مریم مادر کلمه
به همراه همه
خنده ها،
نگرانی ها،
و درد و دل هایمان،
تقدیم به میترا…
مریم؛ مریم دختر عمران، مریم خواهر هارون، مریم مادر عیسی، مریم زاده آدم!
از هم گسسته ایم، زندگی را پوچ می خوانیم و بی ارزش، و مرگ را وسیله نجات.
همه چیز مثل همیشه است، تحت كنترل! هرچه هست انگار می خواهد تا ابد بپاید. در این میانه مریم به خلوت رفته است، به مكانی شرقی، شرقی برای طلوع. مریم، همان دخت دردانه مادری كه دخترش را یاغی می خواست و عابد!
آنچه را كه هست نمی خواهیم اما ایمان نداریم به نجات، آن هم نه به دست دیگری كه خودمان. ناامیدی بدتر از هر خوره ای جانمان را می خورد و این چنین است كه زندگی مان را به دست هر آنچه می سپاریم كه از یادمان ببرد بودن مان را. مرده ایم پیش از آنكه بمیریم.
مریم دختر قومی كه ملكوت را از یاد برده اند، ملكوت را به آغوش می كشد و بار برمی دارد روح خدا را، كلمه را…
شقی شده ایم. دو شقه، یا حلق آویز آسمان یا خزنده بر روی زمین. شكافی در شخصیت مان پدید آمده است كه توان درست دیدن و فهمیدن خیلی چیزها را از دست داده ایم. نمی توانیم هستی را، خودمان را، شایسته زیستن ببینیم. پیوندهای میان زمین و آسمان را گم كرده ایم و هركدام را اقنومی می بینیم جدا از دیگری. حتی گاهی آن چنان شقی شده ایم كه همه چیز را خاص خودمان می بینیم، چنان شكافی بین خودمان و دیگران پدید آورده ایم كه برایمان فرقی نمی كند پس از ما زندگی بقیه چگونه باشد، اصلا باشد یا نباشد…
مریم آبستن كلمه است، و چه سخت دردی را تحمل می كند. مگر ساده است زاده شدن كلمه از دل آن همه درماندگی و ناتوانی و نازایی؟
برای عبور از آنچه هست نیازمند كلمه ایم، و كلمه همانی است كه باید بشود. برای گذشتن از آنچه كه هست با همه زشتی ها و پلیدی هایش، نیازمند كلمه ایم تا برایمان به تصویر بكشد شیوه دیگری از زیستن را. و این تصویر است كه وادارمان می كند به رفتن و رفتن و رفتن. و كلمه است كه ما را برمی كشد از ركود. زندگی سخت و دشوار است، در عین حال زیبا و ارزشمند، آنگاه كه زیستن حركتی باشد برای رسیدن به كلمه…
مریم درد می كشد تا بدان حد كه از خداوند مرگ طلب می كند، او به وادی هول و هراس های بزرگ پانهاده است و بدین سان است كه شایسته زادن كلمه می شود…
كلمه طیبه ریشه ای استوار در زمین و شاخه هایی بلند در آسمان دارد. نه به انكار گذشته و میراثش، زندگی این جهانی با همه ویژگی هایش، بر می خیزد و نه از حركت به سوی آینده، به سوی آسمان باز می ایستد. زمین و آسمان در كلمه طیبه جدا از هم نیستند، درهم تنیده اند، درهم تنیده…
درخت كهنسالِ بی بار و بر میوه می دهد، در بیابان چشمه ای می جوشد، مریم كلمه را به دنیا آورده است، مریم كلمه شده است…
باكره وجودمان می تواند بار بردارد كلمه را، و شاید هم اینك در زاویه ای از كوچه پسكوچه های روحمان به انتظار ما نشسته باشد…
پ.ن: تمامی مفاهیم این متن از كتاب “مریم مادر كلمه” نوشته آقای علی طهماسبی، برگرفته شده اند.
Filed under با یك كتاب | Comment (0)
یك بازی دیگر!
مریم عزیزم به یك بازی جدید دعوتم كرده. باید اسم 5 كتاب را بنویسیم كه دوست شان داریم. من هم كه نمی توانم دعوت مریم را رد كنم بنابراین:
1- جان شیفته، رومن رولان: داستان زندگی یك زن، زندگی ای فراتر از تمامی قواعد و رسوم بی فایده، زندگی ای به راستی انسانی…
2- رفیق اعلی، كریستین بوبن: باز هم داستان یك زندگی، این بار فرانچسكوی قدیس…
3- شازده كوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری: …
4- اگر شبی از شب های زمستان مسافری، ایتالو كالوینو: یك رمان بسیار جالب و متفاوت، باید بخوانید تا بفهمید چه می گویم!!!
5- سمفونی مردگان، عباس معروفی: هابیل و قابیل، آیدین و اورهان. رمانی عاشقانه و…
حالا مثلا نمی شود به جای اسم 5 تا، اسم 50 تا را بنویسیم؟ خوب سخت است انتخاب 5 تا از بین كلی كتاب كه هركدام شان را جوری دوست دارم!
حالا بنا به قاعده، این 5 نفر را به بازی دعوت می كنم:
یاشار، وحید، الهام، بهزاد و یاسر!
بلكه باعث بشود 3 نفر تنبل این جمع كمی تا قسمتی وبلاگ هایشان را به روز كنند!!!
Filed under با یك كتاب, كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)دم شمشیری
دمشمشیری* نر از صبح غذا نمی خورد. ماما می گفت صبح، بدن نیمه جانش را كنار جسد جفتش بیرون آكواریوم پیدا كرده، می گفت حتما صدای ناله های ماهی ماده كه داشته خفه می شده باعث شده او هم بیرون بپرد، احتمالا لحظه های آخر عمر جفتش هم بیرون پریده كه زنده مانده تا صبح. می گفت حتما غصه دار است كه غذا نمی خورد.
* نوعی ماهی آكواریومی
Filed under داستان | Comment (0)
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
چه خوب یادم هست
عبارتی كه به ییلاق ذهن وارد شد
وسیع باش
و تنها
و سر به زیر
و سخت.
مانده تا سخت شوم، آن قدر كه این دل بی صاحب نتواند هر لحظه به رنگی درآردم، مانده آقا، هنوز خیلی مانده. راستی خودتان سخت شده بودید قبل رفتن نرم تان؟ نمی دانم، شاید. البته فكر می كنم آن حواس پرتی تان نسبت به هر چه كه فقط انسانی بود، كمك خوبی بود، نه؟ آدم كه خیلی چیزها را نبیند، خوب دلش هم نمی لرزد مدام. شاملو، همان شاعر همدوره تان را می گویم كه فكر می كنم چندان هم همدیگر را دوست نداشتید، همان شاملو را می گویم كه نوشت انسان دشواری وظیفه است. آری همان شاملو بعضی چیزها را در ما بهتر از شما می فهمید. ناراحت نشوید آقا بعضی چیزها را هم شما در ما فهمیدید كه او نفهمید. و مردم به من می خندند وقتی می بینند هردویتان را دوست دارم واقعا، و با خودشان فكر می كنند عجب نفهمی! ولی مردم نمی فهمند كه ما یكی نیستیم، هر یكی مان چند یكی دارد درون خودش. منی كه اینجا می نویسم یكی است و منی كه با دوستانش می رود بیرون یكی دیگر، من شاملوخوان یكی است و من سهرابخوان یكی دیگر…
پرت شدم از موضوع. داشتم می گفتم او خوب فهمید كه گریستن و خندیدن هم دشوار می شود بعضی وقت ها آقا. دشوار كه می گویم می فهمید یعنی چقدر؟ نه نمی فهمید، از كجا بفهمید! دشوار یعنی سنگین، یعنی عذاب آور، یعنی دردناك. خبر ندارم بار هستی میلان كوندرای چك زمان شما نوشته شده بود یا نه، راستش حوصله هم ندارم بروم نگاه كنم. هرچه باشد مترجم توضیحی داده در مقدمه درباره اسم واقعی كتاب. گویا اسم اصلی كتاب بوده “سبكی تحمل ناپذیر وجود”. این تركیب، حالِ حالای من است. مانده ام چه كنم با این سبكی كه دارد له ام می كند زیر بار خودش. شما بودید چه می كردید؟ از همین حالا بگویم غرق شدن در عوالم روحانی و سیر و سلوك برایم كافی نیست، نمی خواهم اینها را به تنهایی. به چه كارم می آید درویش شدن و عارف شدن؟ نمی گویم بد است، با مذاق من سازگار نیست. غذای تندتر از این می خواهم برای این روح بدغذایم.
می دانید فهمیدن اینكه چه نمی خواهیم، و چه دوست نداریم آسان است. مدت هاست فهمیده ام این چیزهایی كه هست، این جامعه با این روابطش، این شكل زندگی كردن، را نمی خواهم. سنگین تر از آن اند كه بخواهم شان. می خواهم سبك باشم، سبك باقی بمانم تا ابد. سبك مثل… سبك مثل یك پرنده! و این زندگی سخت شده، خیلی سخت شده آقا، این مردم از آدم های سبك خوششان نمی آید. نه اینكه فقط یك گروه و دسته خوششان نیاید، نه، هیچ كس خوشش نمی آید. از مردم معمولی كوچه و بازار گرفته تا روشنفكرهایش. می دانید فكر می كنم شما این را می دانستید كه گفتید وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. حق با شماست، چاره دیگری نیست باید یاد بگیرم تنهایی را، و سخت شوم، خیلی سخت…
Filed under داستان | Comment (0)