دانایی

August 23rd, 2008

 

وقتی زنی نتواند به ندای قلبش اطمینان كند آنگاه دیگر خیلی چیزها را نمی داند…

ترس

August 13th, 2008

 

گاهی حسرت آدم های بی خاطره را می خورم. همان هایی كه می توانند با خیال راحت هر آهنگی را گوش بدهند. هر غذایی را بخورند. هر فیلمی را ببینند. هر پارك و كافی شاپی را بروند. هر خیابانی را پیاده گز كنند. هر شعری را بخوانند و هر كتابی را دست بگیرند… می ترسم از روزی كه تنها بمانم در شهری كه هیچ جا و چیز بی خاطره ای برایم نمانده…

یك دعا!

August 3rd, 2008

خدای عزیز خودت می دونی كه اگه من از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 9 هم كار كنم شكایتی نمی كنم. اما كارش باید كار باشه! پس لطف كن و این كار ما رو جور كن تا ما همچنان به پرواز خودمون ادامه بدیم و منم بتونم به قولم عمل كنم. بتونم عادت نكنم! عادت نكنم به دروغ و ریا. عادت نكنم به قانون جنگل، به سر هم كلاه گذاشتن، به زرنگ بازی و…

پس خدای عزیز لطفا درخواست منو در اولویت قرار بده، ممنونم!

 

پ.ن: انگار لازم به توضیح شد كه منظور از كار ذكر شده در متن بالا مثلا كار در یك اداره یا… نبوده، بلكه كاری است از جنسی متفاوت و برای هدفی متفاوت. كاری برای ادامه پرواز…