قرن من

February 7th, 2008

 

قرن من

نوشته گونتر گراس

ترجمه روشنك داریوش

نشر دیگر

 

احتمالا كتابخوان ها همه نام گونتر گراس را شنیده اند، برنده نوبل ادبیات سال 1999. آلمانی است و در همین كتاب هم می توان به روشنی آلمانی بودن نویسنده را حس كرد.

نام كتاب به خوبی نشان دهنده محتوای آن است، “قرن من” داستان زندگی در قرن بیستم است از زبان صد شخصیت در صد روایت. هر روایت این كتاب داستان یكی از سال های این قرن است از زبان مردمی كه آن را زیسته اند. قطعه ای از زبان كارگری كه به دنبال تغییرات اقتصادی بیكار شده روایت می شود و قطعه ای دیگر از زبان یك جاسوس! زبان هر روایت خاص راوی آن است كه مترجم هم سعی در حفظ آن داشته است.

با هر روایت از مهمترین وقایع آن سال در آلمان و گاهی جهان باخبر می شویم. جنگ جهانی اول، دوم، فرو ریختن دیوار برلین، روند رشد اقتصادی و مشكلاتش، تغییرات فرهنگی و… كاش نویسنده ای ایرانی هم قرن منی ایرانی می نوشت!

 

قسمتی از روایت سال 1946:

«خاكه آجر، به شما بگم، همه جا خاكه آجر. تو هوا، تو لباسا، لای دندونا و خلاصه همه جا. اما واسه ما زنا مساله ای نبود. اصل این بود كه بالاخره صلح شده بود. حالام می خوان واسه مون یه مجسمه یادبود هم بنا كنن- بله، راستی راستی. یه برنامه درست و حسابی دارن. زن های آوار برلن! اون موقع همه اش خرابه بود، خروار خروار خاك، مابین راه های كوبیده بود، اون وقت ساعتی شصت و یك فنیگ می دادن، خوب یادمه. عوضش یه كوپن مواد غذایی بهتر می دادن، اسمش شماره دو بود، یه كارت كارگری بود. چون رو كوپن زنای خونه دار فقط روزی سیصد گرم نون و هفت گرم كره می دادن. آخه از شما می پرسم، این یه ذره به چه دردی می خوره؟ …».

 

قسمتی از روایت سال 1978:

«… از مارتین شروع شد. اما مونیكا فكر كرد كه باید روی دست برادرش بلند شود. پسرك ناگهان به استثنا یك كپه موی بالای پیشانی اش كچل كچل كرده بود. دخترك هم موی بور و و زیبایش را در یك طرف بنفش و در سمت دیگر به رنگ سبز تیره درآورد. خوب این را می شد نادیده گرفت- همین كار را هم كردیم- اما وقتی هر دو با آن لباس های وحشتناك ظاهر شدند، ما- من بیشتر از شوهرم- شوكه شدیم. مارتین كه تا آن زمان كمی هم فخرفروشانه لباس می پوشید، ناگهان شلوارهای جین تكه پاره ای به تن می كرد كه به یك زنجیر زنگ زده وصل بود. معتقد بود كه با آن شلوار یك ژاكت مشكی پرچ دار جور است كه با كمك یك قفل آویزان مهیب بر روی سینه سر هم نگه داشته می شد. و مونی ما كت و شلوار چرمی رنگ و رو پریده ای به تن می كشید و پوتین های بدی به پا. علاوه بر اینها از اتاق هر دو آن ها صدای موسیقی می آمد، اگر اصلا بشود آن سر و صدای خشن را موسیقی نامید. هنوز از مدرسه نرسیده آن غرش شروع می شد…» درست حدس زده اید این سال، سال رواج پانكیسم* است!

 

* منظور طرز لباس پوشیدن، موسیقی و عقاید خاص افرادی است كه خود را پانك می نامند.  مطمئن نیستم به كار بردن اصطلاح پانكیسم درست باشد ولی اصطلاح جایگزینی پیدا نكردم كه همین منظور را برساند.

 

 

پ.ن: پرنده‌ای بود شبيه سيمرغ كه به روياهامان آمده بود. و آواز خوانده بود. آوازش چنان بود كه انگار سياوش و مزدك، و ابوذر و عمار صدا به صدای هم انداخته‌‌‌اند تا مفاصلِ از هم گسسته رستم را به هم پيوند دهند. بعد ما، غبار از چهره زدوده بوديم و همه با هم در هيات رستم از خاك برخاسته بوديم، و خود را همان رستمی يافتيم كه دست به بند شاه نداده بود: شاید چیزی را از قلم انداخته بودیم.