كلمات
كلمات تنها دارایی های من اند.
فیلم ها و تصاویر با همه شكوه شان، با آن همه نماد و استعاره كه ریخته در جان شان، هرگز به تمامی مال من نشدند. باید به سراغ كلمات بروم تا درباره شان برایم حرف بزنند، برایم تعریف شان كنند و توضیح شان بدهند. كلمات رمزگشایان عالم تصویرند برای من.
آهنگ ها و الحانی كه جاری می شوند بر روان نیز، با آن همه احساس كه موج می زند در نت به نت شان، آن ها هم مال من نیستند. آن ها كه گاه زیبارویانی متفرعن اند كه نمی شود دوست شان داشت و تنگ در آغوش شان گرفت، و گاه كودكانی بازیگوش كه نمی شود پا به پایشان دوید و گاه… هرچه هست بسیار می شود كه همدم و همراه آدم نشوند.
اما حالا و در این روزها، كلمات، این یاران همیشگی، انگار كه دیگر خسته شده باشند. آن ها كه از كودكیم با من بوده اند دیگر پناهم نمی دهند، همراهم نمی آیند. آن ها كه در خردسالی به زور زمزمه شان در گوشم غذا می خوردم یا می خوابیدم، آن ها كه با خواندن شان بزرگ شدم و قد كشیدم، دنیا را شناختم و غم هایم را فراموش كردم، آن ها كه در میان شان دنیای شخصی خودم را ساختم… آری، همه آن ها، این روزها خسته اند. به سراغ هركدام شان می روم می بینم كه از نفس افتاده. دست به سوی هركدام شان دراز می كنم می بینم خود زخم خورده است. كلمات نیز مانند ما آدم ها بهت زده و زخم خورده اند، كلمات نیز مانند ما بی پناه و حیرانند. من باور نمی كنم كه بدانند چه درد و غمی می ریزند به جانم، به جان مان…
و كی می شود كه شما كلمات مهربان و نازنین من، نجات بیابید دوباره، و كی می شود كه باز من بتوانم به آغوش شما پناه بیاورم، كی…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (7)