موقعیت غیرممكن

January 21st, 2008

 

چای و میوه را می گذارم جلویش، گونه اش را می بوسم، “نری سر تخمه ها، باشه؟”. دسته مویی را كه ریخته جلوی صورتم جمع می كند و می گذارد پشت گوشم. مهربان نگاهم می كند و پیشانی ام را می بوسد، اینها یعنی اگر خوردم ناراحت نشو. می دانم كه نمی خورد، با این حال چپكی نگاهش می كنم كه ای شلوغ. باز می بوسدم، این بار گردنم را، تند و كوتاه، می داند حوصله ندارم، “شب به خیر”. می خواهد فوتبال نگاه كند و من حال همراهی اش را ندارم مثل بعضی وقت ها. “كاش زود خوابم ببرد، كاش…”.

خودم را روی تخت رها می کنم و چشم هایم را می بندم. از پشت پلک هایم همه جا قرمز است؛ چراغ روشن است. و قرمز، کم کم سفید می شود…

قدم می زنیم، پرقدرت و مهربان است نگاهش، مراقبت هایش، خود خودش. می خواهد چیزی بگوید، می دانم. ابروهایش به هم نزدیك شده اند و چشمانش به جای من به آسمان دوخته شده اند، اینها همه یعنی حرفی هست.

-”الهه”.

دلم هری می ریزد پایین، به روی خودم نمی آورم و سر به سرش می گذارم.

-”تحقیق با من”.

اولین قرارشان را من هماهنگ می كنم. یقه اش را درست می كنم و دور شدنش را تماشا…

- “بیدار شو گلم، داری خواب می بینی، چیزی نیست بهار جانم. من اینجام، نترس، آروم باش!”

چهره نگرانش روی من خم شده، در آغوشم می كشد. می فهمم که صورتم خیس است. گریه ام شدیدتر می شود. توی آغوشش مچاله می شوم. نوازشم می كند: “بهارم، ماه و خورشیدم، زندگی من، نترس خوشگلم، دیگه تموم شد. هیچ خبری نیست. همه اش خواب بود، دیگه نترس، گریه نكن نازنینم. من اینجام، مواظبتم. ستاره من، عزیزدلم…”.

كمی آرام می شوم، چشمانم را باز می كنم و به چشمان مهربان و نگرانش نگاه می كنم.

- “نمی دونم چرا یه دفعه نگرانت شدم. خوب شد اومدم بهت سر زدم. دیدم همین طوری بی صدا داری گریه می كنی و به خودت می پیچی. بهارم نصف عمر شدم، به خدا هر بار این طوری می بینمت نصف عمر می شم… آخه چرا نمیای بریم دكتر؟”

دستانم را حلقه می كنم دور گردنش و خودم را بالا می كشم. با انگشتم چشم راستش را می بندم و می بوسم، بعد چشم چپش را. این یعنی دوستت دارم ولی الان حرفش را نزنیم. نگاهش می كنم، می گوید: “دوستت دارم، خیلی زیاد دوستت دارم”. منم دوستت دارم، به خدا دوستت دارم… با ناز و نوازش می خواباندم دوباره. می خواهد پیشم بماند تا خوابم ببرد، اصرار می كنم برود بقیه فوتبالش را ببیند. بالاخره تسلیم می شود و می رود.

دیوار روبروی تخت مان پر از عكس است. كنار عكس عروسی مان، عكس دسته جمعی روز آخر دانشگاه را زده ام، آنجا پشت سر من ایستاده است، تا ابد…

- “الهه اون قدر خوبه كه هر كاری كردم نتونستم ازش جدا شم. آخه چی می خواستم بگم به اون، به خودم، وقتی ازم می پرسید چرا؟ جلوی چشمای من گفتی بله و من نتونستم هیچ كاری بكنم. بهار، نتونستم بیرحم باشم، نتونستم. نتونستم یاد تو رم از دلم بیرون كنم، حسرت به دلت موندم. حسرت به دل تموم اون ساعتایی كه حرف نزده رو از دهن هم می قاپیدیم. همه اون روزایی كه همدیگه رو بالا می كشیدیم. دلم برای خودم تنگ شده بهار، من فقط پیش تو خودم بودم…”.

انگار یكی از تیم ها گل زد، صدای فریاد بلندی از پذیرایی بلند شد! به ساعت رومیزی نگاه می کنم؛ دو صبح، باید بخوابم، خیلی دیر شده، خیلی. فردا او، الهه و دختر كوچولویشان بهار، مهمان مان هستند…

 

پ.ن: ابوذر بابت همه زحمتایی كه برا این وبلاگ كشیدی، همینطور تغییر فونت ممنونم،

ولی بیا و به خودم یاد بده چكار كنم تا این قدر مزاحمت نشم، آخه تاهوما همه جا قشنگ نیست مثلا اون بالای وبلاگ!!!

داستان بی پایان

January 7th, 2008

 

تكه تكه شده ام، هر تكه ام جایی است. دست های همدیگر را گرفته ایم و مثل بچگی مان چرخ می خوریم. می پرسم مواظبم هستی؟ می دانم كه هست! می گویم می شود همینطوری كه می چرخیم برویم هوا؟ می گوید می شود، حتما می شود. از روی كوه و دریا می گذریم، رودخانه و جنگل، اما مثل بچگی هایمان بالاخره سرمان گیج می رود و پرت می شویم پایین، توی یك دشت سرسبز. غش غش می خندیم. می پرسم برویم اسب سواری؟ می گوید شب است، الان اسب هایمان خوابند، خواب خواب…

چقدر كوچك شده ام اینجا! دختربچه كوچكی با موهای ژولیده كه چشم هایش مثل خورشید برق می زنند، از آن دختربچه ها كه هیچ وقت از شیطنت خسته نمی شوند. می گوید ببین، تختت را، میزت را مرتب كرده ام، ببین اتاقت چه قشنگ شده! می خندم، بابا چقدر دوستم دارد! می پرم توی تختم و به همش می ریزم. صافش می كند و لحاف را تا زیر چانه ام بالا می كشد. موهای ژولیده ام پهن شده اند روی بالش و چشم هایم داد می زنند كه باز هم شیطنت دلشان می خواهد، اما وقت خواب است فردا كلی كار داریم. می گوید شیر می خواهی؟ می گویم شب به خیر بابایی! می گوید شب به خیر، چراغ را خاموش می كند و می رود…

توی تونلیم، تونلی كه دیوارهایش از نور است، هربار كه به دیواره ها دست می زنم انگار بار غصه هایم سبك تر می شود. جلو می رویم تا می رسیم به انتهای تونل، می گویم می خواهم بروم بیرون، می گوید می خواهد در تونل بماند… طاق باز دراز می كشم توی دشتی كه سرتاسر گل است، عجب عطری فضا را پر كرده. ابرها چقدر قشنگند و من توی خیالم از آن ها هزار هزار شكل می سازم. ناگهان پیدایش می شود، آرام خم می شود روی صورتم، گرمی نفسش را حس می كنم، صورتش را می مالد به صورتم، و من هم نازش می كنم. بلند می شوم و نگاهش می كنم كه چقدر زیبا و باشكوه است؛ سیاه تر از شب. گردنش را محكم در آغوش می گیرم. می فهمد دلم تنگ است و نگاهم می كند مهربان. سوارش می شوم، بی زین. یورتمه می رود، خم می شوم و در گوشش می گویم دلم تاختن می خواهد. چهارنعل می رود و كنار بزرگترین درخت سیب دنیا می ایستد. دو تا سیب می چینم یكی برای خودم و یكی برای او…

باز هم هستند، جایی روی برف ها سر می خوریم و جایی دیگر رفته ایم سفر و… هزار تكه رویا دیدم من دیشب، هزار زندگی را زیستم، آهان می دانی شبیه چیست؟ مثل این است كه دارم داستانی بی پایان* را زندگی می كنم!

 

* داستان بی پایان نام كتابی است از میشل انده با داستان هایی تو در تو كه هیچ وقت تمام نمی شوند!