گاندی و ریشه های فلسفی عدم خشونت

October 21st, 2008

 

نویسنده: رامین جهانبگلو

مترجم: هادی اسماعیل زاده

نشر نی

 

“گاندی نماد مردی است كه نقطه اوج آنچه را یك انسان می تواند بخواهد به نمایش می گذارد. او سرشار از گنجینه گذشته، به طور كامل در زمان حال زیست، اما با دغدغه آینده. و همین، سرچشمه تقوای معنوی افكار اوست”. ایندیرا گاندی

 

آری، “مهانداس کارامچاند گاندی” به گواه تاریخ مرد بزرگی بود كه توانست ناممكن ترین كار دنیا را ممكن كند! او با پیروی از “آهیمسا” (عدم خشونت) توانست استعمار پیر انگلیس را بیرون براند و هند را به استقلال برساند. و برتر و بالاتر از آن، روشی از خود به یادگار بگذارد كه شاید تنها راه نجات برای جهان خشونت زده امروز باشد. او اعلام كرد: “هند بیدار و آزاد، برای جهان نالان پیام صلح و حسن نیت دارد”.

كتاب “گاندی و ریشه های فلسفی عدم خشونت” نیز كتابی است كه به گاندی و اندیشه هایش از منظری نو می نگرد. نویسنده در این كتاب به سراغ منابع فلسفی اندیشه های گاندی می رود و نشان می دهد چگونه فرزانه هندی توانسته سرشار از اندیشه های بومی و مذهبی خود، اندیشه های سه اندیشمند بزرگ ثورو، راسكین و تولستوی را از آن خود كند و سنتزی بسازد ماندگار و جهانی.

بخش اول كتاب به هنری دیوید ثورو، متفكر آمریكایی، و نویسنده رساله ی “نافرمانی مدنی” می پردازد. نافرمانی مدنی از دیدگاه ثورو یعنی گردن ننهادن به قوانین حكومتی در صورتی كه این قوانین با قوانین ایزدی در تضاد قرار بگیرند: “آیا باید شهروند، یك لحظه در هر وضعیتی كه باشد، وجدان خود را رها كند و به قانونگذار واگذارد؟ پس چرا هركس وجدان خویش را دارد؟ من تصور می كنم ما باید نخست انسان باشیم و پس از آن یك تابع. احترام به قانون، موخر بر احترام به حقوق است” (هنری دیوید ثورو). اما ثورو خشونت را حق هركسی می داند كه به نافرمانی مدنی دست می زند و این نقطه افتراق او با گاندی است كه خشونت را در همه حال نفی می كند و تفكر “ساتیاگراها” (پایداری بر حقیقت) را پایه می ریزد. در نظر گاندی ساتیاگراها و عدم خشونت مستلزم مدارا در همه چیز است. از نظر او حقیقت یكی است اما هیچ كس همه آن را در اختیار ندارد پس باید به اعتقاد دیگران احترام بگذاریم بی آنكه در عقیده خودمان ضعیف باشیم. او معتقد است حقیقت در قلب هر انسانی است و “آنجاست كه باید حقیقت را جست… ما حق نداریم دیگران را وادار كنیم كه حقیقت را به روش شخصی ما ببینند” (گاندی).

بخش دوم به جان راسكین، نویسنده انگلیسی كتاب “تا آخرین” می پردازد. او می نویسد: “1. بهترین فرد در میان بهترین جمع یافت می شود؛ 2. اگر هر كس از این حق به طور برابر برخوردار باشد كه بتواند زندگی خویش را از طریق كار و تلاش خود تامین كند، كار وكیل دعاوی ارزشی بیشتر یا كمتر از یك آشپز ندارد؛ 3. یك زندگی سخت تنها نوع زندگی است كه ارزش رنج زندگی كردن را دارد”. این اصول و نكات دیگری همچون جایگزینی همكاری و تعاون به جای رقابت، مهم شمردن انسان و زندگی به جای پول، عینا در تفكر گاندی یافت می شوند. بر این پایه ها گاندی تفكر “سارودایا” (خوشبختی همگانی) را بنیان گذاری كرد. بر اساس تفكر سارودایا عدم همكاری با قوانین غیرعادلانه باید همراه با همكاری همگانی پیرامون برنامه سازنده ای درباره ی اصلاحات اجتماعی باشد. خود او با كنار گذاشتن شغل وكالت، پوشیدن لباسی ساده از خادی(پارچه محلی هند) و اختصاص همه روزه بخشی از وقت خود به ریسندگی با چرخ نخ ریسی، نمونه ی روشنی از عمل به سارودایا را به نمایش گذاشت؛ عدم همكاری با انگلیسی ها و نپوشیدن لباس ها و پارچه های انگلیسی و مبارزه برای احیاء صنایع روستایی.

بخش سوم و نهایی به لئو تولستوی، نویسنده روس كتاب های “قلمرو خداوند در شماست” ، “نامه به یك هندی” و… می پردازد، كسی كه بیشترین تاثیر را بر گاندی و اندیشه اش داشت. تولستوی عشق را جایگزین خشونت كرده بود، گاندی نيز این امر را در كانون اندیشه های خود جای داده بود. تولستوی می گوید: “جوهره هر ایمانی شامل چیزی است كه به زندگی مفهومی می بخشد كه با مرگ نابود نمی شود… پاسخ هایی كه یك اعتقاد به فرد می دهد، هر پاسخی كه می خواهد باشد، و این اعتقاد هر اعتقادی كه باشد، هر پاسخی كه به این اعتقاد بدهد به هستی محدود انسان مفهومی نامحدود می بخشد- مفهومی كه نمی تواند به وسیله رنج ها، محدودیت ها و مرگ نابود گردد. بنابراین تنها در ایمان است كه می توان مفهوم زندگی و امكان زیستن را یافت… ایمان، شناخت مفهوم زندگی انسانی ای است كه بر اساس آن، انسان خود را نابود نمی سازد، بلكه زندگی می كند. ایمان نیروی زندگی است… بدون ایمان نمی توان زندگی كرد”. و اضافه می كند: “من فكر می كنم كه مفهوم زندگی برای هر یك از ما، تنها بسط عشق در یك یك ماست”. و گاندی جوان بر این پایه “سواراج” (استقلال) را پایه ریزی كرد و “هند سواراج” اثرگذارترین كتابش را نوشت. او در این كتاب از استقلال فرد و آزادیش، از عشق به همه انسان ها، احترام به همه مذاهب، مدارا و عدم خشونت در همه حال، سخن گفت. “عدم خشونت قانون نوع بشر است، همچنان كه خشونت قانون حیوانات. حیوان فاقد شعور است و از همین رو قانونی جز قدرت جسمی نمی شناسد. اما كرامت انسان به او هشدار می دهد كه به قانون برتر سر بسپارد؛ قانون عقل” (گاندی). بدین گونه حركت انجام شده ی گاندی، گرچه ناتمام، می تواند ما را برای دستیابی به آینده ای انسانی تر، به ادامه تجربه ی او از عدم خشونت وادار سازد. حداقل برای ما به عنوان خواننده ایرانی این اثر، این امر ملموس تر است، چرا كه تصور مدارا، تحمل رنج به خاطر دیگران، آن هم نه با نفرت كه با عشق، و مهم تر از همه پیشبرد اهداف بدون زور و خشونت، چیزی است كه در تاریخ و فرهنگ ما كمتر دیده شده است. حتی شاید بتوان گفت این تفكر بیش از آنكه در میان ما محبوب باشد مذموم است! ما اهالی مدارا را ترسو و ناتوان می خوانیم. و شاید، تنها شاید، از همین جا بتوان گفت كه چرا ما همواره به تكرار تاریخ خود نشسته ایم، به قول گاندی “وسیله ها به مثابه بذر هستند و هدف، به مثابه درخت. رابطه میان وسیله و هدف مثل رابطه درخت و بذر اجتناب ناپذیر است… دقیقا همان را می درویم كه می كاریم”. و ما با خشونت های صد ساله مان برای رسیدن به هدف چیزی جز خشونت درو نكردیم… شاید زمان آن رسیده است كه همراه با گاندی باور كنیم خشونت خودكشی است و باور كنیم می شود و می توانیم با مدارا با دیگران برخورد كنیم و به اهداف مان برسیم، چه این دیگران اعضای خانواده مان باشند، چه مردم كشورمان و چه كشورهای دیگر. پیش از این رومن رولان نوشته است: “اگر این امید نابود شود، چیزی نخواهد ماند جز جنگی در نهایت توحش”.

نتیجه 1

October 7th, 2008

 

وقتی می خواهید درباره قسمتی از احساسات تان ننویسید، وقتی خط قرمز می گذارید روی اندیشه هایتان، وقتی می ترسید از نتیجه نوشته هایتان… آن وقت روزی می رسد كه می بینید دیگر نمی نویسید!

 

پ. ن: تصمیم جدی، اساسی و… گرفته ام كه درباره “گاندی و ریشه های فلسفی عدم خشونت” یادداشتی بنویسم. اینجا هم نوشتم كه بعدا نتوانم كتمان كنم!!!

گم شده…

October 3rd, 2008

 

خواننده ای نوشته وبلاگ قبلی ام پربارتر بوده، با متن هایی قوی تر. می دانم، حق داشته، دارد…

راستی، آخرین باری كه درباره یك كتاب نوشتم كی بود؟ یادم افتاد، عید بود، “ماه پنهان است” را خواندم و درباره اش نوشتم. فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، حالا هم مهر، یعنی در این همه ماه، این همه هفته و روز، كتاب دیگری نخواندم؟ “مومو” كوچولوی نازنین ارزش نوشتن نداشت؟ “خداحافظ گاری كوپر” كه آن همه تكانم داد چه؟ “از دل گریخته ها” مگر كم قشنگ بود؟ مگر قرار نبود بالاخره یادداشتی هم درباره “سمفونی مردگان” بنویسم و از شعرهای قشنگ معروفی هم یادی بكنم؟ …

اصلا همه اینها به كنار، آخرین داستانم را كی نوشتم؟ فكر می كنم سه، چهار ماهی گذشته است از نوشتن آخری، كه همان را هم نگذاشتم توی وبلاگ. نگذاشتم، چون حوصله دردسر نداشتم! … راستش خودم هم باورم نمی شود چنین دلیل احمقانه ای از آن من باشد!

انگار چیزی گم شده است در این روزهای من. خودم هم نمی دانم چه گم كرده ام. اما پیدایش می كنم. قدیمی تر ها می گفتند “جوینده یابنده است”…