بهاریه ۸۸

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷

 

بهاریه ها را می نویسند تا بگویند سالی که گذشت چگونه بود، سالی که می آید چگونه خواهد بود. بهاریه ای می نویسم تا بگویم سالی که گذشت سخت بود، پر از دویدن پی رویایم و نشدن، پر از سنگ اندازی جلوی گرفتن یک مجوز ناقابل! پر از پیدا نکردن کار. بگویم سالی که گذشت بعضی دوستی هایم را عمیق تر کرد. بعضی آدم ها را نشاند کنج دلم. بعضی را از زندگیم بیرون راند. و مهم تر اینکه کمی بیشتر یادم داد با آدم ها چگونه باید باشم. و یادم داد اعتدال را.

بگویم زمستان سالی که گذشت تنم را نلرزاند، گرمم کرد، عاشقم کرد. بگویم دوستت دارم که هستی، که عاشقی، که خواننده حرف ها و حس های گفته و نگفته منی. بگویم ممنونم که در اوج مشکلات هم عاشقی می کنی و لبخند می نشانی روی لب هایم. حال با امیدی دو صد چندان به سالی که در راه است چشم دوخته ام، چرا که می دانم هستی که در خستگی ها پشت و پناهم باشی و آنگاه که بر زمین بیافتم دست تو بلندم خواهم کرد.

و سال نو را تبریک می گویم به همه آن هایی که دوست شان دارم. و آرزو می کنم این سال، سالی پر از شادی و خیر و برکت باشد برایشان. آرزو می کنم در این سال یک قدم دیگر به رویایشان نزدیک تر شوند. آرزو می کنم آرزوهایشان را.

سال نو سال زیبایی خواهد بود، می دانم…

 

پ.ن: خواستم کمی هم از سیاست بنویسم، دیدم تلخ تر از آن است که در بهاریه بیاید، بماند برای بعد…

سمفونی مردگان

اسفند ۲۱م, ۱۳۸۷

«پدر گفت: “جهیزیه ای که به تو می دهم درخور آدمی مثل من نیست. ولی کسی که به بخت خودش لگد بزند، بیش از این نباید توقع داشته باشد”. مثل همان حرفی که سال ها پیش به آیدین هم زده بود: “تو لایق کت و شلوار پشمی نیستی. یک دست کازرونی نخی برات می گیرم که دیگر خودسر حرفی نزنی”. و آیدین هیچ وقت آن کت و شلوار را نپوشیده بود…”»

 

سمفونی مردگان

نوشته عباس معروفی

انتشارات ققنوس

 

با همان نگاه نخست به کتاب، با دیدن آن چهره ی مومیایی شده ی غرق در تاریکی بر روی جلد، وهم سراپایمان را فرا می گیرد. حال کافی است کتاب را بچرخانیم تا کاملا آماده ی خواندن سمفونی ای شویم که مردگان آن را می سرایند: «ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵٫ ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است، اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.

“سمفونی مردگان” رمان بسیار ستوده شده ی عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را به دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته ‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده ‌ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها در ذهن او زنده مانده ‌ایم. کدام یک از ما؟»

اگر شما هم مثل من- البته من دو سال قبل!- زیاد اهل رمان ایرانی نیستید؛ اگر نویسنده های بزرگ و کوچک آمریکای لاتین، اروپا و… را می شناسید اما مثلا نمی دانید “هوشنگ گلشیری” و “محمود دولت آبادی” که هستند و چه نوشته اند یا حتی اسم “دایی جان ناپلئون” به گوش تان نخورده؛ شاید این کتاب بتواند کمی جذب تان کند!

سمفونی مردگان چهار فصل یا به قول خود معروفی، چهار موومان دارد(البته موومان اول در ابتدای کتاب آمده و بعد در انتهای موومان چهارم ادامه پیدا کرده و داستان را تمام می کند). هر فصل از زبان یکی از شخصیت ها و با زاویه ی دید خاص خود روایت می شود.

این رمان داستان زندگی خانواده ی اورخانی است. پدر، جابر اورخانی، تاجری موفق است، که با همسر و چهار فرزندش در اردبیل زندگی می کند. یوسف به دنبال حادثه ای علیل و دیوانه می شود. آیدین و آیدا هرکدام به شکلی بر اثر فشارهای بی حد و حصر پدر و… نابود می شوند و اورهان که محبوب پدر است نیز، رنگی از خوشبختی نمی بیند.

سمفونی مردگان را که بخوانید شاید شما هم به این نظر برسید که این کتاب بیش از آنکه داستان زندگی یک خانواده باشد، داستان زندگی یک نسل در این سرزمین است. داستانی سرشار از حماقت، ظلم و مظلومیت، تردید، درماندگی و عشق. سمفونی داستان آدم هایی است که کشته می شوند، هرکدام به نوعی. و راستی کدام مان می تواند بگوید کشتن روح آدمی جنایتی هولناک تر است یا جسمش؟ آیدین شاعر که باید فخر خانواده خوانده شود، به تحریک های ایاز پاسبان مایه ننگ نامیده می شود، او که باید در پناه حمایت های پدر رشد کند و ببالد، کارگری پیشه می کند و اسیر زیرزمین کلیسایی می شود، و سرانجام نیز اورهان فقط به دلیل حسادت و حب ثروت است که نمی تواند تحملش کند. آیدا قربانی جهل و تعصبی کور است و… تنها قسمت شیرین کتاب، عشق آیدین و سورملینا نیز سرانجامی خوش ندارد. گویا سمفونی مردگان می خواهد به ما ثابت کند که نسلی در این سرزمین زیسته اند که تمام زندگی شان با مرگ پیوند داشته. نسلی که هر چهار فصل زندگی شان زمستانی طولانی بوده و صدای کلاغ هایی تمام ذهن شان را پر کرده که مدام می گفته اند: برف، برف، برف…

برای تو

بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷

 

آن‌همه دشت بی‌انتها

آن‌همه تپه سبز

آن‌همه چشم خیس

آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش

همه در خواب من بودند

تا بفهمند نگاه من شیداتر است

یا صدای تو عاشق‌تر.

و زمین در چرخش خود مکثی کرد

تا مزه مزه کردن این لحظه

لَختی به طول انجامد

و دل من آرام گیرد.

آن‌همه دشت بی‌انتها

آن‌همه تپه سبز

آن‌همه چشم خیس

آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش

سرد و زیبا

آنجا مبهوت باد

همه در خواب من بودند*.

 

و خواب من بدل به واقعیت شد. دیروز زمین لحظه ای ایستاد و مرا دیگر یارای نگریستن در چشمانت نبود…

نمی دانم دوستت دارم را چطور بنویسم که به اندازه آن احساسی باشد که در دل دارم، نمی دانم… امشب تنها همین را از من بپذیر…

 

*عباس معروفی

 

پ.ن: ممنونم به خاطر لطف بی کران تان. به خاطر محبت های بی دریغ تان. لبخندهایتان. و به خاطر صدایتان که شادی در آن موج می زد. شادی مان بدون شادی شما چیزی کم داشت بی گمان. ممنونم که همراه مان بودید و همراه مان ماندید. دعا می کنم که تا سال های سال همچنان کنار هم و شریک غم ها و شادی های هم باشیم. ممنونم دوستان عزیزم، ابوذر، احسان، امیر، اویس، بهین، دیبا، زینب(خواهرم!)، سارا، سالار، سعیده، شراره، فرزین، کاوش، محمد، میترا، یاسر و یاشار.

و برای اینکه یادم بماند:

یه دوست، چی بهتر از این می تونه از خدا بخواد…

نفر بعدی یه دوست خیلی خوبه که خاطرات زیادی با هم داریم…

با تقدیم صمیمی ترین تبریک ها و درودها…

شگفت زده

بهمن ۹م, ۱۳۸۷

زندگی همیشه می تواند شگفت زده مان بکند، همیشه…

می ترسم یاشار…

دی ۲۵م, ۱۳۸۷

 

«بر این خاکستری ِ خفه‌ی همه‌گانی ِ زندگی ماشینی ته‌مایه‌ی رنگی بزن! همه را با یک چوب مران، از تعصب بپرهیز، یک‌شکلی ِ حاکم بر حیات را به‌نوعی درهم ‌شکن، با هم‌دلی با انسان‌ها به حیات تیره‌ی خود رنگ و بویی بده، همه‌ی نیروها در کارند تا تو را عام کنند؛ خاص باش! با شکستن نظم حاکم بر روابط اجتماعی توازنی تازه پدید آر، برای ایجاد این توازن هم به دل ِ گرم و هم به عقل ِ سرد نیاز داری. افراط در هر سو تو را به بیراهه‌ی جنون یا جزمیت می‌کشد. دل بده، عشق بورز، از خود مایه بگذار، فرزانه‌گی بیاموز!» احمد میرعلایی*

 

یاشار سال ۸۴ یادت هست؟ اتاق انجمن علمی کامپیوتر و بعد اتاق شورای دانشجویی، که ما پروازی ها غصبشان می کردیم. یادت هست صبح تا شب می نشستیم و به حرف مشغول می شدیم، فکر می کردیم، ایده می دادیم، می خواندیم، می نوشتیم، ویرایش می کردیم، دوستی می کردیم، دوستی می کردیم، دوستی می کردیم… ۸۵ کمتر بودی ولی آن یک هفته جادویی جشنواره که فکر نکنم از یاد هیچ کدام مان برود…

آن روزها دنیا خیلی قشنگ تر نبود یاشار؟ به نظرم آن روزها از ته دل می خندیدیم، بی بهانه و با بهانه. به نظرم ته نگاه مان، آن ته تهش امید بود. این قدر خسته نبودیم آن روزها. آن همه دوندگی، جر و بحث، حرف و حدیث و دردسر؛ آن همه یاوه درباره دوستی هایمان، خودمان؛ آن همه کارشکنی و نشد و نمی شود؛ آن هم نبود امکانات؛ شکر خدا هیچ وقت هم که پول نداشتیم؛ چرا خوش بودیم یاشار؟ یا بهتر بگویم چرا راضی بودیم از زندگی؟

این روزها همینطور دارم دور خودم می چرخم. با وجود تمام دوستان خوب و بی نظیری که دارم، با وجود احساسات خوب و محبت بی همتایی که نثارم می شود، با وجود همه اینها، زندگی چیزی کم دارد، شاید هوا… هوایی پاک که بشود با نفسی عمیق تو داد و بعد لبخند زد، یک لبخند ساده که چند ثانیه ای بیشتر روی لبان مان بماند و توی دلمان. هوای پاکی که در دنیای آدم بزرگ ها پیدا نمی شود. پول و خون، کثافت و رذالت، خیانت و جنایت و… هوا را آلوده اند. آدم با هر نفسی که می کشد خسته تر می شود و زمینگیرتر. آدم هر روز کمتر از روز قبل از ته دل می خندد…

می ترسم یاشار، می ترسم زمینگیر شوم در راهروهای ارشاد و فرمانداری برای گرفتن یک مجوز، زمینگیر شوم در روزمره های چه بخرم و چه بپوشم… یاشار می ترسم اتاقمان را دوباره نسازم. آخ که چقدر رویا داشتم/دارم برایش. چند اتاق، صندلی و میز، کامپیوتر، خیلی گلدان گل، ملیون ها برگ کاغذ، یک دنیا کتاب و صدای پای آدم ها. صدای پای ما که می آییم و می رویم و هستیم، هستیم تا دنیای کوچک خودمان را بسازیم. دنیایی که بشود در آن نفس کشید. که بشود در آن کار خوب کرد و خوب کار کرد، دوستی کرد و دوست داشت، آدم بود و آدم ماند. دنیایی که در آن آخر شب با لبخندی به خواب بروی، بدون بی خوابی و کابوس… یاشار من آرزوی ساده و کوچکی دارم. نه پول کلان می خواهم، نه شهرت عظیم. فقط می خواهم فرزانه‌گی بیاموزم!

 

* به نقل از دفترهای سپید بی گناهی

آی آدم ها، من شرمسارم

دی ۱۷م, ۱۳۸۷

من شرمسارم، شرمسارم از انسان بودنم. هرگز چنین احساسی را در تمام طول عمرم تجربه نکرده بودم. کاش می شد در بارگاه کبریایی خدا زانو بزنم و بگویم از من درگذرد، به چیزی دیگر بدلم کند، درخت، ماهی، پرنده، هر چیزی به جز انسان. بگویم خدایا، من  شرمسارم از چنین انسان بودنی. شرمسارم از انسانی که می کشد، نه حتی از کسی که می کشد یکی را با ماشین توی خیابان، یا چندتایی را با اسلحه در معاملات مخدر، که صدها نفر را با هر چیزی که بتواند در یک منطقه. آب و غذا هم قاتلان بزرگی اند وقتی که نباشند، بگذریم از بمب و تانک و…

خدایا من شرمسارم از انسانی که تشویق می کند و تایید می کند چنین جنایتی را، جنایت علیه بشریت را. چه دولتمردی باشد در شورای امنیت، چه خبرنگاری در CNN. شرمسارم از انسانی که خون بیگناهان را به چیزی نمی گیرد، و به دنبال نمدی برای کلاه قدرت طلبی خود است. دولتمردی که به این بهانه بدش هم نمی آید کشورش را در سکوت مرگ فرو برد. و شرمسارم، بی نهایت شرمسارم از انسانی که با لبخند رضایت می گوید چه خوب، می بینی چطور عرب ها می میرند!

بارالها مرا به چیزی دیگر بدل کن، درخت، ماهی، پرنده، هر چیزی به جز انسان…

هم‌نام

دی ۷م, ۱۳۸۷

هم‌نام

 نوشته ی جومپا لاهیری

 ترجمه ی امیرمهدی حقیقت

 نشر ماهی

 

کتاب با این جمله شروع می شود: “خواننده خودش باید درک کند که واقعا جور دیگری نمی شد؛ او نمی توانست اسم دیگری داشته باشد”۱٫ و ما باید تا آخر کتاب صبر کنیم تا معنای این جمله را کاملا بفهمیم! جمله ای که شاید خلاصه ای از کل این رمان ۳۶۰ صفحه ای هم باشد.

 ”هم‌نام” نثر ساده و روانی دارد. در واقع آن قدر خوش خوان است که شاید مثل من، نفهمید کتاب را چطور تمام کردید! – و البته حفظ این روانی را مدیون ترجمه ی قوی خود است- داستان از زبان دانای کل روایت می شود، دانای کلی که به روانی بین شخصیت های رمان در حرکت است، و حق را به هیچ کس نمی دهد! اما هیچ کدام از این سادگی ها مانع از این نمی شود که با رمانی سرشار از نمادها روبرو نباشیم.

 جومپا لاهیری خود همچون گوگول گانگولی(شخصیت اصلی رمان) فرزند یک زوج مهاجر است. در لندن متولد شده و پدر و مادرش از مهاجران هندی ساکن آیلند آمریکا بودند. او نیز همچون گوگول تحصیل کرده و موفق است. از دانشگاه بوستون سه مدرک فوق لیسانس در رشته های زبان انگلیسی،‌ نوشتار خلاق و مطالعات تطبیقی در ادبیات و هنر، و یک مدرک دکترا در رشته ی مطالعات دوره ی رنسانس گرفته. کتاب نخست او، مترجم دردها (۱۹۹۹)، مجموعه داستانی بود که جایزه ی پولیتزر در سال ۲۰۰۰ را از آن خود کرد و فیلمی هم از روی آن ساخته شد.

 در هم‌نام نیز همه چیز از آنجایی آغاز می شود که کودکی هندی تبار در تنهایی بیمارستانی در آمریکا زاده می شود. نام این کودک براساس سنت ها باید توسط مادربزرگش گذاشته شود اما نامه ی مادربزرگ نرسیده و به ناچار، پدر نامی خودمانی بر او می گذارد تا با رسیدن نامه تغییرش دهند: “گوگول”. اما نامه ی مادربزرگ هرگز به مقصد نمی رسد و گوگول، نام دائمی پسر می شود. او بزرگ می شود و در این میان ما تقابل نسل ها را می بینیم. پدر و مادر اصرار بر حفظ و رعایت آداب و رسوم سنتی دارند و فرزندان ترجیح می دهند همرنگ جماعت باشند.

 هم‌نام شاید بیشتر از همه روایت زندگی مهاجرزاده ای باشد که اسم واقعی اش(شما بخوانید فرهنگ، آداب، رسوم و سنت های سرزمین مادریش) به دستش نرسیده، از طرف دیگر اسمی معمول هم به او داده نشده(شما بخوانید مدرنیته، و لوازم آن). و به این ترتیب در میانه ی این دو، و بدون کامل داشتن هیچ کدام شان، زندگی می کند. گوگول تمام سعیش را می کند تا از این وضع خلاصی یابد. اسمش را به نیکیل تغییر می دهد تا نامی معمول داشته باشد. تمام تلاشش را می کند تا همچون مردم اطرافش زندگی کند، همچون آن ها عاشق شود، زندگی کند، روابطش را سامان دهد و… اما انگار نمی شود گوگول را برای همیشه دور انداخت، نمی شود مثل بقیه زندگی کرد- این چیزی است که ما به عنوان خواننده های ایرانی این اثر بیشتر از خواننده های اروپایی و آمریکایی اش می توانیم درک و لمس کنیم چرا که همچنان درگیر جدال عمیق سنت و مدرنیته ایم- کلید، شاید در انتهای کتاب باشد، زمانی که گوگول طلاق گرفته، پدرش مرده و مادرش عازم هند است، زمانی که سی سال زندگی را در جدلی دائمی با خود، خانواده و محیطش سپری کرده؛ زمانی که او سرانجام مجموعه داستان های گوگول را به دست می گیرد تا بخواند… با خواندن این خطوط پایانی و بستن کتاب، به یاد گفتگوی گوگول و پدرش در جشن تولدی در نوجوانی او می افتیم:

 ”- می دانی داستایفسکی یک موقعی چی گفته؟

 گوگول سرش را بالا می اندازد که نه.

 - همه ی ما از زیر شنل گوگول درآمدیم.

 - یعنی چی؟

 - یک روز خودت می فهمی. تولدت مبارک”.

 

1- نیکلای گوگول، شنل

جای خالی آدم ها

آذر ۲۷م, ۱۳۸۷

 

آدم های زیادی داشته ام من. آدم هایی که زمانی اگر صداشان را چند روزی نمی شنیدم دیوانه می شدم. آدم هایی که دیدارشان امید زندگیم بوده. آدم هایی که با صدای خنده هایشان مزمزه می کردم طعم شادی را. آدم های زیادی داشته ام در این بیست و چند سال، و از این آدم های زیاد، چندان نمانده اند در این روزها. به قلبم که نگاه می کنم انبوهی از رد پا می بینم. آدم هایی که آمده اند و رفته اند. اندک اند آدم هایی که مانده اند و برای خودشان خانه ای قشنگ درست کرده اند آن جا. راستش وقتی به آنها که نمانده اند فکر می کنم می بینم نماندن شان، باعث نشده که دوستشان نداشته باشم. اگر هم اندکی هستند که دیگر دوست نمی گیرم شان، به خاطر رفتارشان است آنگاه که بوده اند. نگاه که می کنم می بینم از صاحب هرکدام این ردپاها خاطراتی دارم، تلخ و شیرین. می بینم دلم می خواست باشند تا همچنان با هم خاطره بسازیم. اما زندگی قانونی دیگر دارد. حالا، بعد بیست و چند سال، آموخته ام که اندک آدم هایی می مانند تا آخر، تنها آن هایی که خود بخواهند. آن هایی که می دانند اگر زمین قلبم در اختیار آن هاست، اگر پاهایم به دوستی آن ها به حرکت می افتد، اگر دستانم خستگی از پیشانی شان می زداید، خشت خشت خانه را آن ها باید بیاورند!

ملودی شهر بارانی

آبان ۲۳م, ۱۳۸۷

 

چند وقت پیش شبکه چهار “ملودی شهر بارانی” را پخش کرد. تله تئاتر زیبایی بود، البته می باید هم قشنگ می بود که نمایشنامه اش را اکبر رادی نوشته بود. قهرمان داستان جایی گفت می خواستم پرواز کنم و حالا انگار بال هایم را با تسمه بسته اند. قهرمان داستان می خواسته دنیا را جای بهتری برای زیستن بکند. می خواسته از خشونت و قساوت و بی عدالتی اش بکاهد شاید که بر فروتنی و محبت و غرورش افزوده شود. اما به جایی رسیده بود که صحبت از تسمه می کرد و زمین گیر شدن. زندگی را گم کرده بود قهرمان. عشقش اما گفت برای بهتر کردن دنیا لازم نیست جای دوری برود، همان دور و اطراف را که نگاه کند مظلوم هست و تشنه عدالت هست… قهرمان داستان را عشقش نجات داد، نامی از او در تاریخ نخواهد ماند اما مطمئنم دنیا را جای بهتری برای زیستن خواهد کرد…

 

پ.ن: این هم پستی است از نوع تاریخ مصرف گذشته!!!