تنبلی مفرط!!

June 25th, 2008

 

من دچار بیماری تنبلی مفرط در نوشتن شده ام! بدتر اینكه جدی خوانی هایم هم تقریبا تعطیل شده اند و بیشتر رمان و شعر می خوانم. خوب همه اینها یعنی باید چاره ای كرد! من هم دنبالش می گشتم كه خوشبختانه چاره خودش پیدایش شد!

آماتورهای قدیمی سعی می كنند باز دور هم جمع شوند، امیدوارم این مرتبه با ایده جدید بتوانند/بتوانیم دور هم بمانیم!

از همه كسانی كه دلشان می خواهد داستان بنویسند و بخوانند، نقد كنند و نقد شوند، بازی كنند و مهم تر از همه بیماری تنبلی مفرط خود را درمان كنند، دعوت می كنم به داستانگاه بیایند، مهمان من!!!

 

پ.ن1: وقتی به آماتورها سر می زنید كامنت ها را از دست ندهید!

پ.ن2: داستان بیچاره من هم ماند در آرشیوم! و من به این نتیجه رسیدم كه یك داستان می تواند بلاهایی سر آدم بیاورد كه آن سرش ناپیدا! باور ندارید داستانی كمی عجیب مثلا درباره عشق، مرگ، جنایت… بنویسید(ترجیحا با راوی اول شخص!) و بعد عكس العمل ها را تماشا كنید!

بدرود نادر ابراهیمی

June 9th, 2008

 

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن كس كه غریب نیست شاید كه دوست نباشد. كسانی هستند كه ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یك میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو” ،‌ “تو” را به هیچ بدل می كنند. آن ها می خواهند كه تلقین كنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند كه در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یك فنجان چای سرد، كم رنج است. تو را نگین می كنند در میان حلقه گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداكاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می كند؛ آن توفان كه تو را در میان گرفته است. آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی كه تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می كنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناك بازشناسی. باید كه وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید كه در گلدان كوچك دیدگان تو باغ بی پایان “هرگز از یاد نخواهم برد” بروید. آنگاه دستی تو را از فنا بازخواهد خرید، دستی كه فریاد می كشد: من! من! من! و نگاهی كه تكرار می كند: من!

 

بار دیگر، شهری كه دوست می داشتم؛ نادر ابراهیمی

 

نادر ابراهیمی هم رفت. به جز این كتاب، كتاب دیگری از او نخوانده بودم. ولی همین یكی هم برای دوست داشتنش كافی بود. نثر زیبایی داشت كه به شعر می مانست. یادش گرامی!

 

پ.ن1: نتوانستم كشف كنم چطور می شود اینجا ادامه مطلبی را به صفحه دیگر برد، و از آنجایی كه داستانم چند صفحه شده ممنون می شوم كسی راه درج ادامه مطلب در وردپرس را یادم بدهد!

 

پ.ن2: بدرود شهری که دوست می‌داشتم‌ات - نادر ابراهیمی درگذشت