همین است كه هست!

December 26th, 2007

 

گاهی وقت ها ناگهان احساس می كنم دور و برم خالی است، احساس می كنم تمام كارهایم بیهوده است و تمام آرزوهایم بر باد. بعد دلم برای خودم می سوزد كه این قدر ساده ام و این قدر انرژی می گذارم روی هر كاری، بدبختی در كارهای مربوط به دیگران هم حتی بعضی وقت ها بیشتر از خودشان! نمی دانم چرا برای رویاهایی می جنگم كه این قدر دور و دیرند… بعد چشم هایم پر اشك می شوند و دلم تنگ می شود برای امنیت ایستادن و تكیه كردن، درست همین جاست كه خنده ام می گیرد و اشك و لبخندم قاطی هم می شوند و با خودم می گویم همین است كه هست!

مهمانی!

December 12th, 2007

 

دو تا سفره باز كرده ام از این سر هال تا آن سرش. دلم می خواست یكی باشد ولی نمی شد، هال  كوچك تر از آن است كه چهل و چند نفر مهمان را بتوانم سر یك سفره جا بدهم. دوباره چك می كنم كه همه چیز آماده و مرتب باشد. به همه گفتم اولین و آخرین بارتان است كه این طوری مهمانی می دهم، خوشم نمی آید از تشریفات كه دست و پاگیرند و صد البته وقت گیر. چند روز است كه درگیر غذا و سالاد و دسرم! فكر كنم به اندازه تمام عمرم به غذا فكر كردم در این چند روز. خدا رحم كرد كه غذاها خراب نشدند وگرنه كه اولین دفعه شروع نشده تمام می شد!

از بس سر پا ایستاده ام كمرم درد می كند. می نشینم روی مبل های عجیب و غریبم، و فكر می كنم بچه ها حتما خوششان خواهد آمد از دكوراسیون. یك ماه بیشتر نیست كه خانه را خریده ام، بیشترشان هنوز آن را ندیده اند. عاشقش شدم، خیلی بزرگ نیست، مدرن هم نیست، ولی دوست داشتنی است. كلی با صاحب خانه بحث كردم تا راضی شد خانه را زودتر خالی كند و حالا عید خانه خودم هستم. رنگبندی خانه سبز و قهوه ای است! وقتی گفتند به نظرم آمد عجب زشت، ولی وقتی دیدم فكر كردم انگار توی جنگلم! نمی دانم چطور ولی تمام فضای خانه و رنگ بندی اش طوری است كه آدم حس می كند در كلبه ای نشسته وسط جنگلی. با اینكه نسبتا نوساز است ولی حیاطش حوض دارد، با درخت انجیری كه سایه انداخته رویش. در و دیوارها، پنجره ها و پرده ها، حتی مبل ها، خلاصه همه چیز در هماهنگی عجیبی هستند تا آدم واقعا حس كند توی دشتی، جنگلی، نشسته است!

ساعت 12:30 شد، الان است كه كم كم سر و كله مهمان ها پیدا شود. می خواهم لباس سبز و قهوه ای بپوشم. اولش می خواستم پیراهن بلند آبی ام را بپوشم بعد دیدم دست و پاگیر است برای میزبانی. بلوز سبز می پوشم با شلوار قهوه ای، گردنبند قهوه ای ام را هم با آن مهره های درشتش می اندازم گردنم. سنجاق های برگی شكل را هم كه بزنم به موهام، و دمپایی های سبزم را پام كنم من هم می شوم جزئی از خانه!

سنجاق ها را كه می زنم به سرم، سرتاپایم را برانداز می كنم در آینه. نگاهم می افتد به عكس دسته جمعی مان كه زده ام به دیوار اتاق خواب. همه مان هستیم، مثل همیشه نامرتب ایستاده ایم و لبخند می زنیم. حالا خیلی از آدم های توی عكس یكی نیستند و قرار است دوتایی مهمانم بشوند. خنده ام می گیرد، بچه دار هم بشوند باورم نمی شود ذره ای از شیطنت شان كم بشود، مطمئنم وقتی بیایند تمام خانه را می گذارند روی سرشان… صدای زنگ در، جلقه ام را می پوشم و می دوم تا خودم در را باز كنم برای اولین مهمانم، راستی كدام شان است؟

 

پ.ن: یك سره نوشتمش و گذاشتمش اینجا، اگر مشكلی داشت، گوشزد كنید ممنون می شوم. راستش این داستان را تقریبا خواب دیدم…

پرواز چهارساله شد!

December 5th, 2007

… “برای آنكه كمی حتی اگر شده كمی زندگی كرد دو تولد لازم است، تولد جسم و سپس تولد روح”. و تولد دوم من با پرواز بود، تولدت مبارك، تولدم مبارك!

و اینکه همه اهالی پرواز؛
 

دوست تان دارم…

پ.ن: وبلاگ جدید با قالب پروازی! در حد قابل قبولی آماده استفاده شده. رفع بقیه نواقص هم بماند برای بعد از كنكور! فراتر از بودن جدید اینجاست! باید از ابوذر عزیز هم بابت هدیه كردن این وبلاگ، همینطور آماده كردنش تشكر كنم، ممنونم دوست عزیز!