رویا

October 26th, 2007

 

رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاها بمیرن

زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه

که دیگه مگه پروازو خواب ببینه.

 

رویاهاتو محکم بچسب

واسه این که اگه رویاهات از دس برن

زندگی عین بیابون برهوتی می شه

که برفا توش یخ زده باشن.         لنگستون هیوز

 

——————————

 

گاهی فراموش می كنیم این ماییم كه تصمیم گیرنده ایم، و خودمان را می سپاریم به دست هر آنچه كه پیش می آید. و بعد… گاهی پشیمانی فایده ای ندارد، خیلی دیر شده، خیلی.

 

——————————

 

به یاد آورد رویایی دارد كه فقط از آن اوست، فقط از آن او، و آرام گرفت، قلبم را می گویم!

 

——————————

 

مسیح می گوید از راه هایی كه روندگان آن بسیارند نروید. اما هیچ راهی نیست به سوی رویای من، خودم باید راهم را بسازم، نه؟

 

 

 

پ.ن: برای رسیدن به رویایم باید كه بیشتر درس بخوانم! بنابراین این وبلاگ تا اطلاع ثانوی دیر به دیر آپدیت خواهد شد!

 

تبریک…

October 19th, 2007

 

خدای من،

جانم را در این میانه گرو می گذارم كه باارزش تر از آن چیزی ندارم. و تنها یك چیز از تو می خواهم؛ خوشبختی شان را كه خوشبختی آن ها خوشبختی من است.

 

عزیزترینم به سراغ تمام كلمات رفتم. می خواستم شاعرانه ترین جملات دنیا را تقدیمت كنم. می خواستم تمام این محبتی را كه در دلم موج می زند روی كاغذ به جولان دربیاورم، می خواستم حداقل برای یك بار هم كه شده ببینی چقدر دوستت دارم، و چقدر خوشبختی ات را می خواهم، و چقدر خوشحالم كه خوشحالی.

سعی كردم، تمام سعیم را، ولی نشد. كلمات قاصر بودند. جا می ماندند. به یاد آوردم جمله بوبن را كه می گفت «برای بیان عشق همواره به كلمه های عاشقانه نیاز نیست بلكه زیر و بم لازم است، نه جدیت، به خصوص نه جدیت. زیر و بم، اشك و لبخند». تمام اشك ها و خنده هایم تقدیم به تو عزیزم، چیزی به جز دعایم و آن ها ندارم كه پیشكش كنم. ببخش كه ناچیزترین است…

مهربانم دلم می خواست اولین تبریك از آن من باشد، خنده هایت ابدی، شادی ات پایدار و خوشی ات روزافزون!

 

معیارهای زندگی مان حسابی بالا رفته!

October 17th, 2007

 

شده بزرگتر جمعی باشید؟ همه حواستان را بدهید كه كسی حرفی نگوید و كاری نكند كه خوشی جمع از بین برود؟ شده وقت خداحافظی خیال تان راحت باشد و لبخند به لب داشته باشید كه همه چیز به خیر و خوشی گذشت… اما بعد همه اینها اگر آدم بفهمد دل كسی را شكسته چه؟

 

همه دلم

October 8th, 2007

برای بهترین و عزیزترین دوستم؛

بسیار دل می بندم و شدید دوست می دارم، اما بلد نیستم دل كندن را. هر بار كه خواستم دل بكنم از چیزی، تكه ای از دلم را جا گذاشتم. این بار فكر می كنم همه دلم را جا گذاشته باشم…

پ.ن: هر انسانی كه شادی های بزرگ را به تجربه نشسته باشد باید كه غم های بزرگ را نیز به جان بپذیرد…

اما این بار، طوفان احساسات گذشت. و من خوشحالم، خوشحالم به خاطر داشتن دوستی كه می شود به این اندازه به خاطرش دلتنگ شد…