ماه پنهان است

April 16th, 2008

 

ماه پنهان است

نوشته جان اشتاین بك

ترجمه پرویز داریوش

انتشارات علمی فرهنگی

 

كتابی جیبی با طرح روی جلدی كه تا داستان را نخوانی نمی فهمی اش. كتاب را كه بچرخانی با متن كوتاه پشت جلد روبرو می شوی: «جان اشتاین بك در فوریه 1902 در كالیفرنیای آمریكا به دنیا آمد. از كودكی هم در كشتزارها كار می كرد و هم به مدرسه می رفت. حتی در 1919 هنگامی كه وارد دانشگاه شد، از كار در مزارع دست نكشید. از 1925 در نیویورك به خبرنگاری اشتغال یافت و چندی را به كارهای بنایی و ناوه كشی سر كرد. در 1929 نخستین كتاب خود را به نام فنجان زرین منتشر كرد و از آن پس چراگاه های آسمان، به خدایی ناشناخته، تورتیافلت، موش ها و آدم ها، اسب سرخ، خوشه های خشم، ماه پنهان است و مروارید را نوشت. او به اروپا و كشورهای مشترك المنافع سفر كرده است.

آثار جان اشتاین بك در 1962 به دریافت جایزه ادبی نوبل نایل آمدند.»

با خودت فكر می كنی قرار است با یك كتاب آمریكایی دیگر روبرو شوی، كمی حوصله ات سر می رود، با این همه شروع می كنی: «تا ساعت ده و سه ربع همه چیز به پایان رسیده بود. قصبه تصرف شده بود، مدافعان آن درهم شكسته بودند و جنگ خاتمه پذیرفته بود.» ادامه می دهی و از شیوه روایت خوشت می آید، همین طور از شخصیت پردازی: «دكتر وینتر آن قدر ساده بود كه فقط شخص آگاهی ممكن بود او را صاحب فراست بداند.» یا شخصیت پردازی جالب زن شهردار در چند مكالمه.

با داستان عجیب یا پیچیده ای روبرو نیستی، دهكده ای در نروژ توسط آلمانی ها اشغال شده است، جنگ جهانی دوم. در طول داستان هم هیچ اتفاق خارق العاده ای نمی افتد، از قهرمانی های بی مانند یا شكنجه های فجیع خبری نیست. ولی چیز دیگری هست، چیزی بسیار جذاب: مردم آزاد!

شهردار اوردن، مردی كه نه زیاد باهوش است و نه زیاد شجاع، می گوید: «مردم خوششان نمی آید تسخیر بشوند جناب سرهنگ، و این است كه تسخیر هم نمی شوند. مردم آزاد جنگ را شروع نمی كنند، اما همین كه شروع شد، در ضمن شكست هم به جنگ ادامه می دهند. مردم اسیر گله مانند، كه همان پیروان یك پیشوا هستند، نمی توانند همچو كاری بكنند، و این است كه مردم گله مانند در نبردها پیروز می شوند و مردم آزاد از مجموع یك جنگ فاتح بیرون می آیند…» دكتر وینتر در جایی دیگر از داستان می گوید: «… خیال می كنند چون خودشان فقط یك پیشوا و یك سر دارند ما هم مثل آنهاییم. می دانند كه اگر سر ده نفرشان قطع شود خودشان نابود می شوند. اما ما مردمی آزادیم، به تعداد جمعیت مان پیشوا و سر داریم و در مواقع احتیاج رهبران واقعی مانند قارچ میان مان می رویند.»

شاید این كتاب زیاده از حد ایده آلیستی باشد*،‌ مردم آزادی در آن توصیف شده اند كه با وجود همه ضعف های انسانی شان می دانند آزادی یعنی چه، می دانند كه وقتی آزادی را از آدمی بگیری انگار كه آدمیت را از او گرفته ای و به همین خاطر می جنگند برای برگرداندنش. نه مثل قهرمان های افسانه ای كه با خودت بگویی هرگز نمی شود به آن ها رسید، نه، مثل هر آدم معمولی ای كه باارزش ترین داشته اش به خطر افتاده. آدمی كه می توانی دستت را دراز كنی با این اطمینان كه لمسش می كنی. آدم و جامعه ای كه ارزش تلاش برای رسیدن را دارد، حتی اگر دور و دیر باشد…

« (سرهنگ) لانسر نگاهی به او كرد و تبسم محزونی بر لب آورد. گفت: ما هم كاری بر عهده گرفته ایم. این طور نیست؟

شهردار گفت: چرا، تنها كار غیرممكن در دنیا، تنها كاری كه نمی شود انجام داد.

- و آن؟

- درهم شكستن روح انسان به نحو دائمی…»

 

* شاید هم چندان ایده آلیستی نباشد برای مردم اسكاندیناوی، مردمی كه خیلی از رویاهای ما را زندگی می كنند، مردمی آزاد! شاید برایتان جالب باشد بدانید تنها كشوری كه فقر مطلق را از بین برده در میان این كشورهاست!

مكالمه ای مبهم

April 11th, 2008

 

- تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

 

- از كجا بدانم؟