برای تو
آنهمه دشت بیانتها
آنهمه تپه سبز
آنهمه چشم خیس
آنهمه گل سرخ و سپید و بنفش
همه در خواب من بودند
تا بفهمند نگاه من شیداتر است
یا صدای تو عاشقتر.
و زمین در چرخش خود مکثی کرد
تا مزه مزه کردن این لحظه
لَختی به طول انجامد
و دل من آرام گیرد.
آنهمه دشت بیانتها
آنهمه تپه سبز
آنهمه چشم خیس
آنهمه گل سرخ و سپید و بنفش
سرد و زیبا
آنجا مبهوت باد
همه در خواب من بودند*.
و خواب من بدل به واقعیت شد. دیروز زمین لحظه ای ایستاد و مرا دیگر یارای نگریستن در چشمانت نبود…
نمی دانم دوستت دارم را چطور بنویسم كه به اندازه آن احساسی باشد كه در دل دارم، نمی دانم… امشب تنها همین را از من بپذیر…
*عباس معروفی
پ.ن: ممنونم به خاطر لطف بی كران تان. به خاطر محبت های بی دریغ تان. لبخندهایتان. و به خاطر صدایتان كه شادی در آن موج می زد. شادی مان بدون شادی شما چیزی كم داشت بی گمان. ممنونم كه همراه مان بودید و همراه مان ماندید. دعا می كنم كه تا سال های سال همچنان كنار هم و شریك غم ها و شادی های هم باشیم. ممنونم دوستان عزیزم، ابوذر، احسان، امیر، اویس، بهین، دیبا، زینب(خواهرم!)، سارا، سالار، سعیده، شراره، فرزین، كاوش، محمد، میترا، یاسر و یاشار.
و برای اینكه یادم بماند:
یه دوست، چی بهتر از این می تونه از خدا بخواد…
نفر بعدی یه دوست خیلی خوبه که خاطرات زیادی با هم داریم…
با تقدیم صمیمی ترین تبریک ها و درودها…
Filed under برای تو | Comments (34)