تمام شو!
سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.
…
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا*
سال بغض های بی پایان، بغض های نشکسته. بغض برای آرزوهای کوچکی مثل داشتن یک پتوی بیشتر، یا آن قدر جا که بتوان پاها را دراز کرد، برای آرزوی شنیدن چند دقیقه صدا، برای بیگناهی و جوانی، برای پیری و هزار بیماری شان…
سال از دست دادن ها، سال رفتن میترا.
سال خجالت کشیدن از هر لحظه شادی.
سال بیکاری.
سال…
تمام شو سال ۸۸!
* شاملو
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (4)یادبودی برای میترا…
تو را یک خبر ساده از ما گرفت. راننده کامیونی که بی احتیاطی ساده ای کرده و تو را زیر گرفته بود. تمامش چند جمله بود. و در انتها از خون زیادی گفته بودند که زمین را سرخ کرده، و هیچکدام به این فکر نکردند خون میترا، دختر خورشید، بوده که بر زمین جاری شده…
میترا، دختر نور و روشنی، زود نبود برای رفتنت؟ اصلا فکر کردی به اینکه چقدر تنها می شویم ما؟ مگر به هم قول نداده بودیم که درست را تمام کنی، بعد برویم پی آرزوهایمان؟ یادت هست می خواستیم یک موسسه فرهنگی داشته باشیم بعد برای بچه ها شعر بخوانیم و داستان؟ قرار بود شاعر و نویسنده شویم، روانشناسی و جامعه شناسی یاد بگیریم، و آن وقت کاری کنیم که هیچ بچه ای مثل بچگی های ما حسرت نخورد. دختر مهربان دانشکده، یعنی دلت تنگ نمی شود برای ما و باقی بچه ها؟ تو که آن همه مهربان بودی، تو که وقتی راه می رفتی در و دیوار دانشکده هم سلامت می گفتند، واقعا ما را تنها گذاشتی؟ یعنی دیگر به دیدن مان نخواهی آمد، دیگر تند و یکنفس برایمان صحبت نخواهی کرد، طوری که اصلا نفهمیم چه می گویی؟ دیگر پشت تلفن یک ساعت برای من شعر نخواهی خواند، شعر نخواهی گفت؟ حتی هیجان زده و احساساتی هم نخواهی شد؟ میترا، چطور باور کنم این همه نبودنت را؟
میترا، تک درخت سبز، روزهای دانشگاه یادت هست؟ پرواز، “عاشقانه های بی مخاطب” ، “تک درخت”ها، همه روزهای سرشارمان را فراموش کردی؟ چطور دلت آمد مایی را که عاشق شعرها و نوشته هایت بودیم بگذاری و بروی؟ یادت هست آن روزی که نوشته هایت در جشنواره نشریات دانشجویی مقام اول را کسب کردند؟ چقدر خوشحال بودی، بودیم…
یک سال درس خواندی تا ارشد قبول شدی. ارشد نرم افزار قبول شدن کار ساده ای نیست. دو به شک بودی بین علم و صنعت و تربیت مدرس، کاش تربیت مدرس رفته بودی میترا… اوایل چقدر دلتنگ بودی و باور نمی کردی که عادت خواهی کرد به تهران، با همه شلوغی اش. کم کم اما داشت… فرصتش را به تو نداد راننده کامیونی که نمی دید…
میترا می شود برگردی؟ برگرد تا امکان جبران داشته باشم، جبران همه کرده ها و نکرده ها، جبران تمام لحظات از دست رفته. لااقل خبری بده و بگو بی درد رفتی و آرام… میترا تمام جانم آتش گرفته، داغدارم، می فهمی؟ داغ خورشید بر دلم مانده دختر…
«هنوز هم که هنوز است رویا می کنم زندگی را…
همه چیز عوض شده. مثل همه چیز! آدم ها هم از کنارم رفته اند. شاید تنهایم، غریب تر از همیشه. راه می روم. خیابان های پائیز را رنگ می کنم. نفس می کشم. باد را میان پیشانی نگاه هایم می جنبانم. پلک هایم را روی هم می گذارم و بعد… انگار چقدر حرف دارم برای شنیده نشدن! واژه نیست که حرف هایم می ماند. گوشی هم نیست -دور زمانی آدم ها، فقط واژه هایی را ساختند که تاب شنیدنشان را داشته باشند. و همین یعنی دردی که هیچ وقت برای من تمام نمی شود…-
مهم نیست که چقدر یا چه پاسی از شب گذشته. شب و روز عین هم اند! همه اش انتظار. انتظار لحظه ی بعد که در پس یکی دیگر بیاید و بگذرد. تا زندگی بگذرد. تا من بگذرم…
کنار پنجره که می روم، سکوت یک شب بی نهایت پائیزی مسحورم می کند به سمت آسمان. آه نه! باز یادت رفت؟! هوای پائیز مدت هاست سرد شده دختر! مواظب باش این دست ها سرما نخورند -و ذهنت که انجماد رویاهاست…- که کاغذ بی نوشته عمرت را سر می دهد… – پنجره را باز نکرده، توی چشم هایم می بندم.
چای می ریزم. لیوان چای را توی دست هایم می چرخانم -گرمایش مثل خوابی که ندارم (!) دلچسب است و خواستنی-. می نشینم تا فکر کنم؛ هر چند بی نشستن هم، این کار را کرده ام. در واقع تمام لحظه های زندگی ام را اندیشیده ام. اندیشه هایی پست، آرزوهایی راکد، و تصوراتی موهوم… رویاهایی که کابوسشان را هر روز دیده ام.
لبخند… عجب خاطری بود که خاطره ساخت و رفت. و چه خوب رفت! -بی جنگل شدن- و من چه سخت ماندم! -تک درختانه!- رفتنی من بودم، ماندنی من شدم. قصه ی عجیبی نیست… نمی دانم چه مدتی ست، شبیه سال ها، که هنوز پا برجام. تک درختی که می گویند شجاع است، صبور است، و گاهی مهربان! و می شنود! افسوس که رهگذرهای بهار و تابستان، درخت را فقط برای سایه ای که پناهشان از خورشید باشد می خواستند -عجب! که خورشید ماندگارترین کس بود برای من…-. پائیز اما، یعنی تنها باش! زمستان یعنی تنها بمیر! و تک درخت یعنی حتی در نرفتن و اینچنین دل فرسا ماندگاری ات، توانی ست برای زیستن، در پناه فقط آسمان. و در بیرونِ همه ی حرف هایی که قِل می خورند و می افتند توی خودت!
امشب چقدر دلم می خواهد گریه کنم، مست شوم. دست هایم را روی صورتم می گذارم: چه سرد است؛ دست هایم ولی هنوز گرمند تا سفیدی هر کاغذی را به معلقی میان ماندن و نماندن بکشانند. که بی این، من هم سرد می شوم، یخ می زنم، و فراموش می شوم. درد عجیبی ست درد بودن، درد ماندن، درد ننوشتن، و درد نخواندن. شاید همه ی این ها یعنی درد زندگی و زندگی هم یعنی درد؛ شبیه لحظه ی تولد. شیرینی اش را نمی دانم که به مرگ می ماند یا نه! بگذریم. مثل همه ی قلب هایی که همیشه از کنار اشک هاشان گذشته ایم. مثل کسی که گفت “دوستت ندارم!”. مثل کسی که فکر کرد محبت، نیتی شوم دارد! مثل همه ی دوست هایی که هیچ وقت نداشته ایم. باز بگذریم؟ چگونه؟ از غربتی که می گذری و تمام نمی شود… از عشقی که هرگز به آن نخندیدیم و همیشه بهمان خندیدند. از نگاهی که نمی بینیمش. از کسی که نخواستیمش. یا از همین خورشیدی که صمیمی تر از ماه، بالای سر تنهایی تک درخت بوده و هست.
هنوز سرد است. هنوز این دیوار آجری بلند -که مرا یاد کابوس هایم می اندازد- تاریکی انداخته توی همه ی اتاقم؛ و توی همه ی نوشته هام. دست هایم هم دارند سرد می شوند. کاغد تمام می شود. چشم ها بسته می شوند؛ تا یک بار دیگر بروم به سمت برهوت فراموشی… خورشید که پشت ابرها برود، تک درخت که دل اش میان تنهایی اش بگیرد، رهگذری که نباشد حتی برای نشنیدن و ندیدن و حتی خودخواهی هاش، و بارانی که از این همه ابر نبارد… و کاغذهای پر از حرف هایی که خاک خورد و پوسید و کسی نخواندشان…
شاید دیگر مجالی نیست برای ریشه دواندن در این دیار بی خورشید مانده. و پوسیدن. چشم هایم را که می بندم هیچ تصویری برایم رویا نمی شود جز دریایی که شبیه آرامش من است! پنهان! آخرین نگاهی که بهم لبخند زد یادم می افتد و … لبخند احمقانه ای می زنم. از همان ها که آن همه معنی پوچ داشت. کمی از خودم بدم می آید. ولی انگار دیر است. برمی خیزم! بی بهانه می روم، تا بهانه بیابم. لحظه های دراز و گذشتن های کوتاه را سپری کرده ام و هنوز سرگردان ترین پائیزی این غربتم. اینجا صمیمیت هیچ لبخندی به من زندگی نداده است. تصویر آن جنگل را -که برایم هیچگاه تعریف نشد!- پاره می کنم… گاهی برای آنچه که باید باشی، باید به همه ی احساست پشت کنی… همین که آخرین ستاره، رمقش را در برابر خورشید از دست داد، تک درخت را توی چمدان خالی ام می گذارم. همه ی درهایی که یک روز برای باز کردنشان خستگی کشیده بودم، می بندم و خسته تر از همیشه راه می افتم. ولی باور دارم که هیچ دری درست نبوده.
هنوز باد می وزد. هنوز خورشید نیست. هنوز برگ ها خشکند و می شکنند. و هنوز من باغبان ناشی تنهایی تک درختی هستم که -هنوز!- زنده است.
باید رفت.
باید بروم.
ابتدای راه، پائیز هم در آغازی ست برای این شهر و این آدم ها، و این راه. آرام قدم می گذارم، انگار باز هم دارم فکر می کنم، نه به برگشتن، نه به “لبخند”، شاید به کودکی هام، و کابوس های پر از هراسم، که حالا پشت سر می گذارمشان…
روبرویم جاده است. و تنهایی. و پائیز. و آن همه درخت!
و من… شبیه آخرین تک درخت می شوم…»*
* تک درخت/ نوشته میترا رضائی
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (28)میترا، دختر خورشید
نوشته اند خونت روی زمین بوده ساعت ها. راننده کامیون کور بوده بی گمان. مادرت هنوز نمی داند. خواهرانت هم همین طور. میترا توی بازار بودیم. مرضیه زنگ زد. باور نکردم. گفتم شایعه احمقانه ایست. تا عصر باور نکردم. سعیده آمد خانه تان. آنجا کسی خبر نداشت. میترا کسی باور نکرده بود. وحید می گوید اتفاقی برایت نمی افتد چون دوستت دارد، چون مهربانی. میترا دارم از گریه خفه می شوم. کجا رفتی این قدر ناگهان؟ با این همه آرزوی نرسیده کجا رفتی؟ نمی توانم به وحید بگویم. دیوانه خواهد شد. فرشید هم همینطور. محمد و سالار و اویس هم. یاسر الان از من پرسید. شده ام جغد شوم. یادت هست یک ساعت پشت تلفن برای هم شعر می خواندیم؟ چه فکر و خیال هایی داشتی، چقدر قشنگ می نوشتی. تک درختت، عاشقانه های بی مخاطبت… همه بچه های دانشکده فنی یادشان هست هنوز. میترا قرار بود زود ارشدت را بگیری و بروی سر کار. قرار بود هردوتایمان بالاخره پولدار شویم تا هر کتابی دلمان خواست بخریم و هرجا دلمان خواست برویم. میترا بمیرم برایت، بمیرم برای زود رفتنت. میترا، دخترک کوچکم، خواهش می کنم برگرد. قسم می خورم دیگر هرگز دعوا نکنیم. قسم می خورم دختر خوبی باشم. میترا دیگر نمی گذارم حرص بخوری. نمی گذارم نگران پیروزی باشی، نمی گذارم غصه هیچ چیز این دنیا را بخوری. میترا، باور کن از پس همه امتحاناتت برمی آیی، میترا… لااقل به من بگو درد نداشت، لااقل خبری بده از آرام رفتنت. میترا، دخترک حساس من، دیگر هیچ چیزی را نمی توانم جبران کنم. هیچ لحظه ای، هیچ امکانی برایم نمانده، ببخش به خاطر کرده ها و نکرده هایم… داغدار شدیم، تا ابد…
پ.ن: میترا را یک خبر ساده از ما گرفت. راننده کامیونی بی احتیاط دختر دانشجویی را در دانشگاه علم و صنعت زیر گرفت.
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (13)دلداری های پیش پا افتاده مخاطبی که دوستش می دارم
نه آمدن، دلبخواه ماست
نه رفتن، آوازی که به اختیار.
دنبال دردسر نگرد
همه چیز درست خواهد شد،
بالاخره انعکاس چاقو را فراموش خواهیم کرد
بالاخره مرغ سحر نیز با ما به میکده خواهد خواند
بالاخره ما هم روزی
به دلخواه خود زندگی خواهیم کرد…
سید علی صالحی
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comment (0)کمی هم عشق
پیش تو هیچ چیزی فقط یک رویا نیست، واقعیت آینده است.
پ.ن۱: مجبور شدم چندتا از پست هایم را حذف کنم. اگر برگرداندن دوباره بعضی هایشان برای دوستان فیدخوان مشکل ایجاد کرده، معذرت می خواهم.
پ.ن۲: ماجرا، همیشه ماجرای زبان سرخ و سر سبز است…
Filed under برای تو | Comment (0)باید…
دلم می خواهد چیزی خلق کنم. تمام وجودم، روح و جانم، به دنبال آفرینش چیزی است که نمی دانم چیست. بی قرارم، آشفته و حساسم. زود خشم می گیرم و غمگین می شوم. چیزی باید باشد، چیزی باید اتفاق بیافتد…
باید نقاشی می بودم در اوج مهارت و پرده ای می کشیدم از زندگی سرشار از همه زشتی ها و زیبایی هایش؛ بوته گلی کوچک در گوشه، آغوش پر مهر مادر، بوسه ای بر دهان معشوق، خون، مردم توی خیابان ها و خشونت دست ها.
باید نویسنده ای می بودم صاحب قلم تا رمانی بنویسم که قصه ای بگوید بلند، به بلندی روزها و شب های ما. قصه ای آن چنان سبک که بر زبان ها بماند و آن چنان سنگین که از دل ها نرود.
باید موسیقی دانی صاحب سبک می بودم تا سمفونی ای بسازم که روایتگر ما باشد آن چنان که هست، آن چنان که با شنیدنش از پس صدها سال با خنده هایمان بخندند، دلهره هایمان به اضطراب شان بیاندازد و زخم هایمان اشک هایشان را جاری کند.
باید عکاسی می بودم برای ثبت لحظه لحظه هر آنچه می گذرد یا فیلمسازی برای به تصویر کشیدن گوشه گوشه اش. باید خالقی می بودم در این روزها، چیزی خلق می کردم در خور، باید…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (2)کلمات
کلمات تنها دارایی های من اند.
فیلم ها و تصاویر با همه شکوه شان، با آن همه نماد و استعاره که ریخته در جان شان، هرگز به تمامی مال من نشدند. باید به سراغ کلمات بروم تا درباره شان برایم حرف بزنند، برایم تعریف شان کنند و توضیح شان بدهند. کلمات رمزگشایان عالم تصویرند برای من.
آهنگ ها و الحانی که جاری می شوند بر روان نیز، با آن همه احساس که موج می زند در نت به نت شان، آن ها هم مال من نیستند. آن ها که گاه زیبارویانی متفرعن اند که نمی شود دوست شان داشت و تنگ در آغوش شان گرفت، و گاه کودکانی بازیگوش که نمی شود پا به پایشان دوید و گاه… هرچه هست بسیار می شود که همدم و همراه آدم نشوند.
اما حالا و در این روزها، کلمات، این یاران همیشگی، انگار که دیگر خسته شده باشند. آن ها که از کودکیم با من بوده اند دیگر پناهم نمی دهند، همراهم نمی آیند. آن ها که در خردسالی به زور زمزمه شان در گوشم غذا می خوردم یا می خوابیدم، آن ها که با خواندن شان بزرگ شدم و قد کشیدم، دنیا را شناختم و غم هایم را فراموش کردم، آن ها که در میان شان دنیای شخصی خودم را ساختم… آری، همه آن ها، این روزها خسته اند. به سراغ هرکدام شان می روم می بینم که از نفس افتاده. دست به سوی هرکدام شان دراز می کنم می بینم خود زخم خورده است. کلمات نیز مانند ما آدم ها بهت زده و زخم خورده اند، کلمات نیز مانند ما بی پناه و حیرانند. من باور نمی کنم که بدانند چه درد و غمی می ریزند به جانم، به جان مان…
و کی می شود که شما کلمات مهربان و نازنین من، نجات بیابید دوباره، و کی می شود که باز من بتوانم به آغوش شما پناه بیاورم، کی…
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (7)سخت ترین کار دنیا!
وقتی برای یک هدف کار می کنی نه یک فرد، روزهایی سخت در پیش داری، خیلی سخت!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (3)دخترک
به داشتنت می نازم دخترک.
هیچ گمان می کردی روزی این چنین بی ترس، بی واهمه، بگذری از عرف، از سنت… با جنگ و دعوا نه، با گناه و عذاب نه، آرام و مطمئن، بی ذره ای خیال غیرطبیعی بودن که تو طبیعتت را زندگی می کنی همان جور که هست، بی رنگ و لعاب هزار رسم رنگارنگ که لابلایشان بزرگ شده ای!
دخترک شیدایی ات را دوست دارم که این چنین بی تابانه رنگ خود را به زندگی ات زده است و صراحت و شجاعتت را که خود را آن چنان که هست می نمایاند، بی خیال شکسته شدن غرور و کوچک شدن و هزار بهانه جور به جور.
آی دخترک، زیباست سرخی چهره ات در پس هر کشف شدنی و شرم معصومانه ات پی هر کشف کردنی… به راستی می نازم به داشتنت و به راستی می ترسم از داشتنت دخترک، دخترک کولی ای که من ام!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (9)از نوشتن می ترسم!
شوخی نمی کنم، واقعا از نوشتن می ترسم. اگر چند ماه قبل وقتی داستان یا قطعه ای می نوشتم فقط غریبه ها آن را به زندگی واقعی ام می چسباندند حالا می ترسم دوستان هم آن را به زندگی واقعی ام بچسبانند. اگر از دعوای دو عاشق، جدایی همسران، عدم درک و خلاصه مشکلات زندگی بنویسم، دوستان و آشنایان یکی یکی جویای حال مان شوند که مبادا اتفاقی افتاده باشد!
اگر هم از آغوش و بوس و کنار معشوق یاد کنم، همان دوستان و آشنایان گمان کنند که به به، چشم مان روشن و باقی قضایا!!!
باور کنید گاهی نوشتن کار سختی است! اما خواهم نوشت، عشق قوی تر از ترس است، حداقل در مورد دیوانه ای که من باشم!!!
Filed under كمی با خودم، كمی با شما | Comments (4)