برای خیلی ها!

November 24th, 2007

 

- صدایت را كه شنیدم عمق دلتنگی ام را با تمام وجود حس كردم، آی دختر دلم تنگ شده بود برای غرق شدن در شب چشمانت…

 

- از سال قبل تا امسال، سال ها راه آمده ایم، و چشمانت چنان مهربان شده اند كه بعید نیست روزی پرنده ای بر شانه ات بنشیند وقتی كه می خندی!

 

- دلتنگ چشم های تركمنت هستم، همان قدر مهربان، همان قدر صمیمی و همان قدر نزدیك كه بودیم!

 

سرخ و سفید

November 16th, 2007

عروس و داماد می رقصیدند،‌ صدای دست زن ها تالار را به لرزه انداخته بود. پسربچه كوچكی سعی می كرد راهش را از بین صندلی ها باز كند، ناگهان لیز خورد و لحظه ای بعد صدای فریاد او بود كه تالار را پر كرده بود… سكوتی سنگین حاكم شد و من خیره لكه های سرخ خون بودم بر سفید كاشی ها.

رفت…

November 10th, 2007

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام…

تا نگاه می‌کنی:

                       وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

 

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

 

آی…

ای دریغ و حسرت همیشگی!

 

ناگهان

          چقدر زود

                       دیر می‌شود!

 

می دانم دیر می نویسم ولی نمی توانستم ساده عبور كنم از نبودنش. شعرهایش را دوست داشتم، اما نمی خریدم كتاب هایش را. صبر كرده بودم پیر شود، بعد…

 

پ.ن: دلتنگ رفتنش بودم كه دلتنگی مصادره شدنش هم اضافه شد بر غصه هایم. انگار فرهنگ ستیزان سرزمین ما در انتظار مرگ تك به تك اهالی فرهنگ نشسته اند تا در نبودن شان مصادره شان كنند كه آن ها در بودن شان تسلیم نمی شوند… روزگار غریبی است، خیلی غریب…