بدرود نادر ابراهیمی
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن كس كه غریب نیست شاید كه دوست نباشد. كسانی هستند كه ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یك میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو” ، “تو” را به هیچ بدل می كنند. آن ها می خواهند كه تلقین كنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند كه در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یك فنجان چای سرد، كم رنج است. تو را نگین می كنند در میان حلقه گذشت هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند- و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداكاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای، ضربه های تند توفان را تحمل می كند؛ آن توفان كه تو را در میان گرفته است. آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی كه تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می كنی می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من!
باید ایشان را در آن لحظه دردناك بازشناسی. باید كه وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید كه در گلدان كوچك دیدگان تو باغ بی پایان “هرگز از یاد نخواهم برد” بروید. آنگاه دستی تو را از فنا بازخواهد خرید، دستی كه فریاد می كشد: من! من! من! و نگاهی كه تكرار می كند: من!
بار دیگر، شهری كه دوست می داشتم؛ نادر ابراهیمی
نادر ابراهیمی هم رفت. به جز این كتاب، كتاب دیگری از او نخوانده بودم. ولی همین یكی هم برای دوست داشتنش كافی بود. نثر زیبایی داشت كه به شعر می مانست. یادش گرامی!
پ.ن1: نتوانستم كشف كنم چطور می شود اینجا ادامه مطلبی را به صفحه دیگر برد، و از آنجایی كه داستانم چند صفحه شده ممنون می شوم كسی راه درج ادامه مطلب در وردپرس را یادم بدهد!
پ.ن2: بدرود شهری که دوست میداشتمات - نادر ابراهیمی درگذشت
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (5)بالت…؟
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید
«بالت… »
-
گل ها همه آفتابگردانند ـ قیصر امین پور
پ.ن: بعد از چند روز بالاخره وبلاگم دوباره رویت شد! ولی متاسفانه كامنت های همه به جز وحید این وسط از بین رفته اند كه متاسفم! فكر كنم به همین زودی با یك داستان آپدیت كنم، بلكه این دوران تنبلی هم تمام شود!!!
Filed under ادبی | Comments (6)مثل سیل
باران مثل سیل می بارد. می خواهم با دوربین موبایلم عكس بگیرم از باران و نمی شود. هنوز باید صبر كنم برای خریدن یك كانون چند مگاپیكسلی كه از چیزهایی كه من می خواهم بتواند عكس بگیرد. نوك دماغم را می چسبانم به شیشه و خیره بارانی می شوم كه مثل سیل می بارد. درختان گیلاس توی حیاط زیر باران می رقصند و گل ها با آن ظرافت و ملاحت شان می خندند. باران مثل سیل می بارد و من چقدر دوست دارم زیر باران باشم. دلم می خواهد تك تك قطره هایش را روی پوستم حس كنم كه می لغزند. دلم می خواهد موهایم زیر باران خیس شوند ، خیس خیس. دلم می خواهد جوانه بزنم…
از هر چه می خواهم عكس بگیرد؟ فكر نكنم بتواند. هیچ دوربینی هست كه بتواند عكس بگیرد از درختان رقصان یا گل های خندان؟ این را هم اگر بتواند می تواند عكس بگیرد از چشم ها وقتی آن قدر مهربان می شوند كه آدم طاقت خیر شدن بهشان را نداشته باشد؟ یا از نگاه های گوشه چشم شیطنت باری كه نثار می شوند؟ از غمی كه موج می زند چه، غمی كه آن قدر زیاد است كه به لحظه ای اشك های آدم را سرازیر می كند؟ دلتنگی های آْدمی را چه؟ تنهایی اش یا خشمش؟ … كاش می شد آنچه را كه چشم هایم می بینند برای ابد حفظ كنم، كاش می شد!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (11)نفس عمیق
تقدیم به مریم و كودك قلبش
خسته ام، چشم هایم را می بندم و نفس عمیقی می كشم. به تكه های شكسته فكر می كنم، تكه های شكسته اعتقادم به یك آدم، شاید هم یك اصل…
مدام به خودم می گویم من هم مثل همه، من هم می توانم اشتباه كنم. من هم می توانم اشتباه بشناسم. می توانم، می توانم، و با این همه نمی توانم باور كنم. هنوز نمی توانم. هنوز تكه های شكسته را در دستانم گرفته ام و به رنگ های قشنگی نگاه می كنم كه به كار برده بودم…
نفس عمیقی می كشم و به شكی نگاه می كنم كه درون قلبم لانه كرده. شكی كه جای اعتقادم را گرفته. فكر می كنم همه ما داریم، همه ما آدم هایی، اصل هایی، در قلب مان داریم كه جایگاهی خاص اشغال می كنند. معمولا اشتباهات اینها را باور نمی كنیم، آن قدر دوست شان داریم كه حتی اگر باور كردیم بگذریم. و وای به حال مان اگر كسی یا چیزی را در این جایگاه نشانده باشیم كه نباید. وای به حال مان، چون روزی چشم باز می كنیم و می بینیم شكسته است و ما مانده ایم با تكه های شكسته یك اعتقاد، و شكی كه جایش را گرفته.
دنیا دور سرم می چرخد: منطق آدم، عقل آدم، احساس آدم، همه اینها می توانند اشتباه كنند یعنی؟ پس به چه چیزی اطمینان كنیم؟ … و بالاخره بغضم می تركد. اشك ها می بارند و می بارند، انگار كه تمامی ندارند. و با این همه تمام می شوند. سبك شده ام، مثل همیشه. نمی دانم چرا شك را جز با اشك و لبخند نمی توان از دل بیرون كرد و من بیرونش كرده ام. سبك شده ام و لبخند می زنم. جای خالی توی قلبم را می بینم و لبخند می زنم. یاد تمام آدم هایی می افتم كه با اشك های من گریسته اند و با لبخندهایم خندیده اند. یاد تمام لحظاتی كه یك آدم، یك اصل، یك ایمان دستم را گرفت و تنهایم نگذاشت در ناامیدترین روزها و لحظه ها… ارزشش را داشت، اگر آنت هم بود می گفت ارزشش را دارد. دوست داشتن، ایمان داشتن، همیشه ارزشش را دارد. اشتباه هم كردیم خوب اشتباه كرده ایم! اگر آنت بود می گفت تنها آدم هایی كه هیچ كاری نمی كنند اشتباه نمی كنند. تكه های شكسته را در جایشان می چینم و با خودم می گویم می بخشم و فراموش می كنم…
شاید كمی غمگین، شاید كمی خسته، با این همه سرشار از اشك ها و لبخندهایم به سوی روزهایی می روم كه در پیش دارم، سبكبالانه به سوی روزهایی می روم كه در پیش دارم… نقطه را می گذارم و می نویسم سر سطر. كودكی كه در قلبم زندگی می كند با شادی فریاد می زند و می خندد. او همیشه سر سطرها را دوست دارد، او عاشق همه آغازهاست… می خندم و دستم را در دستانش می گذارم تا مرا با خود ببرد. كمی غمگینم، شاید هم كمی خسته، اشك های روی گونه هایم هنوز خشك نشده اند، با این همه از ته دل می خندم و با مهر به تمام آدم ها و ایمانی نگاه می كنم كه توی دلم است. شاید همین فردا یكی دیگر بشكند با این همه من باز هم می خندم چون ایمانی هست كه هرگز نمی شكند. خودم را به تمامی به كودك قلبم می سپارم تا مرا به هر جا كه می خواهد ببرد، خسته ام و غمگین اما او می داند چه كند…
نقطه، سر سطر!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (6)ماه پنهان است
ماه پنهان است
نوشته جان اشتاین بك
ترجمه پرویز داریوش
انتشارات علمی فرهنگی
كتابی جیبی با طرح روی جلدی كه تا داستان را نخوانی نمی فهمی اش. كتاب را كه بچرخانی با متن كوتاه پشت جلد روبرو می شوی: «جان اشتاین بك در فوریه 1902 در كالیفرنیای آمریكا به دنیا آمد. از كودكی هم در كشتزارها كار می كرد و هم به مدرسه می رفت. حتی در 1919 هنگامی كه وارد دانشگاه شد، از كار در مزارع دست نكشید. از 1925 در نیویورك به خبرنگاری اشتغال یافت و چندی را به كارهای بنایی و ناوه كشی سر كرد. در 1929 نخستین كتاب خود را به نام فنجان زرین منتشر كرد و از آن پس چراگاه های آسمان، به خدایی ناشناخته، تورتیافلت، موش ها و آدم ها، اسب سرخ، خوشه های خشم، ماه پنهان است و مروارید را نوشت. او به اروپا و كشورهای مشترك المنافع سفر كرده است.
آثار جان اشتاین بك در 1962 به دریافت جایزه ادبی نوبل نایل آمدند.»
با خودت فكر می كنی قرار است با یك كتاب آمریكایی دیگر روبرو شوی، كمی حوصله ات سر می رود، با این همه شروع می كنی: «تا ساعت ده و سه ربع همه چیز به پایان رسیده بود. قصبه تصرف شده بود، مدافعان آن درهم شكسته بودند و جنگ خاتمه پذیرفته بود.» ادامه می دهی و از شیوه روایت خوشت می آید، همین طور از شخصیت پردازی: «دكتر وینتر آن قدر ساده بود كه فقط شخص آگاهی ممكن بود او را صاحب فراست بداند.» یا شخصیت پردازی جالب زن شهردار در چند مكالمه.
با داستان عجیب یا پیچیده ای روبرو نیستی، دهكده ای در نروژ توسط آلمانی ها اشغال شده است، جنگ جهانی دوم. در طول داستان هم هیچ اتفاق خارق العاده ای نمی افتد، از قهرمانی های بی مانند یا شكنجه های فجیع خبری نیست. ولی چیز دیگری هست، چیزی بسیار جذاب: مردم آزاد!
شهردار اوردن، مردی كه نه زیاد باهوش است و نه زیاد شجاع، می گوید: «مردم خوششان نمی آید تسخیر بشوند جناب سرهنگ، و این است كه تسخیر هم نمی شوند. مردم آزاد جنگ را شروع نمی كنند، اما همین كه شروع شد، در ضمن شكست هم به جنگ ادامه می دهند. مردم اسیر گله مانند، كه همان پیروان یك پیشوا هستند، نمی توانند همچو كاری بكنند، و این است كه مردم گله مانند در نبردها پیروز می شوند و مردم آزاد از مجموع یك جنگ فاتح بیرون می آیند…» دكتر وینتر در جایی دیگر از داستان می گوید: «… خیال می كنند چون خودشان فقط یك پیشوا و یك سر دارند ما هم مثل آنهاییم. می دانند كه اگر سر ده نفرشان قطع شود خودشان نابود می شوند. اما ما مردمی آزادیم، به تعداد جمعیت مان پیشوا و سر داریم و در مواقع احتیاج رهبران واقعی مانند قارچ میان مان می رویند.»
شاید این كتاب زیاده از حد ایده آلیستی باشد*، مردم آزادی در آن توصیف شده اند كه با وجود همه ضعف های انسانی شان می دانند آزادی یعنی چه، می دانند كه وقتی آزادی را از آدمی بگیری انگار كه آدمیت را از او گرفته ای و به همین خاطر می جنگند برای برگرداندنش. نه مثل قهرمان های افسانه ای كه با خودت بگویی هرگز نمی شود به آن ها رسید، نه، مثل هر آدم معمولی ای كه باارزش ترین داشته اش به خطر افتاده. آدمی كه می توانی دستت را دراز كنی با این اطمینان كه لمسش می كنی. آدم و جامعه ای كه ارزش تلاش برای رسیدن را دارد، حتی اگر دور و دیر باشد…
« (سرهنگ) لانسر نگاهی به او كرد و تبسم محزونی بر لب آورد. گفت: ما هم كاری بر عهده گرفته ایم. این طور نیست؟
شهردار گفت: چرا، تنها كار غیرممكن در دنیا، تنها كاری كه نمی شود انجام داد.
- و آن؟
- درهم شكستن روح انسان به نحو دائمی…»
* شاید هم چندان ایده آلیستی نباشد برای مردم اسكاندیناوی، مردمی كه خیلی از رویاهای ما را زندگی می كنند، مردمی آزاد! شاید برایتان جالب باشد بدانید تنها كشوری كه فقر مطلق را از بین برده در میان این كشورهاست!
Filed under با یك كتاب | Comments (9)مكالمه ای مبهم
- تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
- از كجا بدانم؟
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (5)شاید یادم برود
انگشتانم شل می شوند و سیگارم به زمین می افتد. نگاهش می كنم، هنوز خاموش نشده. زیر پا لهش می كنم. یكی دیگر روشن می كنم تا مثل همیشه از كنارش بگذرم. نه سرم را پایین می اندازم، نه راهم را كج می كنم، و نه حتی نگاهم را… و او حتی نگاهم نمی كند، نه اینكه نگاهش را برگرداند كه ندیده، نه، او واقعا مرا نمی بیند. ولی من خوب می بینمش كه چقدر سرخوش و سر به هواست مثل همیشه. چشم هایش برق می زنند، كه یعنی فكر جالبی در ذهن دارد، راستی شبیه كدام یكی از آن همه فكر عجیب و غریبش؟
“دوستم داری… دوستت خواهم داشت ولی…”. اصلا انتظارش را نداشتم، مست شدم، دیوانه شدم… انتظار نداشتم كه جوابم بله باشد، گیرم بله ای عجیب، بالاخره بله بود. تنها شرطش همین بود: “من چیزای دیگه ای ازت خواهم هست، چیزایی متفاوت از اون چیزی كه تصور می كنی، درك كردن و قبول كردنشون تنها چیزیه كه ازت می خوام”، آن موقع هرچیزی می خواست قبول بود چون من نمی فهمیدم، و فكر می كنم حتی اگر می فهمیدم باز هم قبول می كردم چون… اصلا چرا باید دلیلی داشته باشم؟ برای شنیدن صدای خنده اش كه در زمین و هوا می پیچید، صدای خنده ای كه تا مدت ها توی سر آدم لانه می كرد، حاضر بودم هر كاری بكنم، هر كاری…
من برایش عطر می خریدم، و او برایم از بوی خاك وقتی تازه باران خورده باشد صحبت می كرد. دعوتش می كردم به بهترین رستوران ها و كافه های شهر و او مسحورانه از زیبایی دشت های پهناور صحبت می كرد. وقتی گفتم فردا انگشترهایمان آماده می شوند و می روم كه تحویل شان بگیرم سرش را بلند كرد و چشم های قهوه ای رنگش را به من دوخت و بعد از چند لحظه سكوت گفت: “دلم می خواد جایی باشه كه مقدس باشه، دلم می خواد تقدسشو هم از زمین بگیره هم از آسمون”. فكر كردم باید بخندم ولی هیچ چیزی در نگاهش نبود كه به خنده تشویقم كند، جدی بود، خیلی جدی. به ناچار من هم جدی شدم، و كلافه: “نمی فهمم عزیزم، یه طوری توضیح بده كه منم بفهمم چی می گی!”.
برای اولین بار ناامیدانه نگاهم كرد، واقعا ناامیدانه. و بعد با صبر و حوصله برایم گفت و گفت و سرانجام آدرس روستای دورافتاده ای را داد كه امامزاده كوچكی هم داشت… و با این همه تا آنجا نرفتیم، تا ندیدم چه عاشقانه درخت ها را می بوید، روی سبزه ها دراز می كشد، تا ندیدم كه چشمه را چطور نگاه می كند و چقدر یك قاصدك برایش زیباست، تا همه اینها را ندیدم نفهمیدم تقدسی كه از زمین می آید برای او یعنی چه…
می خواست جلوی شكارچیان غیرقانونی بایستد، تنهای تنها هم نبود، دوستانی مثل خودش داشت و موسسه ای برای این كارها. ولی خوب هرجور هم كه نگاه می كردی باز كم بودند و هیچ شانسی نداشتند كه بتوانند كاری بكنند. هربار كه از این حرف ها می زدم تا بلكه كمكش كنم كمی واقع بین شود از من دورتر می شد، این را بعدها فهمیدم.
هرچقدر اوایل سعی می كرد من و دوستانش به هم نزدیك شویم، این اواخر برعكس بود. وقتش را بین من و آن ها تقسیم كرده بود و همیشه خسته بود. من از خانه، كار، ماشین و هزار چیز مثل اینها حرف می زدم، او از پرنده و رود، دریاچه و خاك و هزار چیز مثل اینها. انگار هركدام مان داشتیم با كس دیگری حرف می زدیم، و هر چقدر من بیشتر حرف می زدم او كمتر حرف می زد، كمتر و كمتر… و روزی رسید كه زردی چهره اش مرا ترساند، و ناگهان حقیقت آوار شد بر سرم.
سرد بود، اما مصمم: “ما می ریم نذاریم درختای توی دره رو قطع كنن، این كار غیرقانونیه، محیط زیست خیلی از حیوونا رو از بین می بره…”. لحظه ای مكث كرد، چشمانش تا عمق وجودم را كاویدند و ناامید شدند، دیدم كه ناامید شدند. دید كه من نمی خواهم، نمی آیم. گفتم: “دیوونه نشو عزیزم، این كار هیچ فایده ای نداره، اونا بالاخره كار خودشونو می كنن. شما كه نمی تونید تا آخر عمرتون خودتونو به اون درختا زنجیر كنید. تازه این كار خطر داره، اینجا ایرانه از كجا معلوم پلیس نریزه سرتون…” من می گفتم و با هر جمله صدایم آرام و آرام تر می شد، می دانستم تیر خلاص را دارم می زنم ولی…
قطره ای اشك روی گونه راستش تا چانه لغزید: “دوستم داشتی، ولی همون طوری كه همه رو دوست دارن. قرارمون این نبود، من چیز دیگه ای می خواستم و تو هم می دونستی… دوستت داشتم، سعی كردم كه تو هم اون طوری كه باید دوستم داشته باشی ولی نشد، نخواستی. حالا دیگه باید بریم، هركدوم به راه خودمون. من می رم خودمو به درختا زنجیر كنم، می رم تا كاری رو بكنم كه می دونم آخرش شكست می خورم، می رم تا آخر عمرم برای چیزایی و با چیزایی زندگی كنم كه فكر می كنم قشنگن و خوبن و درست. تو هم برو و زندگی كن، اون طوری كه دلت می خواد، با كسی كه ازت چیزایی رو می خواد كه همه می خوان…”.
انگشتر را از انگشتش درآورد و روی میز گذاشت، و با قدم های بلندی از من دور شد. برای همیشه از من دور شد… هیچ كاری برای نرفتنش نكردم، حالا دیگر می دانستم نمی توانم چیزهایی را به او بدهم كه می خواهد…
سیگار دیگری روشن می كنم، آخرین سیگار این پاكت است، با خودم فكر می كنم امشب باید یك پاكت دیگر بخرم و تمام دفترچه یادداشت های قدیمی ام را پاره كنم و دور بیاندازم. شاید این بار كه باز در جایی دیدمش مثل دیوانه ها ناگهان خودم را در آن روستای دورافتاده، و تكیه كرده به ضریح امامزاده اش نبینم. شاید از یادم برود كه خنده هایش چقدر می توانستند همه جا را پر كنند، شاید یادم برود…
Filed under داستان | Comments (12)نوروزانه
نوروزانه امسالم كوتاه تر از آن شد كه گمان می كردم. راهی هست كه باید رفت و انسانی كه باید شد. در این میانه من رهروام، آرزویم رفتنی است شایسته و گام سپردنی پیوسته، و البته سلامتی آن ها كه عزیزشان می دارم؛
آقای طهماسبی عزیز كه بیش از آنكه بتوان گمان كرد یاریم كردند به صبوری، و همه اهالی پرواز كه دوست شان دارم به نهایت و بهترین ها و زیباترین ها را برایشان آرزومندم، سال نو مبارك تان باد!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (14)برای وحید
مینویسم، با خبر از پوچی دنیا، و نه پریشان از آن، میدانم که امکان زیادی برای نجاتش نداریم؛ اما… هنوز هم میتوانیم ایستادگی کنیم.
«قاضی و جلادش، فردریش دورنمات»
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (6)كسانی كه نوبل نمیبرند
یك هفته است كه می خواهم چیزی بنویسم برای فراتر از بودن، ولی آن قدر دور و برم را شلوغ كرده بودم/ام كه وقتش را، و موضوعش را پیدا نمی كردم. امروز به یاد یكی از قشنگترین سخنرانی هایی كه خوانده ام افتادم: خطابه دوریس لسینگ، برنده نوبل ادبیات امسال.
از آنجایی كه این خطابه دوست داشتنی حدود 8 صفحه است من فقط چند پاراگراف پایانی اش را می نویسم اگر دوست داشتید متن كاملش را در این آدرس بخوانید!
كسانی كه نوبل نمیبرند
دوریس لسینگ
ترجمه رضا رضائی
(نگاه نو، شماره 76، بهمن 1386، صفحات 12-6)
«… ما آدمهای خسته و بیرمقی هستیم، ماییم و این دنیا- دنیای به خطر افتاده. به درد طعنه زدن میخوریم، حتی نیشخند زدن. از بعضی الفاظ و ایدهها زیاد استفاده نمیكنیم، بس كه مستعمل شدهاند. اما شاید بخواهیم بعضی الفاظ را كه توانشان را از دست دادهاند احیا كنیم.
ما گنجینهای داریم- گنج ادبیات را داریم كه قدمتش به زمان مصریها، یونانیها، رومیها میرسد. آن جاست، این ثروت ادبیات، و هر كس كه بخت یارش باشد و به سراغ گنج بیاید دوباره و چند باره كشفش میكند. گنج. فرض كنید نبود. چه فقیر میشدیم، چه قدر تهی میبودیم.
ما ارثیهای داریم از زبانها، شعرها، سرگذشتها، ارثیهای كه هرگز به پایان نخواهد رسید. هست، همیشه هست.
ارثیهای داریم از داستانها، قصههای داستانگویان قدیم، كه نام بعضی از آنها را میدانیم و نام بعضی دیگر را نمیدانیم. داستانگویان قدمتشان میرسد به… میرسد به محوطهای وسط جنگل كه در آن آتش بزرگی روشن كردهاند و شمنهای كهن میرقصند و میخوانند. آخر، ارثیه داستانهای ما از آتش شروع شده، از جادو، از دنیای ارواح. امروز هم همان جاست.
از هر داستانگوی مدرنی كه سوال كنید، خواهد گفت همیشه لحظهای هست كه آتش به جانش میافتد، چیزی كه دوست داریم اسمش را بگذاریم الهام، و قدمتش برمیگردد به آغاز بنیآدم، آتش، یخ و بادهای عظیمی كه به ما و دنیای ما شكل دادهاند.
داستانگو در عمق وجود تك تك ماست. داستانباف همیشه با ماست. فرض كنید دنیا طعمه جنگ شده، رعب و وحشتی كه همه ما میتوانیم به راحتی تجسمش كنیم. فرض كنید سیلاب در شهرهای ما به راه افتاده، دریاها طغیان كردهاند… باز هم داستانگو حضور خواهد داشت، زیرا تخیل و خیال ماست كه به ما شكل میدهد، ما را نگه میدارد، ما را خلق میكند- چه بخواهیم، چه نخواهیم.
فرسوده میشویم، جراحت میبینیم، حتی نابود میشویم، آن هنگام داستانهای ماست و آن داستانگو كه ما را از نو خلق خواهند كرد. آن داستانگو، آن رویاپرداز، آن اسطورهساز، بله اوست ققنوس ما، برترین حالت هستی ما، همان خلاقترین حالت ما.
زن بینوایی كه كورمال كورمال درمیان گرد و غبار پیش میرود و رویای درس خواندن بچههایش را در سر میپرورد، آیا فكر میكنیم ما از او برتریم؟ ما، با شكم سیر، گنجههای پر از لباس، خفه از ریخت و پاش؟
من فكر میكنم هنوز هم آن زن است كه به ما میگوید چه باید كرد و آن زنانی كه سه روز بود چیزی نخورده بودند اما از كتاب و درس و مشق حرف میزدند.»
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (8)