونم سعیده، ممنونم كه هستی، كه متولد شده ای. ممنونم به خاطر تولدت، بودنت. ممنونم تا ابد…
Filed under ادبی, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)
سه گانه
سالن مطالعه
این سوی در، مانتو، مقنعه، گاهی هم چادر. آن سوی در، بلوز، تی شرت، موهای كوتاه و بلند. اینجا سالن مطالعه خواهران كتابخانه مركزی است!
———-
دو خورشید
تقدیم به سارا
چشمانی دوخته به كتاب، نوری كه از پشت سر می تابد. بازی نور بر روی موها، موهایی كه كمی آشفته اند، مثل روح صاحب شان. سرانجام سرش را بلند می كند و… نور خیره ام می كند. او دو خورشید دارد و خود نمی داند…
———-
آقای خدا
“آقای خدا من می خواهم همیشه همین طوری سبك بمانم، لطفا مرا بزرگ نكن!” این را دختر بچه ای گفت كه من بودم!
Filed under داستان | Comment (0)
یک سکانس از زندگی!
دريا دريا مهربانیات را میخواهم
نه برای دستهام
نه برای موهام
نه برای تنم
برای درختها
تا بهار بيايد…
این شعری است كه از ذهن یكی شان می گذرد ولی نمی خواند برای آن دیگری از سر خجالت. پشت یك میز كوچك، روبروی هم، نزدیك نزدیك. فكری از ذهن دیگری می گذرد، خیالی كه نگاهش را شوخ و مهربان می كند، نگاهی كه از گوشه چشم ها رو به بالا حركت می كند و به محض برخورد با نگاه آن یكی لب ها را هم به لبخند می گشاید؛ مكالمه ای نشاط انگیز. مهم نیست زبان ها چه می گویند، دو روح به توافق رسیده اند. آه البته دیگری كمی ناآرام است و گاهی حركتی تند از خود نشان می دهد، آن یكی هم بیش از حد ِ همیشه اش ساكت است. اما عادت خواهند كرد، هر دو عادت خواهند كرد به راحت بودن در حضور هم با تمامیت وجودشان، هر آنچه كه هست… وقت رفتن است، دو ساعتی به اندازه یك چشم هم زدن. هر دو سرخوشند گرچه نمی دانند آینده چه برایشان تدارك دیده و آیا اصلا خواهند توانست یك بار دیگر این چنین روبروی هم بنشینند. هر دو سرخوشند از هماهنگی ارواح شان، از نگاه های مهربان و درخشانی كه از هم می دزدند، از بودن شان، صِرفِ بودن شان. دستی به نشانه خداحافظی برای هم تكان می دهند… آن یكی كه در تاكسی نشسته، دانه اشك گوشه چشمش را با سرانگشتش برمی دارد و به آن خیره می شود. لبخندی محو روی لبانش نشسته. او حالا تصویر قشنگی برای حفظ كردن دارد، تصویری مهربان و درخشان، تصویری برای همه زندگی…
Filed under داستان | Comment (0)
شازده کوچولو
حس عجیب ساعت 4، انتظار و دلتنگی ای كه با تمام وجودت می خواهی اش. نمی دانی از كی ساعت های 4 ات را با جستجوی چشمان ژرف قهوه ایش پیونده زده ای. این طرف خیابان را نگاه كرده ای، نیست. با خودت می گویی هیچ كس موهایی مثل موهای او را ندارد، به خصوص حالت قشنگ موهایش را بر روی پیشانی. همیشه دلت می خواست یك بار با خیالی راحت سرش را در آغوش بگیری و موهایش را نوازش كنی. باید بروی آن طرف خیابان، حتما آنجا كنار پیاده رو منتظرت ایستاده. از اولین ماشین كه عبور می كنی بی اختیار لبانت به لبخند گشوده می شوند. یاد تمام دفعاتی می افتی كه با عبور بی حواست از خیابان او را ترسانده ای، تا آنجایی كه یك بار به شوخی اما جدی كلاس آموزش عبور از خیابان گذاشته بود برایت.
می بینی اش از دور، نمی دانی او چه حسی دارد ولی تو هر قدم كه به او نزدیك تر می شوی بیشتر از این دنیا جدا می شوی، دنیای دونفره تان منتظر است! یك بار گفته بود بعدها كه نباشی دیگر از آن خیابان عبور نخواهد كرد. تو هم می دانی بعدها اگر بدون او مجبور شوی از این خیابان بگذری قدم به قدم پیاده روهایش دلتنگت خواهند كرد و با این همه خوشحالی. حالا خیابانی در این شهر هست كه با همه خیابان های دیگر دنیا فرق دارد، با همه شان. مشغول صحبت می شوید، سكوت هم همچنین. برای لذت بردن از بودن هم نیازی به كلمات ندارید و همین خوب است. به انتهای خیابان كه نزدیك می شوید بی اختیار دلت می خواهد آرام تر راه بروی ولی نمی شود، یعنی فایده ای ندارد، به مقصد رسیده اید… تنها كه می شوی به چیزهایی فكر می كنی كه فردا برایش خواهی نوشت و به چیزهایی كه امروز برایت نوشته، به روباه شازده كوچولو هم…
Filed under داستان | Comment (0)