شگفت زده

January 28th, 2009

زندگی همیشه می تواند شگفت زده مان بكند، همیشه…

می ترسم یاشار…

January 14th, 2009

 

«بر این خاکستری ِ خفه‌ی همه‌گانی ِ زندگی ماشینی ته‌مایه‌ی رنگی بزن! همه را با یک چوب مران، از تعصب بپرهیز، یک‌شکلی ِ حاکم بر حیات را به‌نوعی درهم ‌شکن، با هم‌دلی با انسان‌ها به حیات تیره‌ی خود رنگ و بویی بده، همه‌ی نیروها در کارند تا تو را عام کنند؛ خاص باش! با شکستن نظم حاکم بر روابط اجتماعی توازنی تازه پدید آر، برای ایجاد این توازن هم به دل ِ گرم و هم به عقل ِ سرد نیاز داری. افراط در هر سو تو را به بیراهه‌ی جنون یا جزمیت می‌کشد. دل بده، عشق بورز، از خود مایه بگذار، فرزانه‌گی بیاموز!» احمد میرعلایی*

 

یاشار سال 84 یادت هست؟ اتاق انجمن علمی كامپیوتر و بعد اتاق شورای دانشجویی، كه ما پروازی ها غصبشان می كردیم. یادت هست صبح تا شب می نشستیم و به حرف مشغول می شدیم، فكر می كردیم، ایده می دادیم، می خواندیم، می نوشتیم، ویرایش می كردیم، دوستی می كردیم، دوستی می كردیم، دوستی می كردیم… 85 كمتر بودی ولی آن یك هفته جادویی جشنواره كه فكر نكنم از یاد هیچ كدام مان برود…

آن روزها دنیا خیلی قشنگ تر نبود یاشار؟ به نظرم آن روزها از ته دل می خندیدیم، بی بهانه و با بهانه. به نظرم ته نگاه مان، آن ته تهش امید بود. این قدر خسته نبودیم آن روزها. آن همه دوندگی، جر و بحث، حرف و حدیث و دردسر؛ آن همه یاوه درباره دوستی هایمان، خودمان؛ آن همه كارشكنی و نشد و نمی شود؛ آن هم نبود امكانات؛ شكر خدا هیچ وقت هم كه پول نداشتیم؛ چرا خوش بودیم یاشار؟ یا بهتر بگویم چرا راضی بودیم از زندگی؟

این روزها همینطور دارم دور خودم می چرخم. با وجود تمام دوستان خوب و بی نظیری كه دارم، با وجود احساسات خوب و محبت بی همتایی كه نثارم می شود، با وجود همه اینها، زندگی چیزی كم دارد، شاید هوا… هوایی پاك كه بشود با نفسی عمیق تو داد و بعد لبخند زد، یك لبخند ساده كه چند ثانیه ای بیشتر روی لبان مان بماند و توی دلمان. هوای پاكی كه در دنیای آدم بزرگ ها پیدا نمی شود. پول و خون، كثافت و رذالت، خیانت و جنایت و… هوا را آلوده اند. آدم با هر نفسی كه می كشد خسته تر می شود و زمینگیرتر. آدم هر روز كمتر از روز قبل از ته دل می خندد…

می ترسم یاشار، می ترسم زمینگیر شوم در راهروهای ارشاد و فرمانداری برای گرفتن یك مجوز، زمینگیر شوم در روزمره های چه بخرم و چه بپوشم… یاشار می ترسم اتاقمان را دوباره نسازم. آخ كه چقدر رویا داشتم/دارم برایش. چند اتاق، صندلی و میز، كامپیوتر، خیلی گلدان گل، ملیون ها برگ كاغذ، یك دنیا كتاب و صدای پای آدم ها. صدای پای ما كه می آییم و می رویم و هستیم، هستیم تا دنیای كوچك خودمان را بسازیم. دنیایی كه بشود در آن نفس كشید. كه بشود در آن كار خوب كرد و خوب كار كرد، دوستی كرد و دوست داشت، آدم بود و آدم ماند. دنیایی كه در آن آخر شب با لبخندی به خواب بروی، بدون بی خوابی و كابوس… یاشار من آرزوی ساده و كوچكی دارم. نه پول كلان می خواهم، نه شهرت عظیم. فقط می خواهم فرزانه‌گی بیاموزم!

 

* به نقل از دفترهای سپید بی گناهی

آی آدم ها، من شرمسارم

January 6th, 2009

من شرمسارم، شرمسارم از انسان بودنم. هرگز چنین احساسی را در تمام طول عمرم تجربه نكرده بودم. كاش می شد در بارگاه كبریایی خدا زانو بزنم و بگویم از من درگذرد، به چیزی دیگر بدلم كند، درخت، ماهی، پرنده، هر چیزی به جز انسان. بگویم خدایا، من  شرمسارم از چنین انسان بودنی. شرمسارم از انسانی كه می كشد، نه حتی از كسی كه می كشد یكی را با ماشین توی خیابان، یا چندتایی را با اسلحه در معاملات مخدر، كه صدها نفر را با هر چیزی كه بتواند در یك منطقه. آب و غذا هم قاتلان بزرگی اند وقتی كه نباشند، بگذریم از بمب و تانك و…

خدایا من شرمسارم از انسانی كه تشویق می كند و تایید می كند چنین جنایتی را، جنایت علیه بشریت را. چه دولتمردی باشد در شورای امنیت، چه خبرنگاری در CNN. شرمسارم از انسانی كه خون بیگناهان را به چیزی نمی گیرد، و به دنبال نمدی برای كلاه قدرت طلبی خود است. دولتمردی كه به این بهانه بدش هم نمی آید كشورش را در سكوت مرگ فرو برد. و شرمسارم، بی نهایت شرمسارم از انسانی كه با لبخند رضایت می گوید چه خوب، می بینی چطور عرب ها می میرند!

بارالها مرا به چیزی دیگر بدل كن، درخت، ماهی، پرنده، هر چیزی به جز انسان…