ملودی شهر بارانی

November 13th, 2008

 

چند وقت پیش شبكه چهار “ملودی شهر بارانی” را پخش كرد. تله تئاتر زیبایی بود، البته می باید هم قشنگ می بود كه نمایشنامه اش را اكبر رادی نوشته بود. قهرمان داستان جایی گفت می خواستم پرواز كنم و حالا انگار بال هایم را با تسمه بسته اند. قهرمان داستان می خواسته دنیا را جای بهتری برای زیستن بكند. می خواسته از خشونت و قساوت و بی عدالتی اش بكاهد شاید كه بر فروتنی و محبت و غرورش افزوده شود. اما به جایی رسیده بود كه صحبت از تسمه می كرد و زمین گیر شدن. زندگی را گم كرده بود قهرمان. عشقش اما گفت برای بهتر كردن دنیا لازم نیست جای دوری برود، همان دور و اطراف را كه نگاه كند مظلوم هست و تشنه عدالت هست… قهرمان داستان را عشقش نجات داد، نامی از او در تاریخ نخواهد ماند اما مطمئنم دنیا را جای بهتری برای زیستن خواهد كرد…

 

پ.ن: این هم پستی است از نوع تاریخ مصرف گذشته!!!

داگ‌ویل

November 5th, 2008

 

«بعضی آدما هستن که ذاتا نمی‌تونن بد باشن. خوب بودن و مهربون بودن و گرم بودن ازشون تراوش می کنه همه‌ش! ما آدما هم که اصولن داگ‌ویل، جنبه نداریم دیگه. اینه که طبیعتا در جوار یه همچین آدمایی ناچار به سوء استفاده می‌شیم. هیچ وقت نمی تونیم یه عالمه خوبی رو یه جا تحمل کنیم. اگه تشنه نگهمون دارن، اگه مجبورمون کنن برا به دست آوردنش له له بزنیم، بجنگیم، سختی بکشیم، اون وقت همه چی ارزش پیدا می‌کنه. اما اگه همین جوری مفت و مجانی همه چی اوکی باشه و یه عالمه خصوصیات مثبت رو حاضر آماده بذارن تو یه آدم و خیلی راحت بدن بهمون، سه سوت از چشممون میفته. یه قانونه دیگه، یه قانون بدیهی و احمقانه واسه ما که مغزمون قد شترمرغه، جنبه‌مون قد داگ‌ویله، و ادعاهامون داره گوش دنیا رو کر می‌کنه.»

 

پ.ن: وقتی یكی دیگر حرف های آدم را بهتر بیان می كند، به جای نوشتن لینك كنیم بهتر است، نه؟ (این نوشته از پست های قدیمی صاحب این وبلاگ است كه جایی یادداشتش كرده بودم)