طلوع

July 28th, 2007

با چشم هایی بسته دراز كشیده ام. بازشان می كنم. هیچ فرقی نمی كند.

 

————————–

 

تاریك است آن قدر كه هیچ كلمه ای را توان قدم گذاشتن در آن نیست…

 

————————–

 

می گویند تاریك ترین ساعات، ساعات قبل از طلوع اند. راست می گویند؟

 

سردرگمم…

July 21st, 2007

همیشه فكر می كردم اگر روزی بیاید كه دغدغه درس نداشته باشم و كلی كتاب برای خواندن داشته باشم، آن روز بهترین روز عمرم خواهد بود. اشتباه می كردم. خسته ام، خستگی ای نه از كار كه از بیكاری. نه از تلاش، دوندگی، آفریدن و نه حتی از حرص و جوش! همه چیز آرام است ولی سنگین. سنگین تر از طاقت من. جان هایی هستند كه زاده شده اند برای عمل كردن، كه اگر از تكاپو بایستند از زیستن بازایستاده اند. و من فكر می كنم این چنینم. جهان بدون تلاش بس بی طعم شده است برایم. نمی شود به هیچ كدام از دوست داشتنی های گذشته هم پناه برد. به هر كدام كه نزدیك می شوی می بینی چیزی كم دارند، نورشان را انگار! فكر می كردم این تابستان بسیار استراحت خواهم كرد، به عوض تمام خستگی های این چندساله. حالا می دانم از استراحت تنها زمانی لذت می برم كه فرصت كوتاهی باشد مابین فعالیت هایم. هستی ام زبان به اعتراض گشوده است، وجودم محملی می خواهد برای بودن، برای فرارفتن از بودن. چه كنم؟

 

July 14th, 2007

«می اندیشید كشیدن بار كسانی كه دوست می داریم بس لذت بخش است. ولی این هم بسیار لذت بخش است اگر گاه گاه بار ما را هم اندكی دیگران بكشند! و این تجملی است كه فراوان در دسترس نیست. او در این باره از كسی گله مند نبود. هركسی جز آنچه دارد چیزی نمی تواند بدهد».

جان شیفته

یادها…

July 8th, 2007

 

ورق خورد، این فصل از زندگیم را می گویم. این چهار سال مثل برق و باد گذشت و تمام شد و من ماندم و یادهایش. هرجورش را كه بگویی دارم، تلخ و شیرین، سخت و آسان، زشت و زیبا، پرخنده و پرگریه و… و بهترین این یادها را از شما و با شما دارم. چقدر با هم خندیده ایم، چقدر با هم عصبانی شده ایم، چقدر به خاطر هم و به خاطر عزیز مشترك مان جنگیده ایم. و چقدر با هم رشد كرده ایم، پرواز كرده ایم… آخ كه چقدر حرص تان داده ام، می دانم! چه كارهایی كه مجبورتان نكرده ام انجام بدهید. به خاطر همه كارهایی كه كردم و نباید، و نكردم و باید، عذر می خواهم.

… پرواز را به خاطر سپرده ام، تا ابد پرنده خواهم ماند و همین جا به خودم قول می دهم تا به سهم خودم همه تلاشم را بكنم كه پروازمان و این جمع قشنگ مان را داشته باشیم تا هرجا كه شما بخواهید!

 

«بهار به پایان خود نزدیك می شود تا نگاه دلتنگ و خسته مان جای خالی تو را به باور بنشیند. تو می روی، و یاد تو، و نام تو، و خاطرت، تسلی دلتنگی ماست. باغی كه به بار نشستن اش را مدیون توست هرگز فراموشت نخواهد كرد. می روی و قسم به به آسمان آبی پرواز كه آشناتر از همیشه در یادمان خواهی ماند».   اهالی پرواز

 

احسان، امیر، اویس، ایمان، بهنام، بهزاد، پویا، دیبا، زینب، فرخ، فرزین، فرشید، سعیده، سولماز، صونای، كاوش، محسن، محمد، مرضیه، میترا، وحید و یاسر، به خاطر یك دنیا احساسی كه پشت این جملات بود ممنونم، به خاطر تمام لحظات با هم بودن مان ممنونم…