بالت…؟
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید
«بالت… »
-
گل ها همه آفتابگردانند ـ قیصر امین پور
پ.ن: بعد از چند روز بالاخره وبلاگم دوباره رویت شد! ولی متاسفانه كامنت های همه به جز وحید این وسط از بین رفته اند كه متاسفم! فكر كنم به همین زودی با یك داستان آپدیت كنم، بلكه این دوران تنبلی هم تمام شود!!!
Filed under ادبی | Comments (6)مثل سیل
باران مثل سیل می بارد. می خواهم با دوربین موبایلم عكس بگیرم از باران و نمی شود. هنوز باید صبر كنم برای خریدن یك كانون چند مگاپیكسلی كه از چیزهایی كه من می خواهم بتواند عكس بگیرد. نوك دماغم را می چسبانم به شیشه و خیره بارانی می شوم كه مثل سیل می بارد. درختان گیلاس توی حیاط زیر باران می رقصند و گل ها با آن ظرافت و ملاحت شان می خندند. باران مثل سیل می بارد و من چقدر دوست دارم زیر باران باشم. دلم می خواهد تك تك قطره هایش را روی پوستم حس كنم كه می لغزند. دلم می خواهد موهایم زیر باران خیس شوند ، خیس خیس. دلم می خواهد جوانه بزنم…
از هر چه می خواهم عكس بگیرد؟ فكر نكنم بتواند. هیچ دوربینی هست كه بتواند عكس بگیرد از درختان رقصان یا گل های خندان؟ این را هم اگر بتواند می تواند عكس بگیرد از چشم ها وقتی آن قدر مهربان می شوند كه آدم طاقت خیر شدن بهشان را نداشته باشد؟ یا از نگاه های گوشه چشم شیطنت باری كه نثار می شوند؟ از غمی كه موج می زند چه، غمی كه آن قدر زیاد است كه به لحظه ای اشك های آدم را سرازیر می كند؟ دلتنگی های آْدمی را چه؟ تنهایی اش یا خشمش؟ … كاش می شد آنچه را كه چشم هایم می بینند برای ابد حفظ كنم، كاش می شد!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (11)نفس عمیق
تقدیم به مریم و كودك قلبش
خسته ام، چشم هایم را می بندم و نفس عمیقی می كشم. به تكه های شكسته فكر می كنم، تكه های شكسته اعتقادم به یك آدم، شاید هم یك اصل…
مدام به خودم می گویم من هم مثل همه، من هم می توانم اشتباه كنم. من هم می توانم اشتباه بشناسم. می توانم، می توانم، و با این همه نمی توانم باور كنم. هنوز نمی توانم. هنوز تكه های شكسته را در دستانم گرفته ام و به رنگ های قشنگی نگاه می كنم كه به كار برده بودم…
نفس عمیقی می كشم و به شكی نگاه می كنم كه درون قلبم لانه كرده. شكی كه جای اعتقادم را گرفته. فكر می كنم همه ما داریم، همه ما آدم هایی، اصل هایی، در قلب مان داریم كه جایگاهی خاص اشغال می كنند. معمولا اشتباهات اینها را باور نمی كنیم، آن قدر دوست شان داریم كه حتی اگر باور كردیم بگذریم. و وای به حال مان اگر كسی یا چیزی را در این جایگاه نشانده باشیم كه نباید. وای به حال مان، چون روزی چشم باز می كنیم و می بینیم شكسته است و ما مانده ایم با تكه های شكسته یك اعتقاد، و شكی كه جایش را گرفته.
دنیا دور سرم می چرخد: منطق آدم، عقل آدم، احساس آدم، همه اینها می توانند اشتباه كنند یعنی؟ پس به چه چیزی اطمینان كنیم؟ … و بالاخره بغضم می تركد. اشك ها می بارند و می بارند، انگار كه تمامی ندارند. و با این همه تمام می شوند. سبك شده ام، مثل همیشه. نمی دانم چرا شك را جز با اشك و لبخند نمی توان از دل بیرون كرد و من بیرونش كرده ام. سبك شده ام و لبخند می زنم. جای خالی توی قلبم را می بینم و لبخند می زنم. یاد تمام آدم هایی می افتم كه با اشك های من گریسته اند و با لبخندهایم خندیده اند. یاد تمام لحظاتی كه یك آدم، یك اصل، یك ایمان دستم را گرفت و تنهایم نگذاشت در ناامیدترین روزها و لحظه ها… ارزشش را داشت، اگر آنت هم بود می گفت ارزشش را دارد. دوست داشتن، ایمان داشتن، همیشه ارزشش را دارد. اشتباه هم كردیم خوب اشتباه كرده ایم! اگر آنت بود می گفت تنها آدم هایی كه هیچ كاری نمی كنند اشتباه نمی كنند. تكه های شكسته را در جایشان می چینم و با خودم می گویم می بخشم و فراموش می كنم…
شاید كمی غمگین، شاید كمی خسته، با این همه سرشار از اشك ها و لبخندهایم به سوی روزهایی می روم كه در پیش دارم، سبكبالانه به سوی روزهایی می روم كه در پیش دارم… نقطه را می گذارم و می نویسم سر سطر. كودكی كه در قلبم زندگی می كند با شادی فریاد می زند و می خندد. او همیشه سر سطرها را دوست دارد، او عاشق همه آغازهاست… می خندم و دستم را در دستانش می گذارم تا مرا با خود ببرد. كمی غمگینم، شاید هم كمی خسته، اشك های روی گونه هایم هنوز خشك نشده اند، با این همه از ته دل می خندم و با مهر به تمام آدم ها و ایمانی نگاه می كنم كه توی دلم است. شاید همین فردا یكی دیگر بشكند با این همه من باز هم می خندم چون ایمانی هست كه هرگز نمی شكند. خودم را به تمامی به كودك قلبم می سپارم تا مرا به هر جا كه می خواهد ببرد، خسته ام و غمگین اما او می داند چه كند…
نقطه، سر سطر!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (6)