دخترك
به داشتنت می نازم دخترك.
هیچ گمان می كردی روزی این چنین بی ترس، بی واهمه، بگذری از عرف، از سنت… با جنگ و دعوا نه، با گناه و عذاب نه، آرام و مطمئن، بی ذره ای خیال غیرطبیعی بودن كه تو طبیعتت را زندگی می كنی همان جور كه هست، بی رنگ و لعاب هزار رسم رنگارنگ كه لابلایشان بزرگ شده ای!
دخترك شیدایی ات را دوست دارم كه این چنین بی تابانه رنگ خود را به زندگی ات زده است و صراحت و شجاعتت را كه خود را آن چنان كه هست می نمایاند، بی خیال شكسته شدن غرور و كوچك شدن و هزار بهانه جور به جور.
آی دخترك، زیباست سرخی چهره ات در پس هر كشف شدنی و شرم معصومانه ات پی هر كشف كردنی… به راستی می نازم به داشتنت و به راستی می ترسم از داشتنت دخترك، دخترك كولی ای كه من ام!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (8)از نوشتن می ترسم!
شوخی نمی كنم، واقعا از نوشتن می ترسم. اگر چند ماه قبل وقتی داستان یا قطعه ای می نوشتم فقط غریبه ها آن را به زندگی واقعی ام می چسباندند حالا می ترسم دوستان هم آن را به زندگی واقعی ام بچسبانند. اگر از دعوای دو عاشق، جدایی همسران، عدم درك و خلاصه مشكلات زندگی بنویسم، دوستان و آشنایان یكی یكی جویای حال مان شوند كه مبادا اتفاقی افتاده باشد!
اگر هم از آغوش و بوس و كنار معشوق یاد كنم، همان دوستان و آشنایان گمان كنند كه به به، چشم مان روشن و باقی قضایا!!!
باور كنید گاهی نوشتن كار سختی است! اما خواهم نوشت، عشق قوی تر از ترس است، حداقل در مورد دیوانه ای كه من باشم!!!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (4)